919 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! part 48

قسمت ۴۸ فیک “من نابغه نیستم،تو گرگینه نیستی”

به قلم هیتسوگایا توشیرو

صلوات 😐

قسمت ۴۸″چن از تو خوشش میاد…”

جیمین دماغش رو بالا کشید و خندید.تلو تلو خورد و بعد از اینکه پاهاش به هم پیچیدن روی زمین افتاد.ساعت از یک نیمه شب گذشته بود و سرمای نمناکی باعث می شد دمای بدن جیمین از همیشه پایین تر باشه ولی به خاطر الکل زیادی که توی خونش جریان داشت گرمای عجیبی رو زیر پوستش حس می کرد که باعث می شد دستهاش گز گز کنه و عرق تمام پشت کمر و زیر بغلش رو خیس کنه.یونگی نفس عمیقی کشید و ناراحت از وضعیتی که توش گیر کرده بود زیر بغل جیمین رو گرفت و بلندش کرد.بوی عرق و الکل و ادکلن جیمین ، یونگی رو اذیت می کرد ولی چاره چی بود؟باید تنها دوستش رو اینجوری ول می کرد ؟

“جیمین تکون نخور باشه؟الان میریم خونه.”

جیمین دوباره خندید و قیافه ی مضحکی به خودش گرفت.سرش رو نزدیک گوش یونگی برد و سعی کرد چیزی بگه ولی نفسش برید و دوباره گردنش رو پایین گرفت و مثل توله سگ های لگد خورده ناله کرد.یونگی نمی فهمید جیمین داره درد میکشه یا یه همچنین چیزی ولی محض احتیاط سر تا پای اونو از نظر گذروند تا مطمئن بشه دوستش صدمه فیزیکی ندیده.صورت جیمین زخمی بود ولی به نظر نمی رسید مشکل دیگه ای داشته باشه.یونگی امیدوار بود که اینطور باشه…

خیابون خلوت و سوت و کور بود و زمین هنوز از بارون دیشب خیس بود.نور های مصنوعی نورافکن ها روی آسفالت های خیس منعکس می شد و خیابون روشن تر به نظر می رسید ولی این هیچی از غریبانه بودن فضای اونجا کم نمی کرد.حتی جلوی بار کوکوباپ که تا خود صبح مشتری داشت هم احساس غم و تنهایی سینه ت رو سنگین می کرد.حداقل یونگی که اینطور حس می کرد.دیگه خیلی وقت بود که محل زندگیش هیچ جذابیتی براش نداشت.نه رودخونه ی عمیق و نقره گون آسیمی و نه دریاچه ی گورگونا که پری های دریایی توش دلبرانه شنا می کردن.نه جنگل فراموش شده ی نرایدا و نه کوهستان مه گرفته و بی پایان آسیمی…هیچ کدوم دیگه جوابگوی قلب یونگی نبود.انگار دیگه به اونجا تعلق نداشت و هیچ وابستگی خاطری رو پیدا نمی کرد.فقط از این متاسف بود که حالا که داره میره چرا نمی تونه پیانوش رو با خودش ببره.

دنیا خیلی خوب با یونگی تا نکرده بود.دنیا با هیچکدوم از ساکنین سکرت تاون خوب تا نکرده بود.هیچکس نمی خواست بدونه بعدش چی می شه و رخوت چنان توی تکرار های هر روزه ی مردم جا خوش کرده بود که میلیمتری تکونشون نمیداد و قلب هاشون رو به تپش و جوشش وادار نمی کرد. زندگی مردم از جایی خاکستر شد که معناش به زنده بودن تغییر کرد.

یونگی میفهمید.درک می کرد.حس می کرد .میدید و می شنید که چطور هر روز از دیروز پر رنج تر و سخت تر از روز های دیگه سپری می شد و چطور توی باتلاق رویاهایی فرو می رفت که دیگه راهی جز ترک کردن محل زندگیش برای محقق کردنشون نداشت.یونگی به دنیا نیومده بود تا اینجوری بمیره.نمیخواست بمیره اونم زمانیکه رویاهاش توی دستای سرنوشت خفه شده و مرده بود.

