903 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! part 52

قسمت ۵۲ از فیک ” من نابغه نیستم ،توگرگینه نیستی!”

به قلم هیتسوگایا توشیرو

قسمت ۵۲ “تو از دخترا خوشت میاد؟؟؟”

“چرا نمیریم از یکی از پاساژ های باحال و با کلاس شهر خرید کنیم؟”

چانیول نالید و دماغش رو با ناراحتی منقبض کرد.بوی سنگینی از ادویه ها و خوراکی ها با هم مخلوط می شد و باعث می شد حسی شبیه تهوع بهش دست بده و برخورد زیاد بدن بقیه به بدنش خسته و کلافش کرده بود.هفته در میون با بکهیون میومد اینجا تا برای دوهفته ی آینه خرید کنن و چانیول اسم اون روز هارو یکشنبه های استفراغ گذاشته بود.هر چند که چانیول حتی تلاش هم نمی کرد تا یه ذره با اون محیط کنار بیاد.

بازار سرپوشیده نبود ولی الوار های باریکی رو برای درست کردن یک سایبون بالای دالان بازار گذاشته بودن و یک پارچه ی پلاستیکی شفاف رو روش کشیده بودن که ازش چراغ های رنگی آویزون بود و نورشون مداوم کم و زیاد می شد. مردم دو طرف دالان بی انتهای بازار بساط پهن می کردن و همه چیز می فروختن.حتی چیز هایی که پادشاهی ممنوع کرده بود رو هم می شد توی بساط اونا پیدا کرد و هیچ شرم و خجالتی هم توی فروش اونا نداشتن.کف بازار آسفالت شده بود اما لجن و کثافت و هوای مرطوب باعث شده بود گیاه های عجیب و غریبی که با سرعت سرسام آوری رشد می کردن از کف آسفالت بیرون بزنن ، از الوار ها بالا برن و جلوه ی جنگل گونه ای به بازارچه بدن.و جالب این بود که اونجا همیشه ی خدا شلوغ بود. مردم به هم تنه می زدن و برای خریدن جنسی که مورد نظرشون بود با هم دعوا راه می نداختن. بوی تیز عرق و خوراکی های سرخ شده توی روغن دل چان رو به هم میزد و مثل بچه های کوچیکی که از راه رفتن خسته شده باشن صورتش رو توی هم می کشید و گه گداری از بکهیون می خواست که برگردن و بکهیون هر دفعه یه تیکه ی آبدار بهش مینداخت و به صورت درموندش می خندید. اون خوب می دونست چرا چانیول بدقلقی می کنه و دلیلش واقعا اونو به خنده مینداخت.” چانیول از آدمای سطح پایین و جنسای ارزون متنفر بود!”

دلیل مسخره ای به نظر می رسید چون حتی بکهیون و خود چان هم جزو آدمای گنده ی جامعه نبودن. مجبور بودن توی مخارج صرفه جویی کنن و این چانیول رو حسابی کفری می کرد.دلش می خواست مثل یه اشراف زاده توی پاساژهای گرون شهر بچرخه و برای لباساش میلیونی خرج کنه اما از اونجایی که بکهیون اجازه ی نابود کردن سرمایشون رو به چان نمی داد اوضاع همیشه همین بود.

“فکر کنم این کت و شلوار مناسبت باشه چان!”

بکهیون با خوشرویی بی سابقه ای گفت و به کت و شلوار مشکی رنگی که از داربست آویزون بود اشاره کرد. و اینو اینقدر صادقانه گفت که چانیول برای لحظه ای خشکش زد و شک کرد که واقعا بکهیون همچنین حرفی زده باشه.نگاه گذرایی به لباس انداخت و پشت گوشش رو خاروند.با تعجب پرسید:”مطمئنی؟”

بکهیون شونه ای بالا انداخت و در حالی که دوباره روی حالت خشک و نچسب همیشگیش قرار می گرفت جواب داد:”چه میدونم! میتونی بپوشیش.من میرم یکم ادویه بخرم.”

“صبر کن!”

چانیول ملتمسانه به بازوی بک چنگ انداخت و با لحن بچگانه ای ناله کرد:”منو توی این لجنزار تنها نذار! میخوای توسط گیاهای آدمخوار و سیب زمینی سرخ کرده های غول پیکر خورده بشم؟”

بکهیون خندید و پلاستیک های خریدش رو زمین گذاشت.دست به سینه استاد و تنه ای به چان زد:”چرا منو نگاه می کنی؟زود باش امتحانش کن!”

