213 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! part 50

قسمت ۵۰ از فیک “من نابغه نیستم ، تو گرگینه نیستی!”

فحش و دمپایی و کلانشینکف اگه دارین بذارین زمین بعد بیاین ادامه : |

“اوف خدای من…تو واقعا یه چیزیت میشه!چه مرگته؟خسته نشدی این همه داد و فریاد کردی؟”

“من از بچه کو/نی هایی مثل تو حساب نمیبرم!ولم کن برم!اینجا دیگه کدوم جهنمیه!”

کوکی کلافه از سر و کله زدن با پسری که خودشو وی معرفی کرده بود دستی به صورتش کشید و جلوی میله های زندان ایستاد.دست به سینه تقلاهای بیهوده ی اونو نگاه کرد و بلند گفت:”ناموسا خسته نیستی؟ساعت چهار صبحه!یکم بخواب!”

پسر مو مشکی انگار که روی یه کوه آتیش نشسته باشه از جا پرید و با خشم فریاد زد:”یهو سه تا دیوونه میریزن سرم و میخوان منو بکشن!آروم باشم؟بگیرم بخوابم؟تو کودنی چیزی هستی؟”

جونگکوک کت چرم مشکی رنگش رو پوشید و روی سکوی کنار سلول نشست. سیگاری روشن کرد و با بی حالی پا روی پا انداخت.سرش رو به دیوار تکیه داد و زمزمه کرد:”جدا داری خسته کننده میشی وی…راستی این اسم هم اسم واقعیت نیست مگه نه؟مادرت نمیتونه همچنین اسم احمقانه ای روی پسرش گذاشته باشه…”

وی دستش رو ناگهانی از لای میله ها بیرون آورد تا بلکه بتونه یقه ی کوکی رو بچسبه اما تلاشش مثمر ثمر واقع نشد و باعث شد دماغ شکسته ش به میله زندان بخوره و از درد فریاد بکشه.خونریزیش دوباره شروع شد و از ضعف درد روی زمین دوزانو زد.زیر لب فحش می داد اما از نظر کوکی صداش بیشتر شبیه کسایی بود که دارن زیر بار شکنجه گریه میکنن و هذیون میگن. چه وضعیت رقت انگیز و اسف باری داشت! چقدر حیف که کوکی نمیتونست زندگی اون بچه رو نجات بده.به نظر سن زیادی نداشت. و توی این سن سرش میرفت بالای دار مجازات ورود غیر قانونی به سکرت تاون. کوکی میخواست بدونه انسان ها توی دنیای خودشون چجوری بدون جادو و قدرت های ماوراطبیعه زندگی میکنن. به وجود موجوداتی مثل کوکی باور داشتن؟

با اینکه اون یک بار برای آوردن اجناس به دنیای انسان ها رفته بود اما کارل بهش اجازه ی تماس با هیچ انسانی رو نداده بود اونم به دلیل مسخره ای که کوکی هنوز نمیتونست طبیعی رفتار کنه. شاید اگه اون دفعه کارل بهش اجازه می داد انسان هارو ببینه الان اینهمه درباره ی اون بچه کنجکاو نمی شد. شاید اینهمه براش جذاب جلوه نمی کرد…کسی چه میدونست…

“چند سالته بچه؟”

“به تو ربطی نداره!”

“چجوری اومدی سکرت تاون؟”

“فضولی چیزی هستی؟”

“آه…پس میخوای جواب ندی…”

کوکی فیلتر سیگارش رو زیر پا لگد کرد و از جاش بلند شد. خنجرش رو از جیب کتش بیرون کشید و زخم کوچیکی روی انگشت اشاره ش انداخت. دستش رو روی یک شیئ دوار سنگی که حدود دو متری سلول روی دیوار نصب شده بود گرفت و خون که روی سنگ افتاد درب سلول با صدای تلق بلندی باز شد. بدون اتلاف وقت به سمت وی رفت و دستش رو پیچوند و پشتش ثابت نگه داشت.با دسته ی خنجر ضربه ای به پشت سرش زد و وی بالاخره از تقلا افتاد. ولی قبل از اینکه با مخ زمین بخوره کوکی زیر بغلش رو گرفت و اونو روی کولش انداخت.نفس عمیقی از سر ناامیدی کشید و با تاسف سر تکون داد.باید با این گرسنگی عجیبش برای دونستن درباره اون بچه مبارزه می کرد و حالا خیلی راحت کار دست خودش داده بود.ولی حداقل اینجوری مجمع تصمیمات تا زمانی که وی کاملا بهبود پیدا نکرده بود محاکمه رو به تعویق مینداختن. خریدن زمان برای یه انسان اصلا کار آسونی نبود!

