17 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! chapter13

عاخ عاخ بالاخره دی او وارد می شود :|||

با اینکه با تقلب بیست تا شد نظرات قسمت 12 ولی دیگه از بس بچه ماهیم قسمت 13 رو آوردم 😐 نحس :|||

قسمت سیزدهم”دی او…چرا می جنگی؟”

تائو اصلا انتظار نداشت وقتی به در تقه می زنه و مثل همیشه بدون اینکه منتظر جواب باشه میره توی اتاق با دی اویی مواجه بشه که توی اتاق سیاهش و با لباس سیاهش روی تخت سیاه رنگش مچاله شده و روتختی همیشه مرتب رو به هم ریخته.اول شوکه شد ولی بعد وقتی صداشو شنید که ازش پرسید”چند نفر مردن؟” فقط ناراحت شد.

“چهل و پنج تا خفاش و دو تا خون آشام مردن.سه تا خون آشام و سی و چهار تا خفاش هم زخمی شدن .”

بدن دی او بیشتر جمع شد و تائو تونست ستون فقراتش رو از زیر پیراهن تیره ش ببینه که به طرز بدی بیرون زده بود. موهای مشکیش بلند تر از حد معمول شده بودن و انگار که همین چند لحظه پیش در حال کشیدنشون بوده .از درگاه در بیرون اومد و به خودش جرات داد تا به پادشاه شکست خورده و ضعیفشون دلداری بده.هر چند…خیلی هم شبیه پادشاه ها نبود جز اینکه یه عمارت بزرگ داشت با یه عالمه مجسمه های وحشتناک و همچنین یه عالمه در که معلوم نبود هر کدوم به کجا باز میشه.

“دی او…چرا می جنگی؟”

تائو مطمئن بود که الان دی او آشفته میشه.سرش داد می زنه و بهش می گه که کارشو انجام بده و پاداششو بگیره و دست از سرش برداره.شاید هم شروع می کرد به پرتاب کردن وسایل اتاقش و تائو برای حفظ جونش مجبور بود فرار کنه.ولی باز هم پرسید.احتمالا فکر می کرد چون امشب دی او ضعیف تر از بقیه شب هاست این اتفاقا نمیفته.

شونه های جسم مچاله شده ی روی تخت لرزیدن گرفت و بعد شروع کرد به دست کشیدن روی گونه هاش.تائو مطمئنا قصد نداشت غرور اون بچه ی هجده ساله رو بشکنه .تقصیر اون چی بود که دی او داشت کاری رو می کرد که از پنج سالگیش تا الان نکرده بود؟

پایین تخت نشست و دستشو رو بازوی لاغر اون گذاشت.نمی تونست صورتشو ببینه ولی بهش نگاه کرد و باهاش حرف زد:”دی او..متاسفم…به خاطر دردایی که می کشی و به خاطر احساس عذاب وجدانی که داری متاسفم.از اینکه نمی تونم درست درکت کنم متاسفم دی او.ولی جنگیدن…راه درستی نیست…اونم به خاطر چیزی که خودت هم نمی دونی دقیقا چیه.”

“برو بیرون”

تائو سرش رو پایین انداخت و یک بار دیگه به هیبت پادشاه شکسته شون نگاه کرد و به نظرش اومد که ظالمترین افراد تاریخ موجودات ماورایی نه گرگینه ها نه زامبی ها نه خون آشام ها و نه هیچ نژاد دیگه ای بودن.ظالمترین افراد اونایی بودن که به یه بچه ی کوچیک تحمیل کردن که یه جنگجوی خونخواره.با اینکه تائو میخواست جنگ تموم بشه تا بتونه با کریس راحت تر معاشرت کنه ولی از ته قلبش برای دی او متاسف بود.بهرحال…تائو پنج سال از عمرش رو کنار اون مونده بود.بدون اینکه سرپیچی یا خیانتی ازش سر بزنه.تائو حتی از اینکه با کریس بود احساس شرم می کرد!

به استخوون های دردناکش فشار آورد و از پای تخت بلند شد.با اینکه خون آشام ها تکامل پیدا کرده بودن ولی هنوز هم شبی که ماه کامل توی آسمون می درخشید.، انرژیشون ته می کشید و حرکاتشون کند می شد. برای بار آخر اتاق تاریک رو از نظر گذروند و با خودش گفت که تنفر از نور هم حدی داره و یه شمع برای روشنایی نمیتونه بد باشه.

“به خانم لی میگم غذاتو بیاره تو اتاقت”

دی او بعد از شنیدن صدای بسته شدن در و اطمینان از رفتن تائو،روی تخت نشست و پرده های سنگین رو از روی پنجره کنار زد.نور ماه توی چشمش خورد و مردمک چشم های سیاهش رو وادار کرد ریز تر بشن.آب دهانش رو قورت داد و فکر کرد ماه داره روحشو تسخیر می کنه که اینجوری در مواجهه باهاش خشک میشه.افکار پریشونی که قصد نداشتن مرتب بشن،احساسات ضد و نقیض و عجیب غریب،اعتمادی که خشکیده بود، سوگواری برای مرده ها و دیدن بدن های تکه تکه شده…اینا کی قرار بود از زندگی دی او کنار برن؟

“پادشاه حالشون خوبه؟”

چشمای خیره ی دی او با صدای خانم لی از ماه کنده شد و با دستپاچگی شروع به کشیدن دوباره ی پرده ها کرد.

