652 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! part 47

قسمت ۴۷ از فیک “من نابغه نیستم،تو گرگینه نیستی!”

خدایی نامردی میکنین در حق این باقلوایی که من میدم بهتون! 😐

قسمت چهل و هفتم :”لعنت به همه ی دخترای پسر نما….”

چشم های کارل با صدای پارس کردن های پشت سر هم سگش از هم باز شد.سرشو توی بالشت فرو برد و سگ رو بابت سر و صدا کردن مواخذه کرد:”خفه شو بابی!”

بالشت به خاطر آب دهانش نیمه مرطوب بود و بوی افتضاحی میداد و صدای بابی قطع نمی شد.چاره ای نبود.باید بیدار میشد.

به سختی باسنش رو از تخت جدا کرد و نشست تا بتونه ببینه که بابی برای چی خواب نازنیش رو توی روز تعطیلیش نابود کرده و بعد صدای زنگ در شنیده شد.بابی تقصیری نداشت.کارل باید اونی که پشت در بود رو پاره می کرد.

بدون اینکه توجهی به استایل مضخرفش و قیافه ی غیر قابل تحملش بکنه به سمت در رفت و بازش کرد.هر کسی این جور بدموقع اومده بود نباید انتظار یه کارل اتو کشیده ی کت شلواری رو می کشید.

“آ…ببخشید…خواب بودی؟”

کارل خیلی سریع دوباره درو بست و وحشت زده بهش تکیه داد تا مطمئن بشه اونی که پشت دره نمیتونه بیاد تو.مثل برق و باد دستی به موهای به هم ریخته ش زد و تیشرت کثیفش رو از بیژامه ی خاکستری و گشادش بیرون کشید و شتاب زده چند تا سیلی توی صورت خودش کوبید تا هوشیار تر به نظر بیاد.و اینکه یه تجدید نظر راجب پاره کردن اون فرد پشت در می کرد!

در حالی که داشت تمام کائنات رو بابت شانس گهش لعنت می کرد دوباره درو باز کرد و با لبخند ساختگی مسخرش به دختر پشت در خوشامد گفت:”سلام جی ایون…خوبی؟… آم…از اینطرفا؟”

جی ایون در تلاش برای پنهان کردن خنده ش به خاطر تیپ کارل جواب داد:”سلام کارل…ببخشید تو روز تعطیلت مزاحم شدم…مثل اینکه دیشب برات حسابی پرکار بوده!”

کارل خجالت زده گوشش رو خاروند و قلبش پر از گرمی شد.توی آستانه ی بیست و نه سالگی اگه جی ایون مسخرش هم می کرد باز دلنشین بود و کارل خودشو مواخذه می کرد که چرا بعد از چند سال باز هم دوست داره این لحن رو با همه ی وجود سر بکشه و اون دختر ریزه میزه ی پشت درو محکم بغل کنه.

“نه مشکلی نیست!خوبم…بیا تو…”

کارل می دونست خونه ش از سگدونی کثیف تره.اینو شک نداشت.ولی خب حالا که جی ایون با پیژامه ی گشاد و یه تیشرت با لکه های چربی غذا دیده بود خونه ش نمیتونست زیاد هم وحشتناک باشه.این فرصت رو که لحظه ای با اون باشه و بتونه فقط نگاهش کنه حتی به قیمت خراب شدن شخصیتش میخواست.

جی ایون با خوشرویی اومد داخل و بابی جلوی در دم تکون داد تا نوازشی جایزه بگیره.اون سگ پیر خوب به یاد میاورد که زمانی جی ایون هر روز اونجا میومد و صاحبش چقدر اون موقع ها خوشحال تر بود.

“سلام بابی!!”

جی ایون سگ سیاه گنده رو که ظاهری ترسناک داشت نوازش کرد و شروع کرد به حرف زدن با سگ اونم با زبونی که فقط خودش می فهمید!جی ایون خوشش میومد از کلمات بی معنی استفاده کنه و کارل نزدیک بود بابت این صحنه به گریه بیفته.چند سال پیش بود که دوباره همچنین اتفاقی افتاده بود؟

“سلام یونگ شین. منم خوبم.ممنون که پرسیدی.”

