283 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! part 46

قسمت ۴۶ فیک من نابغه نیستم،توگرگینه نیستی!

با شرکت اعضای بی تی اس و اکسو

خعلی نامردین آپ نمیکنم دیه براتون 😐

قسمت ۴۶″جیمین.پارک جیمین!”

“این ذهن خودتونه که داره جنگ راه میندازه!ذهن خودتونه که می گه شما و خون آشاما نمیتونین کنار هم زندگی کنین!ذهن خودتون این دنیا رو ساخته!متاسفم چن!ولی باید بدونی!تویی که برای مردم صلح میاری!اینا تو دستای توئه چن!باید بمیری و دوباره زنده بشی چن!چن خواهش میکنم…نه…صبر کن…!”

چن از اتاق بیرون دوید و بعد از چند ثانیه کوتاه صدای محکم به هم خوردن در اتاقش هم من و هم جیمین رو از جا پروند.نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم.با خستگی کنار جیمین روی تخت نشستم و با شرمندگی گفتم:”متاسفم که ترسوندمت…از وقتی اینجا اومدم مخم بعضی وقتا قاط میزنه…”

“نه…حرفات براش لازم بود.”

متعجب به جیمین نگاه کردم و نفسم از اون لبخند درخشان گرفت.اون لبخند واقعا شبیه لبخند داداش کوچیکه ی بیچاره ی من بود.ته مین همیشه همینجوری میخندید.انگار همه ی عضلاتش داشتن قهقهه میزدن.اون واقعا با لبخند زیبا تره.حیف نیست که این صورت زیبا گرفته و شکسته باشه؟

“حالت خوبه؟”

ازش پرسیدم و اون خنده ی کوتاهی کرد و به پروانه ی آبی کف دستش نگاه کرد.از جاش بلند شد و پنجره رو علی رغم باد و بارون شدید بیرون ،باز کرد و جسد خشک شده ی پروانه رو دور انداخت.پنجره رو دوباره بست و کنار من نشست و با لحن عمیقی گفت:”باید بذارم بره…”

“اون پروانه…”

“یه پروانه ی خیلی با ارزش و کمیابه.چیزی نیست.بازم میتونم ازشون پیدا کنم!”

هنوز هم خندیدن برام سخت بود اما لبخند آبکی تحویل جیمین دادم و به این فکر کردم که اون واقعا دروغگوی خوبیه…در مورد خودش میتونه عالی دروغ بگه و فهمیدن این حداقل حتی برای من کار سختی بود!

“من شیومینم.”

“جیمین.پارک جیمین!”

با هم دست دادیم و جیمین انگار که فکر منو خونده باشه گفت:”میدونی من جنگل ارواحو خوب نمیشناسم .تنها جایی که توش بلدم خونه ی چنه اونم چون یه بار با کارل برای یه کاری اومدیم اینجا.خب…توی پایگاه انتقال با دوستم دعوام شد و وقتی خواستم برگردم شهر دیگه کسی نبود منو برسونه!”
نگاه گنگی به جیمین انداختم و سعی کردم حرفاشو باور نکنم ولی چشماش زیادی صادق بودن و اون لبخند زیادی به همه چیز رنگ حقیقت می داد.من داشتم مثل موش توی تله ی فریبش گیر می کردم.با اینکه مطمئن بودم یه چیزی این وسط درست نیست ولی اون چشم ها بهم می گفتن که بهتره بیخیال بشم. نمیفهمم…این دنیای جادوییه که باعث میشه به رفتار همه شک داشته باشم یا این خوی گرگیه که توی من رشد میکنه و اعتمادم به همه رو می خشکونه.احساس تنهایی می کنم…

“فکر کنم باید اون لیوان شیری که رو زمین شکسته تمیز کنم…تو استراحت کن جیمین شی!”

“میام کمکت!”

“نه نیازی نیست…فعلا بشین لطفا.یکی دیگه برات میارم.”