شاید حتی چانیول فکرش رو هم نمی کرد روزی قرار باشه برای یه مهمونی سلطنتی از یه بازارچه ی بدبو و ارزون خرید کنه ولی الان دقیقا داشت همون کارو می کرد.کت و شلوار با اینکه دوخت ساده ای داشت اما خوب به تن چان گرفته بود و حالا عجیب تر از همه اینکه بکهیون براش هزینه ی لباس رو پرداخت کرده بود و حالا هر دو در حال برگشتن به خونه بودن. چان توی حال عجیبی دست و پا می زد و لبخند احمقانه ش از روی صورتش تکون نمی خورد.سر و صدای بازار براش گرم به نظر میومد.بوهای تهوع آور تا حدی خاطره انگیز و حتی دلچسب بودن. نورپردازی مسخره ی بازارچه رویایی جلوه می کرد و گیاه های عجیب و ترسناک دیگه اونقدرها هم نفرت انگیز نبودن. شاید چانیول بابت همه ی این موارد توهم زده بود ولی حاضر بود قسم بخوره که بکهیون هم لبخند گرمی به لب داشت. و چان هر دفعه بر می گشت تا از خودش بپرسه چه مرگش شده ، چیزی حواسش رو پرت می کرد.

“چان دکه ی ادویه فروشی ده متر پایین تره. اگه خسته ای بشین چون علاوه بر خرید یه سری کار کوچیک هم با آقای فنگ دارم….چان؟”

چانیول سراسیمه به خودش اومد و به خاطر شوک ناگهانی که بهش دست داده بود بسته ی برنج از دستش روی زمین افتاد و روکش کاغذی بسته پاره شد.تقریبا نصف بسته روی زمین ریخت و بکهیون تشر زد:”چان چه غلطی کردی؟”

چانیول که تازه متوجه افتضاح به بار اومده شده بود با دهان باز به برنج های حروم شده زل زد و سعی کرد توضیح بده:”م…من…چیزه…حواس..”

“چان تو الان غذای یه ماهمون رو ریختی روی زمین!”

پسر قد بلند تر جرات کرد و به صورت بکهیون که روی زمین نشسته بود و با حالت زار و نزاری دستاشو روی سرش گذاشته بود نگاه کرد و بی اراده زد زیر خنده. اونقدر بلند که تقریبا همه لحظه ای برگشتن و با ترس نگاش کردن. چانیول یا دیوونه شده بود یا قصد جون خودش رو کرده بود!

“به کدوم زهرماری میخندی؟”

بکهیون پرسید و اخم کرد.اما صداش هنوز رنگ عصبانیت نداشت.به نظر چانیول بک توی اون لحظه واقعا بانمک شده بود!حالا مهم نبود که چقدر فحش میده یا چقدر با خصومت به خنده های چان نگاه میکنه!

“تا یه ماه نمیتونیم برنج بخوریم میفهمی لوبیای عنتر؟این موضوع خنده داریه؟”

چان خندش رو به زور جمع و جور کرد و کنار بکهیون روی زمین دوزانو زد.بسته ی پاره شده ی برنج رو توی پلاستیک سالمی گذاشت و با همون صورت خندون توضیح داد:” فقط نصفش ریخته. لازم نیست این همه خودتو اذیت کنی! شبیه کسایی شدی که سلبریتی مورد علاقشون ازدواج کرده!”

“خدا مرگت بده که منو برای خنده ی خودت با یه همچنین چیزی مقایسه میکنی!”

اعتراف صادقانه ی چان راجع به خنده دار بودن وضعیت شاید چیزی از فجاعت به بار اومده کم نمی کرد اما بکهیون نمی تونست از دستش عصبانی بمونه.بنابراین فقط دستاشو توی جیبش زد و آه پر افسوسی برای برنج های از دست رفته کشید و به ساق پای چان لگد زد.

“هی بک نمیترسی بلایی سرت بیارم که اینجوری بهم لگد میزنی؟حالا من ازت قوی ترم!”

بکهیون با انزجار به صورت پر از غرور چان که داشت به خاطر قد بلندش فخر می فروخت نگاهی انداخت و با مشت توی دماغ چان کوبید و زمانیکه داد چان به آسمون رفت سعی کرد بلند تر از فریاد های اون حرف بزنه:”اینکه قدم کوتاهه دلیل بر این نمیشه که دستم به دهنت نرسه و در مورد قوی تر بودن خودت زیاد مطمئن نباش اون دفعه شانس آوردی.”

بعد از تموم شدن خرید چان حتی نمیتونست کوچکترین حدسی بزنه که قراره بکهیون اون و خودش رو به کنار دریاچه ی گورگونا تلپورت کنه و توی بار ساحلی با هم نوشیدنی بخورن چانیول قطعا اون شب رو توی دفتر خاطرات نداشته ش ثبت می کرد تا اگه یه روز حافظه ش در حقش خیانت کرد به یاد بیاره که شب هایی هم وجود داشتن که بکهیون خوش اخلاق بود!

