298 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! part 44

قسمت ۴۴ “من نابغه نیستم ،تو گرگینه نیستی!”

برین حال کنین ینی 😐

قسمت ۴۴ “میخوام باهاش بازی کنم…”

“دعوت نامه ی جشن؟! چرا واقعا من ایمیلای کوفتیمو چک نکرده بودم؟”

“علاوه بر اون صندوق پستیتم چک نکردی!تو یه ماهه داری مثل مردای شکست خورده رفتار میکنی!لوهان به خودت بیا!”

“خفه شو بابا…”

لوهان پاکت دعوت نامه ی خوشگل سلطنتی رو با چاقو پاره کرد و متنش رو خوند.بعد قهقهه ی مست و بی حالی زد و با حالتی که انگار کنترل بدنشو نداره روی مبل ولو شد و دستی توی موهای چرب و به هم تابیده ش کشید.پاهاشو روی میز عسلی گذاشت و ته ریشی که روی چونه ش داشت بلند می شد رو خاروند و حال سهون با شنیدن صدای خرت خرت بد شد. لوهان دوباره دعوت نامه رو خوند و بلند گفت:”این مردای دیوونه رو ببین! نصف ثروتتو به تاراج میبرن و میریزن توی اون خزانه لعنتیشون!یه ماه بعد هم به یه مهمونی دعوتت میکنن تا سوزش کونت رو تا حدودی کم کنن!”

“لوهان دوباره نوشیدی نه؟”

“به تو ربطی نداره حرومزاده ی دوهزاری!”

سهون چاقویی که لوهان داشت باهاش بازی می کرد رو ازش گرفت و گوشه ای انداخت.قیافه ی لوهان رقت انگیز شده بود.مشخص بود وزن اضافه کرده و حرکات شرم آوری می کرد.بعد از اینکه نصف ثروتش به باد رفته بود تنها کاری که می کرد خالی کردن بطری های وودکا و ویسکی و شراب جین بود و با سهون بدرفتاری می کرد.سهون می دونست یه مقداری از حال الان لوهان تقصیر خودشه ولی دیگه تحملش واقعا داشت از دست میرفت.کاسه صبرش لبریز شده بود و موندن توی خونه داشت خفه ش می کرد.یک ماه پیش اون پسری بود که یک جا بند نمی شد و همه ی شهر رو متر می کرد و باعث می شد تمام دخترای سئول براش بمیرن ولی الان یک ماه تمام توی خونه ی لعنت شده ای که بوی الکل و سیگار می داد با یه آدم شکست خورده ی بداخلاق زندانی شده بود و اون طلسمای کوفتی لوهان نمیذاشتن از خونه فرار کنه.باید یه کاری می کرد…باید یه جوری اوضاع رو بهتر می کرد..

به لطف بازوهای قویش تونست لوهان رو روی دستاش بلند کنه و علی رغم مقاومت های بی فایده ش تا حموم ببره.روی وانی که از اخرین حمومش آب سرد داشت بندازش و دست به سینه جلوش باایسته و به فحش دادنای پشت سر همش گوش بده تا زمانی که تموم بشن.سهون واقعا مصر بود تا از این وضع خلاص بشه.

“تو موش کوچولوی عوضی چطور جرات کردی؟ها؟مادر قحبه ی لعنتی دارم یخ میزنم! منو از اینجا بیار بیرون کثافت دست و پاهام از سرما تکون نمیخوره!”

لوهان به سختی دستای سست و شلش رو به لبه ی وان گرفت تا بتونه بلند بشه اما دوباره سر خورد و مثل یه موجود بیچاره دوباره توی وان افتاد.سهون با اخم منتظر موند تا تقلا ها و فحش های لوهان تموم بشن و توی وان آروم بگیره.