“آه خدای من…تو باعث میشی من خودمو توی دردسر بندازم!ولی حالا بقیه ی زمان باقی موندت رو توی بیمارستان داد و هوار میکنی نه توی زندان بوگندوی سکرت تاون!یه روز ازم متشکر میشی!”


 

“کریس…تو حالت خوبه؟”
تائو عرق سردی که روی پیشونی کریس نشسته بود رو با کف دست پاک کرد و پیشونیش رو لمس کرد.کریس تب داشت؟
“برگرد به عمارت کای.فکر کنم داری توی تب میسوزی…”
تاریکی صورت کریس رو بلعیده بود.اندام ورزید و صافش مثل یه کرم جمع شده بود و داشت واژگون می شد.تند نفس می کشید و حرارت بی سابقه ای از بدنش صاتع می شد. انگار داشت کم کم بخار میکرد.
“کریس؟؟صدامو می شنوی؟میتونی بایستی؟”
بادی نمی وزید…اما کریس حس می کرد یه چیزی داره به جلو هلش می ده.درست به سمت تائو…جنگل جلوی چشم هاش به هم میپیچید و ماه از آسمون پایین می افتاد.صورت نگران تائو جلوش محو و تار می شد و فکش درد می کرد.دست هاش شونه های پسر روبروش رو چنگ زدن و سعی کرد چیزی بگه اما فک قفل شدش اجازه نمی داد.انگار زندانی شده بود….توی یه جسم دیگه زندانی شده بود و داشت درد می کشید…
“کریس..تمومش کن!ولم کن…درد دا…!”
تائو التماس می کرد.صداش زیر و خش دار شده بود و انگار که دهنش رو چیزی پوشونده باشه نمیتونست بیشتر از اون حرفی بزنه. کریس داشت چیکار می کرد؟چرا هیچی نمی دید؟چرا فقط یه سری صدای مبهم مغزش رو میسوزوند؟ چه بلایی داشت سر تائو میاورد که خودش نمی دید؟
حساب زمان دیگه تو دست کریس نبود.نمیدونست چقدر گذشته…توی چه ساعتی از شبه و حتی الان توی کدوم یکی از جسم هاش قرار داره! دستش رو به سختی بالا آورد و نگاه کرد.درد بدی کل استخوان های بدنش رو دچار کرده بود و دستش که شمایل دست یه انسان رو داشت کمی خونی به نظر می رسید. سر چرخوند و زیر نور ماه کامل تائویی رو دید که به سختی گریه می کرد. لباس هاش توی تنش پاره پاره شده بودن و هر تکه ش یه جایی افتاده بود.با اینحال تائوی بیچاره پایین تنش رو با تکه پارچه ای پوشونده بود و نیمه برهنه به درخت تکیه زده و داشت خونی که از دماغش میومد رو ناشیانه پاک می کرد. و همونجا بدترین احتمالی که به ذهن کریس می رسید به یقین تبدیل شد:اون به زور با بهترین دوستش خوابیده بود!
“م..من چیکار کردم؟”
“وحشت نکن کریس…جلوتو گرفتم…نترس…”
تائو اینو گفت و فین فین کرد. با گریه ای که بند نمیومد و تا حدی هم مسخره به نظر می رسید ادامه داد:”تو دماغمو مالوندی رو زمین…زخم شده عوضی!!خونش بند نمیاد!”
کریس بدن دردناکش رو تکون داد و متوجه زخم سطحی روی ساق دستش شد.شبیه زخمی بود که با خنجر های نقره مینداختن. کار تائو بود.احتمالا برای دفاع از خودش مجبور شده بود کریسو بزنه.چرا کریس هیچی به یاد نمیاورد؟
“چه مرگت شده کریس؟آشفتگی احساسی داری نه؟تبدیل شدی و بهم حمله کردی…حتی وقتی با مشت زدمت و دوباره انسان شدی بازم دیوونه بودی.میخواستی بهم تجاوز کنی لعنتی!اینقد کو/ن من برات جذاب بوده؟باید زودتر بهم میگفتی!مجبور شدم با خنجر نقره زخمیت کنم!”
