521 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! part 49

قسمت ۴۹ از فیک :”من نابغه نیستم ،تو گرگینه نیستی!”

خدایی فیک براتون آوردم باقلوا! : |

قسمت ۴۹″وی…اسمم ویه…!”

“چن از تو خوشش میاد…”

“جانم؟؟”

زمانی که کارل داشت ظرف های غذا رو می شست و من هم داشتم تلویزیون میدیدم این مکالمه ی مسخره شکل گرفت.واقعا کی فکرشو می کرد قبل از اینکه خودمون به یه همچنین چیزی پی ببریم از زبون بقیه بشنویمش؟

“جوری رفتار نکن انگار نمی دونی!”

کارل دست هاشو با شلوارش خشک کرد و روی کاناپه ی تک نفره نشست.نفس عمیقی کشید و ادامه داد:”من عاقل و همه چی دان نیستم.ولی همینو می دونم که انسان ها به ماها آسیب می زنن!”

“کارل من متاسفم ولی متهم کردن مثل این نیست که حضرت عیسی رو به خاطر گناه آدم سرزنش کنی؟!”

“فعلا حرفی نزن!”

در حالی که به شدت از حرف های تلخ دختر روبروم ناراحت شده بودم توی مبل فرو رفتم و اجازه دادم تا حرفش رو تموم کنه.مطمئن بودم این صحبت ها به جاهای خوبی ختم نمیشه!

“گوش کن شیومین…چیزی که من همیشه از شما انسان ها فهمیدم این بوده که خرابکاری به بار آوردین.کشتن ، شکنجه ،سردرگمی ، مجبور کردن بقیه به اطاعت کردن از خودتون ،فروختن اعضای بدن موجودات دنیای ماورا ،کشیدن دندونای نیش خون آشاما، بریدن دم گرگ های آلفا ،کندن پوست کریمنو هایی نظیر من ، سواستفاده از پری های دریایی ، توی قفس کردن آسپیدا ها برای نمایش و غیره غیره…”

به اینجا که رسید مکثی کرد و ترجیح داد بقیه ی حرف هاشو چشم در چشم بهم بگه:”شبی که چن تورو آورد میدونستم یه چیزی درست نیست.من بویایی یا شنوایی قویی ندارم ولی غریزه م چیزیه که اشتباه نمی کنه.من انسان هارو هیولاهای خوشگلی میدونستم که اگه پاشون به دنیامون باز بشه دیگه هیچی جلوشون رو نمی گیره ولی اونشب من چیزی رو دیدم که تا به حال توی چن ندیده بودم…”

کارل مستقیم به چشم هام نگاه کرد و بعد از سکوت کوتاهی که انگار برای به یاد آوری خاطراتش لازم داشت گفت:”اون شب …چن یادش رفت سراغ می تانگ بره…”

“م..می تانگ؟”

“یه جور داروی اعتیاد آوره که روی شاهرگ گردن میمالونن.لوهان براش درستش کرده.به چینی معنی پادزهر میده و از پولک آسپیدا درستش میکنن.”

“فکر می کردم آسپیداها منقرض شدن!”

“اینش مهم نیست شیومین!مهم اینه که چن هشت ساله که به این دارو اعتیاد داره.”

وحشت زده از خبری که تازه میشنیدم سرمو تکون دادم و عصبی خندیدم تا بلکه کارل بهم بگه که داره باهام شوخی می کنه اما انگار این قضیه ی لعنتی اینقدر جدی بود که باعث بشه کارل بیشتر اخم کنه.

“در حقیقت کاری که این دارو میکنه اینه که اثرات بد تبدیل شدن زودهنگامش رو کم کنه و اون بخش تاریک احساساتش رو ازش بگیره.تبدیل شدن گرگ ها و کنترل این امر تا حد زیادی وابسته به احساساتشونه و چن این کنترل رو نداشت.برای امنیت و دفاع از خودش ،مادرش مجبورش کرد قبل از بلوغ تبدیل شدن رو یاد بگیره و این یادگیری ناقص بهش ضربه زد…بعد از مرگ برادرش اثرات این ضربه وحشتناک تر هم شد.پس چن یه درخواست غیرقانونی برای ساخت این دارو به لوهان فرستاد و لوهان هم بهش هشدار داد که اعتیاد به این دارو میتونه تا جایی پیش بره که قلبشو از کار بندازه ولی با همه ی این وجود، حس معرکه ی استفاده از اون دارو کششی رو درون چن به وجود میاورد که نمیتونست مصرفش رو متوقف کنه…”

کارل سکوت کرد و من با چهره ی درهم رفته پرسیدم:”چرا داری اینارو به من میگ…”

“چون بهت اعتماد دارم!”

