221 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! part 42

قسمت ۴۲″من نابغه نیستم ،تو گرگینه نیستی!”

به قلم :”هیتسوگایا توشیرو”

وای بر نظر ندهندگان 😐

قسمت ۴۲:”میدونین به کارلی که ظرفارو میشوره چی میگن؟”

“به خاطر خدا!یه آدم مجرد اینجا نشسته!”

جین بیشتر به نامجون چسبید و دماغش رو بالا کشید:”من فقط سردمه!”

کارل دستشو به صورتش کشید و کلافه گفت:”اره ارواح خاک بابات!”

نامجون خندید و سرش رو پایین انداخت.اگه اون تا این حد خودسرانه و یهویی یه رابطه رو با جین شروع کرده بود همونطور یهویی هم باید عواقبش رو گردن می گرفت.یه دورگه ی خون آشام و دیاکریسی حقیقتا اونقدرام انرژی و اعصابشو نداشت که سر هر چیز بیخودی با دوستاش کل بندازه.نامجون ساخته شده بود تا بخنده و چال لپش رو به نمایش بذاره و باعث بشه کارل با صورت پوکر خوش شانسی اونو توی قیافه لعنت کنه.

“هی بچه ها میدونین به کارلی که ظرفارو میشوره چی میگن؟”

جین گفت و کارل و نمجون همونجا حس کردن که اگه لیوان های نوشیدنیشون رو توی فرق سر خودشون بکوبن تا بمیرن بهتره تا اینکه دوباره یکی از جوکای بابابزرگی جین رو بشنون و زورکی بخندن.این عادت جدا چرا از سر جین نمی افتاد؟

“میشه کارواش!خخخخخخ!!”

جین از خنده غش کرد و نمجون به زور،با صدایی مثل لولای در خندید.کارل ادای گریه کردن در آورد و آرزو کرد هر چه زودتر یکی از بین جمعیت پیداش بشه و از این جمع سه نفره ی مسخره خلاصش کنه.البته اصلا اهمیت نمی داد که نمجون با نگاهاش داشت التماس می کرد تنهاش نذاره.اصلا چرا با این دوتا کله پوک اومده بود بار؟

بین جمعیتی که اون وسط می رقصیدن و جمعیتی که سر میز مینوشیدن دنبال یه آشنا گشت تا بهانه ای برای فرار پیدا کنه و ایول!تونست شوگا رو سر یه میز ببینه که با یکی دیگه که کارل نمیتونست صورتشو ببینه میگفت و میخندید.واستا واستا…شوگا داشت می خندید؟؟

نوشیدنیش رو سر کشید و رو به زوج روبروش گفت:”خب بچه ها…مثل اینکه یکی همین الان صدام زد…خوش باشین!”

مثل سگ از اینکه تونسته بود خلاص بشه خوشحال بود.قیافه ی نزار نمجون رو ندید گرفت و به سمت یکی از دوستای دوران دانشگاهش ، مین یونگی کبیر،ملقب به شوگا قدم برداشت.البته دوست که نه…اونا فقط اون زمان کنار هم مینشستن و با اینکه هیچ کدومشون هیچ حرفی برای زدن نداشتن خیلی راحت کنار اومده بودن.نه شماره همو گرفته بودن و نه از شکستای عشقیشون برای هم تعریف می کردن.یونگی موسیقی می خوند و آدم ساکتی بود که یه لشکر براش غش و ضعف می رفتن.ولی کارل…خب…نمیخواست حتی یادش بیاد دوران دانشگاه خودش چه قیافه ای داشت!

“هی شوگا!”

صمیمانه صداش کرد و وقتی چشمای همیشه خواب آلود شوگا تونستن پیداش کنن اونم مکثی کرد و به سختی اسمشو به یاد آورد:”یونگ شین؟”

“چه خبرا؟”

شوگا چشماشو تنگ کرد تا بهتر بتونه صورت کارل رو تشخیص بده و بعد از اون به صندلی خالی کنارش اشاره کرد تا ازش دعوت به نشستن کنه.قیافه ی خندون و خوشحال چند لحظه پیشش از بین رفته بود و دوباره با همون صورت سرد و بی احساس و خواب آلود داشت بطری ویسکی جلوش رو توی لیوان خالی می کرد.

