265 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! part 45

قسمت ۴۵ فیک”من نابغه نیستم،تو گرگینه نیستی”

با شرکت کاراکتر های بی تی اس و اکسو

این قسمت طولانیه…برین حالشو ببرین 😐

قسمت ۴۵ “چرا من هیچوقت نمیتونم برای یه احوال پرسی باهات تماس بگیرم؟!”

“خب اینم لیست جنابعالی.امیدوارم کارمندام همشو خریده باشن چون دوباره برای یکی دو قلم جنس برنمیگردم دنیای انسان ها!”
کریس رو به کارلی که داشت غر میزد پورخند زد و سر تکون داد.دنیا داشت به کجا کشیده می شد که فرمانده ی یه سپاه جنگی باید تدارک یه جشن خاله زنک رو میدید؟
“غرغر نکن کارل من اعصاب از تو خراب تره.از وقتی نصف خدمه رو مرخص کردیم رفته من باید این کارارو هم بکنم.پس از کار احمقانه تو سخت تر و فرسایشی تره!”
کارل بلند و تمسخر آمیز خندید و بدون توجه به اختلاف قد فجیع خودش و کریس سینه سپر کرد تا کل کلش رو ادامه بده:”خب به جای راه انداختن مهمونی های هزینه بر و اشرافی میتونین خدمه ی فلک زدتون رو نگه دارین که الان کلفتی نکنین جناب!”
دعوا و کل انداختن توی ساعت هفت صبح برای هر کس دیگه ای میتونست تمام روز رو جهنم کنه اما کارل و کریس از زمانی که یادشون میومد هر وقت چشمشون به همدیگه میخورد قلنبه ها و نیش و کنایه های پایان ناپذیرشون یقیه ی طرف مقابل رو می گرفت و هر دو ناگزیر از این دعوا های همیشگی به این اوضاع عادت کرده بودن.انگار دعوا نکردنشون امر غیرطبیعی تر و ناراحت کننده تری محسوب می شد!
“دختره ی احمق تو حتی یه کاور درست و حسابی هم روی بار کالا ها نکشیدی!کارتو درست و حسابی نمیکنی و اونوقت غرغرت رو هم سر من خالی میکنی؟”
“من توی این بارون مضخرف و گل و لجن کالا هارو تا عمارت پادشاه نیاوردم که اونوقت تو اینجوری دستاتو بزنی به سینت و مثل برج ایفل جلوم قد علم کنی و بهانه بگیری که چرا کاوری که کشیدم روی بارا نم زده و کیسه های آرد مرطوب شدن!”
کریس شقیقه هاشو فشار داد و خسته از دعوای صبحگاهیش با کارلی که هیچ وقت چشم دیدنشو نداشت زیر لب و لای دندونای فشرده ش گفت:”دیگه داری خسته م میکنی!”
“اره تو هم منو خسته میکنی کریس!به قدری که با تو دعوام میشه با کای نمیشه!چقدر نچسب و کج خلقی!قیافت مثل یه مجسمه ی سفالی سرد و بی روحه!”
کریس در جواب محکم توی پیشونی خودش زد و عصبی و تند حرفاشو توی صورت کارل ریخت:”تنها کسی که من نمیتونم باهاش کنار بیام توی لعنتی هستی پس مشکل از خودته!آه کی میشه بازنشستگی قبل از موعد بگیری و من مجبور نباشم هر دفعه قیافه ی نکبت بارتو تحمل کنم!”