“هیونگ این تویی؟”

جیمین ناله کرد و سرش رو بالا آورد.به چشم های یونگی زل زد و اشک توی حدقه ی چشم هاش چرخید. یونگی جواب نداد.ثابت و بی حرکت موند و بعد از اینکه دوباره سر جیمین پایین افتاد به راهش ادامه داد.باید جیمین رو می برد خونه ی خودش؟البته خونه که نه…شوگا نمیخواست اسم اونجا رو خونه بذاره.خونه ش رو برای جور کردن هزینه ها ی خروجش از سکرت تاون فروخته بود و حالا یک ماهی می شد که توی استدیوی موسیقیش می خوابید اونم به خاطر اینکه رئیس دانشگاه زیادی در حقش لطف داشت.چیکار باید می کرد؟جیمین مست رو تحویل خانوادش می داد و بعدش هم نگاه های خانم پارک رو تحمل می کرد که حس نفرت و خشم از چشم هاش می بارید و یونگی رو زیر بار تحقیر هاش له می کرد؟یونگی نمیخواست بیشتر از اون خورد بشه…

وقتی که جیمین توی اون حادثه هویت خودش رو از دست داد تقصیر یونگی بود.اگه به نرایدا نمی رفت تا خودش رو از دره ی پروانه ها پرت کنه پایین اون اتفاق برای جیمین نمی افتاد.

اون اتفاق…

یونگی اعتقاد داشت دنبال مقصر گشتن هیچ چیزی رو درست نمی کنه ولی هر بار درست زمانیکه که چشم هاشو می بست صدای فریاد جیمین توی گوش هاش میپیچید.صورتش رو می دید که دورتر می شد و توی سیاهی فرو می رفت و خون روی صورتش رو میپوشوند.یونگی هر شب جیمینی رو می دید که از دره ی پروانه ها سقوط می کرد و اگه هنوز خودشو مقصر نمی دونست چرا عذاب وجدان ولش نمی کرد؟چرا هر شب دچار کابوس های نا تمومی می شد که راه چاره ای جز فرار براش نذاشته بودن؟اگه فرار می کرد و اون کابوس ها دنبالش میومدن باید چیکار می کرد؟باید کدوم بعد از زمان و مکان رو پیدا می کرد که توش به جای صدای فریاد صدای موسیقی رو بشنوه؟

فایده ای نداشت…بی خردی های گذشته ی یونگی قرار نبود ولش کنن.یونگی نمی تونست به آینده بره اونم زمانیکه هنوز توی گذشته ش مونده بود.هنوز نمیخواست از گذشته بیرون بیاد.یونگی چیزهای باارزشی رو جا گذاشته بود…

اون خوب به یاد میاورد.زمانیکه به نرایدا رفت تا تمومش کنه.تا دیگه درد نکشه و تسلیم بشه.یونگی شجاعت و شهامت مردن رو به شهامت زندگی کردن ترجیح داده بود.یونگی خوب به یاد می آورد که نرایدا اون روز چقدر زیبا به نظر می رسید…پرنده های کمیابش آواز می خوندن و نسیم ملایمی برگ های درخشان درخت هارو تکون می داد.مخمل سبز رنگ خزه ها زیر پاهای برهنه ی یونگی رو فرش کرده بود و درخت های پوسیده ای که وسط جنگل افتاده بودن قارچ ها و گیاه های اسرار آمیزی رو پرورش داده بودن که رنگ های روشن و براقشون زیادی به چشم میومدن.موهای یونگی به خاطر گرما و رطوبت به پیشونیش چسبیده بود و آرامش عجیبی از قلبش تا نوک انگشت هاش سرازیر می شد.و یونگی با خودش فکر می کرد که اگه یه پری ببینه از کارش منصرف می شه…

اون روز تمام خاطرات بد و خوبش رو مرور می کرد و به پایین دره ی پروانه ها زل زده بود.تاریکی نمیذاشت چیز زیادی ببینه اما گاهی یک پروانه ی کمیاب از دره بیرون میومد و چرخی دور سر یونگی می زد و توی دل جنگل ناپدید می شد.یونگی خواب آلود و فلج بود…بدنش درد می کرد و حسی نداشت تا ابرازش کنه.به این فکر می کرد که وقتی بپره آیا تا زمان مرگش درد خواهد کشید؟ یک خون آشام چند لحظه بعد از تکه تکه شدنش خلاص میشه؟و دوباره فکر می کرد که چه اهمیتی داره وقتی بهرحال میمیره و هیچکس جنازه ی اون رو پیدا نخواهد کرد؟ جنازه ش احتمالا خوراک مورچه های قرمز می شد یا شاید هم یکی از اون حشرات غول پیکر مرده خوار بدنش رو با حوصله قطعه قطعه میکرد و توی باتلاق های آبی رنگش نگه می داشت تا کم کم ازش تغذیه کنه.واقعا دیگه اهمیتی نداشت که چه بلایی سر بدنش میاد وقتی روحش خیلی وقت پیش مرده و بوی گند گرفته بود.