“باید خودتو بشوری لوهان!بوی گند میدی!”
لوهان رو به چهره ی جدی و اخم های تو هم رفته ی سهون خندید و سرش رو به دیواره ی وان تکیه داد. با بی حالی جواب داد:”و اگه نخوام؟”
“من مثل یه توله سگ میشورمت و اون موهای روی چونتو هم با تیغ شیو میکنم تا روی صورت خوشگلت جوش درست بشه!”
لوهان بلند تر خندید و دستشو به اب داخل وان زد:”نه بابا؟از این قابلیتام داری پدر سوخته؟”
سهون بیشتر از اون منتظر نموند.تیشرتش رو دراورد و دوش رو از جای ثابتش برداشت.دمای ابو تنظیم کرد و بعد گذاشت توی وان تا پر بشه.بی معطلی تیشترت لوهان رو قبل از اونکه مقاومتی بکنه از تنش کند و داد و فریاد ها و ممانعنتش برای در اوردن شلوارش نادیده گرفت و شلوار راحتی لوهانو از پاش در اورد و گوشه ی حموم انداخت.لوهان زیادی کند و خپل شده بود و سهون هم توی اون مدت یاد گرفته بود وقتای بیکاری و زمان هایی که فکرای ناجور به سرش میزنن ورزش کنه و الان بازوهای قوی تر و جدیت بیشتری داشت و عصبانیتش از دست لوهان و اوضاعی که براش درست کرده بود باعث می شد کارش رو خشن پیش ببره.فک لوهان رو توی دستش چسبید و دوش متحرک رو روبروی صورتش گرفت.آب توی چشما و بینی لوهان رفت و باعث شد فحش دادنش برای مدت کوتاهی متوقف بشه و سرفه های خفه بکنه.مستی از سرش پریده بود…

“خودتو بشور و از این کثافتی که تا خرخره توش رفتی بیا بیرون!خواسته زیادیه؟توی لعنتی منو توی خونه ی لعنتیت زندانی کردی!من برده ت نیستم!من اوه سهونم!تا همین یه ماه پیش داشتم به خوبی و خوشی زندگیمو میکردم!من نخواستم که بیام اینجا چرا ولم نمیکنی تا برم؟میخوام برگردم خونه!!چرا نمیفهمی؟ فقط تو نیستی که ناراحتی!”

سهون بعد از اینکه حرفاش رو توی سر لوهان فریاد زد تا حدودی آروم گرفت.دوش آب رو جای قبلیش تنظیم کرد و موهای خیسشو کلافه بالا داد.لوهان ساکت و شل و ول توی وان دراز کشیده بود و روبروش رو نگاه می کرد و همین باعث می شد سهون تا حدی عذاب وجدان بگیره.پارچه ی نرمی که لوهان باهاش بدنشو می شست رو صابون زد و کنار وان نشست.یاد زمانی افتاد که با دیدن بدن لو چجوری هوش از سرش پریده بود و با اون اوضاع وخیمش داشت کم کم راست می کرد! اما الان خیلی حیف بود که بعد از اون دوره ی خماری، لو دیگه بدن اسطوره ای خودش رو نداشت.سهون نمیخواست همچنین بلایی سر لو بیاد…اینکه نصف ثروتش به باد بره و بعد هم یک ماه تمام دائم الخمر بمونه و خودش و سهون رو توی خونه زندانی کنه. اون از آدمای دائم الخمر می ترسید.از بچگی می ترسید. چون اونا عجیب غریب راه میرفتن و کسی نمیفهمید دارن گریه میکنن یا می خندن. حرفای منزجر کننده میزدن و شهوتشون اونقدر زیاد می شد که باعث می شد مثل یه حیوون رفتار کنن.سهون هیچوقت خاله ی دائم الخمرش رو فراموش نمی کرد…اونجوری که مست می کرد و مثل زنای کولی داد و هوار راه مینداخت و در نهایت مجبور شدن ببرنش باشگاه ترک اعتیاد الکل و دو ماه نگذشته خاله ش دووم نیاورد و اونقدر الکل خورد که شب راه افتاد توی خیابون و بعدش هم یه تریلی باری زیرش گرفت و جمجمه ش له شد. سهون هر چند میدونست توی جنگل تریلی باری وجود نداره که لوهان رو زیر بگیره اما گرگ ها و خفاش های گرسنه ی آزاد زیادی بودن که هنوز از هیچکس اطاعت نمی کردن و دنبال سیر کردن شکم خودشون با طعمه های زنده می گشتن.سهون اینو از خود لو شنیده بود.نمیخواست بلایی سر اون جادوگر خودخواه بیاد..