“خفه بابا!هروقت تو و این سپاه کوفتیت حکومتو گرفتین منم بازنشستگی که هیچی…استفا ناممو امضا میکنم!”
دعوا با اخرین جمله ای که کارل گفت تموم شد و هر دو برای برطرف کردن تلخی اول صبح سیگار هاشون رو روشن کردن و خیره به خدمتکارایی که بار ماشین رو تخلیه می کردن توی هوای خنک و مرطوب سحر سیگار کشیدن.
بعد از یه سکوت طولانی کارل دستی توی موهای کوتاه و نم دارش کشید و همزمان که دود سیگار رو از بین لب هاش بیرون میداد گفت:”امیدوارم جشن درست پیش بره…من جبهه ی بی طرفم ولی اگه کای قصد راه انداختن جنگ داره لطفا سعیتو بکن که منصرفش کنی…”
کریس بی حوصله سر تکون داد و فیلتر سیگارشو زیر پاش انداخت و خاموشش کرد.دستاشو توی جیب های پالتوش فشار داد و توی ذهنش شبی رو تصور کرد که مجبور میشد قلب تائوی عزیزش رو با خنجر نقره ش بشکافه.همه چیز خیلی زود سپری شده بود و کریس با راز های بیشمار توی قلبش احساس پیری و سنگینی می کرد.اینقدر سنگین که فقط اجازه می داد همه چیز جلو بره و اونو توی روزمرگی هاش غرق کنه.تائو…نمیتونست به همین راحتی بمیره…بدون دیدن پری های نرایدا نمیتونست بمیره…
“هوا حسابی سرد شده…اگه برف بیاد تعجب نمیکنم!”
کارل گفت و توی مشت هاش ها کرد.دستاشو به هم مالوند و همزمان که پا به پا می کرد تا دمای بدنش رو بالا ببره پالتوش رو بیشتر به خودش پیچوند.کریمنو ها تحمل سرما نداشتن…اینو میدونست ولی شغلش ایجاب می کرد که در هر شرایطی با یه پالتوی ضخیم مشکی بدون در نظر گرفتن درجه ی سرما اینور و اونور بره پس حق اعتراض نداشت اما میتونست که سر کریس غر بزنه!اما حالا کریس نه تنها دیگه توجهی بهش نداشت بلکه حتی متوجه صدای موبایل توی جیبش هم نمی شد!چنان توی دنیای خودش غرق شده بود که چشم های یخیش هیچ نوری رو منعکس نمی کردن و سر و صدای ذهن شلوغش رو حتی کارل هم می فهمید.یه چیزی داشت کریس رو واقعا اذیت می کرد و کارل طی این سال ها خوب فهمیده بود خورده شیشه های مغز اون چیزی نیست که با درد و دل بیرون بیاد.
“کریس…هوی…اوهوی…کریس گوشیت!”
کریس با لرزشی به خودش اومد و گوشی رو از جیب شلوارش بیرون کشید.نگاهی به صفحه ش انداخت و آه عمیقی کشید و کارل دید که شونه هاش خم شدن.از اونجا دور شد و دکمه پاسخ رو زد.کسی که پشت گوشی بود با صدای گرفته ی ناشی از خواب شروع به صحبت کرد:”آ…الو؟کریس اونجایی؟”
کریس نفس عمیقی کشید و با لحنی که انگار حرف زدن هم خسته ش میکنه جواب داد:”تائو؟هفت صبحه!”
“کار من و تو که شب و روز نداره…”