جیمین حوله رو دوباره برداشت و شروع به خشک کردن موهاش کرد.چه بلایی سرم اومده که چنو اونجوری با بی رحمی ناراحت کردم و حالا هم فقط میخوام فرار کنم؟من دارم عوض میشم یا این دنیای اطرافمه که تغییر میکنه؟

“تو واقعا کیوتی شیومین!چن تا الان باید عاشقت شده باشه!”

جیمین گفت و بعد شروع به خندیدن کرد.واقعا چه اتفاقی داره میفته؟این بچه تا همین الان مثل یه سنگ خشک و یخ زده بود و حالا داشت با من شوخی می کرد و قاه قاه میخندید؟ببینید شما ها که به این باور نرسیدید که من عقلمو از دست دادم مگه نه؟هی من هنوز سالمم!البته هنوز!

زمان به کندی گذشت و من و جیمین با هم شام خوردیم.گفتیم و خندیدیم و من کم کم به این باور رسیدم جیمین یه دوست فوق العاده س .در هر صورتی ازت تعریف میکنه هر چند که تو افتضاح باشی.حتی اگه بخواد بهت بخنده هم ازت تعریف میکنه.بین صحبتامون فهمیدم که یه دوست دختر نمکی و کیوت داره که همون جیون خودمونه و اون دختر همه کار براش کرده .همچنین یه دوست ساکت و خوابالو هم به اسم یونگی داره که دوست داره هر وقت جیمینو میبینه به همه چیزش از جمله لباساش و موهاش و قیافه ش بخنده و هر حرفی که جیمین میزنه با “خفه شو” جواب بده!هر چند که یونگی کلا ترجیح میده نخنده ولی در مقابل جیمین کم میاره!

“تو هم قراره از سکرت تاون بری؟”

“نه!”

جیمین فورا جواب داد و همونطور که سعی داشت با چاپستیک لوبیا سبزهای توی غذاشو جدا کنه توضیح داد:”یونگی هیونگ میره.کوکی هم احتمالا بره.ولی من کجا برم آخه…دنیای انسان ها هر چقدر هم بهتر باشه جایی مثل جنگل نرایدا نداره…تازه…پولم کجا بود؟هزینه ش زیاده.اگه بخوام برم باید خواهرم و جیون و مادرم رو هم با خودم ببرم.”

سرمو تکون دادم و دوباره کلمو توی بشقابم فرو بردم.اون پسر زیادی برای اینکه دوست و هم صحبت من باشه خوشگل و روی فرم و خوش اخلاق بود!اصلا باورم نمیشه که یه همچنین موجودی هم میگو/زه!

“امشب من کجا بخوابم؟”

جیمین خیلی ناگهانی پرسید و من دست و پام رو گم کردم.نگاه هول هولکی به خونه انداختم و سعی کردم یه چیزی برای خالی نبودن عریضه بگم:”چیزه…چن امشب زیاد حالش جالب نیست…فکر کنم جفتمون مجبور باشیم رو کاناپه بخوابیم…روی دونفره راحت تری یا سه نفره؟”

جیمین با صدای بلند زیر خنده زد و من برای لحظه ای از جا پریدم.کجای حرف من این همه خنده دار بود که مخم بهش قد نمیده؟

“مگه دوست /دخترته که از اتاق خواب پرتت کنه بیرون؟برو باهاش حرف بزن شیومین!نهایتا چیکار میخواد بکنه؟”

ایندفعه من هم از خنده ترکیدم و چیزی نمونده بود که با دماغ توی ظرف غذام فرو برم که یاد قیافه ی ترسیده ی چن افتادم و همه ی اشتهام کور شد.من چیکار کرده بودم…چرا همه ی واقعیت هارو با بی رحمی توی صورت کسی ریختم که بهم پناه داده بود؟

“باشه…من میرم باهاش حرف بزنم.لطفا از خودت پذیرایی کن.”