کارل از جا پرید و به پشت سرش نگاه کرد و دهانش باز موند.چطور مین یونگی اعظم رو ندیده بود؟

“س…سلام…تو…تو اینجا…؟”

“من تمام مدت همینجا بودم و مثل تو قابلیت ناپدید شدن ندارم پس لطفا اونجوری نگام نکن حس بدی بهم میده.”

جی ایون دست از سر بابی برداشت و رو به کارلی که هنوز توی بهت و شوک بود که این دو نفر دیگه چه ربطی به هم دارن گفت:”یونگی برای کاغذ بازیای مهاجرتش اومده بود پایگاه.”

“خب؟!”

یونگی نفسش رو بیرون داد و سعی کرد واضح تر و محکم تر توضیح بده:”دیشب یه پیام از جیمین به دستم رسید که توش نوشته بود کمک میخواد.خونه ی مادرش و جی ایون و جونگ کوک نبود و گوشیش هم خاموش بود. جونگ کوک گفت باید تو پایگاه انتقال همراه تو باشه.امروز رفتم پایگاه تا هم کارای مهاجرتمو بکنم هم چک کنم ببینم اونجا هست یا نه ولی نبود.خونه ی تو آخرین گزینه بود که به نظر نمیرسه اینجا هم باشه…”

رنگ از صورت کارل رفت.با تته پته جواب داد:”دیروز…دیروز داشت توی جنگل بارون میومد…من و جونگ کوک وقتی داشتیم میرفتیم گفت خودش بعدا میاد…جیمین جنگلو بلده؟”

یونگی سری به نشونه ی تاسف تکون داد و جواب داد:”فکر نکنم…جونگ کوک گفت که با هم دعوا کردن به خاطر همین گفته خودش میاد.اینجا چه خبره؟تو چجور رئیسی هستی که کارمنداشو ول کرده به امان خدا؟”

کارل خواست جواب بده که جی ایون پیش دستی کرد و باعث شد صدا توی گلوش خفه بشه:”جیمین حالش خوبه.من مطمئنم .پیداش میکنیم.”

کارل گوشیشو برداشت و شماره ی چن رو گرفت.هر چقدر هم کمک خواستن از چن عجیب غریب و مضخرف به نظر میومد ولی خب اون تنها دوست کارل بود که توی جنگل زندگی می کرد.توی اتاق خوابش رفت تا اون دو نفر صدای فحش و فحش کاریش با چن رو نفهمن و منتظر موند.

“الو…چن؟”

چن پشت گوشی خمیازه کشید و با صدای گرفته و دورگه ش جواب داد:”کارل؟سحر خیزی بهت نمیاد!”

“چن وقت ندارم باهات بحث کنم…یه چیزیو بگو..جیمینو ندیدی؟همون پسره که لبای درشتی داره…آره لعنت بهت دوست پسر جی ایون…حتما باید یه این اشاره کنی که دوست پسر جی ایونه؟؟”

چن پشت تلفن خیلی مختصر خندید.و کارل فهمید که این مدل همیشه ی خندیدنش نیست.یه چیزی بدجوری زده بود تو پر چن و اگه کارل وقت و اعصابش رو داشت حتما میپرسید که چه خبر شده ولی فعلا موضوعات مهم دیگه ای هم وجود داشتن.

“آره کارل…خونه ی منه.دوست پسر جی ایون خونه ی منه!”

“خیلی کمک کردی چن…ممنون…بعدا حسابتو میرسم.فعلا خدافظ!”

کارل تلفن رو بدون اینکه منتظر خداحافظی چن بشه قطع کرد و نفس عمیقی کشید.روزگار داشت امتحانش می کرد یا عذابش میداد مهم نبود.کارل دیگه جی ایونی نداشت.دقیقا وقتی همه چیز داشت دیگه هیچی نداشت.