کریس صدایی شبیه خنده از خودش درآورد و سکوت کرد.سرشو بالا آورد و به خدمتکارا نگاه کرد که آخرین جنس هارو از ماشین باری خارج میکردن و داخل انبار عمارت کای میبردن.هوای گرگ و میش چشم های کریس رو سرد تر از همیشه جلوه میداد و حالا کریس منتظر برای حرف زدن تائو ، به این فکر می کرد که کارل تا حدی حق داره اینجوری کج خلقی کنه و از قیافه ی اون ایراد بگیره.
“حالت خوبه؟”
کریس خندید و پیشونیشو کلافه خاروند.تائو حتی اگه لوس و نق نقو بود ولی احمق نبود که ساعت هفت صبح به دوست ممنوعه ش زنگ بزنه تا باهاش احوال پرسی کنه!
“منو نخندون هوانگ زی تائو!”
“باشه باشه…چرا من هیچوقت نمیتونم برای یه احوال پرسی باهات تماس بگیرم؟!”
کریس چشماشو گشاد کرد و ناباورانه قهقهه زد.یه چیزی خورده بود تو مغز تائو و کریس شک نداشت!
“تائو؟خودتی؟کسی گروگان گرفتت؟”
“اوف خدا…!”
تائو پشت تلفن نفس عمیقی کشید و کریس در حالی که داشت از حیرت جون میداد منتظر ادامه ی حرفای دوست کله خرابش موند.تائو که نمیتونست عاشق شده باشه مگه نه؟اونوقت کریس خودشو وادار می کرد بعد از محو کردن حیات از روی سکرت تاون ،خودشو با خودسوزی از بین ببره!اگه حدسی که داشت میزد درست از آب در میومد دیگه کلکسیون بدبختیاش کامل می شد!
“کریس…میگم…زمانی که با هم میرفتیم نرایدا یادته؟کارلا رو یادت میاد مگه نه؟پیتر و شیون و سئونگ جئونگ چطور؟”
کریس دستی به صورتش کشید و با کمی مکث جواب داد:”کارلا…همون دختر عنکبوت سان ریزنقش نبود؟همونی که شبیه بچه گربه بود؟”
“اره خودشه…همون…پیتر و شیون و سونگ جونگ چطور؟یادت میاد؟”
کریس گیج و منگ دوباره به مغزش فشار آورد و جواب داد:”خیلی کم….ولی اره…یادمه..برای چی میپرسی؟”
تائو دوباره نفس عمیقی کشید و کریس گوشیو از گوشش فاصله داد تا صدای فوت عصبیش نکنه.اون خاطرات واقعا چرا الان باید یاداوری می شدن و انرژی کریس برای کار کردن رو میمکیدن؟
“کارلا از سکرت تاون رفته.پیتر الان با سونگ جئونگ ازدواج کرده و شیون هم به خاطر یه بیماری دو سال پیش مرد.”
کریس لحظه ای روی حرفای تائو تامل کرد و بعد از اون سعی کرد هنوز خونسرد رفتار کنه:”اینارو دیگه از کجا میدونی؟هفت صبح زنگ زدی که بهم بگی چه بلایی سر دوستای دوران دبیرستانمون اومده؟”
سکوت بدی بعد از حرف های کریس به وجود اومد و به درازا کشید.انگار تائو پشت تلفن مرده بود و حتی صدای نفس هاش هم شنیده نمیشد.کریس نمیدونست باید به خاطر شنیدن اون اخبار چی بگه و چه عکس العملی نشون بده و منظور اون بچه ی لوس و نق نقوی پشت تلفن رو هم نمیفهمید.باید همونقدر که روی هنر شمشیرزنیش کار کرده بود روی قوه ی درکش هم کار میکرد.
“تائو…هنوز اونجایی؟”
“اره اره کریس…فقط…میخواستم بگم…”
“چی میخواستی بگی تائو؟”
“…”
“تائو خواهش میکنم اینجوری لال نشو داری منو پشت این گوشی وامونده هی عصبی و عصبی تر میکنی!”
“کریس…من فقط زنگ زدم ..چون فکر کردم این اخرین باریه که به عنوان دوتا دوست با هم حرف میزنیم..”
“منظورت چیه؟”
“تو خوب میفهمی من چی میگم کریس…تو مهمونی دوشنبه میبینمت…”