حالا میتونستم ببینم وقتی صورتش رو پایین میگیره حتی خیلی بیشتر شبیه ته مین میشه…

با قدم های ناامید و آروم به سمت اتاق کار چن رفتم و بدون اینکه در بزنم دستگیره رو به سمت پایین فشار دادم.در با صدای تلقی باز شد و بوی سنگین نم اتاق نفسم رو بند آورد.تاریکی پشت تاریکی و سیاهی پشت سیاهی چشم هام رو آزار میداد و سکوت کمک می کرد تا نتونم جایی که چن هست رو تشخیص بدم.در تمام طول مدتی که توی خونه ی چن گذرونده بودم فقط دوبار گذرم به اینجا افتاده بود و به خاطر اون اتفاق وحشتناکی که باعث شده بود جای دندونای چن روی شونم بمونه ترجیح می دادم پامو اونجا نذارم.اونجا همیشه بوی کاغذ بید خورده و نفتالین میومد و من تعجب می کردم چن چجوری میتونه ساعت ها خودشو اون تو حبس کنه و کاغذ هایی رو پایین و بالا کنه که فقط خودش میفهمه چین.بهرحال اونجا جایی بود که من بهش هیچ تعلقی نداشتم…محدوده ای که فقط چن توش جا می گرفت.

“چن…هنوز اینجایی؟”

بدون روشن کردن لامپ توی تاریکی خزیدم و کورمال کورمال جلو رفتم.چشم هام که به تاریکی عادت کرد گرگ خاکستری دقیقا کنار پام بود.دور خودش حلقه زده بود و احتمالا خیلی وقت می شد که خوابیده.کنارش روی زمین نشستم و به یاد آوردم که چطور ناامیدانه نگاه می کرد و نمیخواست باور کنه.من باید بهش میگفتم؟چیز هایی که توی مغزم بود رو باید میگفتم؟باید توی این آشوب واردش می کردم؟

“هر وقت ناراحتی یا یه چیزی داره اذیتت میکنه تبدیل به گرگ میشی…”

چشم های گرگ باز شد و پوزه ش رو از حلقه ی دمش بیرون آورد.با عصبانیت دندون هاش رو نشون داد و غر غر کرد . اون هنوز منو مقصر میدونه…

“از اینجا برو…تنهام بذار…ازت متنفرم…از خونم برو بیرون!هنوزم حرف برای گفتن مونده؟؟ولم کن!دست از سرم بردار!چی از جونم میخوای؟میخوای بهم سرکوفت قتل برادرمو بزنی؟؟آره؟من برادرمو کشتم؟؟؟؟نه من نکشتمش!! من نکشتمشششش!”

خیلی طول نکشید تا زمانی که چن به انسان تبدیل شد و پشت سر هم توی سرم فریاد کشید.بغض کرده بود ولی از عصبانیت می لرزید.به خودش اجازه ی گریه کردن نمی داد و همچنان به فریاد کشیدن ادامه می داد در حالی که قدمی جلوتر نمیومد.دیگه حتی نمی دونست با کی داره حرف میزنه.

“من مجبور بودم توی پنج سالگی یاد بگیرم تبدیل بشم!من حتی قوه ی کنترلم کامل نشده بود!من نمیخواستم به کسی آسیبی برسونم!من نمیخواستم چویانگ رو بکشم!من اونو نکشتم چرا تو و اون احمقای دیگه اینو نمیفهمین!من نمیتونم برادرمو کشته باشم!من اینجام تا نذارم کسی کشته بشه حق نداری همچنین چیزی بهم بگی!توی کثافت حق ندارییییییی!”

فریاد های چن مغزم رو می لرزوند و باعث می شد صبوریمو از دست بدم.قلبم بر خلاف ظاهر آرومم داشت قفسه ی سینه م رو سوراخ می کرد و حرفای اهانت آمیز چن مثل ضربات پتک داشت درجه ی تحملم رو پایین میاورد.مگه من باعث اون اتفاق بودم؟درک می کردم که چن چون نتونسته با واقعیت کنار بیاد اینجوری به هم ریخته ولی این وسط چی غیر از دردسر به من می رسید؟

“تمومش کن!!”