اگه یونگی یه گناهکار بود میتونست تا آخر عمر تنها بمونه.میتونست تمام خواسته هاشو نادیده بگیره و میتونست دیگه دنبال عشق نگرده.میتونست ساعت ها و روز ها و ماه ها و سال ها بدون اینکه چیزی از عشق و دوست داشتن بخواد روی کلید های پیانوش ضربه بزنه.اما نمیتونست انکار کنه که دلش میخواد یک زندگی عادی داشته باشه.یه پدر یا حتی یه قیم دلسوز که اونو از خونه بیرون نکنه.اونو به خاطر چیزی که آفریده شده تا حد مرگ کتک نزنه و با گریه بهش نگه که مایه ی شرمساری و دلسردیشه.اونو به خاطر اینکه باعث مرگ مادرش شده سرزنش نکنه و بهش نگه که تمام کارایی که براش کرده اشتباه بوده و باید ولش می کرده تا بمیره.یونگی نمیتونست جلوی قلبش رو بگیره تا اینارو نخواد…

و جیمین اونجا بود.درست پشت سرش بود و التماس می کرد که جلوتر نره.حرف های امیدوار کننده می زد و یونگی بی حس و خسته نگاهش می کرد.جیمین ترسیده بود.با زانو های لرزونش جلو اومد تا بازوی یونگی رو بگیره و اونو جلو بکشه و وقتی موفق شد یونگی رو تا جایی که میتونست دور تر از دره هل داد.اما چند ثانیه بعد …

جیمین ته دره بود.پاش روی گل های سر لبه ی دره لیز خورده بود و به خاطر فشاری که در جهت مخالف به یونگی آورده بود تا اونو از دره دور کنه خودش پرت شده بود پایین.پروانه های بیشماری از ته دره بالا میومدن و یونگی خشک و بی حرکت به هجوم اون پروانه ها به سمت بالا نگاه می کرد و صحنه ی سقوط جیمین مثل یک فریم روی تکرار توی ذهنش پخش می شد و اون نمی تونست از جاش بلند بشه.وزنش ده برابر شده بود.گوشهاش نبض می زدن و ریه هاش نفس کم میاوردن.جیمین خوراک مورچه های قرمز می شد یا حشرات غول پیکر؟

نمیدونست چقدر طول کشید تا به پایین دره رسید و بدن جیمین رو بین انبوه پروانه ها پیدا کرد.کنارش دو زانو زد و صورت پر ازخونش رو با انگشت های بی حسش لمس کرد .این اولین بار بود که یونگی خون آشام از دیدن خون میترسید و خیس عرق می شد…

با دستی که لرزشش قابل کنترل نبود گردن جیمین رو لمس کرد و زمانی که فهمید نبضش می زنه اشک هاش سرازیر شدن.گل و خون رو از صورت اون پاک کرد و سرش رو به آغوش کشید .ازش خواست که بلند بشه درست مثل زمانی که میخواست از خواب نیمروزی بیدارش کنه. تکونش داد و برای یه مدت زمان طولانی به پلک های بسته ش خیره موند .و زمانی که جیمین بعد از غروب آفتاب چشم هاش رو باز کرد دیگه مثل قبل نبود.جیمین دیگه گرگینه نبود.دیگه نمیتونست تبدیل به گرگ بشه.بوهارو از فاصله های خیلی دور حس کنه و صداهارو به خوبی یه گرگ بشنوه.نمیتونست با سرعت و قدرت قبلش بدوه و با گرگ ها ارتباط برقرار کنه.جیمین دیگه جیمین گذشته نبود…

هر چند که جیمین باز هم می خندید و می گفت که یونگی تقصیری نداره و این به خاطر دست و پا چلفتی بودن خودش بوده ولی یونگی می دید که جیمین چطور گاهی اوقات تلاش می کرد تا به گرگ تبدیل بشه در حالی که فراموش کرده بود حالا دیگه یه گرگینه نیست و فقط یه دیاکریسی پروانه هاست. خو گرفتن با حقیقت از دست دادن هویتی که باهاش به دنیا اومده بود درست مثل از دست دادن یه پا سخت بود و جیمین هر چقدر تلاش می کرد که دروغ هاشو به خورد یونگی بده باز هم شکست می خورد.