کریس که هنوز گیج و منگ بود و سرگیجه داشت روی زمین دراز کشید و چشمهاشو بست.تائو ولش نمیکرد…نه…تائو همیشه تائو بود.حتی الان که داشت گریه می کرد و با غر غر کریسو ملامت می کرد باز هم خودش بود.اون هیچوقت کریسو ول نمیکرد.هیچوقت رهاش نکرده بود. نه توی جنگل نرایدا و نه موقعی که سال بالایی ها توی دبیرستان میخواستن دخلشو بیارن. تائو زیادی ابغوره می گرفت و تقصیرارو مینداخت گردن کریس…موقع صدا زدنش صداشو زیر و کشدار می کرد…کریسو کفری می کرد و زیاد از حد باهاش تماس بدنی برقرار می کرد.
اما بازم تائو بود.حتی اگه خودش کتک خورده و قربانی بود بازم نگران این بود که کریس وحشت نکنه.بازم میفهمید چرا کریس از کنترل خارج شده. بازم هوای رفیقش رو داشت. تائو همیشه همین میموند.همیشه احمق بود.
“تائو…حالت خوبه؟”
تائو برای بار هزارم خونی که از دماغش میومد رو پاک کرد و سرشو پایین انداخت.با بغض بچگانش جواب داد:”خونریزی دارم…تشنمه…لباسام نابود شدن…با اینکه خون اشامم پوستم داره از سرما خشک میشه…بعد ازم یه همچنین سوال مسخره ای می پرسی؟”
کریس خنده ی غم انگیزی سر داد و صورتشو با ارنجش پوشوند.باید سریعتر از اونجا میرفت.به اندازه کافی سر و صدا کرده بود.نباید کسی خبردار میشد…نباید کسی میفهمید…
“بیا اینجا تائو…یکم بنوش.امشب ماه کامله.نمیتونی تا عمارت خودتو برسونی .”
کریس پاهاشو دراز کرد و نشست.با صورت مهربونی به تائو نگاه کرد و اشاره کرد تا نزدیک تر بیاد.همه چیز خیلی عجیب غریب و غیر معمول تر از همیشه بود.
“خون گرگینه ها مزه ی گه میده …نمیخوام! “
“بس کن تو که تا به حال امتحانش نکردی!”
تائو با تردید خودش رو روی زمین کشید و جلو خزید.دوباره خون دماغش رو با پشت دست پاک کرد و به خاطر اینکه لباسی تنش نبود خون تمام پشت دستش رو کثیف کرد. به نزدیکی کریس که رسید نفس هاش تند تر شدن.بوی خون کریس باعث شده بود دندونای نیشش بیرون بزنن و کمی میلرزید.از بین دندون های چفت شدش گفت:”از…زخمت….خون میاد…”
کریس نگاهی به زخم سطحی و ملتهب روی ساق دستش نگاه کرد و بعد چشمش به تائو خورد که اوضاعش از قبل هم خراب تر به نظر میرسید.عرق از چونش پایین میریخت و اونقدر فکش رو فشار میداد که استخون هاش برجسته شده بودن.داشت با تمام وجود در مقابل خواسته ش مقاومت می کرد و این حتی بیشتر از ماه کامل انرژیش رو تحلیل می برد.
“شاهرگ گردن خون تازه تری داره…این شاید از طعم گه خون سگا کم کنه نه؟”
تائو بی اراده به سمت کریس حمله برد و گردنش رو گاز گرفت.چندین بار دندون های نیشش رو درآورد و فرو برد تا بالاخره تونست شاهرگ رو پیدا کنه و خون تازه ای که بیرون میجهید رو بمکه.نفس های کریس تند شده بود.چشمهاش رو از درد روی هم فشار می داد و با جریان پیدا کردن سم خون اشام توی بدنش حس عجیب و غریبی توش به وجود میومد که باعث می شد تائو رو به خودش نزدیک تر کنه و کاملا توی آغوشش بگیره.تائو وسط پاهاش دو زانو زده بود و دستهاش رو روی شونه های کریس گذاشته بود و لباسش رو مشت کرده بود.دست های حلقه شده ی کریس دور کمرش بهش حس عذاب وجدان می داد ولی نمیتونست در برابر تشنگیش مقاومت کنه.اختیار غرایضش رو از دست داده بود و میترسید که به کریس صدمه بزنه.با درموندگی خون توی دهانش رو قورت داد و سعی کرد عقب بکشه اما صدای کریس متوقفش کرد.
“تائو…من هیچوقت نخواستم اینجوری بشه…هیچوقت نمیخواستم دشمنت باشم..من متاسفم که عاقبتمون این شد…”