پارچه ی کفی رو روی شونه ها و دستای لو کشید و اینبار نرم تر باهاش صحبت کرد:”اینجوری که نمیشه لو…باید دوباره مثل یه مرد قوی بشی و بهشون بفهمونی که بیدی نیستی که با این بادا بلرزی!تو هنوز فرصت زیاد داری مرد!مست کردن که چیزیو عوض نمیکنه!باید وقتی مست کنی که میخوای شب عروسیتو با زنت خوش بگذرونی!اره دیگه…پولدار بشی…ازدواج کنی…بچه دار بشی…بعدشم وقتی همه ی این اسگلا از شهر رفتن بشینی و برای خودت پادشاهی کنی!اینجوری نباش پسر…”

هنوز سهون مشغول حرف زدن و تمیز کردن بدن لو بود که دستهایی جلوش کشیدن و لب های داغ لوهان روی لب هاش کوبیده شد.از شوک چشم هاش گرد شدن و ناخودآگاه لو رو به عقب هل داد.الان چه اتفاقی افتاده بود؟سهون داشت خواب میدید؟یا دوباره راست کرده بود و داشت تصورات ناجور می کرد؟ولی نه لعنتی لباش داشت می سوخت!جای لمس هنوز هم خیس بود و لو داشت بهش پوزخند های معنادار می زد…

“چیکار میکنی لو؟؟!”

لوهان خندید و شونه بالا انداخت.حتما مست بود وگرنه لوهان در حالت عادی اینجوری رفتار نمی کرد.سهون واقعا وحشت زده بود.شاید نشون نمیداد ولی واقعا وحشت کرده بود که از بوسیدن یه پسر خوشش اومده!یا عیسی مسیح الان باید می فهمید که بایسکشواله؟

“دیدی سهون ؟ چیزای غیرمنتظره حتی اگه خوب هم باشن برای یه مدت آدمارو میبرن توی شوک و تا زمانی که بیان بیرون کسی حق نداره مواخذشون کنه.پس دهن گشادتو ببند و دست از قضاوت درباره منی که نصف اموال پدریم رو ازم با حقه بازی گرفتن بردار!خودم تصمیم میگیرم کی دوباره به همون روند زندگی نکبتیم برگردم!”

سهون بعد از اینکه تونست خودشو جمع و جور کنه و دیگه با چشم های وحشت زده به لو نگاه نکنه از کف حموم بلند شد.معذب و تا حدی هم شرمنده از حموم بیرون رفت و اجازه داد لوهان خودش کار شستن بدن خودشو تموم کنه.تند رفته بود…خیلی هم تند رفته بود و اصلا شرایط به نفعش تموم نشده بود.با کلی سر مشغولی روی تخت مشترک خودش و لو دراز کشید و صورتشو با دستاش پوشوند.لب هاشو کلافه گاز گرفت و سعی کرد تا افکارش رو مثل قبل دسته بندی کنه و دوباره به اوه سهون شاد و بی خیال تبدیل بشه.اگه لوهان اونو هم به مهمونی می برد…میتونست دوستاش رو ببینه؟


 

قد کوتاه اصلا آپشن مناسبی برای یک پادشاه نبود.مخصوصا زمانی که میخواست یک کتاب رو از قفسه ی نه چندان بلندی برداره و باید از چهارپایه استفاده می کرد.اونم جلوی یک انسان غریبه و قد بلند که همسن خودش بود و خیلی هم خوش قیافه بود!دی او از همه ی مردای قد بلند و خوش قیافه بدش میومد!البته….به استثنای تائو..که اونم مطمئن نبود ازش بدش میاد یا نه!

