242 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! part 43

فیک مینویسیم در حد باقلوا بالائه 😐

نظراتش در حد حاج بادومی پایین 😐

قسمت ۴۲ “توی قلبت باید بهش برسی سوهوی عزیزم!”

یی شینگ با انزجار بینیشو چین داد و ادای عوق زدن درآورد.واقعا هضم اینکه سوهو بخواد منلی و دختر کش باشه فقط حالشو به هم می زد.چون سوهو یه جنتلمن هات نبود! حتی اگه زمین و زمان به هم دوخته می شد بازم سوهو نمیتونست یه جنتلمن باشه!نه که نمیتونست! اینجور مواقع بیشتر شبیه دلقکایی می شد که توی فیلمای کمدی ادا در میاوردن!

وقتی دخترای میز بغلی به خاطر چشمک سوهو جاشونو عوض کردن یی شینگ بلند بلند شروع به خندیدن کرد. محکم به پشت سوهو زد و گفت:”عیبی نداره داداش…بالاخره یه دختری هم پیدا میشه که یه خرگوش کیوت رو بپسنده! اونجوری اخم نکن تو فقط میزان هات بودنت پایینه! اخته که نیستی!!”

سوهو دست یی شینگ رو پس زد و زیر لب غر غر کرد:”خرگوش کیوت ها؟! یکی بگه که خودش شبیه یه گوسفند حرف گوش کن نباشه!بعععع!”

لی دستاشو روی میز گذاشت و خودشو به سوهو نزدیک تر کرد.با هیجان گفت:”ببین من هات و جنتلمنم!برای یه پسر هفده ساله زیادی هاتم!میخوای بهت ثابت کنم؟”

سوهو ابروهاشو بالا برد و طلبکارانه پرسید:”چجوری؟”

یی شینگ چشمکی زد و گفت:”میرم برات شماره همون دختره رو میگیرم و میام !”

سوهو صورتشو توی هم جمع کرد و از زیر میز به پاهای لی لگد انداخت.بر خلاف چیزی که نشون میداد بهش بد نمیگذشت.از زمانی که شروع کرده بودن به گشت و گذار توی سکرت تاون هر لحظه از دست لی یا به خنده می افتاد یا از برداشت هاش شگفت زده می شد. لی به نظر انسان باهوشی نمی رسید ولی تحلیل های جالبی از رفتار مردم داشت و حتی از حرکات بدنشون می فهمید که اونا الان به چی نیاز دارن.سوهو بدون اینکه بخواد مجذوب لی می شد و بهش اهمیت میداد.

“تو نمیتونی اینکارو بکنی!”

“میتونم!ولی خب چون غرور فرمانده ی صلح طلب های خون آشام رو خدشه دار میکنم ترجیح می دم بشینم سر جام!”

سوهو ناخواسته خندید و در عین حال سعی کرد جدی و عصبانی باشه.چی شد که اینهمه داشت می خندید؟مثل دخترای دبیرستانی رفتار می کرد!

“لی…تمومش کن و ناهارتو بخور!”

“بعله اعلیا حضرت!”

سوهو لگد دیگه ای حواله ی پای یی شینگ کرد و گیلاس خونش رو آهسته سر کشید. لی راست میگفت.اون شخصیت جذابی داشت که همه ناخودآگاه جذبش می شدن.چه برسه به سوهو که مدت زیادی تنها مونده بود.اگه با خودش صادق می بود و غرورش رو ندید می گرفت دوست داشت با لی بره پارک آبی گورگونا و تا جایی که میتونه تکیلا و ویسکی بخوره و با چند تا پری دریایی جیگر لاس بزنه تا معنای واقعی خوشگذرونی رو بفهمه.تمام شب باهاش برقصه ، از خوشحالی فریاد بزنه و لیوان تکیلاش رو آتیش بزنه و درست وقتی خیس عرقه و از خستگی با اون پسر کله خر روی زمین دراز به دراز افتاده آرزو کنه که دیگه از خواب بیدار نشه.سوهو واقعا داشت زیاد فکر می کرد! غرایضش الان نباید جوشش می کردن…نه الان که یه پست مهم دولتی داشت.

اونا توی یه رستوران گرون نبودن.یه غذای خوب و سالم سفارش نداده بودن و سر میزشون هم شمع روشن نبود تا ناهارشون باکلاس و رمانتیک به نظر بیاد ولی یی شینگ هنوز از اینکه با یه پسر خون آشام بزرگتر از خودش اومده رستوران احساس راحتی نمی کرد و مدام سعی داشت با شوخی کردن و مزه پرونی به همه ی کسایی که میدیدنشون بگه که این یه ناهار دوستانه ست. یی شینگ با خودش روراست بود ولی نمیتونست با همه همینجوری رفتار کنه و بگه که چرا معذبه.