یونگی زمانی به خودش اومد که جلوی در استدیو ایستاده بود و داشت رمز در رو وارد می کرد.جیمین تلو تلو میخورد و یونگی جرات نمی کرد تا ولش کنه.به سختی رمز در رو زد و جیمین رو رها کرد تا هر چقدر میخواد توی اتاق خودشو به در و دیوار بزنه.اما جیمین بدون اینکه بیشتر از اون تکون بخوره با پاهایی که پشت سرش می کشید خودش رو به تشکی که گوشه ی استدیو پهن شده بود رسوند و روش افتاد.مختصر لبخندی زد و بعد انگار که سال هاست به خواب رفته باشه آروم گرفت.یونگی باید با مرده احساس بی شرمانه ش نسبت به دوست صمیمیش چیکار می کرد؟

“چرا این همه الکل خوردی بچه ؟میخوای خودکشی کنی؟”

یونگی زمزمه وار گفت و پلیورش رو از تنش در آورد.خواست پشت پیانوش بشینه که جیمین چشمهای خمارش رو باز کرد و با اینکه هنوز مست بود جواب عاقلانه و بداهه ای داد:”من خودمو نمیکشم…نه تا وقتی تو برای نجات دادن من هستی.”

یونگی مکثی کرد و رد نگاه های جیمین رو گرفت که مستقیما به خودش می رسید.سری تکون داد و پشت پیانو نشست.ساکت موند و بعد از مدت زمان کوتاهی گفت:” پس قضیه پیچیده شد…تو منو نجات میدی و من تورو در حالی که هر دو در حال غرق شدن هستیم؟”

“آره …فکر کنم…همینطوره”

“از دست تو…”

یونگی انگشت هاشو روی کلید های پیانو فشار داد و نوت های اولیه قطعه ی جدیدش رو یک بار دیگه زد و دوباره همون احساس بهش دست داد.یه چیزی توی اون نوت ها درست نبود و باید اصلاح می شد.یه چیز ناهماهنگ وسط همه ی هماهنگی اون قطعه وجود داشت و یونگی برای بار هزارم داشت به این فکر می کرد که چه چیزی اشتباهه؟و این ناهماهنگی اینقدر به نظرش آزاردهنده بود که حتی حالا که جیمین داشت نگاهش می کرد و تمرکز کافی نداشت باز هم اون اشتباه رو بین نوت ها می فهمید.ولی فقط نمیدونست کجاست.

در حال کلنجار رفتن با خودش و بازبینی دوباره ی نوت ها بود که جیمین تلو تلو خوران از جاش بلند شد و خودشو به یونگی رسوند.خندید و به شونه ی یونگی ضربه زد تا از پشت پیانو بلند بشه.و یونگی که گیج شده بود از پشت پیانو بلند شد و گذاشت جیمین کاری رو که میخواد بکنه.

“یونگی…این نت باید مستقیم وصل بشه به سل…بینش فاصله میندازی…خودت بهم گفتی…اون روز که داشتیم برای آهنگت رقص تنظیم می کردیم گفتی…گفتی بین فا و سل فاصله نمیندازی تا پیوستگی رنج رو توی موسیقیت بگی..”

و انگشت های جیمین روی پیانو فشرده شد و اون کلاف در هم پیچیده ی یونگی از هم باز شد.برای یه مدت طولانی به جیمین خیره موند که سرش روی پیانو افتاده بود و خر و پف می کرد.یونگی نمیدونست چقدر گذشت ولی تا زمانی تونست بدون پلک زدن به صحنه ی روبروش خیره بشه که چشم هاش سوختن و آروم آروم یه لبخند بزرگ و روشن کل صورتش رو گرفت.اونقدر روشن که قلبش از هیجان شروع به تند تند تپیدن کرد و مردمک چشم هاش گشاد شد.بلند قهقهه زد و کنار جیمین نشست و اونو بغل گرفت.دوباره و دوباره خندید و توی گوش اون پسر خوابالویی که حالا با گیجی داشت نگاهش می کرد گفت:”ممنونم!”


 

“چن؟”

“هوم؟”

“اون چیه روی در حموم چسبیده؟”

“ها؟من که چیزی…فااااااک یووووو!”

چن مثل گرازهای وحشی دنبالم دوید و کل ماهیت خودش رو زیر سوال برد.البته حق هم داشت!هر گرگینه ای بعد از حموم حوله ی دور پاهاششو بکشید و لخت مادرزاد جلوتون ظاهر بشه حق داره که اول به صلیبتون بکشه بعد به عنوان گوشت خشک نمک سود تا آخر زمستون ازتون تغذیه کنه!