“فکر کنم همین باشه…”

دی او اینو گفت و خاک روی کتابی که دستش داشت عمدا به سمت سوهو و اون انسان خوشتیپ کنارش فوت کرد.حتی نمی تونست حسودی بچگانه ش نسبت به قد بلند هارو تا حدی پنهان کنه!

“ممنون دی او!”

سوهو با لحن محترمش گفت و بعد از ورانداز کتاب سوال بی ربطی پرسید:”تائو کجاست؟”

دی او از چهارپایه پایین اومد و دستهاش رو تکوند.پیراهن مشکی رنگش رو صاف کرد و بعد ، از دوتا مهمونش دعوت کرد که روی کاناپه های سالن اصلی بشینن.البته که دیگه نمیخواست این اختلاف قد واضح بیشتر به چشم بیاد!

بعد از اینکه همه روی کاناپه نشستن و خانوم لی براشون چای برگ درخت موا موا آورد دی او تصمیم گرفت مکالمه رو از سر بگیره:”تائو مریض شده.فعلا توی مرخصیه.”

و بعد زیر چشمی به یی شینگی نگاه کرد که جرئه ای چای رو بدون اینکه بو بکشه یا عجیب غریب نگاه کنه با احترام و خوشرویی نوشید و بعد دوباره با لبخند ملیح روی لباش به دی او خیره شد.دیگه بدتر…اون انسان کاملا بی نقص به نظر میرسید!

“لی میتونی بری توی حیاط یه چرخی بزنی؟کارم که تموم بشه خودم میام”

سوهو مودبانه درخواست کرد و امیدوار بود که لی سریعا بفهمه که وقتشه بره پی نخود سیاه و البته چه عالی که لی میدونست باید چجوری رفتار کنه تا جلوی پادشاه خون آشاما خوب به نظر بیاد.

“خب….اومدم اینجا که پرونده های قضایی مربوط به سه انسانی که اخیرا به خاطر انرژی جنگل اینجا افتادن رو بهت بدم.البته…من فقط مال جانگ یی شینگ رو دارم.ولی یه کپی از پرونده اوه سهون و کیم مین سئوک هم گرفتم.دادگاه بعد از دیدن شواهد و مدارکی که بهشون دادیم اقامت اون سه تا انسان رو قبول کردن ولی خب…از اونجا که کلا هیچکس توی این شهر از آدما خوشش نمیاد به اونا پولی برای ادامه زندگی نمیدن و از قضا باید خودشون جون بکنن..و خب آره قیافتو اونجوری نکن میدونم که همه ی اینارو میدونی و خودتم توی دادگاه بودی ولی من واقعا نمیتونم از پس هزینه های یکی دیگه مثل خودم بربیام و کمرم زیر بار خرجام شکسته و از طرفی هم نمیتونم یی شینگو ول کنم به امان خدا اونم توی دنیایی که هیچی ازش نمیدونه و به یه روز نکشیده دخلشو میارن!”

سوهو اینارو پشت سر هم گفت و بعد دستاشو به سینش زد تا بیشتر نارضایتیش رو نشون بده. خب ….زیادم ناراضی نبود ولی به افزایش حقوق احتیاج داشت.شدیدا هم احتیاج داشت.داشت به حدی میرسید که دست توی کیسه ی پس اندازش کرده بود و توی دوسال اخیر هم هیچ چی روی حقوقش نیومده بود!