“سوهو میتونی بگی نژاد اون دختر چیه؟”

“آها اونو میگی..چرا میخوای بدونی؟فکر کنم خون آشام باشه..”

یی شینگ لقمه ی جویده شده ش رو قورت داد و همونطور که زیر چشمی به دختر نگاه می کرد گفت:”اینجا زندگی کردن حسابی باید سخت باشه…”

سوهو مستقیم به لی نگاه کرد و منتظر شد تا دوباره یکی از اون تحلیل های شگفت انگیزشو بشنوه.هر چند که یی شینگ معمولا تحلیل های شیرینی نمی کرد و بدجور توی ذوق سوهو می زد اما شنیدنشون واقعا هیجان انگیز بود چون انگار به سوهو یه حسی مثل”هی چرا تا حالا خودم نفهمیده بودم!”میداد و وادارش می کرد عمیق تر روی افرادی که تا الان باهاشون در ارتباط بوده فکر کنه.هر چند الان باید به جای اینکه اینجوری توی چشمای لی زل زده بود یه لگد دیگه به پاهاش می کوبید و ادامه ی غذاشو کوفت می کرد تا بتونه دوباره برگرده خونه.

“میدونی سوهو…خود شماها هم به شدت درگیر این جنگ شدین.توش دست دارین و خودتون ناخواسته بهش وسعت میدین و سخت ترش میکنین.همش کار اون دوتا پادشاه نیست.شاید اونا شروعش کرده باشن ولی شماها با اینکه میگین خواستار تموم شدن جنگید باز هم رفتاراتون چیز دیگه ای رو نشون میده.اون دختر خون آشام همین الان جاشو عوض کرد چون یه دختر گرگینه کنارش نشست.با انزجار نگاهش کرد و جوری کیفشو برداشت انگار می ترسید که با بدن اون دختر گرگینه برخورد کنه و نجس بشه! این نفرت دو نژاد به همدیگه چیزی نیست که با یه قرارداد صلح درست بشه.باید ببینی کجا با هم اختلاف دارن.اگه نتونی اینو پیدا کنی حتی اگه دو پادشاه با هم صلح کنن و سر اینکه چه کسی حکومتو داشته باشه به توافق برسن ، امکانش هست که دوباره اختلاف ها شروع بشه و یه نفر دیگه مدعی قدرت از بین نژاد دیگه شورش کنه.پس بین دربار دوتا پادشاه نباید دنبال صلح گشت…بلکه باید…”

انگشت اشاره شو روی قلب سوهو گذاشت و ادامه داد:”اینجا دنبال صلح بگردی…”

“چی؟!”

“توی قلبت…باید دنبال این بگردی که چرا نمی تونی با گرگینه ها کنار بیای..چرا نمیتونی با چن ارتباط داشته باشی…چرا هیچ وقت به دیدار پادشاه گرگینه ها نرفتی.توی قلبت باید بهش برسی سوهوی عزیزم!”

سوهو میخواست جلوی گشاد شدن چشماشو بگیره اما حتی عضله های لباش رو هم در اختیار نداشت تا از باز موندن دهانش جلوگیری کنه و همه ی اینا به این خاطر نبود که لی مثل یه فیلسوف رفتار میکرد.اینا به خاطر پسوند”عزیزم”ی بود که ته اسمش اومده بود و کاملا با لبخند یه وری و چال دار اون پسره ی لعنتی میخوند.سوهو دلش میخواست تمام ظرفای غذای جلوش رو توی صورت لی بشکونه و بهش بگه که دست از این کاراش برداره! گر چه همین کاراش باعث شده بود اون زخم چرکی روی پهلوی سوهو التیام پیدا کنه و با همین کاراش بود که سوهو الان حس می کرد واقعا خوشحاله!اره واقعا میخواست همه ی ظرفارو توی صورتش بزنه و بگه که اینقدر وابسته ش نکنه!

“چیه چرا اینجوری نگاهم میکنی سوهو؟خودت مگه بهم نگفتی باید قلب آدمارو داشته باشی تا کاری که میخوای بکنن؟خب چقدر بد که حرفای خودتو به همین زودی فراموش کردی!”