بار ساحلی نزدیک دریاچه زیاد مشتری نداشت و از همه مهمتر ، خیلی تمیز تر و مرتب تر از بازارچه ی بوگندوی قبلی بود و همین باعث می شد چان راحت تر نفس بکشه. میز های گرد و صندلی های تیره ای که از چوب نارون ساخته شده بودن به خاطر جلا کاری بیش از حد برق می زدن و بوی محوی از تینر و رنگ میدادن. پیشخدمت که یه دختر جوان قد بلند با موهای چتری خرمایی کوتاه بود پشت پیشخوان روی صندلی چرت می زد و یک موسیقی جاز قدیمی شنیده می شد.چانیول بار ها و بار ها با مری اینجا اومده بود اما نمی دونست حالا که با بکهیونه واقعا چجوری باید رفتار کنه! مخصوصا اینکه اون ها مدت زیادی بود که در مورد مسائل روزمره با هم حرف نمی زدن و یادشون رفته بود دو تا دوست موقعی که با هم تنهان در مورد چه کوفتی صحبت می کنن!

“میخوای بریم روی صندلی های بیرون نوشیدنی بخوریم یا داخل بار؟”

بکهیون گفت و منتظر جوابی از سمت چانیول معذب و عرق کرده موند اما چانیول فقط یه لبخند کج و کوله زد و به زور جواب داد:”هر جا خودت دوست داری!”

بکهیون که از قیافه ی چانیول تا حدی تعجب کرده بود “باشه” ی پر از شک و تردیدی گفت و جلوی پیشخوان رفت تا نوشیدنی بخره. و زمانی که از پسر قد بلند فاصله گرفت چان تونست اوضاع رو دوباره بررسی کنه.بکهیون سرش به جایی خورده بود؟ قاطی کرده بود؟ چیز ناجوری خورده بود؟ اصلا شبیه همیشه ش رفتار نمی کرد!

زمانی که بکهیون با دوتا بطری نوشیدنی و دوتا لیوان برگشت هر دو کیسه های خرید رو کنار میز مستطیل شکل و درازی که از همه سالم تر به نظر می رسید و رو به دریاچه بود گذاشتن و روی صندلی های چوبی که خیلی هم راحت نبودن توی فاصله ی نسبتا دوری نسبت به هم نشستن.بکهیون هر دو لیوان رو پر کرد و اولین جرئه ش رو بدون اینکه منتظر چانیول بمونه خورد. آرنجش رو به میز تکیه داد و با چشم های نیمه باز به لیوانش زل زد.صورتش به نظر خیلی راحت و آروم میومد و حتی با تن صدای پایینی که شنیدنش حتی برای چانیول که گوش های بزرگی داشت سخت بود ،قسمت هایی از آهنگ رو با لب های بسته زمزمه می کرد. انگار حتی قصد نداشت کوچکترین کلمه ای به زبون بیاره.به هر حال بکهیون روش خودش برای نشون دادن محبتش به چان رو داشت و چان آرزو می کرد ای کاش بکهیون دیگه هیچوقت به حالت”قانون ،قانونه!” برنگرده!

“بک این نوشیدنی خیلی سبکه!توقع داشتم یکی سنگین ترش رو بخری!”

“اوهوی…من نمیتونم خودمو بذارم به امید تو و مست کنم!”

چانیول خندید و لیوان خودش رو برداشت .کمی ازش نوشید و به مدت طولانی با لبخند ساکت موند. دریاچه کوچکترین تلاطمی نداشت و تنها فرقی که صحنه ی روبروش با یه عکس داشت تکون خوردن برگ های درخت های بید مجنونی بود که اطراف دریاچه رشد کرده بودن و روی آب خم شده بودن. ریسه های رنگی که برای تزئین درخت ها دور شاخ و برگشون پیچیده شده بود تا روی سطح آب رو روشن می کردن و ساحل دریاچه بی توجه به سرمای استخوان سوز زمستون کاملا سبز بود و این سرسبزی رو مرهون بخار گرمی بود که همیشه ی خدا روی دریاچه رو میپوشوند و از یخ زدن آبش جلوگیری می کرد. با اینکه پری دریایی های زیادی زنده نمونده بودن اما جادوشون همچنان ازشون محافظت می کرد. و چانیول در عجب بود چرا هیچ جادویی نیست تا از یه شینیگامی مثل بکهیون که بیشتر جادوهای سکرت تاون رو بلده در مقابل مشکلاتش محافظت کنه!

