186 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! chapter 22

کاپیتان خسته با قسمت ۲۲ اومده.

بچه ها اطلاعیه ی اول داستان رو حتما بخونید.حتما حتما حتما!تورو خدا بخونین!

خب بر و بچ ببینید من دارم می بینم فیکم بر خلاف انتظار خودم آنچنان هم طرفدار نداره.نمیدونم مشکل از طرح داستانه یا نحوه ی نوشتار.هر چی که هست افرادی توی سایت هستن که با نوشتنشون همه رو شگفت زده میکنن و مثال واضحش سایه ی سیاهه.من یه عادتی دارم اینکه وقتی یکی از من باتجربه تر و بهتره کنار میکشم و سعی میکنم تمرین کنم تا به حد اون برسم.پس الانم قصد دارم کنار بکشم و شاید اصلا برگشتی در کار نباشه.(خلاصه اجازه ی عرض اندام در حضور بزرگان به خود نمیدهم 😐 )

داستان خودمو خیلی دوست داشتم.یعنی عاشقش بودم.در ضمن تمام داستان برنامه ریزی شده س و اینجوری نیست که مونده باشم برای ادا مه ش.فقط انگیزه مو از دست دادم و بعد این قسمت میکشم کنار.واقعا از خودم نا امیدم.فکر می کردم بیام سایتو می ترکونم.ولی…نشد.منو ببخشید…من میخواستم که ادامه ش بدم ولی واقعا انگار خواننده نداره.نداره که نداره…

فیکمو برای یه عده ی خاص ادامه میدم و اونم نه اینجا. 🙁


قسمت ۲۲″من کنارت میزنم!”

“اینقدر جیغ و داد نکن من کارمو بلدم!”

“نهههههه…بلد نیستیییی…به عیسی مسیح قسم اگه بهم دست بزنی…اگه بهم دست بزنی..!”

“اگه دست بزنم چی؟چه مرگت شده؟”

“من توی اون آزمایشگاه جنازه ی یه گرگ دیدم…تو قاتلی…منم قراره بکشی…اون جنازه ی توی جنگلم کار تو بود آره؟چی ازشون گیرت میاد ها؟پوستشونو میفروشی؟اصلا میدونی در معرض انقراضن؟”

“سهون خفه شو و از بالای کمد بیا پایین تا مثل یه آدم باهات رفتار کنم”

“داری دروغ میگی…میخوای منم بکشی…تو یه جادوگر بدترکیبی که خودتو این شکلی کردی تا گولم بزنی…ازم دور شووو!”

لوهان سرش رو با تاسف پایین انداخت و به خودش بابت شانس افتضاحش لعنت فرستاد.با حرکت دست سهون رو روی آسمون معلق کرد و جیغ و دادش رو نادیده گرفت.خیلی آروم اونو روی زمین نشوند و دست و پاش رو قفل کرد تا تکون نخوره.اما دهن گشاد سهون همچنان به عربده کشیدن و بد و بیراه گفتن ادامه می داد.لوهان اهل خشونت نبود ولی جدا نمی تونست این همه اهانت بی جا و بی مورد رو اونم از سمت یه غریبه تحمل کنه.شاید اهالی سکرت تاون (دنیای ماورا) به چشم یه نفر که خون یه خائن توی رگاش جریان داره نگاهش می کردن ولی بهرحال لوهان به اونا حق میداد چون پدرش توی هفده سال پیش خاطرات زیاد قشنگی واسه ی این مردم نساخته بود.

دهن سهون رو با یک اشاره بست و به بی قراری چشمهاش زل زد.نفسش رو بیرون داد و پلکی زد تا چشم هاش رنگ واقعی خودشون یعنی آبی رو پیدا کنن و بعد با عجز شروع به حرف زدن کرد و امیدوار بود که سهون اینبار یه استفاده ای از مغزش بکنه.

“سهون…من کاریت ندارم.نمیکشمت.به کای یا دی او تحویلت نمی دم.یه ساحره م ولی این قیافه ی واقعی منه و علاقه ای هم ندارم عوضش کنم.من مثل ساحره های داستانایی که مامانت موقع خواب برات میخوند نیستم و کشتن اون گرگ توی آزمایشگاه هم کار من نبوده.من دارم روی یه آزمایش تحقیق میکنم که به جنازه ها ربط داره و فکر میکنم که خون و موی انسان برای درست کردن معجونی که میخوام لازمه و در مورد شناسنامه ی فیزیولوژی هم دروغ گفتم چون فکر میکردم اینجوری با اعتماد بیشتری حاضر میشی اینکارو بکنی.و به شرافتم قسم که راست گفتم.پس لطفا…این همه اذیتم نکن.برات قابل درکه؟”

سهون سرشو چند بار بالا و پایین کرد و لوهان دوباره با اشاره ی دست بدن سهون رو آزاد کرد. لبخند تصنعی زد وگفت:”خب…دنبالم بیا”