لی خندید و مشغول آخرین تکه های مرغ توی بشقابش شد و سوهو رو با همه ی افکار شلوغ توی سرش راحت گذاشت. سوهو واقعا فکرشو نمی کرد این همون پسر احمقی باشه که توی اولین دیدارشون ساعت زنگدارش رو شکسته بود و مثل دیوونه ها میخواست فرار کنه و بعد از دیدن زخمش و فهمیدن گذشته ی اون، مثل پسربچه های دماغو گریه کرده بود.قرار نبود اینجوری بشه!قرار بود سوهو لی رو تحت تاثیر قرار بده نه اینکه درست برعکسش اتفاق بیفته!

“آه ازت متنفرم لی!”

زیر لبی گفت و نفس عمیقی کشید.لیوانش رو از بطری جلوش پر خون کرد و سر کشید و بعد متوجه شد حسی مخلوط از حسودی و ستایش به لی داره که تا به حال به کسی همزمان جفتشونو نداشته.حقیقت این بود که لی هم دست کمی از سوهو توی این موارد نداشت.اون واقعا قدرت دستای سوهو رو ستایش می کرد موقعی که شیره ی انجیر جنگلی رو روی بدن لی ماساژ میداد تا بوی انسانیش رو بپوشونه.اون تحت تاثیر لبخند جادویی سوهو قرار می گرفت و بابت موقعیت و احترامی که بقیه براش قائل بودن بهش حسادت می کرد.لی میخواست همه ی این احساسات ضد و نقیضش رو کنار بزنه و فقط از این سه سال هیجان انگیزش لذت ببره و بعد با یه عالمه خاطره ی خوب برگرده به دنیای خودش هر چند که سوهو می گفت وقتی بخواد برگرده حافظشو پاک میکنن.ولی واقعا داشت سخت می شد…اون یه ماه کامل رو کنار سوهو گذرونده بود.روز و شب صورت اونو می دید و تقریبا با تمام عادت هاش آشنا شده بود.میخواست به خودش بقبولونه که چون از بقیه ی دوستاش دور مونده و سوهو هم یکم…فقط یکم جذاب و کیوته داره به سمتش کشیده میشه.فعلا که همه چیز خوب پیش می رفت…لی چرا باید به این مضخرفات فکر می کرد تا جلوی خوشی هاش گرفته بشه؟

“میگم سوهو…من سه سال قراره اینجا باشم…اونوقت این سه سال باید چیکار کنم؟عمرمو هدر بدم؟”

“وقتی بخوای از اینجا بری حافظتو پاک میکنن لی!چه هدر بدی و چه ندی همشو یادت میره!”

“اصلا قانع کننده نیست!من یادم میره ولی تو که یادت نمیره…مردم که یادشون نمیره!من میخوام یه کاری بکنم…برم دانشگاه…درس بخونم و با چیزای بیشتری آشنا بشم.این واقعا کسل کننده ست که سه سال فقط بخورم و بخوابم!”

سوهو با لپ های پر ابروهاشو بالا داد و به لی نگاه کرد.خب به اون چه که حوصله ی این بچه انسان سر می رفت؟ مگه تقصیر اون بود که اونا افتاده بودن اینجا؟ولی لعنت سوهو داشت به این فکر می کرد که چجوری میتونه لی رو بفرسته دانشگاه!

“اگه وقت کردم یه فکرایی براش میکنم…چی دوست داری بخونی؟”

“موسیقی!”

و سوهو لی رو تصور کرد که داره براش پیانو میزنه و از اون میخواد که براش بخونه.هر چی باشه سوهو صدای خوبی داشت.و واقعا داشت زیادی به ته همه چیز فکر می کرد!

توی همه ی گشت هایی که لی با سوهو میومد خیابون ها انگار جنب و جوش بیشتری داشتن.مردم خوشحال تر به نظر می رسیدن و سوهو معذب تر به مکان هایی که لازم بود سرکشی می کرد.کارش این بود.خیلی وقت بود که اینکارو می کرد.به مغازه ها و مراکز تجاری و مسکونی که توسط نژاد خون آشام اداره می شد سر میزد و چک می کرد تا افت و خیز های مالیشون رو به پادشاه اطلاع بده.ولی از زمانی که با لی اینکارو می کرد هر بار انگار اولین بار بود . لی واقعا بهترین رفیقی بود که تا الان میتونست داشته باشه.هر چند سوهو نمیدونست تا کی میتونه بهش بگه رفیق!


 

“گرفتمش!”

از سر آسودگی آهی کشیدم و دستمو روی قلبم گذاشتم.این جونگده ی احمق هیچوقت نمیتونه دست از سکته دادن من برداره!نه تا زمانی که خودش تابوتمو بذاره توی قبر و برام دست تکون بده که “دیدی چجوری بالاخره مردی؟”

“نمیتونستی این پوزیشنو نگیری برای اینکه فقط یه سوسک رو از دیوار پشت سر من برداری؟وای چن اون فقط یه سوسکه اونجوری نخند لعنت بهت!”