 

درست ساعت پنج عصر بود که صدای سه زنگ پشت سر هم و با فاصله، منی که توی هال خوابم برده بود رو از جا پروند. بارون میومد و این که یه نفر الان بیرون باشه عجیب به نظر می رسید پس از روی کاناپه بلند شدم و دنبال چن گشتم تا بره و خودش درو باز کنه. بدنم درد می کرد و هوای سرد عضلاتم رو کرخت کرده بود.بازوهامو مالوندم و خواستم برم توی اتاق کار چن که خودش بیرون اومد و با اخم هایی که از سر تعجب بودن پرسید:”چی شده؟کی پشت دره؟”

شونه هامو بالا انداختم و خمیازه ی کسلی کشیدم.به بارون شدیدی که داشت پنجره هارو می شکست نگاه کردم. هر کسی توی این بارون و سرما تا اینجا اومده حتما انگیزه ی نون و آب داری داشته!

چن بدون اینکه به آیفون جواب بده در خونه رو باز کرد و هم من و هم خودش یک قدم با هراس عقب پریدیم. این…این که نمیتونست یکی از روح های جنگل باشه مگه نه؟

“یا مسیح جیمین خودتی؟؟”

پسری که انگار از زیر آبشار بیرون اومده بود سرشو بالا گرفت و با صورت رنگ پریده و چشم های بیمارگونه ش به چن خیره شد.انگار فاصله ای تا مرگ نداشت و توی نگاهش عجز و درموندگی موج میخورد.سعی کرد حرف بزنه و صدای نازکش باعث شد من متعجب تر از قبل بشم:”میشه…بیام تو؟”

چن قبل از اینکه حرف پسر تموم بشه بازوشو چنگ زد و داخل کشیدش. اولین چیزی که تونست از روی جالباسی برداره رو روی شونه هاش انداخت و همزمان که داشت به سمت اتاق خواب گرم هدایتش می کرد بدون اینکه بخواد شروع به فریاد زدن کرد:”تو اینجا چیکار می کنی؟شورشی ها دنبالت کردن؟چه خبر شده؟الان …الان تو مگه نباید توی شهر باشی؟جیمین مگه تو و کارل و جونگکوک با هم از دنیای انسان ها برنگشتین؟”

دستمو روی شونه ی چن فشار دادم و با نگاهام ازش خواستم دست از سر اون بیچاره برداره.حقیقتا نمیدونستم این غریبه کیه و اینجا چیکار می کنه ولی نگاهاش داشتن داد می زدن که اتفاق خوبی براش نیفتاده و الان سوال پیچ کردنش کمکی به این موضوع نمیکنه.

چن بالاخره دست از به رگبار گرفتن جیمین با سوالاتش برداشت و داخل حموم دوید.حوله ی تمیزی آورد و چند تا لباس از توی کمدش روی تخت پرت کرد و دست منو کشید تا از اتاق بیرون بریم و بذاریم جیمین خودشو خشک کنه و لباس بپوشه.چن حقیقتا کلی سوال توی کله ش داشت ولی هنوز هم میتونست به سوالای من جواب بده.

“اون پسر….همکار کارله؟”

چن توی آشپزخونه رفت تا یکم شیر گرم درست کنه و بدون اینکه کارش رو متوقف کنه جواب داد:”آره…ولی خب…من و اون با هم اونقدری صمیمی نیستیم که اینجا ببینمش…عجیبه!”

“به نظر…حالش زیاد خوب نمیرسید…”

چن ساکت شد و به اپن تکیه داد.گردنش رو عقب داد و نفس عمیقی کشید.خنده ی کوتاهی تحویلم داد و بعد گفت:”فکر کنم برای شام مجبوریم نگهش داریم.هوا داره تاریک میشه.بچه خوشگلایی مثل اون نباید تنها بگردن.”

خندیدم و کنارش به اپن تکیه دادم.دستامو به سینم زدم و با شونه م ضربه ای به شونش زدم و با لحن کنایه آمیزی پرسیدم:”خب…من باید روی گرایشات جنسی تو یکمی بیشتر فکر کنم!”

چن خندید و سعی کرد ادای پسر های بد رو دربیاره:”میدونی چیه…من همه ی پسر ها و دختر هارو میخورم!”

“خفه شو!”

خنده ی مسخره ای کردم و زدم پس کلش.ما حقیقتا نباید به عاشق شدن فکر کنیم!چون در نهایت یه زوجی میشیم که همه چیزو به مسخره می گیره و بعدش هم هیچ دلیلی برای به هم زدن پیدا نمیکنه!

چن بی مقدمه خنده ی بی حالی کرد و خواست چیزی بگه اما خیلی سریع حرفشو خورد و مشغول ریختن شیر داغ توی لیوان شد.اخیرا زیاد این کارو میکنه.حرف هاشو میخوره و منم هیچ موقع به خودم جرات نمیدم تا ازش بپرسم چرا اینکارو میکنه یا چی میخواد بگه.مثل اینه که داره از رشد یه چیزی توی وجودش جلوگیری میکنه…

“جیمین… مشکل خاصی داره؟”

چن پشت کله ش رو خاروند و با کمی مکث جواب داد:”فکر نمیکنم….اون بچه ی آروم و خوش اخلاقیه…اوایل گرگینه بود ولی طی یه اتفاق دیاکریسی پروانه ها شد…و چند وقت دیگه هم قراره با جی ایون نامزد کنن…اوه خدا عجب بارونیه الان سقف خراب میشه رو سرمون!”