“بک تو برنامه ای واسه ازدواج نداری؟”

چان با لحن طنزی گفت و به بک تنه زد.اما بک اخمی کرد و جواب داد:”فردا می گردم توی مهمونی کای ببینم دختر احمقی پیدا میشه با شینیگامی بداخلاقی مثل من ازدواج کنه!”

چان خندید اما تندی حرف بکهیون تا گلوش رو سوزوند. واقعا چرا داشت این همه بابت رفتنش عذاب وجدان می گرفت؟ بکهیون نمیخواست چان بره؟ اگه نمیخواست چرا فقط ازش نمیخواست؟ البته چه فرقی می کرد… راه دومی نداشت.فقط باید می رفت.دیگه خیلی برای عوض کردن تصمیمش دیر شده بود و چانیول هم از این خیلی دور بود که بفهمه رابطه ش با بکهیون چجوریه.

“راستی بکی…هیچوقت نفهمیدم تو چه رویایی توی زندگیت داری…من همیشه وراجی می کردم که میخوام یه آشپز بشم اما تو هیچی نگفتی.هیچوقت کاری بود که بخوای انجام بدی؟”

“رویای من این بود که یه شینیگامی قابل باشم همین و بس!”

چان که توی بیرون کشیدن حرف از دهن بک شکست خورده بود چشمهاش رو به زمین دوخت و لیوان توی دستش شل شد.چیکار باید می کرد تا به قلب بک برسه و بفهمه واقعا چی توی سر اون می گذره؟ دیگه باید کدوم کلیدش رو امتحان می کرد که بتونه بکهیونی رو پیدا کنه که گم کرده بود؟

“چان…بیخیال رویا و ازدواج…فقط وقتی رفتی دنیای انسان ها برام نامه ی یخی بفرست.تو تنها کسی هستی که برام مونده…”


 

“من دنیا رو باهات عوض نمیکردم…ولی ببین تو باهام چیکار کردی! باید در حالی ببینمت که داری یه مرد دیگه رو میبوسی اونم زمانیکه حلقت هنوز توی دستت بود!؟”
“عزیزم باور کن داری اشتباه میکنی…اون مرد خواست به زور …لی من دیگه بازی نمیکنم اه حالمو بد کردی!”
یی شینگ از خنده روی مبل غش کرد و سوهو دندون هاشو روی هم سایید و معترضانه داد زد:”از کجا باید میدونستم مجازات بازنده اینه که نقش دختر رو بازی کنه!؟”
خنده ی یی شینگ شدت گرفت و قهقهه ش توی کل خونه پیچید. از روی مبل قل خورد و پایین افتاد و دستشو محکم چند بار روی زمین کوبید و به مسخره کردن سوهو ادامه داد:”خدایا این تیکه ش عالیه…جون من تا اخرش رو بخون دیگه….!”
“بازیای آدما خیلی مسخرن!”
سوهو گفت و برگه ی دیالوگ رو توی سر یی شینگ زد.لگد محکمی به پاش کوبید و بعد از اینکه مطمئن شد یی شینگ دیگه نمیخنده با جدیت ادامه داد:”یه بار دیگه از این شوخیا بکنی از خونم پرتت میکنم بیرون!”
یی شینگ اشکی که از شدت خنده گوشه ی چشمش جمع شده بود رو پاک کرد و به سوهویی که اخم های ساختگیش رو توی هم کشیده بود نگاه کرد.لبخند دیگه ای زد و همونطور که روی زمین دراز می کشید گفت:”یه چیزی رو صادقانه بهت میگم…اصلا نمیتونم باور کنم که یه خون آشامی!درسته که وقتی می خندی دندونای نیش بلندت دیده میشن و پوستت به سفیدی ملافه های تازه شسته شده س اما واقعا اگه تا یه ماه پیش ازم میپرسیدن خون آشاما چه شکلین عمرا اگه قیافه ی تورو تصور می کردم!”
سوهو لگد دیگه ای به لی زد و دندون هاشو پرخاشگرانه نشونش داد و با قیافه ی حق به جانبی گفت:”اگه یه بار گازت بگیرم میفهمی که کی خون آشام واقعیه!”
“اوکی اوکی ! من تسلیمم!نمیخوام همینجا داستانم تموم بشه!”
سوهو خندید و نگاهی به ساعتش انداخت.از روی مبل بلند شد و با بی میلی به سمت اتاقش رفت که صدای لی متوقفش کرد:”چی شد؟کجا میری؟”
“مهمونی لی…میرم مهمونی…”
لی از جاش بلند شد و با تعجبی که تا حدودی امیخته به نارضایتی بود گفت:”تنها میری؟”
“خیلی دلم میخواست که ببرمت ولی باور کن نمیتونم…وقتی خون اشام ها و گرگینه ها با هم یه جا جمع بشن قطعا اتفاقات خوبی نمیفته.”
سر لی به نشونه ی فهمیدن چند بار بالا و پایین رفت و بعد بی سر وصدا دنبال سوهو توی اتاق خزید.قبل از اینکه سوهو بخواد کمد لباس هاشو باز کنه خودشو جلو انداخت و درب رو باز کرد. متفکرانه به لباس ها نگاه کرد و دستی به چونه ش کشید.و زمانیکه سوهو زبون باز کرد تا ازش بپرسه چه مرگشه فورا گفت:”خون آشاما رنگ مشکی رو خیلی دوست دارن نه؟”
سوهو که از حرف زدن عاجز شده بود با نگاه های گنگی بیرون ریخته شدن لباس هاش توسط لی رو تماشا کرد و بالاخره با استیصال گفت:”لی این چه غلطیه داری میکنی؟”
“برات لباس انتخاب میکنم!”
“مگه قراره برم عروسی که لباس انتخاب میکنی!شبیه دخترا رفتار نکن و برو کنار تا من اون کت کوفتیمو بپوشم و برم!”
لی خندید و پیراهن به سیاهی شب رو به طرف سوهو گرفت. بدون اینکه تک نگاهی به قیافه ی سوهو بندازه به جستجوش توی کمد ادامه داد و گفت:”داداش تو قراره بری کاخ گرگینه ها !بذار همه بفهمن خون آشامای صلح طلب چقدر جیگرن!اونوقت شک نکن خود پادشاه کای قرارداد صلح رو امضا شده میذاره کف دستت!”