خنده های چن به قهقهه تبدیل شد و دستشو به لبه ی میز گرفت تا از خنده روی زمین ولو نشه.نمی فهمم کجای این قضیه خنده داره؟خب ما هر دو برهنه بودیم و اونجوری رفتار کردن و جلو اومدن توی مغز هیچکس چیزای مثبت شکل نمیده!خنده نداره دیگه!

چن سوسک توی دستشو به سمت من گرفت و بعد با تکون دادنش سعی کرد منو بترسونه و سوژه ی خنده ی بیشتری درست کنه . واقعا چی این پسر سرخوش رو یه فرمانده ی صلح طلب میکنه؟اصلا نمیفهمم!اون پروژه های مالی که پادشاه نمیتونه بهشون رسیدگی کنه به عهده می گیره.خیلی شب ها نمیخوابه تا میزان خسارت وارده به امارت پادشاه کای از حمله های شبانه رو بسنجه و بعد با کمک کریس همه چیزو برگردونه سر جای اولش. توی شهر می گرده تا خانواده های گرگینه و باقی نژاد های شهر رو سرشماری کنه و مدام با کای جلسه میذاره تا بتونه نظرشو تغییر بده و حکومت رو انتخاباتی کنه و مردم رو به این کار تشویق میکنه هر چند مردم در عین احترامی که بهش میذارن به حرفاش توجهی نمیکنن چون همشون برنامه ی رفتنشون تا ده سال آینده رو چیدن. چن همه ی این کارا رو میکنه ولی توی خونه ش انگار یه بچه ی شیش ساله س که میخواد شیطنت کنه! میدونین….اخه پسر های جذابی که نظر دختر هارو جلب میکنن معمولا یا خیلی خشک و بی حس و جنتلمنن و یا خیلی بانمک و پر حرف و کیوت…و اون.. واقعا موجود خطرناکیه که میتونه هر دوتا وجهه رو داشته باشه و بعدش هم راست راست خوشحال و خر ذوق راه بره و به هیچ بنی بشری اهمیت نده در عین اینکه به همه اهمیت میده! ازش متنفرم!

“من از سوسک نمیترسم چن…ای خدا ولش کن اون حیوون بیچاره رو!”

“ای بابا …حیف شد که!خواستم یکم بخندم!”

“تو تا همین چند لحظه پیش داشتی از خنده تشنج می کردی چطوره که بازم میخوای بخندی اخه؟!”

چن سوسک رو از پنجره ی آشپزخونه بیرون انداخت و روی صندلی نشست.ادامه ی ساندویچش رو برداشت و همونطور که با اشتها میخورد گفت:”راستی داشتی میگفتی کای داره یه کارایی میکنه…منظورت چی بود؟”

روبروش روی صندلی ولو شدم و بعد از دید زدن سرسری بدن چن که هیچی غیر از لباس زیر نداشت جواب دادم:”نمیدونم تا به حال خودت متوجهش شدی یا نه ولی به نظر میرسه کای تحت نظرت داره..خب مطمئنا جاسوس داره…من فکر میکنم قبل از اینکه من و تو بریم به امارتش و تو بهشون بگی که من اتفاقی افتادم اینجا اون خبر داشت.اولی که منو دید خیلی طبیعی برخورد کرد و بعد از اینکه تو بهش گفتی عصبانی شد.ولی خب…عصبانیتش ساختگی بود…شک ندارم که ساختگی بود.ولی کریس مطمئنا خبر نداشت.پس اون کسی که جاسوسی بقیه رو میکنه داره حتی جاسوسی کریس رو هم میکنه و این منو یکم نگران میکنه.اگه از رابطه کریس و تائو با خبر بشه مطمئنا اتفاقای خوبی نمیفته چن…”

چن لقمه ی توی دهانش رو به سختی قورت داد و با چشم های درشت شده چند ثانیه به من خیره موند. نگرانی حتی از نوک موهاش هم میریخت و چشماش اگه یکم دیگه بزرگ تر می شدن از کاسه سرش میفتادن بیرون! لبشو خیس کرد و پشت سرشو با استرس خاروند و گفت:”ببین من نمیدونم چرا تا الان خودم نفهمیدم این چیزارو…یعنی…فکر کنم…اه خدا احساس میکنم همین الان دو کیلو وزن کم کردم!”

“چن هول نکن چه مرگت شد یهو؟”

“نه نه…چیزه…من خوبم…فقط…بیا یکم بیشتر در مورد همه چیز حرف بزنیم.”