با اینکه حسابی جا خورده بودم سری تکون دادم تا بهش بفهمونم میتونه ادامه بده و اون چشم هاشو به زمین دوخت و حرف هاشو از سر گرفت:”سعی کردم ترکش بدم ولی من اونقدرام قوی نبودم که با یه گرگینه در بیفتم.ولی شبی که تو اومدی ، در حالی که منتظر بودم چن دوباره می تانگ رو به شاهرگ گردنش بمالونه ، اینکارو نکرد!اون شب چن بدون می تانگ خوابیده بود.”

حتی یه ذره هم نمی تونستم تصور کنم که چن به یه داروی عجیب و غریب مثل این اعتیاد داشته باشه در حالی که سیگار کشیدنش رو هم به ندرت می دیدم! شاید من باید قبل از شناختن سکرت تاون از شناختن چن شروع می کردم.

“ببین…خب…تو…اوف خدای بزرگ…چرا صحبت کردن از مسائل اینجوری اینقدر سخته؟!”

کارل گفت و صورتشو پوشوند و دوباره زخم های کوچیک و بزرگ دستاش توی چشم زد.چیکار میتونستم به غیر از سکوت بکنم؟ حرف هاش حسی شبیه متهم بودن بهم می داد و عجیب تر این بود که خودم هم داشتم خودم رو بابت نشناختن چن سرزنش می کردم!هیچ ایده ای نداشتم که باید چی بگم یا باید چیکار کنم ولی میخواستم بگم که منم مثل خودش نمیخوام چن اینجوری عذاب بکشه ولی حتی همون هم از دهنم بیرون نمیومد.در اون لحظه به موجود منفعل عاجزی تبدیل شده بودم که فقط حقایق رو میشنید و تاسف می خورد.

“چن تورو گرگینه کرده درسته؟پس تو الان خون اونو داری.امکان نداره ازش فراری باشی یا بدت بیاد.خب….پس…فکر نکنم اگه بهت پیشنهادی بده رد کنی ولی …”

“هی یه لحظه صبر کن”

کارل طلبکارانه و با همون اخم که داشت داد می زد از اینکه حرفشو قطع کردم شاکیه گفت:”مشکل چیه؟”

“تو فکر می کنی چون اون منو تبدیل به گرگینه کرده الان من باید عاشقش باشم یا به خاطر این نگرانشم که خون اون توی بدن منه؟”

“انتظار نداری که فکر کنم توی این یه ماهی که اومدی و اون تمام مدت توی اتاقش داشته برگه میخونده و امضا می کرده عاشقش شده باشی؟!مخصوصا با اینکه خون انسانی داری؟”

“هی تو مشکلت با من چیه؟من دشمن تو یا چن یا هیچکس دیگه ای نیستم!”

کارل از جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید.کلافه بهم نگاه کرد و جواب داد:”لعنت بهت میدونم…!”

جا خوردم.اما عصبانی بودم.میتونستم سر شرافتم قسم بخورم که چن برام از خانوادم کم اهمیت تر نیست و دلیلش رو نمیدونستم ولی قلبم بهم می گفت که اینطوریه . اسمش هر چی که بود ولی من نمیخواستم بهش آسیبی برسه و این تحقیر ها حسابی اذیتم می کرد.

“فقط میخوام بهت بگم که چن دونفره.یعنی …از یه جایی به بعد دو نفر شده…”

کارل انتظار داشت چیز بیشتری بپرسم ولی من فقط سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و به یه جایی غیر از صورت دختر روبروم خیره شدم.اما زیاد طول نکشید که دستم توسط اون کشیده شد و منو تا بیرون خونه همراه خودش کشید.مضطرب و جویده جویده گفت:”تو میدونی؟؟”

“چن هم میدونه.”

“چیییی؟؟؟؟؟؟”

“من بهش گفتم.”

کارل به وضوح قاصر شده بود.چشم هاش برای بیشتر باز شدن جایی نداشتن و برای نفس کشیدن انگار هیچ عجله ای نداشت و اینو وقتی فهمیدم که یه نفس عمیق گرفت و دیگه اون نفس بیرون نیومد!

“چی اینقدر عجیبه؟شما که توی سرزمین عجایب زندگی می کنین!”

“تو…از کجا…فهمیدی؟”

“برادرش…چویانگ…اون خودش بهم گفت.”

کارل چند بار دور یک دایره فرضی چرخید و سعی کرد تا مشتش رو توی صورت من فرود نیاره.زیر لب فحش داد و با تهدید گفت:”تو اصلا حالیته چیکار کردی؟رازی رو که چندین سال مادرش ازش مخفی کرده بود بهش گفتی و بعد هنوز اینجوری به خودت جرات می دی که بگی برات مهمه؟”

“هی …کارل…بهم گوش کن…باید بهم کمک کنی بهترش کنم…”

“کمکت کنم؟؟؟جدا؟؟یا داری شوخی میکنی؟؟میدونی چیه؟از اولش حرف زدن با تو ایده ی مضخرفی بود!”