“فاااااک!چن مال تو از من کوچیکتره؟؟”

“خفه شووووو!اون الان خوابه!!”

از توجیح چن برای کوچیک بودن سایزش به خنده افتادم و باعث شد پام به لبه ی مبل گیر کنه و با شکم زمین بخورم ولی همچنان بلند بلند میخندیدم و حتی ذره ای پشیمون نبودم.هم من و هم چن به این احتیاج داشتیم که از حصارهای خودساختمون بیرون بیایم.که البته یه سری حصار های دیگه رو هم برداشتم! : |

بعد از اینکه لگدی که مستحقش بودم رو نوش جان کردم و چن دوباره با حوله خودشو پوشوند به حالت عادی برگشتیم و چن دوباره غر غر کنان از من فاصله گرفت تا لباس بپوشه.این بداخلاقی ها کی و کجا قرار بود تموم بشن من نمیدونستم.ولی تحمل غم توی چهره ی چن داشت برام سنگین تموم می شد.بی هیچ دلیلی با شنیدن صدای گریه هاش قلبم درد می گرفت و زمانی که نیمه شب از خواب پریدم و دیدم چطور دست خودش رو به دندون گرفته تا صدای گریه هاش رو نشنوم احساس کردم یه چیز خیلی مهم رو گم کردم و برای لحظه ای فراموش کردم که به جز چن عزیزانی دارم و باید نگرانشون باشم. روز ها شب می شد و شب ها روز ولی همه چیز فقط بدتر و بدتر جلو می رفت. هر صبح ها روی کاناپه ی خونه به خاطر درد گردنم از خواب بیدار میشم در حالی که یه کتاب رو شکمم باز مونده و از سرما عضلاتم کرخت و گرفته ست.به چن سر می زنم که توی اتاق کارش خوابش برده و بین انبوه کاغذ ها گم شده.لیوان های بیشمار قهوه رو از روی میزش جمع میکنم و یه صبحونه ی مختصر درست میکنم.دوباره و دوباره کتاب میخونم و به این فکر میکنم که باید چیکار کرد تا از این جهنم خلاص شد و روی کاغذ باطله ها چیز هایی که میتونه کمکم کنه رو مینویسم تا یه کلید پیدا کنم.صمیمیت ما بعد از اون اتفاق به حدی سقوط کرد که دیگه هیچ جوره نمیشه نجاتش داد…بگذریم از اینکه من هنوز به این فکر میکنم که چطور میتونم دوباره رابطه ی خراب شدمون رو درست کنیم…

راستش رو بخواید امروز وقتی با احساس غم عمیقی که روی سینم سنگینی می کرد از خواب بیدار شدم یاد یک ماه گذشته افتادم.یاد ته مین…یاد مادرم…یاد یی شینگ…یاد سهون…یاد همه ی اتفاقات خوبی که بینمون افتاده بود و یاد شبی که یی شینگ روی میز کافی شاپ خوابش برده بود و هیچکس برای دیدنش نیومد.یاد رز های رنگارنگی که بهم گفت ببرمشون توی آشپزخونه ی کافی شاپ و هر دو فراموش کردیم که از اونجا برشون داریم.یاد آخرین باری که دیدمش و اون توی تاریکی روی پشت چانیول توی جنگل محو شد.اصلا نمیفهمم چطور اینقدر سریع این همه اتفاق افتاد و ما چقدر زود مجبور شدیم با چیزهایی خداحافظی کنیم که هفده سال با خودمون داشتیم.مطمئنا هیچکدوم فکرش رو نمیکردیم یه روز قرار باشه کنار موجوداتی اتفاقات روزمرمون رو بگذرونیم که توی فیلم های ترسناک هم باورشون نمیکردیم.باید به چن حق بدم که اینطوری رفتار کنه…

ولی باید بهش حق بدم که خودشو توی اتاقش زندانی کنه و به خودش آسیب بزنه؟باید بهش حق بدم که بخواد خودکشی کنه؟باید بهش حق بدم که به کارل اجازه نده به خونش بیاد و همش به همه میگه میخواد تنها باشه؟نمیدونم…