سوهو بی اراده خندید و سعی کرد یی شینگ رو از توی کمد بیرون بکشه. زمانی که موفق شد یه کت و شلوار برداشت و همزمان که دکمه های پیراهنش رو باز می کرد تا لباس رو بپوشه گفت:”بیخیال لی…اگه قرارداد صلح به جیگر بودن خون آشاما بستگی داشت نیازی به خوشگل کردن من نبود.تو اصلا دخترای لرد وینگ رو میشناسی؟ پادشاه کای گی نیست سیب زمینی!”

“تو چطور؟”

سوال یهویی و عجیبی که از دهن لی در رفته بود یک دفعه سوهو رو متوقف کرد اونم موقعی که اصلا شرایط مناسب نبود.سوهو پیراهنی به تن نداشت و لی هم توی فاصله ی خیلی نزدیکی بهش ایستاده بود.البته این مورد اصلا مسئله ی بزرگی به حساب نمیومد اگه هر دو پسر یه گرایش کامل و سرسختانه به دخترا داشتن اما خب واقعا همینطور بود؟

سوهو جرات نمیکرد به سمت لی بچرخه و لی چنان از حرفی که زده بود پشیمون شده بود که دلش میخواست فرار کنه.و زمانیکه تونست بهانه ی فرارش رو پیدا کنه حتی یه لحظه هم معطل نکرد:”م…من میرم بیرون راحت لباس عوض کنی!”


 

“ت…تو…واقعا خوب به نظر میای!”
جیمین به زحمت گفت و لب هاشو با اضطراب جوید.ناخودآگاه دست هاش مشت شدن و نفسش توی سینش گرفت.لبخند معذبی زد و سعی کرد تا به یونگی بیشتر از اون نگاه نکنه اما یونگی یکی از خنده های کمیابش رو تحویلش داد و گفت:” برای یه پیانیست زیادی جلب توجه میکنم؟”
جیمین کلافه پشت گوشش رو خاروند و با همون خنده ی معذب جواب داد:”نه نه اصلا!واقعا بهت میاد!”
جی ایون که از خنده های عجیب و غریب جیمین تعجب کرده بود دستش رو از دور دست جیمین بیرون کشید و با نگرانی خالصانه ای پرسید:”جیمین؟چیزی شده؟”
جیمین احساس خفگیش رو با شل کردن کراوات تخفیف داد و سعی کرد لبخند بزنه:”نه عزیزم اتفاقی قرار بوده بیفته؟…میخوای یه نوشیدنی بخوریم؟”
جی ایون مستقیم به چشم های جیمین خیره شد و طرز نگاهاش تغییر کرد. سرش رو پایین انداخت و تلاش کرد طوری به نظر بیاد انگار اتفاقی نیفتاده:”نه عزیزم…میرم پیش یونگ شین.”
جیمین با اضطراب جدیدی که بهش دست داده بود جی ایون رو تا درگاه در با چشم هاش تعقیب کرد و بعد دوباره به سمت شوگای عزیزش برگشت که اون شب واقعا نفس گیر و گیرا جلوه می کرد.انگار می درخشید.انگار انسان تازه ای شده بود. بوی گرمی از چوب صندل و رز وحشی نرایدا می داد و چنان استوار قدم بر می داشت که جیمین رو سست می کرد. حتی عادت قوز کردنش پشت پیانو هم چیزی از استواری اندامش کم نمی کرد.یونگی مثل ققنوس هایی به نظر میومد که در اوج سرافرازی و کمال خودشون به سر میبردن.ققنوس هایی که انگار هیچ چیزی برای ترسیدن نداشتن…هیچ دردی برای کشیدن…هیچ خطری برای حس کردن و هیچ غمی برای به دوش کشیدن! جیمین توسط هجوم احساسات مختلف به قلبش گیج میشد و از خودش برای بار هزارم میپرسید که چطور عشق و شهوتش به یه مرد اینقدر زیبا و اعتیاد آور شده که راحتش نمیذاره.کاش میتونست مثل بقیه ی مرد ها با یه زن هم/خوابه بشه و بعد از اون دیگه دلش شوگا رو نخواد. دیگه توی شب های بی پایان سکرت تاون به آسمون خیره نشه و دنبال پروانه ی آبی محافظ برای یونگی نگرده. کاش فقط میتونست بفهمه چرا نمیتونه مثل بقیه ی مرد ها باشه…