داد زدم.بلند از چن فریاد زدم و وقتی موقتا صداش قطع شد از جام بلند شدم و هلش دادم تا قدمی ازم دور بشه.منم خانوادمو از دست داده بودم…منم تنها مونده بودم…حق نداشت اینجوری همه چیز رو سر من خالی کنه و بعد با یه معذرت خواهی کارشو توجیه کنه.من میتونستم زخم های بدنمو نادیده بگیرم ولی زخم های روحم دردناک تر بودن.

“میخوای داداشتو ببینی؟؟منم میخوام دوباره ببینمش!منم میخوام داداش کوچیکه ی لعنتیمو ببینم وبهش بگم حالم خوبه و به جای موندن اجباریم توی دنیایی که منو تبدیل به یه نیمه انسان کرده برگردم پیش مادرم و داداشم و زندگی مضخرف قبلیم رو ادامه بدم!بهم میگی تا سه سال نمیتونم برگردم!ولی میدونی که وقتی برگردم اونجا نه سال گذشته و داداش کوچیکه م چهارده سالش شده و دیگه هیچی از من یادش نمیاد؟!چرا همش فکر میکنی تویی که داری درد میکشی؟”

لرزش شونه های چن به نفس ها و صداش رسیده بود.اونقدر داشت مقابل بغض گلوش مقاومت می کرد که تا بنا گوش سرخ شده بود.قطره اشکی که قصد داشت از چشمش پایین بیفته رو با پشت آستین گرفت و پشت بند اون قطرات بعدی راه خودشون رو باز کردن و چن مقاومتش رو از دست داد.ساعدش رو روی چشمش فشار داد تا اون سیل پشت پلک هاش متوقف بشه و محکم بهم تنه زد تا از کنارم رد بشه ولی دستم ناخودآگاه مچش رو چسبید.نمیتونستم بذارم بره.نمیتونستم اونو هم از دست بدم.الان میتونست دوباره داد و فریاد کنه و از همه ی دنیا شکایت کنه ولی اینکه اینجوری کنار بکشه و تسلیم بشه بدترین اتفاق محسوب می شد.هنوز اونقدر غرورم اهمیت نداشت که بذارم همچنین اتفاقاتی بیفته.

“میخوای فرار کنی؟مرد من روی شجاعت و کله خری تو حساب باز کردم!نمیتونی جا بزنی!”

دستشو کشید و من محکم تر گرفتم.باز هم کشید و من با سماجت مقاومت کردم.میتونستم صدای هق هقی که به شدت سعی در کنترلش داشت رو بشنوم و لرزش و سرمای مچش که انگار مثل مار از روی دست اون میخزید و از دست من بالا می رفت تا رهاش کنم.غرور مردانه م رو ندید گرفتم و کشیدمش تا بتونم بغلش کنم.امیدوار بودم پسم نزنه و باعث نشه از کاری کردم پشیمون بشم.محکم و سرسختانه به آغوش کشیدمش و صورتم رو به کتفش فشار دادم تا نلرزه.صدای هق هق ها کم کم بالا می گرفت.

“ولم کن…”

به حرفاش توجهی نکردم.رهاش نکردم و اون عاجزانه دست و پا می زد تا خلاص بشه اما از یه جایی به بعد دیگه تکون نخورد و به تلخی برای مدت کوتاهی گریه کرد و من پشتش رو نوازش کردم تا آروم تر بشه ولی هر بار انگار برعکس عمل می کرد.چشم های گریون چن جزو غم انگیز ترین چیزهایی بودن که دیده بودم و این هر بار با نگاه کردن به صورتش و نوازش سرش برای اینکه دیگه گریه نکنه بهم ثابت می شد.من نمیدونستم چی منو اینجا کنار اون نگه میداره و وادارم میکنه مراقبش باشم و این غم انگیز تر بود…

“چن…وقتی آب دماغت کش میکنه حتی بیشتر شبیه بچه دماغوها میشی…”

چن بین آبغوره گرفتن هاش خنده ی کوتاهی کرد و ناشیانه پشت دستش رو جای آب دماغی که سرازیر شده بود کشید و آب دماغ تا روی گونش کشیده شد.این همون صحنه ی دراماتیکیه که همه ی فیلما ازش حرف میزنن؟؟!