“لعنتی اون داره کاملا کنترلش رو از دست میده!باید کمکش کنیم خودشو نجات بده!”

کارل کلافه موهاشو مشت کرد و کشید.لب هاش رو جوید و عاجز به دیوار مشت کوبید و چشم هاشو مالوند.سر جاش بند نمی شد و منم ترجیح میدادم حرف نزنم تا بالاخره تصمیم بگیره.مثل اینکه بخواد زار بزنه آروم گفت:”من حالم…زیاد خوب نیست…برمی گردم شهر…خدایا عجب روز لعنت شده ای بود!”

“کارل نمیخوای که…بمونی؟دیر وقت نیست؟؟”

همون لحظه متوجه شدم یکی از دست های کارل از کتف قطع شده و بعد از یه حمله ی قلبی متوجه شدم که به طرز لعنت شده ای قابلیت ناپدید شدنش از کنترل خودش خارج شده و داره بقیه ی بدنش رو هم درگیر اختلال میکنه.

“دستت…”

“چیزی نیست!خوب میشه! یکم…بمونم…خوب میشم!”

هوای سرد و نداشتن لباس گرم باعثش بود یا هر چیز دیگه ای رو نمی دونم ولی هر چی که بود خیلی فجیع و چندش به نظر می رسید و این زمانی بدتر می شد که نصف صورتش ناپدید شده بود و قسمت میانی بدنش اصلا دیده نمی شد!

“کارل فکر کنم باید بیای توی خونه…”

“آره …آره…الان درست میشه…یه ذره…فقط…زمان میخواد.”

حدود نیم ساعت توی سکوت ناراحت کننده ای گذشت که من داشتم با کاغذ باطله هام ور میرفتم و کارل لیوان قهوه ی داغش رو آروم آروم میخورد تا بدنش دوباره به حالت عادی برگرده.کمی گیج و خسته به نظر می رسید و علاقه ای نداشت تا چیز دیگه ای بشنوه ولی خب…امیدوار بودم بتونم به حرفش بیارم تا اونو توی جبهه ی موافقم داشته باشم نه مخالف!

“میدونی وقتی بچه بودم آرزو داشتم مثل تو نامرئی بشم تا بتونم از کلوچه هایی که مامانم می پخت سهم بیشتری ببرم.”

کارل خندید و سرشو به چپ و راست تکون داد. و این اولین بار بود که من می دیدم اینجوری میخنده.سرشو خاروند و در حالی که روی مبل دراز می کشید گفت:”مطمئن باش آرزو نمی کنی جای من بودی!”

خنیدیدم و به جلو خم شدم تا اشتیاقم برای شنیدن داشتان زندگیش رو نشون بدم و پرسیدم:”چرا؟نگو که به خاطر جنگ هاست؟”

کارل لبخند زد و سرشو به علامت منفی تکون داد.نفس عمیقی کشید و جواب داد:”نه….من فقط زیادی توی بدبختی دست و پا زدم!”

و بعد از مکث کوتاهی در کمال تعجب سخت تر خندید و گفت:”به خدا قسم اگه اینجوری جلوی چن نال بزنم تا سه ماه آینده باید فاتحه ی آبروم رو بخونم!”

در جواب بهش لبخند زدم و کمی که گذشت با احتیاط پرسیدم:”خانواده ی تو هم..توی شهرن؟”

کارل نفس توی سینه ش رو بیرون داد و شونه بالا انداخت.چشم هاشو بست و آروم جواب داد:”نمیدونم کجان…هیچکس نمیدونه!”

“چرا؟”

کارل خندید و انگار که به مسخره ترین سوال زندگیش جواب میده گفت:”اینو دیگه باید از خودشون بپرسی!اینکه چرا فکر کردن اونطرف نرایدا یه حکومت نو ظهور پیدا شده که تعداد بیشتری از کریمنو ها و کلی نژاد های دیگه دارن با آرامش زندگیشونو می کنن…اینکه چرا وقتی داشتن فرار می کردن منو وسط جنگل گم کردن و دیگه هیچوقت برنگشتن تا ببینن دختر کوچولوشون چه بلایی سرش اومد…”

“متاسفم…”

“نباش.منم نیستم. اگه اونا دنبال من نیومدن خب منم دنبالشون نرفتم.مثل افسرده های بدبخت ، کل عمرم رو داد زدم و گریه کردم که بدونم چرا. غافل از اینکه آدم با چشم های تار از اشک نمیتونه حقیقت رو ببینه. تا اینکه به خودم اومدم و دیدم ای دل غافل! بیست و اندی سالم شده و هیچ کاری به غیر از الواتی نکردم!”