“چیزه…داشتم…داشتم باغ رو نگاه می کردم.در ضمن…میشه دیگه از لفظ پادشاه استفاده نکنی؟فکر کنم اینو برای بار ده میلیونمه که دارم میگم.احساس میکنم پیرم”

خانم لی دستهای خیسش رو با دامن زمختش خشک کرد و دی او حالش از صدای خش خش دگرگون شد.بدون در نظر گرفتن سن خانم لی تشر زد:”خیلی دوست داری توی قرن نوزدهم بمونی نه؟”

خانم لی لبخندی زد و انگار که دی او یه نوجوون تازه به دوران رسیده باشه بهش یادآوری کرد:”نگه داشتن سنت لازمه پادشاه!”

دی او بعد از مالوندن پیشانیش زمزمه کرد:”دلم میخواد اون مجسمه های مزخزفو که انگار همیشه بهت زل میزنن و منتظرن تا گناهی ازت سر بزنه رو بسوزونم و خاکسترشونو توی باغچه چال کنم.”

خانم لی خنده ای مناسب سن وسالش کرد و همونطور که سعی داشت روتختی رو مرتب کنه گفت:”اونا به کسی آسیب نمی رسونن!”

دی او بلند تر از صدای زن روبروش گفت:”ولی تو همیشه وقتی بچه بودم بهم می گفتی اگه اشتباهی بکنم اونا بهت میگن و تنبیه میشم!تو منو می ترسوندی!”

خانم لی که کارش با روتختی تموم شده بود عمیق تر خندید و چروک های صورتش بیشتر توی چشم زد.رو به چهره ی عصبی دی او گفت:”فکر می کردم اینجوری موجود درستکاری میشی!”

دی او موهاشو کشید و نالید:”محض رضای خدا!”

خانم لی لبخندش رو نگه داشت و دستشو به کمر دی او کشید.اینکه اون پسر از لباس های خدمتکار های قرن نونزدهم و مجسمه های قدیسین متنفر بود دلیل نمی شد تا باهاش جر و بحث کنه.هر چی هم که می شد ،هر چی هم که بود،هر کاری هم که می کرد اون جای مادرش بود.

“غذاتونو بیارم بالا یا میاید با ما میخورید؟”

“میام پایین”

دی او منتظر نموند تا عضله های پیر و ضعیف خانم لی اول اتاقو ترک کنن و بعد اون پشت سرش بره.از اتاق بیرون رفت و یادش موند که ایندفعه پاش به مجسمه ی حضرت داوود نگیره و انگشت کوچیکشو داغون نکنه.هر چند بی احترامی بود ولی فحش دادن به همه ی مجسمه هارو هم از یاد نبرد.شاید بهتر بود عمارت رو خراب می کردن و جاش یه خونه ی کوچیک تر درست میکردن.اینجوری دیگه خانم لی نه مجبور بود هر روز اون همه جارو گردگیری کنه نه بهانه ای برای دور ننداختن مجسمه ها پیدا می کرد.

عایا دی او به راه راست هدایت خواهد شد؟ 😐

عایا کای در چه حال است اصن؟ 😐

عایا رابطه ی تائو و دی او به همین خونوکی می باشد؟ 😐 پس تائو چه غلطی می کنه کنار دی او ؟ 😐

عایا به انتظار کایسو هستید؟ :||

عایا فکر میکنید کارل بادمجونه اون وسط؟ :|||

پاسخ های خود را به صورت کامنت برای ما ارسال بنمایید :||

در مورد وان شات هم باشه اخر هفته میذارمش.:) قول میدم 🙂 میدونین که چقدر خوش قولم 🙂

 

Dislike


10
دیدگاه بگذارید

avatar
6 گفتگوها
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
7 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshiromeliikawMahlabbhFarnaz آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
meliikaw
مهمان
meliikaw

basiii aliiii bud ….yani man ashqe im aya haye akharesham

Mahla
مهمان
Mahla

ممنون عزیزم بشدت منتظر بقیه قسمتا و کایسو هستم بوووس?

bbh
مهمان
bbh

مررررررررررررررررسییییییییییییییییییییییییییییییییییی

Farnaz
مهمان
Farnaz

عای عم به انتظاره کایسو :45:
دلم موخواد تائورو بپوکونم
خب یکم دیگه اصرار میکردی خدارو چه دیدی شاید میگفت بهت :2:
مرسی
عالی بود :89:

F.e
مهمان
F.e

مرسییی عزیزم ببخشید چند روز نت نداشتم نتونستم بخونم الان خوندم عالی بود :89: