79 👁 بازدید

i’m not a genius,you’re not a wolfman! chapter 23

…Im still strong

قسمت ۲۳ ” تو گفتی کارل ترک کرده؟”

کارل همونطور که قوطی نوشابه رو توی دستش فشار میداد حرکات عجیب و غریب نمجون و جین رو زیر نظر گرفت.نمجون خودش به تنهایی جعبه های خرید رو از فروشگاه بیرون میاورد و جین فقط وانمود می کرد که داره جعبه هارو حرکت میده.جالب اینجا بود که اون بوی لعنتی که از کله ی جین متساعد می شد شدید تر شده بود و داشت تا مغز سر کارل پیشروی می کرد.بوی شیرین و وسوسه انگیزی که باعث می شد بخوای کله ی جین رو گاز بگیری.امروز همه چیز زیادی غیر معمول جلوه می کرد!

قوطی نوشابه مچاله شده رو توی سظل زباله ی بغل دستش انداخت و از روی پله های اضطراری ساختمون متروک بلند شد.دستاشو توی جیب شلوارش زد و به سمت کارمنداش حرکت کرد.کنار جین ایستاد و خم شد تا لب هاش دقیقا مماس با گوشش قرار بگیره.با صدای بمی گفت:”این بو به خاطر چیه جینا؟”

جین به خودش لرزید و دستشو روی گوشش گذاشت.با وحشت عقب عقب رفت و به کارل زل زد.چه خیالی داشت؟میخواست چیکار کنه؟این رفتار ها رو از کارل نمی شناخت!

همون لحظه نمجون که از شدت خشم تا بنا گوشش قرمز شده بود با قدم های محکمی که انگار زمینو میلرزوند به سمت کارل اومد و تشر زد:”داری چیکار میکنی حرومزاده؟!”

کارل دستاشو به سینش زد و با بیخیالی گفت:”فکر کردی من احمقم؟دیر اومدن امروز…لنگ زدن جین…بوی موهاش…تعصب الان تو نمجون!زود باشین توضیح بدین!”

صدای کارل موقع ادا کردن جمله ی آخر به شدت بالا رفته بود و جین و نمجون تقریبا از ترس میخکوب شده بودن.جین آب دهانشو قورت داد و تقریبا ناله کرد:”ما…ما باهمیم.”

“خواهرت میدونه جین؟میدونه که برادرش یه قانون شکنه؟”

جین سرش رو پایین انداخت و دعا کرد تا تاریکی شب اشکی که توی چشمهاش جمع شده رو بپوشونه.دست نمجون رو حس کرد که محکم انگشتهاشو بین انگشتهای خودش قفل کرد و با ناامیدی گفت:”اگه خواهر جین مارو قبول نکنه از سکرت تاون میایم بیرون.”

کارل سرشو کج کرد تا اشک هایی که روی گونه های جین میریخت رو بهتر ببینه و بعد بی هیچ حسی گفت:” میدونی خواهرت به خاطر اینکه من عاشقش شدم و بهش اعتراف کردم باهام چیکار کرد؟”

هق هق جین بالا گرفت و نمجون مضطرب نگاهش کرد.نمی دونست الان چه عکس العملی ممکنه اوضاع رو بهتر کنه پس فقط ساکت موند.کارل با صدایی که از غم شکسته بود گفت:”عجیبه مگه نه جینا؟ما نه طاقت دروغ داریم…و نه تحمل حقیقت!”

نمجون با بی قراری و بی توجه به وجود کارل جین رو به آغوش کشید و کارل خندید تا اشکش رو پنهان کنه.بلند بلند خندید تا اشکی که از چشمش روون شده رو گردن خنده ی زیادش بندازه.بعد از پاک کردن گوشه ی چشمش گفت:”با کدوم پول از اینجا میرین نمجون؟نکنه میخواین بانک بزنین؟”

نمجون عاجزانه التماس کرد:”بسه کارل!تمومش کن!”

و کارل باز هم خندید.صبر کرد تا بی قراری جین توی آغوش نمجون تموم بشه و بعد پدرانه گفت:”عیبی نداره بچه ها…من بهش چیزی نمیگم.و هر کی هوس کنه بهش خبر بده از دره آویزون میکنم.اگه یه روزی فهمید هم نترسید.هواتونو دارم.”

جین از آغوش نمجون بیرون اومد و دماغشو بالا کشید.ناامیدی توی صداش به وضوح مشخص بود:”کارل شی…جی ایون اگه بفهمه از خانواده طرد می شم.تو چطور میخوای کمکمون کنی؟”

کارل اخمی کرد و تشر زد:”احمق!کله پوک!این اتفاق نمیفته.و اگه خودتون هوس کردین همو توی یه مکان عمومی ببوسید و بعد لو رفتین…من هستم.خب؟خواهشا خودتونو جمع و جور کنین و طوری رفتار نکنید انگار من همه ی این مدت بهتون آبغوره گرفتن یاد دادم!”

نمجون غرولند کرد:”تو فقط به آدم یاد میدی چجوری خرید کنه که مردم در آسایش به سر ببرن!”

کارل سرشو به نشانه ی تاسف تکون داد و گفت:”من بیشتر از خودتون به فکر شماهام احمقا!از وقتی کله ی جین شروع کرد به ساطع کردن این بوهای عجیب و غریب من ماهانه براتون یه مبلغ پس انداز کردم.میدونستم این اتفاق میفته…”

گونه های جین صورتی شدن و نمجون بی توجه به خجالت اون با هیجان پرسید:”جین از خیلی وقت پیش منو دوست داشته؟اون بوها نشونه ی عشق بود؟”

جین به بازوی نمجون مشت کوبید و نالید:”نخیرم!کارل شی داره سر به سرت میذاره!”

نمجون خبیثانه پوزخند زد و خواست عشقش رو بغل کنه که کارل گفت:”بچه ها…من هنوز اینجام و چون از عشقتون خبر دارم دلیل بر این نمیشه که هر غلطی خواستین جلوم بکنین!پس خواهشا…به کارتون برسین و دردسر درست نکنید.من هنوز همون آدم بدعنقم که روی حساب و کتابا حساسه.”

نمجون با بی میلی از جین فاصله گرفت و دوباره سر به زیر جلوی کارل ایستاد تا دستورات رو بشنوه.کارل هر چقدر هم بد قلقی می کرد و حوصله حرف زدن با هیچ بنی بشری رو نداشت بازم مثل یه حامی هواشونو داشت و حتی بیشتر از خودشون به آینده شون بها می داد.هر چند هیچ حقی به گردنشون نداشت.

“نمجون…لپ تاپمو گذاشتم کنار راه پله های اضطراری اون ساختمون.لیست خریدا رو روی صفحه ی دسک تاپ ذخیره کردم.برو چک کن ببین مواد خوراکی تمام و کمال خریده شدن یا نه.برو دیگه چرا مثل مجسمه آزادی اینجا واستادی؟!”

به محض رفتن نمجون و مشغول شدنش با لپ تاپ و اجناس،کارل جین رو کنار کشید و آروم گفت:”اگه خواستین از سکرت تاون برید فقط کافیه بهم بگید.پول زیادی نیست ولی میشه باهاش یه واحد آپارتمان معمولی اجاره کرد.به یکی از دوستام که یه هتل ساحلی داره سفارشتونو کردم.اگه از سکرت تاون رفتین بیرون ،اونجا برای کار گزینه ی خوبیه.جین…نمجون پسر خوبیه.لازم نمیبینم مثل یه پدر نصیحتت کنم چون پدرت نیستم.به عنوان یه دوست بهت میگم که از دستش نده.اون دوستت داره هر چند گاهی اوقات میخواد شاخ بازی دربیاره.خب…میدونی که از حرف زدن زیاد خوشم نمیاد…هوم؟جین؟هی باز داره که داری گریه میکنی مرد!آروم باش…مثلا بیست و سه سالته!”

جین دستهاشو روی گونه هاش کشید و همونطور که گریه می کرد جواب داد:”هیونگ…من…من گریه نمیکنم…”

“آره فقط آب دماغت از چشمهات سرازیر شده…سرما خوردی جین؟”

“ه…هیونگ…”

“سرما نخوردی؟آها پس حتما خیلی درد داشته!باید به نمجون بگم آرومتر با پرنسسمون برخورد کنه!”

جین با چشم های اشکی خندید و صورتشو پوشوند.کارل دستاشو روی شونه های جین گذاشت و با لبخند محوی گفت:”داری لوس میشی جین…دارم زیادی بهت رو میدم!”

جین دستاشو از روی صورتش برداشت و با سری که پایین افتاده بود گفت:”هیونگ ما کنارت میمونیم.ما جایی قرار نیست بریم.”

کارل پوزخندی زد و سرشو با ناامیدی تکون داد.حرفای جین براش مثل یه شوخی تلخ بود.کاش همه چیز به همین سادگی که می گفت تموم می شد و خورشید دیگه هیچوقت مثل روزای دیگه براش طلوع نمی کرد.

“جین…کمتر چرت و پرت بگو!احساساتی بدبخت!”