لباساش رو عوض کرد و به پذیرایی رفت.جی ایون آشغالای کاناپه رو پایین ریخته بود و داشت با بابی بازی می کرد.یونگی هم به دیوار تکیه داده بود و چنان توی لایه های ذهنش کند و کاو می کرد که متوجه حضور دوباره کارل نشد.اینکه داشت به چی فکر می کرد رو شاید کارل میتونست حدس بزنه.البته فقط شاید…

“جیمین خونه ی چنه.من میرم میارمش.شما میتونین برگردین.فقط یه چیزی…”

جی ایون و یونگی بهش خیره شدن و کارل رو به سمت یونگی چرخید و با دودلی پرسید:”تو…چند وقت دیگه از اینجا میری؟”

یونگی که انگار غافلگیر شده بود مکثی کرد و بعد با دودلی جواب داد:”نمیدونم…شاید…یک ماه؟”

کارل سری تکون داد و کتش رو از روی جالباسی برداشت .این قضایا باعث می شد سردرد بگیره ولی چاره ای نداشت.درست توی مرکزشون قرار داشت و باید یه جوری همه چیز رو به هم چسب می زد تا دوباره بتونه به روال مضخرف قبلش برگرده.وظیفه ی اون نبود که کارمندش رو به خاطر دعوا با یه کارمند دیگه ش جدا برسونه خونه ولی به جاش میتونست از حقوقش کم کنه!

بیشتر از دو ساعت بعد رسید خونه ی چن.اون خون آشام یا گرگینه نبود که بتونه تلپورت کنه یا با سرعت سرسام آوری بدوه.اون از دنیای شگفت انگیز خودش فقط ناپدید شدن رو به ارث برده بود و خب تقریبا هیچ جا به جز مواقعی که میخواست باسن چن رو نیشگون بگیره به کارش نمیومد!پس مجبور می شد با ماشین باری پایگاه که نهایتا برای سرعت ۱۰۰ کیلومتر بر ساعت ساخته شده بود و بخاری و کولرش هیچوقت درست کار نمی کرد خودشو از جنگل به شهر برسونه و به خاطر بو و صدای نفرت انگیز ماشین بینیش رو تمام مدت منقبض نگه داره تا خفه نشه.زندگی مشقت داشت و کار کردن فقط یکی از مشقت هاش بود!

وقتی جیمین رو دید از زخم های صورتش حسابی جا خورد.خبر دعواش با حونگ کوک رو فهمیده بود ولی فکر نمی کرد کارشون به زد و خورد هم کشیده باشه.جیمین پسری نبود که اهل کتک کاری باشه.نهایت آسیبی که اون بچه میتونست به جهان هستی بزنه تولید کربن دی اکسید بود!با این همه کارل ترجیح میداد همچنان ازش به خاطر دزدیدن جی ایون متنفر بمونه و به خاطر اینجا کشوندنش از حقوق اون ماهش کم کنه!

“یه دلیل خوب میخوام پارک جیمین…”

بعد از همه ی مسخره بازی های چن و زل زدن های شیومین که چن جدیدا خیلی دوست داشت لمسش کنه کارل تونست جیمین رو از اون خونه بیرون بیاره و سوار ماشین کنه.اون واقعا خیلی خودشو کنترل کرده بود که الان داشت بدون جیغ و داد این سوالو از جیمین می پرسید و به خودش آفرین می گفت که به این حد از کنترل اعصاب رسیده!

“با جونگ کوک دعوا کر…”

“سر چی؟”

کارل همزمان که دنده ی ماشین رو عوض می کرد اینو محکم ولی آروم گفت.انتظار داشت جیمین یه جواب مثل “به تو ربطی نداره” یا “دست از سرم بردار” بهش بده ولی اون خیلی آروم نجوا کرد:”پروانه ی آبی یونگی رو له کرد…”

کارل بعد از اون حرفی نزد.هیچ ایده ای نداشت که چرا جیمین باید یه پروانه ی آبی برای یونگی بفرسته ولی شنیده بود که اون نوع پروانه ها کمیاب تر از طلای خالصن و له کردن یکیشون دلیل خوبی برای دعوا می شد.البته باز هم نه اونقدر خوب که جیمین رو وادار کنه بهترین دوستش رو کتک بزنه.جیمین دوست نداشت بیشتر بگه.دوست نداشت با کارل حرف بزنه.دوست نداشت با دختری که رئیسش محسوب می شد حرف بزنه و این بیشتر کارل رو کفری می کرد.دندون هاش رو فشار داد و بعد از مکثی که انگار ربع ساعتی طول کشیده بود گفت:”امشب جلسه کاری ماهانه رو داریم.دیر نکن.”