کارل با بی خیالی به سقف خیره شده بود و زانوش رو تکون میداد. دستاش رو زیر سرش زد و باز هم با همون بی خیالی ادامه داد:”توی آزمون نیرو های ارتش برقراری امنیت قبول شدم . خیلی خنده داره ولی چون قدم از حد نصاب کوتاه تر بود مجبور شدم برا ثابت کردن خودم صد و پنجاه تا شنا برم!دو سال آموزش دیدم . برای این پست جون کندم . اینقدر امتحانای سخت و وحشتناک گذروندم که دیگه حسابش از دستم در رفته.آزمون اعتماد ، راستگویی ،دلیری ، از خود گذشتگی ، استقامت و هزار تا کوفت دیگه که حتی مرد هارو به گریه مینداخت. در نهایت هم به عنوان شاگرد نمونه و معتمد ارتش از گروه اومدم بیرون.حالا سی سالم شده و به جای پول فقط اعتماد مردم رو دارم…آخه اعتماد به چه درد من فلک زده میخوره!!”

چرا نتونستم بفهمم؟چرا همه ی این مدت توی سردرگمی دست و پا میزدم در حالیکه حقیقت جلوی چشمم بود؟جواب اینقدر روشن بود که نمی تونستم ببینمش!

“کارل میشه یه لطفی در حقم بکنی؟”

“هوم؟”

“به دنیات بگو که من یه تهدیدم!”

کارل روی مبل نیم خیز شد و با ناباوری به من نگاه کرد.پوزخندی زد و در حالی که کوسن مبل رو توی سرم میکوبید از بین دندون های به هم فشردش گفت:”منو مسخره کردی یا تنت میخاره؟ها؟”

خندیدم و دستم رو سپر کردم تا ضربه هاش بهم نخوره و سعی کردم توضیح بدم:”اونو بذار پایین تا بهت بگم نقشم چیه.”

کارل بالشت رو پایین آورد و از جاش بلند شد.در حالیکه به سمت آشپزخونه می رفت با عصبانیت ساختگی گفت:” نه قرار نیست به حرفت گوش کنم! لالالا لالالا!”

“هی گوش کن!”

کارل سر و صداش رو بدون توجه به اینکه چن خوابه بیشتر کرد و انگشت هاشو توی گوشاش فرو برد.واقعا چرا باید یه همچنین موجود لجبازی مورد اعتماد ترین فرد سکرت تاون باشه؟آزمون لجاجت هم جزو آزمون های ارتشه؟

درست زمانیکه من از حرف زدن با کارل پشیمون شده بودم اون دست از تظاهر به نشنیدن کشید و همزمان که داشت توی یخچال دنبال خوراکی می گشت گفت:”ببین…من اونقدرام که به نظر میاد احمق نیستم…تو میخوای من به مردمم بگم تو یه تهدید برای دنیامونی و بیشتر از انسان ها متنفرشون کنم و اینجوری باعث بشم دیگه از سکرت تاون نرن. ولی بذار روشنت کنم…اولا من کسی رو فریب نمیدم…اعتماد مردم کشکی کشکی به دست نمیاد عقل کل! دوما…فقط کافیه من اینو بگم تا دو روز دیگه سرت بره بالای دار.و موضوع تو نیستی…موضوع چنه که بعدش داغون میشه و عرعرش واسه منه. بعدش هم واسه باقی عمرش منو مقصر میدونه.اگه یه درصد هم زنده بمونی….”

صدای زنگ گوشی باعث شد حرفش رو نیمه تموم بذاره و با شک و تردید به شماره ی روی گوشیش نگاه کنه. نگاه عجیبی به من و بعدش به گوشیش انداخت و وقتی مطمئن شد که خواب نیست روی دکمه ی پاسخ زد و “اهوم؟” آرومی گفت.خب این همه تعجب برای یه تماس فقط سزاوار این بود که ناسا بهش زنگ زده باشه!

“جی ایون تو مطمئنی؟”

اینو با حالت آماده باش گفت و همزمان قدم های بلندی به سمت درب خروجی برداشت.کت ضخیمش رو تنش کرد و حالا دوباره برگشته بود به حالت جدی و سربازگونه ی همیشگیش. گوشی رو با شونه ش نگه داشت و با لحن دستور گونه ای گفت:”زنگ نگهبان های ارواح رو بزن و از پایگاه بیا بیرون.علامت های قرمز رو دنبال کن پنج دقیقه ی دیگه بهت میرسم.”