جین حین خنده ای که سعی داشت جلوشو بگیره دستاشو به اشکاش کشید و اعتراض کرد:”هیونگ..جدی میگم!”

“منم جدیم.برو سر کارت بچه…د برو دیگه!”

جین با خنده ای که به دماغ قرمزش نمیخورد لنگ لنگون از کارل دور شد و خودشو با شمردن اجناس مشغول کرد.نمجون سرش توی لپ تاپ گرم بود و هزینه اجناس خریده شده رو محاسبه می کرد تا با مقدار موجودیشون مقایسه کنه.جین نمی فهمید چرا همیشه مجبورن از اینجا خرید کنن.از این فروشگاه خلوت و سوت و کور که تنها نشانه ی زندگی توی اون قسمت از سئول بود.خونه های قدیمی و ساختمون های بی روحی که بیشترشون خالی از سکنه بودند محله رو غم زده تر نشون می دادند و همین باعث می شد انتظار دیدن آدم های افسرده و چروکیده ای داشته باشی که تمام روز رو بی هدف توی خیابونای شلوغ سئول گشتن و حالا برای خواب به خونه های سردشون بر میگردن.خونه هایی که تخت هاش بوی چوب تابوت میداد و تنها موجوداتی که از اونجا بودن لذت می بردن عنکبوت ها بودن.خونه هایی که از خاک خوردن سیر نمی شدن و زیر بار خاطرات انسان های شاد گذشته هر روز بیشتر توی خودشون می شکستن و دیوار هایی داشتن که انگار از وقتی ساخته شدن همینطور خاکستری بودن.چرا کارل همش میومد اینجا؟چرا روی پله های فلزی می نشست و سرشو مثل یه مرده به نرده ها تکیه میداد؟چرا وقتی به دیوار تکیه می داد و آسمون خاکستری رو نگاه می کرد به نظر می رسید با تار و پود محله یکی شده؟چرا شبیه یه سایه ی خاکستری به نظر می رسید؟یه سایه که جسمش رو توی هیاهوی شلوغ روزمرگی های مردم گم کرده و حالا… دلش برای صاحبش تنگ شده…

هیچ کس و هیچ چیز نجاتش نمیده…

فقط هر روز کم رنگ تر میشه…

با هر حرکت عقربه ی ثانیه شمار،خودش رو بیشتر میبازه…

اشکی نمیریزه…

فریادی نمیزنه…

اعتراضی نمیکنه…

چون سایه ها ساخته شدن که اشکی نریزن..

فریادی نزنن…

اعتراضی نکنن..

و سایه ای که صاحبش رو باخته فقط هر روزتوی تابوتش دراز میکشه…

و بیشتر وبیشتر خودش رو توی کابوس غرق میکنه.

سرشت سایه کابوسه…وهمه..و یک ناامیدی بی پایان که بدون جسم ادامه پیدا میکنه..

سایه ی خاکستری هر روز توی تابوت کابوس ، خودش رو تسلیم زمان میکنه و با لبخند مایوسانه ای که کسی قادر به دیدنش نیست هجی میکنه:”اون میاد…مطمئنم که میاد…مطمئنم که نمرده…میدونم دلش برام تنگ شده…”

“جین…تو گفتی کارل ترک کرده؟”

“آره چطور مگه؟”

“اونی که… داره خودشو با دود سیگار خفه میکنه کارل نیست؟”



18
دیدگاه بگذارید

avatar
7 گفتگوها
11 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
8 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshiroRoMahlablack shadowbbh آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Ro
مهمان
Ro

اول از دستت ناراحت شدم ولي امروز كه ديدم اومدي انقد جفتك انداختم كه مامانم با دمپاي دنبالم كرد
كارت رو ادامه بده من خودم پشتتم ????
خيلييييي خوشحالم كردي ??????
اي لاو يؤ توشيرو سان ?????❤️

Mahla
مهمان
Mahla

ممنون بازم به امید فرداهای شاد و رنگی

black shadow
مهمان
black shadow

عاشق همه سال مست و رسوا بادا
دیوانه و شوریده و شیدا بادا…
با هوشیاری غصه هر چیز خوریم
چون مست شدیم، هر چه بادا بادا

مرسی که مینویسی.

bbh
مهمان
bbh

هی کاپیتان! تو برگشتی! ناامید نشو… نزار حال روحیت خراب شه… یه نصیحت از طرف من: به اون بیشعور بگو یکم درکت کنه???

Sa....a
مهمان
Sa....a

مرسی گذاشتی اگه بدونی دل چند نفرو شاد کردی
مرسیییییییییی