و جیمین بی صدا موند و فقط به بیرون شیشه ماشین خیره شد.کارل نمیتونست تخمین بزنه که چقدر دیگه تا شهر مونده و چقدر دیگه میتونه با رقیب عشقی خوشگلش یه جا بشینه ولی اینو خوب میدونست که هر ثانیه انگار هزاران سال داره طول می کشه و حالا روشن کردن سیگار میتونست گزینه خوبی برای فروکش کردن اون همه خشم باشه.

بدون اینکه ماشین باری رو متوقف کنه به سختی پاکت سیگارش رو از جیب کت بیرون کشید و در حالی که داشت می مرد تا حواسش رو بین فرمون و سیگار تقسیم کنه یک نخ بیرون کشید و لای لباش گذاشت.فندکش رو بیرون آورد و وقتی که تونست سیگارشو روشن کنه نفس راحتی کشید.جیمین از دود سیگار سرفه ی مختصری کرد و کارل به خاطر اینکه تونسته اذیتش کنه پوزخند زد.حسادت بچگانه ش برای چیزی که اصلا مال اون نبود داشت سن و سالش رو کاملا زیر سوال می برد.

“میدونی چیه جیمین…خوب کاری کردی تنهایی نیومدی.اینجا دار و درخت زیاده و اصلا جاده ی مشخصی نداره.باید از نشونه گذاری ها راهو پیدا کنی.بعد از بارون هم یه جاهایی باتلاق درست میشه که بعضیاش خیلی عمیقن.اگه جنگلو نشناسی کلات پس معرکس!باید اینجا رو خوب یاد بگیری…البته اگه نمیخوای مثل شوگا تا ماه آینده بری!”

جیمین سر چرخوند و انگار که یک گالن اضطراب توی صورت یخ زدش ریخته باشن با ناباوری پرسید:”یک ماه آینده؟چرا اینقدر زود؟”

کارل که احساس پیروزی می کرد پک محکمی به سیگار زد و توی جاش کمی جا به جا شد.اخم هاشو توی هم کشید و تظاهر کرد داره فکر میکنه:”چه میدونم…گفت تا یک ماه آینده میتونه بره.امروز رفته بود پایگاه انتقال برای کاغذ بازیای مهاجرتش.نمیدونستی؟”

کارل نمیتونست مستقیم به جیمین نگاه کنه ولی با اندک نگاه های مختصرش متوجه شد که بدجوری توی پر اون بچه خورده.کم کم احساس گناه کرد و برای رفع عذاب وجدانش دنبال راه حل گشت ولی حرفی که از دهنش در رفته بود هیچ جوره نمیتونست برگردونه و این باعث می شد خودشو برای کار بچه گانه ای که ازش سر زده مواخذه کنه.کدوم آدم بالغ بیست و نه ساله ای میتونست اینجوری پارک جیمین رو داغون کنه؟

“هی…جیمین…این قیافه رو به خودت نگیر.”

“چیزیم نیست …”

“آره کاملا مشخصه…”

تا آخر راه کارل فقط ساکت موند و به این فکر کرد که چرا یه دوست ساده باید اینهمه روی جیمین تاثیر بذاره…چرا باید به خاطر پروانه ی یونگی جونگ کوک رو کتک بزنه و به جای جی ایون به یونگی پیام بده.همه چیز زیادی کارل رو گیج می کرد و هیچ راهی برای فهمیدنش غیر از پرسیدن نبود.اهل فضولی نبود ولی هر چیزی که به جی ایون مربوط می شد ارزش دونستن رو داشت.


 

“خب شروع رسمی جلسه رو اعلام میکنم.اس کوپس لطفا دست از سر موهای جونگهان بردار.جین من دارم میشنومت هر چی میگی خودتی.نمجون درست بشین درسته که دلت میخواد قد بلندتو به رخ رئیست بکشی ولی من با قد کوتاهم خیلی وقته کنار اومدم.جونگ کوک اونجوری نگاه نکن من یه حیوون وحشی نیستم.نایون میشه گوشیتو فقط برای چند لحظه بذاری روی میز؟تیفانی لطفا سرتو بلند کن میدونم این جلسه به طرز غریبی خسته کننده س ولی نباید بخوابی.جیمین خواهشا…جیمین کجاست؟”

همون لحظه جیمین در زد و بدون اینکه منتظر اجازه باشه اومد داخل دفتر و روی صندلی خالی کنار نمجون نشست.خب کارل فکرشو می کرد که جیمین نخواد حرفی بزنه ولی نمیدونست که این حرف نزدن شامل سلام کردن و اعلام حضور هم میشه!

