195 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! part 51

چپتر ۵۱ از “من نابغه نیستم ، توگرگینه نیستی!”

یه کف صلوات بلند! : |

 

دنبال جواب بگردین…دنبال پاسخی برای سرگردونی های زندگیتون باشین و ازشون فرار نکنین.اگر هم وقت کردین اینارو به منم یادآوری کنین! : |

اینکه با مشکلی به بزرگی چن کنار بیام چقدر میتونه سخت باشه؟اینکه دیگه به این فکر نکنم که ممکنه بعد و قبلش چه اتفاقی بیفته؟من نمیتونم بهش فکر نکنم…

در نظر گرفتن اینکه ما تا کجا اومدیم و الان شرایط چقدر بی ریخته منو مایل ها از چن عقب تر می کشونه و دست امیدم رو ازش قطع میکنه.حتی حالا که دقیقا کنارش نشستم و صورت غرق در خوابش رو تماشا میکنم حس این رو دارم که اون به اندازه ی تمام فاصله های جهان از من دوره.از تفکراتم و از رویا پردازی هایی که دربارش کردم و بی ثمر موندن.از چیزهایی که دلم میخواد با اون تجربه کنم اما حتی خودم هم نمیدونم چین.

دست میبرم که بیدارش کنم و رو در رو باهاش حرف بزنم اما ناخودآگاه دستم عقب کشیده میشه.از کنارش بلند میشم و کلافه دستی به صورتم میکشم.از اتاق بیرون میام و روی کاناپه درازبه دراز میفتم.باید با خودم تکرار کنم که نباید این اتفاق بیفته.نباید بذارم رابطمون جور دیگه ای بشه.و همزمان صورت تمام افرادی که ممکنه صدمه ببینن و یا بهمون صدمه بزنن جلوی چشمم میاد و مثل یک فیلم تراژدیک دهه ی هشتاد به بدترین شکل ممکن خودنمایی میکنه.من چرا باید توی جهنمی گیر کنم که حتی اختیار افکارم رو توش از دست بدم؟

کاغذ پاره هام رو زیر و رو میکنم و توشون به جمله ای بر میخورم که از کتاب موگی چاو یادداشت رو برداشتم. مثل اینکه این گرگینه یکی از پرنس های سلطنتی بوده و از شدت ملال به نوشتن پناه برده بوده.اما باز هم خرد بی نظیرش درباره ی مسائل اجتماعی توی این کتاب واقعا قابل تحسینه.

” سیاه یا سفید،غربی یا شرقی ، زن یا مرد ،گرگینه یا خون آشام همه و همه خون یکدیگر را میریزند و همواره جنگی در میان قلب های آنان کل میگیرد که خود علتی برای آن نمیابند و نام غیرت بر آن می زنند.چرا باید کسی فکر کند که مخلوق بهتری است؟ جنگ ها را هیچگاه مردم عامه شروع نکرده اند. ما رهبران آنان هستیم که افکار آنان را به زنجیر کشیده ایم و تازیانه میزنیم. آیا شما میتوانید قبیله ای از حیوانات را تصور کنید که به دلیلی به جز سیر کردن شکم خودشان به گروه دیگری حمله میکنند؟ آیا هیچگاه ساخته شدن سلاح به دست حیوانات را دیده اید؟ هر گاه بتوانید اتحاد و عشق را نسبت به هم در میان دل های مردم پراکنده کنید و نفرتشان را به چیزی سوق دهید که بقا و آرامش و اتحاد آنان را تهدید میکند قطعا خواهید توانست که حکومت های ویرانگر و قدرت طلب را از میان بردارید”


 

زمانیکه چشم هاش باز شدن چیزی به غیر از سفیدی مطلق نمیدید.نفس عمیقی کشید و چند بار پلک زد تا بفهمه کجاست و بوی الکل بهش فهموند توی بیمارستان ماوراست. سر چرخوند تا دنبال جی ایون بگرده اما هیچکس اونجا نبود.البته اگه مین یونگی کبیر رو حساب نمیکردی.کارل باید توی زندگی قبلی یه قاتل زنجیره ای میبود که الان موقع بیدار شدن با یونگی مواجه میشد.

“تو اینجا چیکار میکنی یونگی؟نگو اومدی پرستاری منو بکنی که خودمو از عمارت کای آویزون میکنم!”