اینجا شبیه سئول نیست ولی مردم اینجا همون مشکلاتی رو دارن که مردم سئول دارن.همون مشکلاتی که یه انسان عادی باهاش مواجه میشه.داشتن قدرت های عجیب به این مردم دلگرمی و راحتی نداده.مشکلات دست و پا گیرشون رو حل نکرده و اختلافاتشون رو از بین نبرده.از مردنشون جلوگیری نکرده و حکومت هاشون رو بر اساس عدالت نساخته.داشتن قدرت های بیشتر فقط دردسر های اونارو بیشتر کرده.فقط حذب های جاه طلب بیشتری به وجود آورده و عده ی بیشتری از اون هارو به دنیای انسان ها فرستاده.باعث شده به خاطر کمی آرامش حاضر به کنار گذاشتن تمام قدرت هاشون بشن و به دنیای من برن.دنیایی که تصور میکنن توش از این مشکلات نفس گیر خلاص می شن ولی در نهایت به همون حقیقت تلخ میرسن:”حتی توی دنیای انسان ها هم آرامش وجود نداره!”
همونطور که من پدرمو از دست دادم اون ها هم ایمانشون رو از دست میدن.ایمانشون به زندگی و ایمانشون به خدا …و هیچ راهی هم برای برگشتن به دنیای خودشون ندارن.تنها کاری که میشه برای نگه داشتن اونا توی دنیای خودشون و ساختن دوباره ی سکرت تاون کرد اینه که بهشون بفهمونی هیچ چیز نمیتونه به جز خودشون نجاتشون بده!

از جام بلند شدم و بی اجازه توی اتاق چن رفتم.روی تختش به شکم دراز کشیده بود و داشت گوشیش رو چک می کرد.پیراهن راحتیش که روش عکس اختاپوس های کارتونی رو داشت بهش ظاهر خنده داری میداد و شلوارک گشاد و خاکستریش پاهای لاغر و پر موش رو افضاح جلوه میداد.انگار با خودش لج کرده بود و به عمد بدترین ترکیب لباس رو انتخاب کرده بود. اون بیست و خورده ای سالشه و یه سفیر صلحه ولی هیچکس نمیدونه اون هنوز هم میتونه با خودش لج کنه!

چن بی توجه به من به چک کردن گوشیش ادامه داد و من برای تلافی بی توجهیش جلو رفتم و روش دراز کشیدم.مطمئنم بعدش پشیمون میشم!

“اوه!بلند شو!سنگینی!”

چن گفت و کمی تکون خورد تا بتونه از زیر من دربیاد ولی فقط تونست نفس نفس بزنه و بعدش باز هم بیخیال شد.اون نمیتونه یه این بی توجهی احمقانه ش ادامه بده!

“هی…چن…چن چنی…جونگده…”

“چیه؟”

“چقدر چاق شدی!”

چن چشم هاش رو چرخوند و من توی نور کم چراغ خواب دیدم که لباش رو آویزون کرد و زیر لب فحش داد.اون دوست داشتنی تر شده یا من کم کم عقلمو از دست میدم؟

“نمیخوای بلند شی؟”

“نه هنوز…مرد تو که قویی!تحمل وزن من اونقدرام نباید سخت باشه!”

“چیزی لازم داری؟”

“هی چن من فقط دلم برات تنگ شده اینقدر غر غر نکن!”

هم چن و هم من برای مدتی طولانی ساکت موندیم و از زیر نگاه های همدیگه در رفتیم چون واقعا هیچ چیز دیگه ای نمونده بود که بخواد گفته بشه.هر دو توی جهان های ساختگی خودمون غرق شدیم و دیگه هیچ چیز مثل قبل نبود.من دعا می کردم تا اون چیز بدی برداشت نکرده باشه و اون حتی دیگه صدای نفس هاش هم شنیده نمی شد.واقعا چرا هنوز اونجا بودم؟

“چن…من فقط…آخه هر روز فقط منم و من.فقط میتونم کتاب بخونم و تلویزیون تماشا کنم.میدونم که من و تو مدت زیادی نیست که با همیم و نمیدونم میتونم کلمه ی دوستی رو برای این همخونگی انتخاب کنم یا نه ولی دلم میخواد مثل اولش باشه”

“اول از روم بلند شو”

خودمو با شرمندگی بلند کردم و کنار رفتم.پاهامو از لبه ی تخت آویزون کردم و به چن نگاه کردم که نزدیک اومد و کنار من نشست.به جلوش خیره شد و آب گلوش رو قورت داد.صورتش ده سال پیر تر شده بود. بدنش دیگه مثل قبل صاف و قوی به نظر نمی رسید و چشم هاش غمی رو حمل می کردن که حتی با گریه قرار نبود بیرون بیاد.و من هنوز با خودم فکر می کنم آیا کاری که کردم درست بود…؟

“باید چیکار کنم شیو…؟”

“خب…چه میدونم..شاید یکم حرف بزنی…”