برگه های روی میزش رو مرتب کرد و زیر چشمی به جیمین نگاه کرد که با جین و نمجون خوش و بش می کرد و انگار به تخمش هم نبود که این جلسه کاری ماهانه قراره چجوری پیش بره.حقیقتا خود کارل هم به ت/خمش نبود که چیکار قراره بکنه ولی تنها فرقش این بود که کارل تخ/م نداشت : |

“خب بذارین با این شروع کنم که آخر همین هفته جشن پادشاه کای رو در پیش داریم.”

سر ها همه به سمت کارل چرخید و حواس هایی که به هیچ عنوان اون جلسه رو نمیتونستن تحمل کنن سر جاش اومد.مهمونی مساوی بود با مفت خوری و وقت گذروندن با پولدارهای جیگری که قشر معمولی مثل اونا هیچوقت فرصتشو پیدا نمی کردن.پس چی جذاب تر از اینکه کای اونارو هم دعوت کرده باشه؟

“و خب…ما دعوتنامه رسمی نداریم.هوی اونجوری نگام نکنین منم ندارم!ولی کریس دعوتمون کرده و میدونم که همه تون قراره بیاین ولی قبلش من دونفرو میخوام که دعوتنامه هارو از مهمونا تحویل بگیرن و یه جورایی بهشون خوشامد بگن چون مثل اینکه خدمتکاراشون کفاف ندادن و کریس با این شرط دعوتمون کرده.”

وقتی هیچ دونفری حاضر به این کار نشدن کارل دستی به صورتش کشید و ناله کرد:”محض رضای خدا بچه ها اگه کسی داوطلب نشه نمیتونم ببرمتون!”

و باز هم هیچ کس حاضر نشد شغل شریف دربانی رو توی اون شب محشر قبول کنه.کارل اگه میدونست کارمنداش این همه گشادن و حوصله ی هیچ کاریو ندارن ترجیح میداد خودش بردن آشغالا و آوردن اجناس رو تک نفره انجام بده و آخ نگه تا پول نازنینش رو توی شکم اونا نریزه ولی یه ذره برای گرفتن این تصمیم دیر شده بود!

“باشه…رئیس فداکارتون این دفعه رو هم خودش بار مسئولیت رو به دوش می کشه ولی خواهشا…مست نکنین،دعوا راه نندازین،هیز بازی درنیارین،سعی نکنین به زور دختر یا پسری رو تور کنین و در کل آبروریزی راه نندازین!”

صدای شادی پسر ها و دختر ها هوا رفت و شروع به پچ پچ با هم کردن ولی کارل دستشو چند بار روی میزکوبید و داد زد:”من هنوز حرفام تموم نشده”

و با ساکت شدن نسبی جمعیت ادامه داد:”خب برای ماه آینده نمجون و اس کوپس تفکیک زباله هارو به عهده می گیرن.جونگهان و تیفانی مسئول فروش و برآورد هزینه ها.تیفانی سعی کن کنار بیای قیافتو اونجوری نکن.جونگ کوک و جین هفته ی اول این ماه به دنیای انسان ها میرن و جیمین و نایون هم هفته ی آخر.هر دو نفری که اعتراض دارن اعتراضشونو بذارن در کوزه آبشو بخورن چون بنا به دلایلی صلاح دیدم که ترتیبتونو عوض کنم و این به نفع هر دوتامونه.”

کارل غر غر های اعتراض آمیز کارمنداش رو خیلی واضح می شنید ولی تا زمانی که این اوضاع آشفته ادامه داشت باید جانب احتیاط رو می گرفت.اون فرد مهمی نبود ولی اگه یکی از شورشی ها درباره نقطه ضعف های کارمنداش می فهمیدن اونوقت میتونستن اونارو تحت فشار بذارن تا آذوقه و تجهیزات لازم شهر رو غارت کنن.پس کارل ترجیح میداد هر دو نفری که احتمال درگیری یا رابطه عاشقونه داشتن رو از هم جدا کنه تا اون رفتار هارو به حداقل برسونه.