اشک توی چشم های تائو جمع شد و دندون هاشو از رگ کریس بیرون کشید.سرش رو توی گردنش مخفی کرد و محکم دست هاشو دورش حلقه کرد و گریه شو از سر گرفت.خونی که از گردن کریس میومد رو با شصتش نوازش کرد تا پاک بشه و با بغضی که تمام دلتنگی های دنیا ازش میبارید زمزمه کرد:”تقصیر تو نیست…”
صدا توی گوش های کریس اکو انداخت و بدنش لرزید.تائو رو محکمتر به خودش فشرد اما آغوشش خالی بود.جنگل داشت توی تاریکی محض فرو می رفت…خون از همه جا جاری شده بود و کریس هر جا رو که نگاه می کرد اثری از تائوی عزیزش نمیدید.سرش به دوران افتاده بود و ضعف اندامش رو از کنترل خودش خارج کرده بود.چشمهاشو بست و زمانیکه باز کرد توی تختش دراز کشیده بود…
عرق سرد سر تا پاش رو گرفته بود.داشت میلرزید و گلوی خشکش اذیتش می کرد. با درموندگی اطرافش رو از نظر گذروند تا مطمئن بشه خواب دیده و خودش رو به سختی از تخت کند و نشست.نفس عمیقی کشید تا از لرزش بدنش کم کنه و با صدای گرفته ای صدا زد:”الیزابت…”
به دقیقه نکشید که دختر جوون و موصورتی سرش رو توی اتاق کرد و با دیدن بالا تنه ی لخت کریس سرش رو دزدید و دستپاچه گفت:”اوه شرمنده فرمانده یادم رفت در بزنم!چیزی لازم دارید؟”
“اشکالی نداره لیزی…لطفا یه لیوان آب برام بیار.”
الیزابت که شیفت شب حسابی خسته ش کرده بود “بله” ی شل و ولی گفت و چند لحظه بعد با لیوان و پارچ آب برگشت. لیوان رو جلوی تخت کریس پر آب کرد و بدون اینکه تماس چشمی با اون داشته باشه لیوان رو به دستش داد. کریس عرق کرده بود اما داشت میلرزید و مدام به یک رد زخم قدیمی روی گردنش دست می کشید. اب رو یک نفس بالا داد و زیر پتو خزید.با سر اشاره کرد که الیزابت رو مرخص کنه اما لیزی با شک و تردیدی که کمی با ترس مخلوط بود پرسید:”دوباره…کابوس دیدید نه؟”
بر خلاف همیشه که کریس اوقات تلخی می کرد و میخواست که لیزی فضولی نکنه اینبار در حالی که با چشم های یخیش به سقف خیره شده بود زمزمه کرد:”این کابوس نیست…من توی خاطره ی بدی گیر افتادم…”