به پنجره نگاه کردم که انگار روش شلنگ آب گرفته بودن و نور رعد و برقی که فضای نیمه تاریک و گرفته ی خونه رو مثل فلاش عکاسی روشن می کرد.جیمین چرا باید این همه راه رو تا اینجا میومد؟حقیقتا به خاطر اینکه دیاکریسی پروانه هاست نمیتونه پرواز کنه یا یه همچنین چیزی درسته؟

وقتی برای یه مدت طولانی هر دومون خیره به فضای بیرون موندیم و جیمین از اتاق بیرون نیومد چن تصمیم گرفت که خودش شیر گرمو براش ببره.چند تا ضربه آروم به در زد و وقتی که جوابی نیومد خودش درو باز کرد.و صحنه ای که روبروی من بود قلبم رو برای ثانیه ای نگه داشت و فشرده کرد.هوای سرد اتاق توی صورتم خورد و پاهام از سرمای کفپوش ها لرزید.هنوز هم میتونم اون صحنه رو به خوبی انعکاس تصویری توی یه آینه به یاد بیارم و اشک بریزم. نه چون اون تصویر غم انگیز بود…بلکه بخاطر اینکه یه سوگواری برای اتفاقی محسوب می شد که قرار بود در آینده بیفته و من آرزو می کردم ای کاش دنبال چن به اتاق نمیرفتم…

جیمین روی تخت نشسته بود و پروانه ی آبی رنگ مرده ای رو کف دست های بی رمقش نگه داشته بود.پرده های اتاق با جریان هوای خنکی که معلوم نبود منشائش از کجاست به آرومی تکون می خورد و حالا من متوجه زخم های کوچیک و بزرگی می شدم که روی صورت جیمین باز شده بودن.لبش خونریزی کرده بود و موهای سیاهش هنوز خیس بودن و روی چشم های ناامید و تهیش رو میپوشوندن. شونه هاش خم شده بود و کمرش صاف نمی شد..حتی نمیخواست به روبرو نگاه کنه و دیگه حتی صدای نفس کشیدنش هم شنیده نمی شد.چشم هاش دل از پروانه ی مرده نمی کندن و تمام وجودش فقط یک کلمه رو منعکس می کرد:”شکستن”

میدونید…اینجور آدم ها خیلی کم پیدا میشن…آدم هایی که معنای واقعی این کلمه رو نشون بدن واقعا کمن.اون هارو میتونی توی گوشه ی یه آسایشگاه روانی خلوت یا یه روستای دور افتاده یا یه خونه ی خیلی معمولی پیدا کرد.همزمان که آروم آروم محو میشن به نفس کشیدن ادامه میدن و دنبال جواب می گردن تا زندگی که از دستش دادن رو اطرافشون پیدا کنن. یک چتر…یک بلوط…یک گل و یا حتی یک قبر اون هارو به نقطه ی شروع برمیگردونه و برای ترمیم شدن زمان طولانی میخوان.

من حتی ذره ای درباره انواع بیماری های روانی و عواملشون نمیدونم…من نمیدونستم وقتی دوست قدیمیم جونگهیون رو گوشه ی حموم خونش پیدا کردم در حالی که رگ دست چپش رو پاره کرده بود و به تلخی گریه می کرد چه چیزی برای نجات احتیاج داشت.نمیدونستم وقتی بهم تلفن کرد و ازم خواست بهش بگم که بخشیده شده منظورش چی بود.من یک ناجی نبودم…یک فرشته ی نگهبان نبودم…یک برادر نبودم…یک دوست نبودم و هر روز تماشا می کردم که جونگهیون دیگه اون جونگهیون گذشته نیست.خیلی سخت بود که نمیتونستم کاری بکنم و همه ی تلاش هام برای نجات دوست قدیمیم به در بسته می خورد.جونگهیون با ترانه های کلاسیکی که با گرامافون قدیمیش بهشون گوش می داد متولد می شد و توی اتاق کوچیک و دلگیرش که رو به شالیزار بود و بوی سنگین برنج نم خورده و چوب پوسیده می داد آهنگ مینوشت. توی رویاهای خوانندگیش نفس می کشید و صدای نپخته ولی زیباش زمانی که از تمیز کردن مدرسه دل زده و بیزار می شدیم توی راهروی کثیف و خفه ی کمد ها میپیچید.جونگهیون دیگه نخوند…زمانی که گرامافون قدیمیش توی آتیش سوزی سوخت دیگه نخوند. زمانی که دست چپش بعد از موندن زیر الوار هایی که ازشون آتیش میبارید سوخت و خواهرش به خاطر نجات اون جونشو از دست داد دیگه نخوند…