حالا این چشم های من بود که گشاد می شد.چن داشت به من اعتماد می کرد؟ جدا؟ شوخی که نمی کرد؟

“شیو فکر کنم تو باید میومدی اینجا این اصلا یه تصادف نیست پسر!الان شاید عجیب باشه که اینارو بگم ولی خب من بهت ایمان دارم.از همون اول داشتم..”

قیافمو توی هم کشیدم و قاشق روی میز رو به سمتش پرت کردم.چطور میتونه توی یه همچین شرایطی همه چیزو به مسخره بگیره و بعدشم به من بخنده؟

“چن خفه شو و دست از مسخره بازی بردار واقعا دارم جدی باهات حرف میزنم!”

“نه نه نه!اصلا شوخی نمیکنم!من بهت اعتماد دارم!بهت حسودیم میشه و طبیعتا الان در شرایط عادی باید کلکتو بکنم تا نتونی از من توی سیاست بالا بزنی و پست بهتر از من گیرت بیاد ولی من بهت اعتماد کردم.چون انگیزتو میدونم و میدونم که میخوای زودتر برگردی خونه ت.ولی کمکم کن تا این کلاف توی هم رفته رو باز کنم.اینجوری هم یه کمکی به دنیای من کردی هم …هم…خب یه کمکی به دنیای من کردی دیگه!”

تک خنده ای کردم و نمایشی لای دندونامو تمیز کردم .بعد پاهامو گذاشتم روی میز و مثل قمار باز های مست ادا در آوردم:”که این طور…فرمانده کمک منو میخواد؟اوه…پس باید بهش فکر کنم…”

چن از جاش بلند شد و بدون اینکه به مسخره بازی من واکنشی نشون بده با هیجان گفت:”ببین خوب بهش فکر کن…من میرم آماده بشم تا برم شهر.سعی کن یه راه پیدا کنی تا بفهمیم جاسوس کیه و چجوری جاسوسی مارو میکنه.”

“هی…واستا…کجا میری؟چن من هنوز داشتم باهات حرف میزدم!اوف!”

پاهامو از روی میز پایین انداختم و جای زخم های شونه م رو ماساژ دادم.باید فکر کنم…باید تمرکز کنم و به یه دردی بخورم.قبل از اینکه از دست کارای چن عقلمو از دست بدم باید یه کاری بکنم وگرنه بعدا وقتی از اینجا میرم و حافظه م چیزی به یاد نمیاره قلبم مدام غمگین و ناراحته و دلش میخواد برگرده به جایی که نمیدونه کجاست و کنار کسی بقیه ی عمرشو بگذرونه که به یاد نمیاره کیه..


اینم از این قسمت

بابا نویسنده همه ش به امید نظرای شماست که مینویسه. 😐

همه ش با انرژی نظرات خلاقیتش شکوفا میشه 😐

اگه نظر ندین من چجوری عایا عایا کنم 😐

و برای اونایی که فیکو نخوندن…قسمت ۱ تا ۳۰ رو میتونین از اینجا بگیرین

I’m not a genius,you’re not a wolfman!1_30

فعلا خیدافظ 😐



guest
19 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Shizoro
Shizoro
2 ماه قبل

عررر خرگوش کیوتتت *—-*
چیز ببخشید یه لحظه از کنترل خارج شدم 😐
خشته نباشی سنسه :″))
هیچوقت فکرشم نمیکردم همچین فیک خفنی پیدا کنممم :″)))
*مورد داشتیم طرف فیک نوشته تهش خودشو با یارو شیپ کرده 😐 …
میرود در دیوار صوت محو شود*
همانا از قلم سنسه گامی بی خبرند که به خود اجازه جسارت میدهند :″″))

sdddddddddddd
sdddddddddddd
6 ماه قبل

اقا نمیتونی همون لحظه اتفاق بعدشم بنویسی که من سر همین رفتن قسمت بعد فکری نکنم -_-
البته حس میکنم بخاطر احساسات فن بویانت کلا دست از این فکرا بردارم -_-

negin
negin
8 ماه قبل

وایییی عالییی بودددد
اوپا دلم واسه عایا هات تنگ شده:(

ROSHA
ROSHA
2 سال قبل

اگ من جای لی بودم ترجیح میدادمو عمرمو هدر بدم خونه سوهو بخورم بخابم تا بخام برم دانشگاه

ROSHA
ROSHA
Reply to  hitsugaya toshiro
2 سال قبل

چون ابلوموفیسم دارم -_-

ناشناس
ناشناس
2 سال قبل

???