رایحه ی خوبی خیلی ناگهانی کل خونه رو پر کرد و سهون رو وادار کرد سر بچرخونه تا منبع بو رو پیدا کنه.از روی کاناپه بلند شد و رد بو رو تا اتاق لوهان گرفت و دهانش باز موند. واقعا چی اینهمه این جادوگر فریبکار رو جذاب و معصوم جلوه می داد؟
“تو…واقعا…تغییر کردی!”
اینو گفت و محتاتانه به لوهان نزدیک شد.با حیرت و شگفتی دورش چرخید و بوش کشید. لوهان واقعا با وقار و زیبا به نظر می رسید.توی کت و شلوار مشکی و پیراهن خون رنگی که زیر کت و شلوار پوشیده بود واقعا شبیه یه مدل چند بیلیون دلاری جلوه می کرد. دکمه های نیمه باز پیراهن ترقوه های برجسته ش رو نشون می دادن و با اینکه سهون طرفدار سینه های بزرگ بود اما سینه های تخت لوهان هم تا حدودی جذاب به نظر می رسیدن.مخصوصا با گردنبند عطیقه ای که زنجیر بلندش تا روی سینه ی لوهان می رسید و یه شئ باستانی شبیه یه مار چنبره زده بهش وصل بود. سهون داشت به همه چیز لوهان حسودی می کرد و خودش خبر نداشت.
“میدونم خیلی جذاب و فراتر از حد انتظار به نظر میام! “
لوهان گف و مثل مرد های مسن و جاافتاده خندید. سهون انکار نکرد اما زبونش رو در آورد و ادای استفراغ کردن در آورد. بهرحال نمیتونست فراموش کنه که تا همین چند روز پیش لوهان مثل پیرمرد های مست و حال به هم زن رفتار می کرد.
“هنوز میخوای منو بذاری توی خونه و خودت بری مهمونی عشق و حال؟”
سهون گفت و لباش رو آویزون کرد تا دل لوهان به رحم بیاد. باورش نمی شد داره به یه پسر التماس می کنه که همراه خودش ببرش مهمونی. علاوه بر جسمش غرورش هم داشت توی اون خونه میپوسید!
“میخوای بیای؟ باشه لباس بپوش.”
“چی؟؟؟؟”
لوهان پوزخندی زد و رنگ چشمهاش به آبی تغییر کرد.و البته که سهون میتونست توی نور اتاق کامل و واضح این تغییر رو ببینه و بفهمه که یه جای کار لنگ میزنه!هر وقت رنگ چشمای لوهان عوض می شد قطعا قرار نبود اتفاقی بیفته که به میل سهون باشه!
“مگه نمیخوای بیای؟خب آماده شو…میبرمت.”
سهون با شک به پوزخند طویل شده ی لوهان نگاه کرد و سمت کمد لباس حرکت کرد که با صدای لوهان متوقف شد:”ام…نه…از لباسای من نه..امشب باید یکم متفاوت تر از همیشه لباس بپوشی!”
تموم شد! معنای پوزخند لوهان خیلی زود رو شده بود. اون از سهون میخواست لباس خدمتکارا رو بپوشه. و احتمالا بعدش هم تصمیم می گرفت که تا میتونه تلافی گستاخی سهون رو با تحقیر کردنش در بیاره.این تفکرات واقعا با یک دست لباس خدمتکاری مردانه ای که روی تخت بود مطابقت داشت!
“سهون جوری نگاه نکن انگار بهت گفتم که نقش زیر خوابمو بازی کنی ! این فقط یه لباسه!”
“تو واقعا پستی لوهان!”
لوهان اخم کرد و جلوتر اومد. چشمهاش عمیق و ترسناک شده بودن و انگار میخواست خرخره ی سهون رو با دندوناش بجوه. دستاشو مشت کرد و با عصبانیت بی سابقه ای ، با صدای آروم و ترسناکی گفت:”اونی که این همه مدت از یه سگ پر سر و صدا مثل تو مواظبت کرده و نذاشته که اهالی سکرت تاون مزه ی گوشت و خون انسانی و پستت رو بچشن منم!اونی هم که توی یه ثانیه میتونه شرت رو از روی زمین پاک کنه بازم منم!پس فعلا بهتره که روی زانو هات بیفتی و سپاسگزار باشی که تا الان قلبت رو به عنوان داروی رشد نیش خون آشاما نفروختم چون دیگه اون لوهان خوش اخلاق و صبور یک ماه پیش نیستم که با عنتر بازیات کنار بیام!لباسو میپوشی و مثل یه سگ دست آموز تا مهمونی باهام میای!شیر فهم شد؟”
خشم توی رگ های سر سهون دوید و غرور خرد شدش وادارش کرد بی توجه به موقعیت ترسناکی که توش بود ، بی پروا جلو تر بره و اون وجهه ی کله خرش رو به نمایش بذاره.لوهان هر خری و از هر طایفه ای بود حق نداشت اینجوری شخصیت سهون رو خرد و خمیر کنه.
“که چی؟ تهدید میکنی که منو میکشی در حالی که قبلش یه بار کشتی! به احمقی تو ندیدم لو! و اگه فکر کردی میتونی اینجا نگهم داری و مثل حیوون خونگی دست اموزت تربیتم کنی سخت در اشتباهی!ترجیح میدم بمیرم تا زیر دست تو دم تکون بدم!”