“هی سوهو…چه خبره که حالا به جای متقاعد کردن من برای صلح اومدی اینجا و از حقوقت شکایت میکنی؟سرت گرم اون بچه انسانه؟”

سوهو دستی توی موهاش کشید و به جلو خم شد تا پادشاه بدعنقشون رو متعادل نگه داره و باعث نشه یه جنگ روانی دیگه راه بیفته:”ببین دی او… مسئله این نیست…من واقعا به این افزایش حقوق احتیاج دارم…حداقلش به خاطر دو سال گذشته..من دو ساله دارم اینجا کار میکنم..”

دی او چایش رو با آرامش مزه مزه کرد و بعد راحت تر نشست و در حالی که به لیوان چایش خیره شده بود آروم گفت:”بعد از مهمونی ترتیبش رو می دم…”

سوهو ابروهاشو بالا انداخت و سوال کرد تا مطمئن بشه منظور دی او رو اشتباه برداشت کرده :”ببخشید؟مهمونی کای چه ربطی به ما داره؟مگه …دعوت نامه رو قبول کردی؟”

دی او نفس عمیقی کشید و اروم سر تکون داد.دهان سوهو به قدری باز شد که راحت میتونست یه توپ تنیس رو ببلعه.دستاشو بالا آورد و دوباره انداخت و دهنش رو باز و بسته کرد تا حرفی بزنه و در نهایت هم از شدت درموندگی برای تلاش های ناامیدانش فقط یک کلمه گفت:”چرا؟”

چشمای دی او بدون اینکه کوچکترین تقلایی برای دیدن وضعیت سوهو بکنن همچنان به لیوان چای دوخته شده بودن.سوهو داشت از تعجب مثل یه بمب ساعتی هر لحظه احتمال انفجارش بیشتر می شد و اون بچه پادشاه مغرور داشت با آرامش توی لیوان چایش احتمالا دنبال بخت و اقبال می گشت!

“شاید بشه ترتیب کای رو توی قصر خودش داد..”

و خب هر چند سوهو می دونست دی او انگیزه دیگه ای از شرکت توی مهمونی نمیتونه داشته باشه ولی باز هم رفتن به مقر گرگینه ها،قلب مرکز فرماندهیشون و دقیقا وسط قصرشون برای از بین بردن پادشاهی که احتمالا خدا بادیگارد داشت کار احمقانه و کله شقانه ای به نظر می رسید.حداقل سوهو که اینجوری فکر می کرد.

“دی او اونجا…دوبرابر قصر تو گرگ و گرگینه جمع میشه! هر چند کای از نظر تعادلات روانی هنوز دوران بلوغ ذهنیش کامل نشده و ممکنه هر چیزی ازش بربیاد ولی احمق نیست!نباید جنگ راه بندازی!اینجوری شاید قدرتتو ثابت کنی ولی محبوبیتت رو تا حد زیادی میاری پایین..میفهمی چی میگم دیگه؟”

دی او بالاخره لیوانش رو روی میز گذاشت و لبخند آرومی زد.دستاشو توی هم گره کرد و با همون لبخند گفت:”همه پادشاه ها برای به دست آوردن قدرت اولش مجبورن دست به کار های کثیفی بزنن.گرفتن جون یه نفر و به هم ریختن یه مهمونی که چیزی نیست.”

سوهو عاجز از جواب دادن به دی او سرشو خاروند و سعی کرد آخرین زورشو هم بزنه:”این ممکنه به قیمت جون خودت تموم بشه!کای حتما نقشه ای داره که برای جبهه ی مخالفش دعوتنامه مهمونی میفرسته.یه الماس زپرتی نمیتونه دلیل همه کاراش باشه!”