بعد از همه ی این ها اون میتونست بازم بلند بشه اما آماده نبود تا یه نفر دیگه رو هم از دست بده.وقتی تصمیم گرفت به پسری که دوستش داشت و یکی از دوست های صمیمیش بود اعتراف کنه و بعد جواب رد شنید ،شکست.چون میدونست در هر صورت به خاطر اینکه یه پسره نمیتونه عشقش رو داشته باشه.توی نوعی افسردگی فلسفی فرو رفت که از کتابخونه رفتن های زیادش ناشی می شد و هر روز کم حرف تر و عمیق تر شد.جونگهیونی که آهنگ مینوشت حالا حتی صحبت های عادیش رو هم فراموش کرده بود و باز هم به غرق شدن توی تاریکی ادامه می داد.با دیدن خواننده ها چشم هاش رو می بست و اگه اون روز شانس میاوردم شروع به صحبت های بی معنی و بی سر و تهی می کرد که باعث می شد سرگیجه بگیرم و اون بهم میگفت من تنها کسیم که میتونه باهاش اینارو در میون بذاره.

“من نباید به دنیا میومدم…؟”

صدا توی سرم پیچید و کنترل نفس هام از دستم در رفت.جونگهیون رو توی جنگل ارواح می دیدم که رگ دست چپش رو پاره کرده بود و با چشم های پر اینو ازم میپرسید و من فریاد می زدم ولی صدا نداشتم.به سمتش می دویدم ولی پا نداشتم و گریه میکردم ولی اشک نداشتم.دود و مه اونو میبلعید و من میلرزیدم و از درون متلاشی می شدم.متعلق به جایی که پاهام قرار داشت نبودم و صداهارو به یاد میاوردم در حالی که هیچ کلمه ای واضح نبود.صدای یی شینگ رو میشنیدم…صدای چن…صدای جونگهیون و در انتها همه ی صداها به هم می پیچیدن و صدای جیمین مثل یک فلز داغ توی سرم رو پر می کرد…

“من نباید به دنیا میومدم؟”

“خفه شو…خفه شو….خفه شو….!”

فریاد زدم.جلو رفتم و یقشو بین مشت هام فشردم و بازم هم سرش داد زدم که خفه شه.نترسیده بود.فقط غمگین بود.انگار اصلا منو نمی شنید.از عصبانیت حس می کردم ریه هام برام کافی نیستن و فریاد زدن هیچ کمکی به این موضوع نمی کرد.

“ولش کن شیومین داری چیکار می کنی؟هی ولش کن!با توام !”

چن دستامو از یقه های جیمین جدا کرد و هولم داد تا ازش فاصله بگیرم…فریاد زدم و باز هم فریاد زدم تا بهش بگم.تا نذارم ازم فاصله بگیره.

“چن تو باید بفهمی!این غل و زنجیر رو از روی مغزت باز کن!مشکل از پادشاه ها نیست!برادرتو نیروهای خودی به اشتباه نکشتن!اون تو بودی که کشتیش!چن تو کشتیش و بعد به خاطر اینکه از این اتفاق ضربه نخوری بردنت پیش بکهیون تا اون خاطره رو از توی ذهنت پاک کنه!تو اون شب منو با چویانگ اشتباه گرفتی چون من شبیه اون بودم!به خاطر همون بود که مامانت ازم خواست برات جای برادرت رو پر کنم!تو طبق همون خاطره ی محو شده ی توی ذهنت بهم حمله کردی و میخواستی منو هم بکشی! چن به یاد بیار! چرا باید کیم جونگده برادر بزرگتر خودشو بکشه؟ خواهش میکنم به یاد بیار چن!”