“خب…جونگهان و اس کوپس…گزارشات ماه قبل فروش رو بدید به من.تیفانی گزارش قیمت گذاری الماس هارو رو میزم نمیبینم!ما که بدون الماس نمیتونیم خرید و فروش کنیم!”

بعد از اینکه جلسه ی دو ساعته و فرسایشی اون ماه هم تموم شد و همه آماده شدن تا برن کارل بازوی جیمین رو چسبید و بالاخره احمقانه ترین پیشنهاد عمرش رو داد:”بمون…میریم بار کوکوباپ.یه نوشیدنی مهمون من.”

جیمین لبخند زورکی زد و سری به نشونه تایید تکون داد.رئیسش چه مرگش بود درک نمیکرد!


 

“دنیا هیچوقت به کام من نمیچرخه…هر وقت فکر میکنم دارم طعم خوشبختیو میچشم یه چیزی با لگد میزنه زیر همه ی حال خوبم و من میشم آدم بده ی قصه…حال خراب هم حدی داره…راستی…من تورو هفته ی پیش با شوگا دیدم…نمیدونستم با هم دوستین.”
کارل بعد از گفتن این ،نوشیدنیشو سر کشید و با چشم هایی قرمز از بی خوابی به جیمین نگاه کرد و پوزخند زد.واقعا چی الان اونو کنار رقیب عشقیش نشونده بود؟
جیمین جرئه ای از نوشیدنیش رو خورد و به رقص مردم وسط بار خیره شد.علاوه بر رنگ موی تیره ش،بی حال و مریض به نظر می رسید و زخم های صورتش هنوز تازه بودن.کارل شک نداشت که اون زخم ها کار کسی جز کوکی نمیتونه باشه ولی حس خاصی به رابطه ی بین کارمنداش نداشت بنابراین ترجیح میداد توی اینجور چیزا دخالت نکنه.دوباره لیوان خودش رو پر کرد و با حوصله منتظر موند تا اون چیزی بگه.گوش دادن به دردو دل بقیه کار خسته کننده ای بود ولی جیمین رقیب عشقی کارل محسوب می شد و از همه مهمتر به شوگا هم مربوط می شد پس کارل دوست داشت بیشتر درباره ی اتفاقات عجیب زندگی اون بدونه.
“من و یونگی هیونگ با هم دوستای صمیمی بودیم.اون موسیقی کار می کرد منم سنگ شناسی میخوندم ولی از رقصیدن هم خوشم میومد.اینجوری با هم آشنا شدیم که قرار شد یکی از قطعاتی که زده بود رو به توصیه استادش رقص ارایی کنه.اومده بود توی کلاب رقص و از مسئول اونجا پرسیده بود کدوم رقصندتون از همه خوش اندام تره…هنوز یادم میاد خندم میگیره!”
جیمین خنده ی تلخی کرد و جرئه ی دیگه ای از لیوان توی مشتش رو خورد.قرمزی گونه هاش به خاطر حرارت الکل کم کم به گوش ها و دماغش می رسید و هوشیاریش رو کم می کرد.شب خوبی برای بیرون ریختن غم و غصه ها به نظر می رسید…
“روزگار با آدم همیشه خوب تا نمیکنه…یه مدت که خوشحالی یه مدت هم ناراحتی ولی وقتی دیگه خوشحالی به وجود نیاد امید از دست میره…یونگی هیونگ هم خوشحالی بود و هم امید بود..”
کارل قهقهه ی مستی زد و صندلیشو به عقب خم کرد.پاهاشو رو میز انداخت و با همون خنده گفت:”شوخی میکنی!از وقتی یادمه اون همیشه ی خدا یه صورت بی تفاوت و افسرده داشت که وقتی میدیدیش دلت میخواست خودکشی کنی!”
جیمین لبخند زد و با به یاد آوردن خنده های کمیاب یونگی جواب داد:”حق داشت…ولی وقتی یکی رو دوست داری حتی همون صورت بی تفاوت و افسردش هم خوبه.ولی کارل شی من فکر نکنم تو شوگا رو به اندازه ی یه دوست معمولی هم دوست داشته باشی!”
“درسته من با اینجور آدما حال نمیکنم!”
کارل صادقانه جواب داد و پاهاشو از روی میز برداشت.لیوانشو دوباره پر کرد و برای جیمین هم ریخت.بدون هدف قرار دادن سلامتی کسی لیوانشو به لیوان جیمین زد و کمی نوشید.باید توی مقوله ی مست شدن احتیاط به خرج میداد.
“بگذریم…یونگی هیونگ میخواد از سکرت تاون بره…ولی قبل از اون که جسمش از پیش من بره روحش خیلی وقته که رفته..”