“ازت بدم میاد…”

چن گفت و دماغشو بالا کشید.هق کوتاهی زد و سرشو روی شونم فشار داد و من به این فکر کردم که جای آبدماغش خشک میشه و یه لکه ی فجاعت بار روی لباس درست میکنه!ولی سرشو نوازش کردم و با خنده جوابشو دادم:”منم همینطور..!”

واقعا هیچکس نمیتونه تصور کنه چقدر دو نفر میتونن با هم عجیب و غریب رفتار کنن ولی مطمئنا من و اون رو میذاشتن توی ده رتبه ی اول!بدبختانه از دل خوشمون نیست که مجبوریم هیچی رو به روی هم نیاریم…


این قسمت هم گذشت.

عایا آگاهید که تابستون باز داره تموم میشه؟ 😐 وع 😐

عایا این فیک تمام خواهد گشت؟ 😐 (یه گو/ه خوردم خاصی … 😐 )

عایا نظرات سر به فلک خواهد کشید؟ 😐 ( نه حتما ولی اصلا 😐 )

نامردا با یه وضعی دارم آپ میکنم چنان که پولاد کوبند آهنگران 😐 ببینی رحمت میاد 😐 (اشک هایش را با گوشه ی شلوار کردی اش پاک میکند 😐 ) بعد شماها از نظر دریغ میکنین؟ 😐

خلاصه که دیگه عایااااا میتوان انتهای فیک را پیش بینی کرد؟ 😐

مثلا پیش بینی من اینه که شماها نظر میذارین 😐

منم همه رو به هم برسونم 😐 چطوره ؟ 😐 (آرمان هایش را گردگیری میکند 😐 )

خب دیه خیلی فک زدیم.موفق باشین.لذت ببرین!

 

 



guest
20 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
negin
negin
7 ماه قبل

وایییی عالی بوددد هارتم جر خورد(با گوشه پتو اشکش را پاک میکند:’)) بگما من اسکس نرفتم•-•

jimin s.m
jimin s.m
1 سال قبل

خیلی دوست دارم داستانت رو بخونم ولی حیف که پی دی اف نیست
کاشکش پی دی اف بشه اگه بشه خیلی ازتون ممنون میشم

kiute-ARMY_nosayebe
kiute-ARMY_nosayebe
1 سال قبل

مرسی هیونگ که گذاشتینش در ضمن سلام لاله به داداشت سلام برسون

mohi-bell
Reply to  kiute-ARMY_nosayebe
1 سال قبل

مرسی و خسته نباشی هیونگ
سلام لادن چشم حتما بزرگیتو میرسونه

mohi-bell
Reply to  kiute-ARMY_nosayebe
1 سال قبل

مرسی و خسته نباشی هیونگ
سلام لادن خوبی

mohi-bell
2 سال قبل

سلام هیونگ اگه میشه قسمت بعدیش رو آپ کن چون هروقت امدم سایت نبوده واقعا این فیک خیلی قشنگه

kiute-ARMY_nosayebe
kiute-ARMY_nosayebe
Reply to  mohi-bell
1 سال قبل

لاله چه طو مطوری ؟ خیلی تنگ شده دلمو میگم
خخخخخخخخخخخخخخ هیونگ ؟

mohi-bell
Reply to  kiute-ARMY_nosayebe
1 سال قبل

سلام لادن جان خوبی عزیزم منم دلم برات تنگ شده

kiute-ARMY_nosayebe
kiute-ARMY_nosayebe
2 سال قبل

هیونگ ( دلیل داره میگم هیونگ) میشه قسمت بعدی رو زود آپ کنی من فقط به عشق این فیک میام سایت:/