یونگی با نگاه های سردی که اصلا دوستانه نبود به کارل زل زد و جلو تر اومد.کت رو روی تخت پرت کرد و غرید:”چون جونت رو برای امضای گذرنامم لازم دارم محض اطلاع بهت بگم که خیلی اتفاقی اینجام.پاشو شال و کلاه کن کریس چندین بار به گوشیت زنگ زد و گفت اگه تا بعد از ظهر خودتو نرسونی عمارت پدرتو درمیاره.”

کارل لنگ لنگون از جاش بلند شد و کتش رو برداشت و پوشید. شلوار بدجوری پاره شده بود و جای زخم که بخیه خورده بود حسابی صحنه ی چندش آوری درست می کرد اما چاره چی بود…کارل به کریس قول داده بود برای خوشآمد گویی به مهمونا حداقل یه نفرو بفرسته و حالا که همه ی کارمنداش از زیر بار مسئولیت دررفته بودن باید سر قولش میموند.ولی به جاش یه لیست از فحشایی که میتونست به کریس و کای بده توی سرش درست کرده بود تا در اسرع وقت بره پیش جی هوپ و مثل پیرمرد های مست اون فحش هارو با داد و هوار به زبون بیاره و مطمئن باشه حتی خود جی هوپ هم اونارو نمیشنوه چون اینقدر توی مغازه ش صدای سشوار و ماشین اصلاح میومد که ترکیدن بمب هم باعث نمیشد روحیه ی جی هوپ حتی یکم دچار نوسان بشه.

” با جیمین خوش گذشت؟”

کارل اینو پرسید و انتظار داشت یونگی عصبی بشه و به جونش بیفته اما یونگی خیلی راحت جواب داد:”آره ناموسا…خصوصا امروز صبح که باهاش اومدم بیمارستان و با دوست دخترش رفت خرید تا برای جشن امشب آماده بشه.”

کارل با نگاه های ناامیدانه به روبرو خیره شد و سرشو پایین انداخت.دیشب چقدر همه چیز خوب بود و امروز چقدرهمه چیز دردناک به نظر می رسید.از سر ناچاری لبخندی زد و در حالی که توی جیب های کتش رو می گشت تا ببینه پول هزینه ی بیمارستان رو داره یا نه ،گفت:”با من کاری داشتی؟”

“برای امضای گذرنامم اومدم.برنامم تغییر کرده.قراره هفته ی بعد برم.”

کارل لحظه ای متوقف شد و با تردید پرسید:”هفته ی بعد؟نمیخوای برای تولد جیمین بمونی؟تقریبا سه هفته بعده.جی ایون بهم گفت یه عالمه برنامه چیده.”

یونگی پوزخندی زد و دستاشو توی جیب کاپشن فرو برد.نگاه سردی به کارل انداخت و جواب داد:”جراتشو ندارم چیزی رو ببینم که نباید…”


 

“جی هوووووووووووپ…. بدبخت کو/ن/ی ج/نده بهت گفتم اونجارو نزن شبیه ع/نی میشم که تازه از توی کو/ن دراومدهههه”

جی هوپ از خنده ضعف کرد و کارل با حرص دندون هاشو روی هم فشار داد.فقط دنبال یه بهانه بود تا دهن اون پسر خوشگل وراج رو سرویس کنه ولی موهاش مهمتر بودن پس ترجیح میداد فقط فحش بده و وقتی کارش تموم شد به خدمتش برسه.سرش رو تکون داد و یه بار دیگه تهدید کرد:”اگه شبیه بچه کو/نی های اشرافی بشم پدرتو درمیارم.یه مدل درست و حسابی بزن و زود تمومش کن عنتر گو/ه”

“نگران نباش توی ک/ص/خل هیچوقت شبیه بچه اشرافی ها نمیشی.نهایتا شبیه جن/ده خیابونی ها میشی”

“اگه الان تیغ آرایشگری دستت نبود نشونت میدادم بچه پررو”

“وای خدا الان از ترس میر/ینم تو خودم”

بحث و جدل که با خنده های جفتون تموم شد جی هوپ دستکش هاشو در آورد و با بی حالی روی صندلی نشست.نفس عمیقی کشید و گفت:”امروز مغازه حسابی شلوغ شد..اونقدری که حتی وقت نکردم به گروه سر بزنم.همه اومدن جینگول کنن واسه مهمونی عمارت کای.اونوقت من دعوت نیستم!”

کارل پیشبند آرایشگری رو از دور گردنش باز کرد و بعد از یه پس کلگی محکم که به پشت سر جی هوپ نواخت با حرص جواب داد:”گروه؟لعنت بهت نگو که تو هنوز داری چریک پرورش میدی!”