چن نفس عمیقی کشید و نگاهش رو به پاهاش دوخت.لبخند دردناکی زد و شروع به صحبت کرد:”من اعتقاد نداشتم که آدم خوبیم..خب…راستش با حقه بازی این شغل رو برای خودم جور کردم در حالی که الان ازش متنفرم.یه الماس دزدیدم و سر یه گرگینه کلاه گذاشتم. و…همه ش رو بدون احساس گناه انجام دادم چون معتقد بودم این سپاه که نمیتونه دوستاش رو از دشمناش تشخیص بده و باعث مرگ برادرم شده ، هر بلایی که سرش بیاد حقشه.ولی…من…اونی بودم که شکم برادرم رو دریدم…”

حرف های چن که به اینجا رسید بغض کل وجودش رو گرفت و اون تصمیم گرفت برای یه مدت طولانی حرف هاش رو متوقف کنه.ملافه ی تخت رو مشت کرد و زمانیکه تصمیم گرفت ادامه بده من دستمو روی شونه ش گذاشتم و فشار دادم تا حداقل کمی از سنگینی بارش کم کنم.

“الان میتونم به یاد بیارم…واضح نیست ولی یادم میاد…که چویانگ بهم گفت میخواد با وندی ازدواج کنه.یادم نمیاد چرا …ولی میدونم که اون روز حالم خوب نبود…چویانگ بهم گفت ممکنه توی جنگ زنده نمونه و ازم خواست مواظب وندی باشم.مواظب یه خون آشام باشم…و بعد…فقط…یادم میاد که دهنم مزه ی خون می داد… داشتم گریه می کردم…روی جنازه ی برادرم گریه می کردم…چشماش باز بود.ترسیده بود.منم ترسیده بودم..صداش زدم.فریاد میزدم ولی جوابمو نمیداد…”

“عیبی نداره چن…دیگه بسه…”

“نه!”

در حالی که جا خورده بودم به چن زل زدم که چطور مشت هاش رو می فشرد و تند تند نفس می کشید.فشار زیادی رو تحمل می کرد و قوی موندن براش زیادی بود. به یاد آوردن اون صحنه ها اصلا چیز خوشایندی نبود.حتی من هم میتونستم سرما و تاریکی که از چن متصاعد می شد رو با تمام حس های پنجگانه م حس کنم و از حس غریبی که باعث می شد صورتم توی هم جمع بشه تعجب کنم.

“تو هیچوقت نمی تونی بفهمی کشتن برادر خودت چه حسی می تونه داشته باشه…”

چن زیر گریه زد و صورتش رو با دستاش پوشوند.هق هق کرد و ادامه داد:”من فقط میخوام همه ی اینا یه دروغ می بود…”

دستم رو روی کمر جونگده کشیدم و به یاد آوردم که چند ماه پیش اون جونگده ای نبود که به همین راحتی خودشو جلوی من ببازه و لبخند زدن رو فراموش کنه.این تنها کاریه که میتونم براش بکنم و بابتش متاسفم. متاسفم که نمیتونم جای چیزی که از دست داده رو پر کنم.

“جونگده…من چویانگ نیستم.ولی میخوام بگم که از درد کشیدنت عذاب می کشم.قلبم به درد میاد و دلم می خواد کاری کنم دوباره بهتر از قبل زندگی کنی.ولی این فقط خودتی که میتونی خودتو نجات بدی..”

بعد از چندین دقیقه چن دست از اشک ریختن کشید و سعی کرد خودش رو کنترل کنه.سرشو به سمتم برگردوند تا چیزی بگه و همون لحظه خیلی اتفاقی صورت هامون توی زاویه ی خیلی نزدیکی نسبت به هم قرار گرفت و هیچکدوم جرات نکردیم تکون بخوریم.هوا برای تنفس من سنگین شد و پلک چپم خیلی مختصر پرید.آب دهانمو قورت دادم و به خودم اخطار دادم که فقط به چشم های چن نگاه کنم. نمیتونستم درک کنم که چشم های اون چه احساسی رو منعکس می کنن ولی خوب می فهمیدم که چشم های خودم ترس و تعجب رو داد می زنن و اگه موقعیت به این سنگینی نبود چن حتما باز مسخره م می کرد که چرا چشم هام شبیه سنجاب های وحشت زده ست!