“چه خبر شده؟”

پرسیدم و انتظار داشتم فقط بهم اخم کنه و بعد بیرون بزنه ولی اون فقط با عصبانیتی که با اضطراب مخلوط بود غرید:”یه انسان تونسته مرز روحی رو بشکنه و بیاد توی سکرت تاون”

و قبل از اینکه از در خارج بشه برگشت و با تردید گفت:”انتظار ندارم وقتی چن بهت پیشنهاد میده قبول کنی…ولی …مواظبش باش…”

در عرض چند ثانیه صدای خر خر ماشین باری پایگاه بلند شد و با صدای سنگسن گاز دادن و تیکاف کشیدن روی گل و لای جنگل ترکیب شد و طولی نکشید که صدا دیگه شنیده نشد. همه چیز انگار که اصلا اتفاق نیفتاده باشه مثل قبل به نظر می رسید . با این تفاوت که من الان باید بلند می شدم…میرفتم توی اتاق چن… و یکبار برای همیشه از شر این دودلی خلاص می شدم!


 

“حالت خوبه؟آسیب ندیدی؟”

“من خوبم!”

کارل دروغ نگفته بود اگه اعتراف می کرد که تقریبا بیشتر نگرانیش از بین رفته بود.جی ایون سالم بود.بقیه ی کار ها هر جور دیگه که پیش میرفت فرقی نمیکرد!

تقریبا همزمان با نگهابان های ارواح رسید.جونگ کوک و لیسا جلوی درب پایگاه ایستاده بودن و حالت تدافعیشون نشون می داد آمادن تا وارد بشن. کارل از ماشین بیرون پرید و قبل از اینکه سمت در بدوه رو به جی ایون کرد و گفت:”لطفا از ماشین بیرون نیا…”

توی صداش ترکیبی از التماس و دستور بود که جی ایون رو سر جاش نگه میداشت و فقط همین برای اینکه کارل از چیزی نترسه کافی بود. مهم نبود دست خالیه . مهم نبود اون انسان تا چه حد خطرناکه و مهم نبود زورش به اون می رسید یا نه…

توی یک ثانیه بعد در توسط جونگ کوک باز شد و کارل که نامرئی شده بود با احتیاط داخل خزید.تاریکی نمیذاشت چیز زیادی توی پایگاه ببینه و به همین خاطر مجبور به استفاده از باقی حس هاش بود.چشم هاشو بست و گوش داد. صدای نفس نفس زدن های پر از وحشت یک انسان رو میشنید…بوی تیزش رو حس می کرد و همه ی این ها زمانیکه داشت به قسمت پذیرش پایگاه می رسید شدید تر می شد.با قدم هایی نرم و محتاط پشت پیشخوان رفت و پسر نوجوانی رو دید که مثل یک مار ترسیده توی خودش جمع شده و آمادست تا هر کی که باهاش روبرو میشه رو از هم بدره. با اینکه وحشت سر تا پاش رو گرفته بود اما جسارت هنوز توی چشمای بازو خیرش موج می زد و با شنیدن کوچکترین صدایی بدنش با چالاکی عکس العمل نشون میداد تا مطمئن بشه درست پناه گرفته. کارل نامرئی باقی موند و قدمی به جلو گذاشت. اجازه داد پسر به وجود اون هم مثل در و دیوار عادت کنه و نفسش رو نگه داشت تا اون متوجه تغییر هوا نشه.حالا اینقدر بهش نزدیک شده بود که اگه پسر تکون بیجایی میخورد می تونست خیلی راحت کارل رو لمس کنه. از این فاصله کارل می تونست درست صورت اون رو ببینه.برق توی چشماش و لرزش بی اختیار دستهاش رو می دید و با ولعی عجیب دلش می خواست که اونو بیشتر توی وحشت نگه داره اما دیگه معطل نکرد. مچ پاهای پسر رو گرفت و محکم کشید طوری که اون روی زمین دراز کش شد.پسر فریادی زد و در حالیکه غافلگیر شده بود عاجزانه تلاش کرد تا بلند بشه که کارل با چابکی چرخوندش و روی کمرش نشست.دوتا دست پسر رو پشتش قلاب کرد و گردنش رو روی زمین ثابت نگه داشت و صدا زد:”کوکی…لیسا…حالا!”

لیسا که زودتر رسیده بود با دیدن پسری که زیر دست کارل ناسزا می گفت خنده ی دلبرانه ای کرد و بی توجه به کارل که داشت برای نگه داشتن اون پسر از تمام جونش مایه میذاشت گفت:”این همه راهو تلپورت کردم که بیام و یه بچه انسان جیگرو دستگیر کنم؟اوه اوه…پس حالا که ساعت یک و سی و نه دقیقه ی نیمه شب مزاحمم شدی باید حق الزحممو ازت بگیرم جیگر طلا!”