جی هوپ نیشگونی از بازوی کارل گرفت و چشماشو گرد کرد:”صداتو بیار پایین کلاغ سیاه!معلومه که هنوز دارم چریک پرورش میدم!پس کی میخواد جلوی شورشی ها واسته؟سپاه کای یا دی او؟اونا که ضامن جون مردم نیستن!”

کارل مدل موی جدیدش رو توی آینه ورانداز کرد و در حالیکه ریزه مو های ریخته شده روی صورت و لباسش رو تمیز می کرد گفت:”نمیخوام دلسردت کنم…ولی استاد مهارت های رزمی که یه دفعه توی پوسته ی یه آرایشگر ماهر فرو میره امکان نداره مورد تجسس قرار نگیره.باید بیشتر از اینا احتیاط کنی.هر کسی که میخواد به گروه ملحق بشه رو قبول نکن.”

جی هوپ ادای حرف زدن کارل رو در آورد و چشماشو چرخوند.با اینکه کارل حرف بی حسابی نمیزد اما جی هوپ اینهمه تلاش نکرده بود که ثمره ی عرق ریختن هاش با یه بی دقتی به باد بره. رویاهاش برای مردن زیادی جوون بودن و جی هوپ هم همین طور.تمام وجودش تبدیل به رویا شده بود و چیزی با تحقق اون رویاها فاصله نداشت. اگه میخندید ، اگه گریه می کرد، اگه میدوید و اگه میخوابید باز هم تک تک قطرات خونش برای اون تصویر شگفت انگیز موفقیت فریاد می کشیدن و ایمانش زنده نگهش میداشت.نه زخم های بیشمار روی دست هاش که از تمرین های شبانه روزیش با سلاح ها حاصل شده بود و نه زخم های دردناک روحش هیچوقت متوقفش نمیکردن.جی هوپ برای ماموریتی به دنیا اومده بود و نمیتونست بیخیالش بشه.

“دفعه ی بعد به نفعته که کمتر توی کله م بر/ینی.من دیگه میرم!فعلا!”

حتی زمانیکه کارل لنگ لنگون از آرایشگاه بیرون رفت و سوار ماشینش شد باز هم جی هوپ بی حرکت روی صندلی مونده بود و خیره به تصویر های انتزاعی که داخل سرش میرفتن و میومدن لبخند میزد. اگه کارل اونو نمیشناخت مطمئنا می گفت که داره وقتشو تلف میکنه اما چیزی توی وجود جی هوپ می تپید که دنیا رو از سر راهش بر میداشت. صورت جوون و سرزندش با درون پخته و با تجربش اونو قابل اطمینان می کرد.کارل آینده ای نمیدید ولی جی هوپ ورای آینده رو هم پیش بینی کرده بود. شاید به خاطر همین بود که هیچوقت سعی نکرد منصرفش کنه..

کارل تا عمارت کای رو با خواب آلودگی و رخوتی که از خونریزی دیشبش ناشی می شد روند و کراواتی که اذیتش می کرد رو کمی شل تر کرد.نفس عمیقی کشید و قبل از اینکه از ماشین پیاده بشه پای دردناکش رو ماساژ داد.هوا رو به تاریکی می رفت و مه نسبتا رقیقی توی جنگل دیده می شد که مثل پرده ی حریری روی درخت های عریان کشیده شده بود.جو غم انگیزی دیده می شد اما رفت و آمد خدمتکار ها و صدای پچ پچ هاشون از غریبی فضا کم می کرد.البته چه تفاوتی می کرد که هوا غریبانه س یا نه…برای کارل چه هوا آفتابی بود و چه یه مه کثیف و بد بو کل جو رو آلوده می کرد ، زندگی روی مضخرفی داشت.دید منفی گرایانش رو انکار نمی کرد اما هیچ علاقه ای به مثبت نگری هم نداشت. بهرحال زندگی هیچوقت رنگین کمون و آفتاب درخشان نشونش نداده بود. و قرار هم نبود نشون بده.رنگین کمون به چه کاری میومد وقتی دختر مورد علاقش دست توی دست دوست پسر خوشتیپش میخواستن بیان مهمونی و اون باید دم در دعوت نامشون رو میگرفت و با لبخند خوش آمد می گفت؟!