خیال پردازی های جیمین در مورد شوگایی که توی کت و شلوار مشکی مثل هنرپیشه ها شده بود با صدای لیسا که داشت صداش می زد به پایان رسید.سر چرخوند تا منبع صدا رو پیدا کنه اما منبع صدا خودش زودتر پدیدار شد و با خوشحالی بهش سلام کرد:”واااوو…سلام جیمینی!چرا اینجا واستادی؟بیا بریم بقیه ی بچه های گروه انتقال هم از دیدن یه پری بی بال لذت ببرن!”

جیمین برای بار هزارم توی اون شب معذبانه خندید و تا برگشت تا به شوگا چیزی بگه مجوز رفتنش صادر شد:”برو خوش بگذرون جیمینی از این شب ها کم گیر میاد!منم دیگه کم کم باید بشینم پشت پیانو.”

جیمین با بی میلی و قدم های شل و ول خودش رو به گروهش رسوند که دور یه میز نشسته بودن و سر و وضع همشون به طرز اغراق آمیزی عالی به نظر می رسید.پسر های گروه جوری دماغشون رو بالا گرفته بودن که انگار هیچی در سطحشون نیست و دختر ها هم لوندیشون حد و مرز نداشت. جیمین تعجب می کرد رفقایی که تا دیروز سوپ نودلشون رو با دست میخوردن الان چرا لیوان شراب به اون گرون قیمتی رو جوری نگه داشتن انگار زحمتشون میشه!

لیسا با آوردن جیمین به جمع رفقاشون و درست کردن همهمه ، جو سرد و رسمی رو کمی گرم کرد و جیمین بالاخره تونست کمی راحت تر از قبل نفس بکشه.جونگکوک هنوز روی خوش نشون نمی داد و از هر جور تماس چشمی با جیمین خودداری می کرد اما با تشکر از وجود پربرکت لیسا ،اعتراضی نداشت و طعنه ای هم نمی زد. فقط مغرورتر از همیشه شونه هاش رو عقب داده بود و کم مونده بود که گردنش رو به خاطر بالاگرفتن زیاد بشکنه!

“هی جیمین خبر داری من و کوک دیشب یه انسان از مرکز انتقال گرفتیم؟!”

لیسا با هیجان گفت و با اشتیاق منتظر عکس العمل جیمین موند اما اوضاع زیاد مطابق میل پیش نرفت.چون جیمین فقط با لحن شل و مسخره ای که معلوم میشد نتیجه ی تلاش باورنکردنیش برای طبیعی جلوه دادن تظاهرشه پرسید:”اوه واقعا؟”

لب های لیسا به خاطر نارضایتی ،لبخند هیجان زده شون رو از دست دادن و شونه هاش پایین افتاد. چشم هاشو چرخوند و گفت:”یه جوری میگی انگار کار هر روزت اینه یه انسان از مرکز انتقال با خودت بیاری خونه!”

جیمین ناخودآگاه زیر خنده زد و به دنبالش بقیه ی بچه ها هم بلند بلند خندیدن. جیمین همونقدر توی دروغ گفتن خوب بود که یه سیب زمینی توی سیگار کشیدن!

“شماها اصلا میدونین اون انسان میخواست کارل رو بکشه؟ کوکی بهتون نگفته؟فکر میکردم باید قبل تر از اینا همکاراشو در جریان بذاره!”