کارل فریاد زد:”لیسا فقط پاهاشو ببند!”

کوکی که خندش گرفته بود خنجرش رو غلاف کرد و رو به لیسا گفت:”شنیدی چی گفت دیگه؟ کار خودته!”

جثه ی اون پسر نسبت به کارل بزرگتر بود و همین باعث می شد نگه داشتنش روی زمین واقعا سخت بشه. مدام کمر و دستاشو تکون میداد و لگد مینداخت و ناسزا می گفت.بازوهای قویش وحشیانه در مقابل دست های کارل مقاومت می کردن و مثل یک حیوون تیر خورده خر خر می کرد و جیغ می کشید. دندون هاشو روی هم فشار می داد و رگ گردنش از شدت فشار برجسته شده بود.کارل نمی دونست تا کی میتونه اونو دست خالی نگه داره. مخصوصا حالا که انرژیش برای ناپدید شدن ته کشیده بود و پسر زیر دستاش دقیقا میدونست چجوری باید از شر چیزی که گرفتارش کرده خلاص بشه.

“ولم کن لعنتی…کثافت می کشمت!”

پسر فریاد بلندی کشید و با حرکت سریعی کارل رو از روی کمرش به کناری روند.چاقویی رو که از نا کجا آباد بیرون آورده بود توی رون پای کارل فرو برد ، از غفلت بقیه استفاده کرد و به سمت درب خروجی دوید.

“موش عوضی!بگیرینش!داره فرار می کنه!”

کارل فریاد زد و دندون روی دندون سایید.به پاش نگاه کرد که خون ازش بیرون میریخت و زمین رو کثیف می کرد.اون بچه انسان عوضی چطور جرات کرده بود چاقو رو تا دسته توی پاش فرو کنه؟

“آه کوکی دلم نمیخواد اینو بگم ولی ایندفعه هم تو بردی!غنیمت جنگی مبارکت باشه!”

لیسا لب هاشو آویزون کرد و ادای گریه کردن در آورد.برای کوکی دست تکون داد و به سمت کارل رفت تا کمکش کنه بلند بشه. کوکی پسر رو زمین زده بود و داشت دست ها و پاهاشو با ابریشمی که از سر انگشتاش بیرون میومد می بست و اینقدر کارشو خشن پیش می برد که پسر ناخودآگاه از درد آخی گفت و فحش داد.اما هنوز با همون جسارت و نفرت به همه ی افرادی که اونجا بودن نگاه می کرد و میخواست که ولش کنن.

“لعنت به همتون!ولم کنین دیوونه ها!چی از جونم میخواین!؟”

جونگکوک به تلاش های بیهوده ی پسر برای آزاد کردن خودش نگاه تحقیر آمیزی کرد و رو به لیسا که زیر بغل کارل رو گرفته بود و میاورد گفت:”میتونم این غنیمت جنگی رو خیلی با افتخار تقدیم کنم به خودت!زیادی پر سر و صداست!”

“سخاوتمندانه بود! ولی حیف که این نه مال منه و نه مال تو!”

کارل سری به نشونه ی تاسف تکون داد و نفس عمیقی کشید.چاقوی توی پاش واقعا آزار دهنده بود و حالا حالا حرف های اون دوتا نگهبان ابله هم وضعیت رو آزار دهنده تر می کرد. واقعا چی باعث می شد اونا روحیه ی پر حرف و مسخرشون رو همیشه و در همه حالت حفظ کنن حتی لحظه ای که یک متجاوز توی سرزمینشون بود و داشت بلند بلند فحش میداد و خودشو به زمین و آسمون میزد؟!

“کاش دهنش رو هم میبستی…”

کارل گفت و کوکی ریز خندید. در واقع اصلا موضوع خنده داری وجود نداشت اما کوکی و لیسا اصلا اهمیت نمیدادن چی خنده داره و چی نیست.از نظر اون دوتا حتی چاقو خوردن کارل از یه پسربچه هم خنده دار بود.اونقدر خنده دار که تا چندیدن ماه یا حتی چندین سال ازش تعریف کنن و قاه قاه بخندن بدون اینکه ذره ای براشون مهم باشه که قیافه ی کارل با شنیدن این حرفا چه شکلی میشه!

“اوه خدا دستگاه تلپورت کار نمیکنه!”

جونگکوک با وحشت گفت و چند بار به شیء مکعب مانندی که یه الماس درشت داخلش داشت ضربه زد تا روشن بشه اما مکعب چند بار روشن و خاموش شد و بعد دیگه کار نکرد. لیسا خونسردیش رو ناگهانی از دست داد و رو به جونگکوک فریاد زد:”بهت گفته بودم بزرنیش به شارژ!حتما انرژی روحیش تموم شد”

“منم گفتم که شارژ داره!نمیدونم لعنتی چش شده…!”