“خیلی وقته ندیدمت…بعد فارق التحصیلی کجا رفتی؟”

کارل که بعد از دیدن همراه شوگا تقریبا نفس کشیدنو فراموش کرده بود با سوالی که شوگا ازش پرسید به خودش اومد و بهت زده به دوست خواب آلوش نگاه کرد.اخه چجوری؟چجوری بود که الان جیمین با شوگا وقت می گذروند؟؟

“کارل تو و شوگا با هم دوستین؟”

جیمین پرسید و چشمای معصومش رو کنجکاوانه گشاد کرد.زیبایی نفس گیری داشت و روز به روز هم خوشگل تر می شد در حالی که کارل هر روز صبح به شکل گه های مختلف از خواب بیدار می شد!شت!چرا اومده بود پیش دو تا بچه خوشگل وقت بگذرونه؟مگه برای صبحانه مغز خر خورده بود؟

“جیمینی تو از کجا کارلو میشناسی؟”

کارل دهان باز مونده ش بیشتر باز شد و سرش بین شوگا و جیمین به نوسان افتاد.اینجا چه خبر بود؟رقیب عشقیش و کارمندش که جیمین باشه داشت با شوگا که یکی از دوستای دانشگاهش بود وقت می گذروند و باعث می شد بخنده؟؟خدایا چرا همه به هم ربط داشتن؟

“براش کار میکنم هیونگ.”

جیمین اینو گفت و سرشو پایین انداخت انگار از اینکه برای فردی مثل کارل کار میکنه شرمنده س!اون چطور میتونست کار به اون شریفی رو به حقارت بگیره؟!کارل تحملشو نداشت!مگه بردن و آوردن اجناس سکرت تاون کار خفت باریه؟

“اوی جیمین مگه من بهت کم حقوق میدم؟؟”

“اوه نه کارل منظورم این نبود!منظورم اینه که…”

“برا تو که بد نمیشه همش ور دست جیونی و اونم باهات کلی بگو بخند میکنه!حقوقشم که خوبه!مشکلت نکنه منم؟”

جیمین که کم مونده بود گریش بگیره دستاشو به نشونه ی نه تکون داد و خواست در دفاع از خودش چیزی بگه که شوگا پیش دستی کرد:”امشب نیومدین اختلافات کاریو حل کنین!”

و لیوان توی دستش رو سر کشید.کمی بعد زوج رویایی هم بهشون پیوستن و با اینکه کارل فکر می کرد اوضاع افتضاح میشه ولی همه خیلی راحت با هم کنار اومدن و تا خرخره مست کردن.به غیر از کارلی که احتیاج داشت هوشیار باشه تا حداقل بتونه سالم خودشو برسونه خونه ی چن.اگه مست می کرد کسی حاضر نبود از اون وسط جمعش کنه و خیلی برای فرد مورد اعتماد دو تا پادشاه بد می شد!

همه پر حرفی می کردن و جیمین از دوران دانشگاه گفت که شوگا پیانو میزد و گاهی اوقات جیمین هم با آهنگاش می رقصید.جین از عادتای بد نمجون میگفت و نمجون هم بهش میگفت که اگه دوباره این بحثارو بکنه مجبور می شه به همه بگه که توی اتاقش یه اسب تک شاخ صورتی داره که موقع خواب بغل می گیره!شوگا گاهی مزه پرونی می کرد و همه ی جمع علی رغم خودش از خنده منفجر می شدن.کارل از زخم های مختلفی که شوگا موقع ورزش برمیداشت صحبت می کرد و میتونست ببینه که تنها کسی که به حرفاش آنچنان نمیخنده جیمینه.در نهایت شوگا بهشون می گفت که یه موقعیت خوب براش پیش اومده تا از این شهر بره و برای همین اینجا اومده تا روز های آخرش رو خوش بگذرونه.و جمع ساکت شد…همه داشتن از این شهر لعنت شده می رفتن و عزیزانشون رو تنها می ذاشتن چون فقط دو نفر با هم اختلاف داشتن که چه نژادی لایق پادشاهیه…