کارل توی افکار خودش داشت سیگار روشن می کرد که کریس از ناکجا آباد سراسیمه خودش رو رسوند و محکم پس کلش کوبوند. و تمام وسوسه ی کارل برای کشیدن یه سیگار دیگه به دورترین نقاط ذهنش پرت شد و آماده شد تا با مشت توی دهن کریس بکوبونه که مشتش خطا رفت و توی درخت کوبیده شد.از درد به خودش پیچید و فریاد زد:”چه مرگته عنتر؟”

“نمیفهمی که ده دقیقه ی دیگه مهمونا میرسن؟اسگلی مثل تو همون بهتر که زباله هارو تفکیک کنه تورو چه به آداب مهمونی !کی قراره این دعوت نامه های کوفتی رو از مهمونا بگیره؟”

کارل دندون هاشو روی هم فشار داد و همونطور که دست له شدش رو میمالوند غرید:”خودم میگیرم.”

کریس سرش رو به نشونه ی تاسف تکون داد و دستی توی موهای تازه اصلاح شدش کشید.کت و شلوارش رو مرتب کرد و در حالی که مدام انگشتش رو به نشونه ی تهدید به سمت کارل تکون میداد با قدم های بلند به سمت قصر برگشت و فریاد زد:”به نفعته امشب جوری که همیشه رفتار میکنی نباشی سرکار علیه یوان یونگ شین!”

کارل با حرص ادای شاخ و شونه کشیدن کریس رو درآورد و فحش های زشتی داد.با اخم وحشتناکی لنگ لنگون خودش رو به درگاه قصر رسوند و موهایی که جلو پیشونیش ریخته بودن رو عقب زد و زمانیکه متوجه خشکی زیاد از حدشون شد فحش دیگه ای هم نثار جی هوپ کرد که از ژل مو مثل گو/ه استفاده می کرد!

حدودا ده دقیقه ی بعد اولین مهمون ها رسیدن و تا کارل اومد که تشریفات رو به جا بیاره متوجه شد این یه اشراف زاده یا چیزی شبیه اون نیست!اون چن بود که در حد مرگ به خودش رسیده بود و یه همراه داشت!شیومین اینجا چه غلطی می کرد؟!

“وات د…”


عایا انتظار موجب خشک شدن چشمه های اشکیتان شده و خشتک ها بر سر کشیده اید؟ : |

عایا کنکور را قهوه ای مالاندید؟ :”|

عایا تصوراتتان از داستان شمارا به فریاد زدن و خودکشی با شلوار کردی واداشته است؟ : |

عایا به قصد قتل نویسنده به این تاپیک آمده اید؟ : | (جمع کردن بساط چایی و کشمش خشکه و آماده برای فرار : |)

این را بدانید که همه ی شما در قلب من جای دارید : | چه خشمناک و چه مهربان : | همه خواننده های از جان گذشته و بی اعصاب خودمین : | اوپا همتونو دوس داره : | (اشک های روی کیبوردش را با شلوار کردی خشک میکند : | )

دیگه چی بگم که گردن ما از مو باریک تر و وقت تنگ و استعداد نویسندگی خشکیده : |

موفق باشین : | مرسی که داستانو خوندین : | کامنتم بذارین : |



24
دیدگاه بگذارید

avatar
10 گفتگوها
14 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
9 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshiroTINATara._.d.b.lap? آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
TINA
مهمان
TINA

یه سوال تو فن بوی هستی؟بایست کیه؟؟گروه هایه دیگه ی کیپاپ هم دنبال میکنی؟؟

TINA
مهمان
TINA

من مرگ شدم تو نویسنده ی عالییی هستی!
آفرین اوپا به کارت ادامه بده و اینکه فیکارو سریع تر اپ کن من کله داستانو یادم رفت الان از اول خونپمش بعد این قسمتو خوندم😟
تروخدا سریع تر بزار و مرسی کارت عالی بود!
هی هرچی میومدم تو سایتت میدیدم نزاشتی هیچی الان دیگه خلی عصبی شدم پاشدم بیام سایتو به فحش ببندم دیدم قسمته بعدو گذاشتی😂😂شانس اوردی!

Tara
مهمان
Tara

مستند bring the soul که سریالیش کردن رو میشه بذارید ممنونننن فک کنم قسمت آخرش هم چند روز پیش پخش کردن

._.
مهمان
._.

خشتک دریییییییدم . پارت بعد کی میاد؟؟
به جاهای خوبش داره میرسه:)

d.b.lap?
مهمان

يعني الان تو هيونگمي منو دوس نداري؟؟؟
ميدونم ميدونم لوس شدنم حدي داره😑