پسری که روی زمین به سختی تلاش می کرد تا بتونه دوباره سرپا بایسته دوباره داد زد:”میخواین باهام چیکار کنین لعنتیا؟!ولم کنین!دست از سرم بردارییییین!”

جونگکوک با عصبانیت پسر رو روی زمین چرخوند و روی سینه ش نشست.دهنش رو با تار های ابریشم بست . چونه ی پسر رو فشار داد و با خونسردیی که تا حدی با خصومت همراه بود گفت:”اگه دست برنداری مطمئن نیستم بتونیم با هم کنار بیایم!”

کارل که کم کم بیحال تر می شد مواد لزج بدمزه ای که توی دهنش جمع شده بود رو به گوشه ای تف کرد و گفت:”گوه توش…کی بلده اون ابوقراضه رو برونه؟”

لیسا با لحن نامطمئنی جواب داد:”شاید من؟!”

“خوبه …باید بریم به شهر.نمیتونیم بریم خونه ی بکهیون.جادو روی زخم هایی که با سلاح انسانی درست شدن کار نمیکنه.علامت های زرد رو دنبال کن و بعد از تموم شدنشون بنفش هارو.من الماس ورودی همراهمه.ببینم….بینایی دیدن علامت هارو که داری؟”

لیسا به نشانه ی تایید سر تکون داد.اوضاع خیلی زود جدی و خطرناک شده بود.کارل خونریزی داشت و دمای بدنش با روند تدریجی و آهسته ای پایین میومد و با اینکه هنوز هشیاریش سر جاش بود اما عضلاتش به سختی سرپا نگهش داشته بودن و احتمال اینکه توی جنگل گم بشن و زمان رو از دست بدن زیاد بود.هیچ وقتی برای تلف کردن نمونده بود.

جی ایون با دیدن اوضاع کارل کم مونده بود چشمهاش از حدقه بیرون بپرن.اصلا تصورشو نمی کرد قضیه تا این حد جدی باشه و حرف های طنز آمیز لیسا که می گفت کارل هفت تا جون داره و با یه چاقو نمیتونه از پا دربیاد هیچ کمکی به نگرانیش نمی کرد.حتی وقتیکه خود کارل میخندید و بهش می گفت که مسئله واقعا اونقدرام بزرگ نیست ، اون باز هم وحشت زده به زخم نگاه می کرد و می پرسید که باید چیکار کنه تا خونریزی بند بیاد.و همین توجه ها باعث می شد کارل مثل بچه دبیرستانی ها احمقانه بخنده!

“کارل نخند!!!”

جیون اعتراض کرد و دستش رو جلوی دهن کارل گرفت که داشت هر هر می کرد.حدودا پنج دقیقه ای می شد که توی راه بودن.کوکی و اون بچه انسان توی قسمت بار ماشین نشسته بودن ، جیون و کارل صندلی عقب بودن و لیسا پشت فرمون قوز کرده بود و به سختی دنبال علامت ها می گشت و همین از سرعتش کم کرده بود.هر جور حساب می کرد نمیتونست سریعتر برونه. اگه علامت هارو گم می کرد پیدا کردنشون به مراتب بیشتر زمان می برد. عرق روی پیشونیش رو پاک کرد و سعی کرد اوضاع رو تحت کنترل بگیره.:”جیون میبینی که اینقدر حالش خوبه داره کرکر میخنده!نگرانی واسه چیه؟”

جیون با صدایی که تا حدی بغض آلود شده بود جواب داد:”این خر تنها دوست دوران دانشگاه منه و اگه بمیره نمیتونم یه خر دیگه پیدا کنم!”

کارل دوباره خندید و به سختی تلاش کرد چشمهاش رو کاملا باز نگه داره.آروم گفت:”هی!آرومتر شکوفه ی گیلاس!باور کن هیچی نیست!ببین…حتی میتونم پامو تکون بدم!”

جیون تشر زد:”جرات کن تا اینکارو بکنی و بعد میبینی که شکوفه ی گیلاس تبدیل به میوه ی جهنم میشه!”

کارل دوباره خندید و سر تکون داد.به نظرش واقعا شانس آورده بود که زخمی شده بود!