لیسا خیلی جدی گفت و خنده ها فرو نشست.شک و تردید و پچ پچ بالا گرفت و نگاه های خیره مثل لیزر تفنگ های دوربرد روی کل هیکل کوک بالا و پایین شدن.

“بس کن لیسا اون چاقو حتی نمیتونست یه پشه رو بکشه چه برسه به یه کریمنو!”

جونگکوک گفت و سعی کرد اوضاع رو کنترل کنه تا همکارهاش شروع به بازجوییش نکنن و تا حدی هم موفق عمل کرد .چون اس کوپس،پسر کودن مغروری که کوکی مطمئن بود توی تله ی تنفر از انسان ها می افته پوزخندی زد و گفت:”انسانای بیچاره حتی نمیتونن شلوارشونو بکشن بالا چه برسه به اینکه یه کریمنو مثل کارل رو بکشن!”

اما لیسا که هنوز از جنگ روانی که راه افتاده بود راضی نشده بود ابرویی بالا انداخت و اینبار جدی تر و ترسناک تر گفت:”چرا از خود کارل نمیپرسی اس کوپس؟رئیست دیشب تا دم مرگ رفت…!”

نایون چشم هاشو تنگ کرد و اخم هاشو توی هم کشید.با توجه به خوی تند خون آشامیش دیگه راه فراری برای کوکی نبود.چون دستاشو به سینش زد و با لحن حق به جانبی گفت:”جناب آقای جئون جونگ کوک …همکار عنکبوت سان محترم…بفرمایید عرض کنین که چرا ما باید الان اینو از زبون لیسا بشنویم در حالی که تو بهمون گفتی هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و اون انسان بی خطره؟”

و لیسا در ادامه ی حرف نایون ،باروت تلنبار شده رو آتیش زد:”آره کوکی واقعا چرا بهشون گفتی اون بی خطره؟من و تو که خوب دیدیم چجوری میخواست فقط با یه چاقوی بی مصرف، خون کارل، رئیس همه ی افرادی که الان اطرافتن، رو بریزه اونم بدون هیچ دلیلی!”

کوکی مستاصل و آشفته سعی کرد خونسرد باشه و جمع رو آروم کنه اما نگاه های عصبانی و سوال های بیشمار همکاراش مثل سیل روی سرش میریخت و داشت غرقش می کرد.توی شلوغی به وجود اومده، لیسا دست جیمین رو گرفت و از جمع بیرون کشید.گوشه ای ایستاد و یه نوشیدنی برای خودش و اون برداشت و بعد از اینکه گلویی تر کرد رو به صورت متعجب و نگران جیمین که هنوز تقلاهای کوکی رو وسط جمع عصبانی همکاراش تماشا میکرد گفت:”بذار تنبیه بشه جیمین. حقشه. این مدت زیادی عوضی بوده.”

جیمین نوشیدنی که لیسا به سمتش گرفته بود رو گرفت و با تردید پرسید:”زیاده روی نیست؟”

خنده ی پر از تمسخر لیسا جوابش رو داد.هر چند جیمین مستحق کتک خوردن از کوک نبود ولی نمیتونست تنبیه شدن کوکی رو هم تماشا کنه.بنابراین نگاهش رو به لیسا داد و جرئه ای از نوشیدنی گرون قیمتی که نمیدونست چیه نوشید.

“من خیلی بیشتر از تو درباره ی گند کاری های اخیرش میدونم جیمین.اینجوری نیست که بذارم هر کاری دلش میخواد بکنه و بعد مثل مجسمه ی مسیح اونجوری جلوم با غرور قد علم کنه!”

“گند کاری؟”

“آره گند کاری…خوش ندارم غیبتشو بکنم اما غیر از کاری که با تو کرده که به اندازه ی کافی مسخره هست و کفرمو در میاره ، سعی کرده اون انسان رو از محکمه ی مجازات بکشونه بیرون. خودش میگه که برای دفاع از خودش انسانو زخمی کرده اما من دیدم که خودش در سلول رو باز کرد و با دسته ی خنجر زد توی سرش. اون لعنتی میدونه تا زمانی که انسان سلامتی و هوشیاری کامل نداشته باشه محاکمه ش به تعویق میفته برای همین زخمیش کرد. نمیدونم چرا اینکارو کرد اما همش به همینجا ختم نمیشه.اون دخترو میبینی…همونی که بغل دست لرد وینگ ایستاده…اسمش جنیه.کوک سعی کرده باهاش بریزه رو هم.”

جیمین چشم هاشو گرد کرد و با تعجب پرسید:”این مورد آخر چه ربطی میتونه به گند کاریش داشته باشه؟”

لیسا دندون هاشو به هم فشار داد .سرخ و سفید شد و با کمی مکث جواب داد:”کوک میدونست که من از دختره خوشم میاد.”