کارل دوباره زد زیر خنده و موذیانه گفت:”نکنه باهاش ریختی رو هم و الان هم نسبت بهت سرد شده؟کمتر چرت و پرت تف بده جیمین…مست شدی حواست نیست چی میگی…همه ی دوستیا یه تاریخ انقضا دارن دیگه…اینقد خودتو اذیت نکن…”
جیمین لبشو گاز گرفت و همه ی الکلش رو سر کشید.سرش گیج رفت و گلوش سوخت اما فقط مشتش رو محکم فشار داد و بعد نفسش رو آزاد کرد. لبخند غم انگیزی زد و گفت:”یه سری چیزا دست خود آدم نیست…مثلا شرایط جامعه ای که توش زندگی میکنی…دیدگاه مردم…و گرایشات طرف مقابل!”
کارل که کم کم درکش از حرف های جیمین رو از دست میداد آهی کشید و به سن رقص نگاه کرد.با دیدن دختر ریزه میزه و خجالتی که دست دوست پسرش رو با نگرانی فشار می داد یاد جی ایون افتاد و تمام شوق و انگیزش برای شنیدن ادامه ی حرف های فلسفی جیمین رو از دست داد ولی ناچارا تظاهر کرد داره گوش میده.
“اونقدر خجالتی بودم که نمیتونستم از شوگا بپرسم درباره همجنسگراها چی فکر میکنه.من و اون دو تا نژاد متفاوت داشتیم…من اون زمان گرگینه بودم…اون خون آشام بود.حتی اگه من دیگه خجالتی نبودم و حتی اگه توی جامعه ما اینکار مساوی با طرد شدن نبود بازم نژادهامون اجازه نمیداد زیاد به هم نزدیک بشیم…”
کارل باید از شنیدن اینکه جیمین مدت زیادی شوگا رو دوست داشته در عین اینکه دوست دختر داشته تعجب می کرد ولی فقط ناراحت بود و خودش هم تعجب می کرد.بین اون چهار نفر اشتباهات زیادی رخ داده بود و قلب های شکسته ی زیادی به جا مونده بود.کارل معتقد بود الان به جای نشستن و غصه خوردن با رقیب عشقیش باید به یه قرار چهار نفره می رفتن و کل بار رو می ترکوندن ولی خب…چه می شد کرد…به قول جیمین روزگار با آدم همیشه خوب تا نمیکرد!
“آه کارل شی ببین کارم به کجا کشیده که اینارو به تو میگم…قراره به جی ایون بگی که من شوگارو دوست دارم؟”
کارل بدون بلند کردن سرش پوزخند زد و سرش رو به چپ و راست تکون داد.اون جوجه فکلی چی درباره ی فرد قابل اعتماد دو پادشاه فکر کرده بود؟
“حتی اگه سودی هم برام داشت حرفی نمیزدم!تو احمقی چیزی هستی جیمین؟”
سر پسر جوون تر با صدای بلندی روی میز افتاد و بلند بلند شروع به خندیدن کرد.کارل یه بار دیگه مستی جیمین رو دیده بود ولی هنوز هم براش عجیب بود که یه نفر توی مستی هم گریه کنه و هم از خوشحالی مثل بچه ها بخنده و بعدش هم هیچی یادش نیاد!
“دقیقا همینو کم داشتم!آفرین کارمند نمونه ی یونگ شین!همینجوری به خندیدن و آبروریزی ادامه بده!”
گوشی جیمین رو برداشت و لیست شماره های اضطراریش رو باز کرد.خواست روی اسم جونگ کوک بزنه که با شنیدن صدای جیمین متوقف شد..
“ناموسا یونگی هیونگ هنوز تو استدیوئه؟چقدر کار میکنه!اوووووه…من باید غذاشو ببرم!”
لبخند گنگی به لب کارل نشست و بعد از اون بدون اینکه بخواد روی اسم “هیونگ” توی لیست جیمین کلیک کرد.
“پیر شدی کارل…هر چی هم پیرتر میشی دلرحم تر و مضخرف تر میشی!”
به خودش گفت و با همون لبخند منتظر موند تا شوگا جواب بده.در استانه ی بیست و نه سالگی کار هایی می کرد که به قیافه ی عجیب و غریبش نمیخورد!
“الو…”
شوگا با صدای کلفت و خواب گرفته ش جواب داد و کارل که لبخندش غلیظ تر می شد جواب داد:”یونگ شینم.جیمین توی بار مست کرده.امشب مسئولیتش با تو رفیق!”
و همون صدای کلفت با نفرت ناله کرد”لعنت به همه ی دخترای پسر نما….”