توی قسمت بار ماشین کوکی چنان سرگرم حرکات خنده دار اون بچه انسان اون بچه انسان شده بود که به کل موقعیت چند دقیقه پیش فراموشش شده بود.اون پسر به نظر از کوکی جوون تر میومد و لباس هایی یکدست سیاه تنش کرده بود.موهای لخت و سیاهش تا زیر ابروش رو پوشونده بود و روی چشم هاش سایه مینداختن طوری که باعث می شد صورتش به مراتب ترسناک تر به نظر بیاد ولی از نظر کوکی اون زیبایی مخصوص به خودش رو داشت.زیر پلک هاش رو با خط چشم سیاه کرده بود تا چشم هاش عمیق و رعب انگیز باشن اما کوکی به نحوی همه ی اینا براش خنده دار و تا حدی هم مسخره به نظر می رسید.اون بچه انسان شجاع و سرتق به نظر می رسید اما به همون اندازه هم بی تجربه و خام بود و اینو با تک تک حرکاتش فریاد میزد.جثه ی متوسطی داشت و بدنش ورزیده نشون میداد. مدام وول میخورد و هر بار موفق می شد باایسته به خاطر تکون خوردن های ماشین زمین میخورد و از خشم و درد می غرید.توی آخرین تلاشش با صورت زمین خورده بود و دماغش پر از خون شده بود و به همین خاطر نمیتونست درست نفس بکشه.کوکی با دیدن این وضعیت مدتی به تلاش های بی فایده ی پسر نگاه کرد و بعد با لبخند معناداری جلو اومد و انگار که به یه اسباب بازی سرگرم کننده نگاه میکنه به چشم های پر نفرتش نگاه کرد و گفت:”از اونجا که زبون منو میفهمی بیا یه معامله بکنیم…من دهنتو باز میکنم ، ولی اگه عربده بکشی و ناسزا بگی و گاز بگیری زبونتو با خنجرم درمیارم.حله؟”

پسر بی حرکت نگاهش کرد و کوکی با احتیاط رشته ی ابریشم رو با خنجر پاره کرد و از جلوی دهنش برداشت. پسر سرفه ای کرد و انگار که خسته شده باشه سرشو روی زمین گذاشت و نفس عمیقی کشید. انگار کلا به جز فحش چیز دیگه ای بلد نبود چون بالافاصله ساکت شده بود و الان فقط داشت با چشم هاش انتقام جویی می کرد.

“اسمت چیه؟”

کوکی با کنجکاوی پرسید و سرش رو کج کرد.پیش خودش فکر کرد سوالش باید اون پسر رو از این حالت که انگار کوکی دشمنشه دربیاره. اون اولین بار بود که یه انسان مذکر میدید. افسانه هایی که در مورد انسان ها می گفتن تا حدی حقیقت داشت.اونجوری که اون بچه توی برخورد اول چجوری سعی کرده بود یکیشون رو بکشه تقریبا هر کسی رو مطمئن می کرد که این موجود همون هیولای زیباییه که اجدادش می گفتن. همون هیولایی که اگه به سرزمینش دسترسی پیدا می کرد کار خودش و دنیاش رو میساخت.اینو راحت می شد از برق چشم هاش و عطش بی پایانش برای آزادی و حرارت و انرژی که ازش متصاعد می شد فهمید.ولی حیف که کوکی از هیولاها خوشش میومد!

“وی…اسمم ویه…!”


خدایی …نه خدایی فکرشو می کردین اینجوری بشه؟ : ||||

جان من؟ : |

عایا؟ : |

عایا از تفکرات مشوش نویسنده ی پچول به قرص و مستراح پناه برده اید؟ : |

عایا خونتان از کاپل گریزی نویسنده به جوش امده است؟ : |

عایا اشک ریزان به دنبال صحنه می گردید؟ : |

گل گاو زبون بخورین : |

خدافض : |



25
دیدگاه بگذارید

avatar
11 گفتگوها
14 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
8 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshiroYasy. 2007.armyd.b.lap?sajedeh?d.b.lap آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
d.b.lap?
مهمان

🤣🤣🤣🤣🤣🤣
مرسي كه أهميت ميدي
مي دونم نوشتن چقد سخته
من خودم هر روز ميگم امروز ديگه بايد بنويسم ،ده دقيقه به صفحه ي خالي نگاه ميكنم بعد ميگم گور باباي فيك نوشتن بشين زندگيتون كن😐
درست ميكنم هيونگ😞

sajedeh
مهمان
sajedeh

اول ازهمه سلام داداشی خسته نباشی
دوم اینکه چرا اپ نمیکنی قسمت بعدی رو (میخوام بگیرم بزنمت)
پسره ی تنبل……

Yasy. 2007.army
مهمان
Yasy. 2007.army

جون من بزار زودتر تا دق نکردیم
خیلی معتادش شدم

?d.b.lap
مهمان

??عاااااااااليييييييييي(نفس نفس)عااااالييييييييييي
ترو جون هركي دوس داري
تورو جون كراشات
تورو جون دوس دخترات زود تَر بزار

kiute_ARMY_RM
مهمان

چرا دیگه نمیزاری-_-
چشمام خشک شد!