بعد از یک ساعت شر و ور گفتن کارل متوجه شد که دیگه هیچ کدوم از اطرافیانش هوشیار نیستن.جیمین سرشو روی میز گذاشته بود و زیر لب با چشمای باز و اشکی هذیون می گفت.جین و نمجون با مهارت های افتضاحشون توی رقص بین جمعیت داد و هوار می کردن و یونگی سرشو عقب داده بود و با دستش توی هوا اشکال انتزاعی می کشید.کارل میدونست یه چیزی این وسط اشتباهه و یه چیز مسخره ای داره جو رو خراب میکنه.مسئله این نبود که جیمین و جیون در آستانه ی قرار گذاشتن بودن یا حتی جین و نمجون آبروریزی درست می کردن و امکان لو رفتنشون رو بالا می بردن.مسئله این نبود که کارل بین اون جمع جایی نداشت.مسئله این بود که هذیون های جیمین زیادی دردناک بودن.هذیون هایی که همش از یه نفر خواهش می کردن تنهاش نذاره.هذیون هایی که میگفت نمیخواد امشب آخرینش باشه.جیمین گریه می کرد و می خندید و زمزمه می کرد.لب های سرخ و پف کرده ش رو به هم میزد و میگفت که اونو با خودش تنها نذاره.مطمئنا کارل از هذیون های جیمین چیزی نمیگفت.هیچوقت…قسم میخورد که چیزی ازشون به کسی نگه.نه تا وقتی که شوگا از سکرت تاون بره…

از شما چه پنهون این قسمت اصلا قرار نبود نوشته بشه.ما دیدیم سایت گردید به بی تی اس دیه واجب شد که یکم حضورشونو توی داستان پررنگ تر کنم.

حالم داره از فیک نوشتن به هم میخوره :||

توش پر از احساساتیه که من توی زندگی واقعیم ندارم 😐

در واقع اصلا احساسی ندارم توی زندگی واقعیم :||||

هر روز آدمای تکراری و خوندن کتاب و ورزش کردن و فکر کردن به آینده و موجودیت انسان. 😐

هیچی به هیچی! 😐

 



guest
19 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Shizoro
Shizoro
1 ماه قبل

عرر یونیمینننننننننننننننننن
سجده میکند*
در کلام نمیگنجد که چقدر روح این بنده حقیر را شاد کردید :″)

sdddddddddddd
sdddddddddddd
5 ماه قبل

هوراااااااااشوگا هورااااچیم چیم هورااااانامجون هوراااجین
وهمچنین اوف بر من که چشم خوندن چیزای احساسی ندارم -_-
جداشون کن اقا جداشون کن که من یک موجود بی احساسیم که چشم دیدن خوشبختیشون و ندارم -_-
راستی فیک پری های کور خیلی قشنگه فصل دو هم میذاری ؟؟؟؟؟؟؟

sdddddddddddd
sdddddddddddd
Reply to  hitsugaya toshiro
5 ماه قبل

البته من غیرت فن گرلانم نمیذاره اینا با هم باشن و احساسی شه داستان 😐

negin
negin
7 ماه قبل

اههههه اوپاااا از کجا میدونستی عاشق یونمینم؟؟
معرکههههه بوددد
راستی یچیزی من خودمم فن فیک مینویسم و درک میکنم اینو که چیزایی رو مینویسی که تو زندگی واقعیت وجود نداره خب من از این روش استفاده میکنم که هرچیزی رو که باعث ناراحتیم میشه رو از کاراکترام دور کنم و چیزی بنویسم که خودم ارزو دارم تو زندگی واقعیم برام اتفاق بیفته

ROSHA
ROSHA
2 سال قبل

خاب من میخواستم نظر ندم بزارم برا قسمت ۴۵ سنگ تموم بزارم ولی لعنتییییییییییییی یونمین عاه هارتم …. ی تیکه بود اگ اشتبه نکنم پارت ۴۰ ک لوهان میگفت هیچکسی رو اونقدر دوس نداشته ک براش از همه چی بگذرع و این حرفا ، تلخه ! یاد خودم افتادم ک حتی برایه خودمم تلاش نمیکنم سخته و البته تلخ ک میدونه چته ولی نمیتونی کاری براش بکنی روح ادمو میخوره … چن وقت پیش داشتم پیش خودم غر غر میکردم ک نمیدونم این نویسنده ها چشونه ک وسط داستان یهو غمگین میشه ی شخصیت و با غمگین و بدبخت کردن… ادامه »

ROSHA
ROSHA
Reply to  hitsugaya toshiro
2 سال قبل

دست ب مهره حرکته دیگه بااااااااید بگیریم 😀
آره عاشق یونمینم♥.♥
خوشحالم ک خوشحالی ♥۳♥

Taehyung
2 سال قبل

عالی بود