سهون حس کرد الان لوهان بهش حمله میکنه و چشماشو با ناخوناش میکشه بیرون اما لبخند مرموز لوهان به طرز شگفت انگیزی برگشت و چشماشو ریز کرد.دور سهون چرخید و انگار که از ته قلبش به خاطر یه چیز ترسناک ذوق کرده با صدای عمیقی گفت:”چه بلایی سر اون موجود ترسوی یک ماه پیش اومده؟واقعا اینهمه سرت به تنت سنگینی میکنه؟”

سهون که کمی جانب احتیاط رو گرفته بود با این حرف نیم قدمی عقب کشید اما چهره ی درهم و برافروخته ش تغییری نکرد.صداش رو بالاتر برد و جواب داد:”اگه اینهمه میخوای من بمیرم چرا فقط حفاظ های روحی خونه ت رو غیر فعال نکردی تا برم بیرون و بمیرم؟”

لوهان پوزخند عجیب و غریبی زد و خودشو جلو کشوند. لبه ی تیشرت سهون رو گرفت و هلش داد تا روی زمین بیفته .با اینکه از جادو استفاده نکرده بود اما هنوز هم قدرت عجیبی داشت که با همون تکون کوچیکی که به بدن سهون داده بود باعث شده بود پخش زمین بشه و وحشت کنه چون جای ضربه توی شونه ش حسابی درد می کرد.قبل از اینکه دوباره بتونه بلند بشه لوهان پاهاشو دو طرف بدنش گذاشت و روش خیمه زد.چونه ی سهون رو بین دستاش گرفت و با زور جلوی خودش نگه داشت.از زاویه خیلی نزدیکی وراندازش کرد و با تعجب ساختگی گفت:”چی باعث میشه انسان ها اینهمه جرات داشته باشن؟نه جادو داری و نه قابلیت به درد بخور…چی توی قلبته که وادارت میکنه از غرورت دفاع کنی؟”

سهون با تندی دست لوهان رو پس زد و ساکت موند.قلبش از ترس و هیجان میلرزید اما صورتش رو عصبانی و طلبکار نگه داشته بود.لوهان دوباره میخواست ببوسش؟ میخواست سرشو بکوبه توی دیوار؟ ایندفعه دیگه چه فکر غیر قابل پیش بینی توی سرش داشت؟سهون نمیتونست حدس بزنه!

“باشه سهون عزیزم…باهام میای…به عنوان یه رفیق میای…میخوام بر/ینم دهن اون دوتا پادشاه از خود راضی!”

ممنون از همه ی کسایی که صبورانه منتظر این قسمت موندن : |

ممنون از همه ی کسایی که نظر گذاشتن و دل این بنده ی حقیر را شاد فرمودن : |

عاقا حالا اگه انتقادی پیشنهادی نظری فحشی کلاشینکفی چیزی دارین با آغوش باز پذیرا هستم : |



28
دیدگاه بگذارید

avatar
13 گفتگوها
15 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
9 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshiroh.ksajedehKookie.negin.ARMYYasy. 2007.army آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
h.k
مهمان
h.k

دستت درد نکنه خیلی فیک قشنگیه. خسته نباشی

sajedeh
مهمان
sajedeh

سلام.نمیخوای اپ کنی قسمت بعدو(پسره تنبل)

Kookie.negin.ARMY
مهمان
Kookie.negin.ARMY

و اینکه پررویی نباشه درکت میکنم خودمم قبلا ترجمه میکردم کارش زمان بره و سخته..ولی یکم زودتر اپ کنی ممنون میشم

Kookie.negin.ARMY
مهمان
Kookie.negin.ARMY

سلام راستش اولین فن فیک فانتزیه که خوشم اومده ازش طوری که دوبار خوندمش..

sajedeh
مهمان
sajedeh

هی پسر تنبل قسمت بعدی رو نذاشتیا.حواسم بهت هست