خب…اگه اون پسر نبود…اگه گرگینه نبود…اگه دوستم نبود…اگه حالش تا این اندازه خراب نبود و هزار تا اگه ی دیگه،جلو می رفتم و میبوسیدمش و احتمالا یه رابطه رو شروع می کردم که واقعا مایه ی سردرگمی بود.حقیقتش چن قلب زیبایی داشت.اون پتانسیل اینو داشت که آدم هارو به خودش جذب کنه و اخلاق های خوبش عادات بدش رو پوشش می دادن.ولی این فقط باعث می شد من بیشتر گیج بشم. من توی جایگاهی بودم که بتونم ببوسمش و بعد عواقبش رو به عهده بگیرم؟ حقیقتا نه… ما عجیب غریب رفتار می کردیم… لمس های تصادفی که توی زندگی روزمره اتفاق می افتاد برامون عجیب بود و خودمون رو عقب می کشیدیم و چیزی نمی گفتیم. شوخی هایی می کردیم که دو تا دوست عادی نمی کردن وهمیشه می خواستیم به هم ثابت کنیم که فقط دوتا دوستیم. من و چن همیشه همدیگه رو گیج می کردیم…

نمیدونم چقدر توی اون حالت موندیم و به هم زل زدیم ولی نگاه های من زمانی از روی چشم های چن منحرف شد که فهمیدم سرش داره جلوتر میاد و من ناخودآگاه به لب هاش نگاه کردم و خودم رو عقب کشیدم که همون لحظه صدای زنگ در باعث شد اون حلقه نگاه های غریب از هم گسسته بشه و من بفهمم که همه ی این مدت نفسم رو حبس کردم و داشتم خودم رو به کشتن می دادم!

چن خنده ی عصبی کرد و در حالی که پشت سرش رو میخاروند گفت :”ام…میرم درو باز کنم… و… فکر کنم…کارله…گفتش که…امشب قراره بیاد… هه هه هه…اون خیلی پر سر و صداست…فکر کنم..الان صداش بلند بشه!”

و بعد با حالتی که بیشتر شبیه فرار کردن بود از اتاق بیرون رفت و منو با افکار شلوغ توی سرم تنها گذاشت و سوال های بیشماری که قصد داشتن هر جور شده سرم رو منفجر کنن!این واقعا انصاف نیست!

و تا زمان شام ما دیگه با هم حرف نزدیم.کارل سعی داشت به حرفمون بیاره و متاسفانه چیزی عایدش نمی شد. جو عجیب و غریبی که به وجود اومده بود باعث می شد اون هم گیج بشه و من برای در رفتن از زیر سوالاتش به هر چیزی چنگ میزدم!ولی همیشه شانس با آدم یار نیست و زمانیکه چن رفت تا بخوابه کارل حرفی رو که تمام شب نگهش داشته بود به زبون اورد.

“چن از تو خوشش میاد…”


خب خب خب…

قبول دارم مدت زمان زیادی گذشته… 😐

ولی عایا شما از دست من ناراحتید؟ 😐 (گوجه های پرتاب شده را جاخالی می دهد 😐 )

عایا از اینکه الان این قسمت توی مهمونی کای نبود حس بدی دارید؟ 😐 تنها نیستید 😐

عایا بالاخره نویسنده آرمان های فن بویانه اش را به باد فنا داده است؟ 😐 کسی چه می داند 😐

عایا کنکورش را با موفقیت میریند ؟:”| نظر شما چیست؟ 😐

خب دیگه ببینم چیکار میکنین 😐 (صفحه کاربری اش را گردگیری میکند :|)

دوستانی که تازه با این فیک آشنا شدن میتونن قسمت ۱ تا ۳۰ رو از لینک پایین دریافت کنن 😐

I’m not a genius,you’re not a wolfman!1_30

خیدافظ :|||



guest
18 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Shizoro
Shizoro
1 ماه قبل

خسته نباشیییی ٭—–٭
حرفی برای گفتن نزاشت :″)
عالی بود :″)))

negin
negin
7 ماه قبل

واییییی خعلییییی جذاب بود اوپا
من که ازنبودن مهمونی کای اصلا ناراحت نیستم تازه خوشحالم هستم:))))

jimin
jimin
1 سال قبل

اینجوری خوندنش سخته و ممکنه خیلیا ول کنن خوندنشو
من یه قسمتشو خوندم و خیلی به نظرم باحال بود ،ولی ای کاش پی دی افشو میزاشتی تا مثل آدم بشینم بخونم.
بی زحما سعی کن پی دی افشو بزاری دیه???

jimin
jimin
1 سال قبل

Pdf شو نمیزاری؟

jimin
jimin
1 سال قبل

میگما کاش هر پارتو به صورت pdf میزاشتی