سهون صورتشو با ناراحتی جمع کرد و بغض بیخودی گلوشو گرفت.سر به زیر و مطیع راهی که کفش های کتونی لوهان روی کفپوش چوبی می رفتن رو دنبال کرد و سعی کرد با این که یکی موفق شده قلبشو بشکنه کنار بیاد.میخواست برگرده خونه،پیش پدر و مادر و خواهر کوچیکش.شاید قبلا تنها آرزوش این بود که از خونه فرار کنه و یکم هیجان وارد زندگیش بکنه ولی هنوز بیست و چهار ساعت هم نگذشته داشت خودشو می باخت.اگه همه ی چیزایی که لوهان گفته بود حقیقت داشت مطمئنا تا دو ماه دیگه خودشو می کشت.سهون برای این ساخته نشده بود که سه سال بدون خانواده ش ، اونم توی یه همچنین جای خطرناکی دوام بیاره.اصلا مگه کف دستشو بو کرده بود که بفهمه قراره به خاطر کمک به مین سئوک قراره بیفتن توی دردسر؟تقصیر اون چی بود که یی شینگ میخواست از دل مین سئوک دربیاره و اون شب همراه باهاش به مشتریا سرویس بده؟اون که داشت راحت و آروم زندگیشو می کرد!اگه درسش خوب نبود دلیل بر این نمی شد که نخواد به کالج بره.حالا داشت آروم آروم می فهمید که اینجا موندن درست نیست.باید برمی گشت…باید یه راهی پیدا می کرد…باید یه راهی می بود.اگه نبود….سهون باید یه راه می ساخت!

سر جاش ایستاد و با صدایی که از ترس و نگرانی می لرزید گفت:”نمیام.”

لوهان با صورت خسته و بی حوصله سمتش برگشت و پوفی کرد:”محض رضای خدا!…باشه….کاری میکنم دردت نیاد.قرار نیست جراحیت کنم که!یه خون گرفتن معمولیه!”

سهون سرشو محکم به دو طرف تکون داد و سعی کرد جدی حرف بزنه:”نه…من…میخوام برم…میخوام از اینجا برم.همین حالا!”

موقع حرف زدن سرشو پایین انداخته بود و دستهای مشت شده ش مداوم می لرزید.لوهان همینجوری هم میتونست اضطراب شدیدی که سهون دچارش شده رو حس کنه.

“خب…من نمیتونم ولت کنم که همینجوری بری و اینکه آروم باش من میدونم تو فقط وحش…”

“نه!من میخوام برم ووحشت هم نکردم.حالم کاملا خوبه!فقط میخوام برم!”

لوهان که کم کم داشت به خاطر فریاد های عصبی سهون صبرش رو از دست می داد با چشم هایی که آبی شدنشون باعث می شد قیافه ی ترسناکتری به خودش بگیره به صورت ترسیده ی سهون زل زد و گفت:”و اگه من جلوتو بگیرم؟”

“من کنارت میزنم!”



guest
19 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Avayi
Avayi
10 ماه قبل

عافرین اوپایی !
ولی بازم مراقب سلاحام باش …
و … بلخره یکی بهم گفت اواخانوم ! دارم ذوق مرگ میشممم ! نمیدونی چقد خرسند و خوشنودم کردی که بلا گرفته ! ❤️❤️❤️

Avayi
Avayi
10 ماه قبل

ببین اوپا من فک میکردم ک من خیلی ناامیدم ولی مث ک شما ع من بدتری ! اقا منم مث بروبکس دیگه موافقم کسایی هستن ک گشادیسم دارن و نظر نمیدن خب ؟ این یک بیماریه ک خیلیا بهش مبتلاهستن ! پس فیکو ادامه میدی اگر نه خودم شب وقتی خابی میام سراغت ! درضمن دیگه ب فیکت نگو خزعبل ! وگرنه سلاخیت میکنم من عصاب پصابه درس حسابی ندارماااااا تورو ک نمیتونم ینی دلم نمیاد بعد میزنم خودمو از شیش جهت جغرافیایی و غیر جغرافیایی جر میدم بعد یه خاننده ع فیکت کم میشه حال خود دانی بعد ب… ادامه »

Mahla
Mahla
3 سال قبل

من بشخصه واقعا منتظر ادامه فیکت هستم از قلمت و شوخ طبعیت واقعا خوشم میاد داستانت سرگرم کننده هست من اگه از پارت اول داستانی خوشم نیاد اصلا ادامش نمیدم اما فیکت از اول تا الان واقعا عالی بود منتظر پارت های اتیت هستم

black shadow
black shadow
3 سال قبل

هیتسوگایای عزیزم
از نظر لطفت متشکرم اما برای خاتمه به این بحث باید بگم من خواننده فیک توام!

bbh
bbh
3 سال قبل

یعنی چی؟؟؟؟؟؟ آدمم انقدر نا امید؟؟؟؟؟ بیخیال بابا… ملت گشادن میان میخونن نظر نمیزارن… تو چرا ناامید میشی؟؟؟؟؟ مگه سایه سیاه از اول این همه طرفدار داشته؟؟؟؟ پارت های داستانو بزار برا دانلود اونوقت میفهمی چند تا خواننده داری…

bbh
bbh
Reply to  hitsugaya toshiro
3 سال قبل

انجام وظیفه بود…