اینم از این قسمت.

زیاد آپ کردم دیه میخوام کولاک کنین 😐

قسمت بعدی مهمونی کایه 😐

عایا پیش بینی هایتان به هم ریخته؟ آیا احساس سوزش می کنید ؟ 😐 آیا قصد بر قتل نویسنده دارید؟ 😐 پلیز خونسرد باشید و دست از شمشیر سامورایی بشویید که آخر عاقبت نداره 😐

عایا به این فکر کردین که من کنکور دارم؟ 😐 (گریه ی حضار 😐 )

عایا نویسنده موفق به کسب رتبه ی چهارده هزار خواهد شد؟ 😐 (پرتاب گوجه و دریافت لگد از والده سلطان 😐 )

عایا ولش میکنین بره؟ 😐 (قرار گرفتن هدف آر پی جی و کلاشینکف و ژه سه توسط خوانندگان 😐 )

نظر نذارین ناموسا تا موقع کنکور براتون آپ نمیکنم 😐

خب دیه ببینم چیکار میکنین 😐 خیدافظ 😐

 



guest
16 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Shizoro
Shizoro
1 ماه قبل

کارل بیچاره :|
چرا اذیتش میکنین بچه مو :
|
جیمین بیچاره تر :|
صد رحمت به ایسایاما :
|
خسته نباشی سنسه عالی بود :″)))

sdddddddddddd
sdddddddddddd
5 ماه قبل

سلام
دوباره شخص من رفته رو مد اینکه تو سایت هر کی رفت یه نظر بذاره منم دیدم راهی ندارم اومدم برم رو اعصاب بقیه چون خانواده «خواهر گرام »کم مونده بود بزنه از وسط به چندین تیکه نا مساوی تقسیمم کنه
فیکت عالیه
خیلی خوب راجب هرچیزی توضیح میدی و احساساتشون و بخوبی توضیح میدی
راستی یه فضولی ،کنکورت چی شد ؟؟؟؟؟؟

negin
negin
7 ماه قبل

ایشششش داستامن بقیه اینقد جالبه که هیچ علاقه ای به مهمونی کای ندارم:///

ناشناس
ناشناس
1 سال قبل

چرا دیگه آپ نمیشه من تازه خوشحال بودم که لحظات سولی داره میرسه…. چیشده؟؟؟ از مهر آپ نشده؟ من اشک من مرگ چرااااا؟

Mr. Kook
Mr. Kook
1 سال قبل

سلام. من خواننده ی جدیدم. بدون هیچ مقدمه میرم سر اصل مطلب: من توی داستانت بیشتر جذب پارت های کارل شدم و باهاش همزاد پنداری میکنم اولا دلم واسه کارل میسوخت و از جی ایون متنفر بودم ولی خب با خوندن این قسمت دلم واسه جی ایون هم سوخت البته شاید تنها خواننده ای باشم که ممکنه همچین فکری کنه جی ایون بخاطر طرز فکری که درباره ی همجنسگرایی و منعش توسط جامعه داشت کارلو کنار زد ولی بازهم در نهایت نتونست یه عشق حقیقی داشته باشه چون جیمین عاشق شوگا بود.. و الان این سوال پیش اومده که جی… ادامه »