چن با چشم هایی که دیگه جایی برای جا دادن بهت و وحشت نداشتن بهم خیره شد و چند قدم عقب رفت.تمام وجودش میخواست تا حرف های من یه مشت دروغ باشه.تمام وجودش میخواست که ادامه ندم و من کاملا مصر بودم که تمومش کنم.باز هم فریاد زدم.

“من میدونم!این نفرین لعنتی جون هر کی دوستش دارم رو میگیره!جونگهیون خودکشی کرد چون میدونست حالا که از جنس عشقش نیست محاله بتونه به دستش بیاره! چویانگ چرا مرد چن؟ به یه خون آشام علاقه مند شده بود مگه نه؟ من عکس های خانوادگی روی شومینه خونه مادریت رو دیدم.عکسی که از همه تازه تر بود عکس چویانگ کنار یه دختر لاغر و سفید بود.اون خون آشام بود مگه نه؟بهت گفت که اون خون آشام رو دوست داره و تو به خاطر ماه کامل از عصبانیت عقلتو از دست دادی و بهش حمله کردی.”

چن باز هم عقب رفت و سرش رو به نشونه ی نه تکون داد.حالش خراب و خراب تر می شد و میخواست داد بزنه اما نمیتونست.زیادی از این دور بود که با واقعیت کنار بیاد.

“این ذهن خودتونه که داره جنگ راه میندازه!ذهن خودتونه که می گه شما و خون آشاما نمیتونین کنار هم زندگی کنین!ذهن خودتون این دنیا رو ساخته!متاسفم چن!ولی باید بدونی!تویی که برای مردم صلح میاری!اینا تو دستای توئه چن!باید بمیری و دوباره زنده بشی چن!چن خواهش میکنم…نه…صبر کن…!”


قشنگ حس میکنم این دفعه خیلی طولانی شد 😐

علاوه بر اون…حدس بزنین کدوم دو نفر توی این فیک پایان خوبی دارن؟ (نظر سنجیه انگار 😐 )

خب…نظر بدین و اینا…ممنون از همتون.کم کم داریم از نیمه های فیک رد می شیم و میفتیم توی مسیر سرازیری…خعلی دوستون دارم .خوب درس بخونین 😐

نظرم بدین دیه حیفتون نمیاد فیک به این باقلوایی 😐



guest
22 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Shizoro
Shizoro
3 ماه قبل

سنسه من خیلی کنه م :″)
ولکن نیستم تا به همه پارتای فیکت کامنت ندم :″)
خسته نباشی :″)
عر .___.
ولی از شدت خفن بودنش تا یه ربع خیره به افق بودم و دلشتم مسائل سیاسی خاور میانه رو تحلیل میکردم :″)
حقا که. باید بهت هیتسو گامی بگم :″)

sdddddddddddd
sdddddddddddd
7 ماه قبل

یعنی الان چی شد ۰_۰ ؟@_@

negin
negin
9 ماه قبل

عاممممم فقط منم که اشکم دراومد اینقد قشنگ بود؟؟:||

SDF
SDF
2 سال قبل

آی آی آی حواست باشه که من حواسم خوب جمعه و امیدوارم تو ام حواست بوده باشه که حول و حوش های قسمت ای اول بود، اون موقعی که لی و شیو و سهون رو بین خودشون تقسیم کردن و شیو و چن داشتن میرفتن سمت خونه چن توی راه تائو و کریس رو دیدن و تائو سرش رو گذاشت رو شو نه کریس و بعد کریس گفت الان ماه کامله زده سرت و اینا. و گفت می خوای مثل اون دفعه یشه؟ با من صادق باش بگو اون دفعه چه اتفاقی افتاده بود؟ خلاصه خواستم بگم که حواسم جمعه… ادامه »

SDF
SDF
Reply to  hitsugaya toshiro
2 سال قبل

عاچقشم

Far~naz
Far~naz
2 سال قبل

عجب..