جیمین سرشو با شدت به سمت لیسا چرخوند جوری که مهره های گردنش صدا دادن!صداش لرز کوچیکی گرفت و خودشو کنترل کرد تا داد نزنه:”تو از دخترا خوشت میاد؟؟؟”

“هیسسس!!”

لیسا وحشت زده و عصبانی اطرافش رو نگاه کرد تا کسی حرف جیمین رو نشنیده باشه و بعد مشتی به جیمین کوبید و غر زد:”مواظب دهنت باش!نکنه میخوای کل شهرت منو تبدیل به خاکستر کنی؟در ضمن…مگه مجرم گیر اوردی که اینجوری رفتار میکنی!”

جیمین دستاشو به نشونه ی نفی چندین بار تکون داد و هیجان زده نزدیک تر اومد تا حرفاش رو آرومتر بزنه:”تو از بزرگترین دختر لرد وینگ خوشت میاد؟مطمئنی؟عقلت سرجاشه؟یه خون آشام اشراف زاده؟”

لیسا چشمهاشو چرخوند و کله ی جیمین رو از خودش دور کرد.دستاشو به سینه ش زد و در حالی که به جنی خیره شده بود جواب داد:”تو اصلا نکته ی حرف منو نگرفتی مگه نه؟”

خنده ی هیجان زده ی جیمین حرف لیسا رو تایید کرد.واقعا اون پسر اهمیتی نمیداد که کوک میخواسته با کی و چجوری بریزه رو هم!تنها چیزی که جیمین اهمیت میداد این بود که یکی از دوست هاش دقیقا شرایطی مشابه خودش داشت و این جیمین رو تا حد مرگ کنجکاو می کرد تا نحوه ی مواجهه ی اون با این قضیه رو بدونه هر چند که لیسا دیگه علاقه ای به ادامه ی مکالمه نشون نمیداد و جی ایون هم داشت از دور بهشون نزدیک می شد.

عاقا ما فحش و کتک و کلاشینکف و دمپایی و کفش تق تقی پذیراییم |:

قبول دارم دیر شد ولی این قسمت زیاد بود |:

عایا باید کیفیت را فدای سرعت کنیم ؟ |: (بالا کشیدن شلوار کردی به نشانه ی این جمله ی حکیمانه |: )

عایا باید نویسنده بره برای کنکورش بخونه یا فیک آپ کنه ؟ |:

عایا این همه ظلم بر اینجانب توشیروی خسته دل رواست؟ |:

عایا نتیجه ی زحمات بی دریغ نویسنده که در شرایط شعب ابی طالب آپ میفرماید این است؟ |:

تا درودی دیگر و عایایی دیگر خدافض |:

نظرم بذارین روحم شاد شه |:



guest
56 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Shizoro
Shizoro
1 ماه قبل

سنپای نه سنسی
خسته نباشی خیلی خفن بودددد*—-*
مگه عجیبه یه پسر فیک بنویسه ؟ 😐
زیادن فن بویا که فیک مینویسن

negin
negin
5 ماه قبل

هیونگگگT^T الان که تو قرنطینه ایم اپ کن دیگه:'(((من مردم از فوضولی😭

Vkooklover
Vkooklover
7 ماه قبل

@_@ در تمامی ۱۳ سال عمر گوهربارمان فن بوی ندیده بودیم که حال از برکت الهی فنبوی فن فیک نویس هم دیدیم:/// واییییی خیلییی خوبهههه اصن از خوبم یه چی اونور تر من یه مدت بود اصن فیک به این خوبی نخونده بودم >~< راستی اوتاکویی شما؟؟؟؟ آخه اسمتون ژاپنی بودد در کل به خیلی فوق العاده اس و قابل مقایسه نیست قلمتون با قلم فیک های دیگه از هر ۱۰۰۰تا یکی اینجوری پیدا بشه اونم شاید خیلی انتظار کشیدم برا این پارت… دیگه ناامید شده بودم و چک نمیکردم. مرسی که گذاشتیییی امیدوارم تو کنکورت موفق باشی و بعدش… ادامه »

Vkooklover
Vkooklover
Reply to  hitsugaya toshiro
7 ماه قبل

وایی چه خوب که اوتاکویین*-* خواهش میکنم. حتما. موفق باشید^_^

negin
negin
7 ماه قبل

خب من انتظار داشتم مهمونی کای چرت باشه ولی مثه اینکه بسی جالب است

Baharlhh
Baharlhh
8 ماه قبل

Omg نمیدونستم پسری اوف یه فنبوی که داره فیک مینویسه😱 اونم به این خوبی اومایگاش خسته نباشی😊 خیلی خوب مینویسی ادامه بده😍