“میدونم…برای همین هم میخوام باهاش بازی کنم…”


عایا داستان نکبت بار ما ته خواهد داشت؟ 😐

عایا دی او کای را سقط کرده و در گونی خواهد کرد؟ 😐

عایا کای موفق به کردن دی او خواهد شد؟ 😐 (عمرا…عمرا..عمرا… 😐 )

عایا ناموسا نویسنده دست از مسخره بازی برداشته و شما به مقصودات شومتان خواهید رسید؟ 😐 کسی چه می داند 😐

عایا انگیزه ادامه ی زندگی را از دست داده اید؟ 😐 من نابغه نیستم تو گرگینه نیستی بخوانید 😐 قطعا به خودکشی خواهید افتاد :||||

خب دیگه عاروم باشین 😐 دمپایی ابری های خود را زمین گذاشته و نفس عمیق بکشید 😐 عاها… آفرین…اوووف جون شما فقط قفسه سینه رو بده جلوو 😐 جان جان شما که هشتاد و پنجی… 😐 بعله با خودتونم…بیا این شمارمه ۶۶۶۶۹۹۸۹۸ با هم در مورد نقاط ضعف و قوت نویسندگان در گذر زمان صحبت کنیم 😐 ای جان 😐

خب دیگه کاپیتان داره میره 😐 شما …. آره شما بانوی محترمه …پی وی رو بیا… اره 😐



guest
25 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Shizoro
Shizoro
3 ماه قبل

کدام برازنده توست ؟ سنسه یا گامی ؟ :″
عررر صحنه .___.
یه لحظه فک کردم بهم رسیدن .__.
ولی چنان گفتی زکی که به این نتیجه رسیدم کلا فکر شیپ و کاپل رو از مغز خود بیرون نموده و از فیک لذت ببرم :″)
همانا که در بهشت جای داری :″)))

negin
negin
9 ماه قبل

واییییی هیتسو اوپا عایا شما علاقه داری مارو به گ/ا بدی؟؟؟؟؟

ROSHA
ROSHA
2 سال قبل

دیگ دارم اطمینان پیدا میکنم ک فیکت ۱۰۰ قسمتو رد میکنه و احتمالن قسمت آخرشو با بچه هام دارم میخونم :/
اون کیس هونهان توی شک بردم ی لحضه حس کردم دست از اذیت برداشتیو میخوای ی کاپلو بهم برسونی ک دیدم نننننننه حالا حالا کار داریم هعی.

ناشناس
ناشناس
2 سال قبل

عایا تائوریس؟
عایا شیوچن؟
و عایا کایسو؟
و عایا مرده شور آرمان هایت راببرند؟

ROSHA
ROSHA
2 سال قبل

بعله بهد از قرن ها مشقت روشا کامبک دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد o//^//o DID U MISS ME?! 😀 نه فک نکنم -_- ۲ روز دیگ کنکوره و من اومدم اینجا ! فقط ب عشق تو (؟!!! واقعن ؟؟؟!!!!) کنکوره امسالو از بعد امتحانا ول کردم و سال بعد دیگ میخونیم ^_^ جالبه بدونی ک امتحاناتمم ریـــــــــــــــــدم :/ ریاضی و فیزیکو افتادم ک فیزیک تبصره میشود و ریاضی و شهریور مهمان معلم عزیزم (ر/ی/دم دهنش زنیکه ک….) ببینم تو میگ خودت کینگ سایزی ک ۸۵ میخای؟! -_- نچ ! یکم قانع باش بچه اصن تو رده سنس تو ک ۸۵عه ؟! (البت من ی… ادامه »

ROSHA
ROSHA
Reply to  hitsugaya toshiro
2 سال قبل

من در حد انتظارات تو نیستم بچه -_-

ROSHA
ROSHA
Reply to  hitsugaya toshiro
2 سال قبل

خیلی پرویی -_- نه خیر من گلشیفته ام 🙁

ROSHA
ROSHA
Reply to  hitsugaya toshiro
2 سال قبل

لعنتی :”) یکم قانع باش اوضاع خرابه هیچی گیرت نمیاد o//^//o

ROSHA
ROSHA
Reply to  hitsugaya toshiro
2 سال قبل

برو بابا
برو سراغ ۸۵ات
مرتیکه کینگ سایز