67 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! chapter 22

کاپیتان خسته با قسمت ۲۲ اومده.

بچه ها اطلاعیه ی اول داستان رو حتما بخونید.حتما حتما حتما!تورو خدا بخونین!

خب بر و بچ ببینید من دارم می بینم فیکم بر خلاف انتظار خودم آنچنان هم طرفدار نداره.نمیدونم مشکل از طرح داستانه یا نحوه ی نوشتار.هر چی که هست افرادی توی سایت هستن که با نوشتنشون همه رو شگفت زده میکنن و مثال واضحش سایه ی سیاهه.من یه عادتی دارم اینکه وقتی یکی از من باتجربه تر و بهتره کنار میکشم و سعی میکنم تمرین کنم تا به حد اون برسم.پس الانم قصد دارم کنار بکشم و شاید اصلا برگشتی در کار نباشه.(خلاصه اجازه ی عرض اندام در حضور بزرگان به خود نمیدهم 😐 )

داستان خودمو خیلی دوست داشتم.یعنی عاشقش بودم.در ضمن تمام داستان برنامه ریزی شده س و اینجوری نیست که مونده باشم برای ادا مه ش.فقط انگیزه مو از دست دادم و بعد این قسمت میکشم کنار.واقعا از خودم نا امیدم.فکر می کردم بیام سایتو می ترکونم.ولی…نشد.منو ببخشید…من میخواستم که ادامه ش بدم ولی واقعا انگار خواننده نداره.نداره که نداره…

فیکمو برای یه عده ی خاص ادامه میدم و اونم نه اینجا. 🙁


قسمت ۲۲″من کنارت میزنم!”

“اینقدر جیغ و داد نکن من کارمو بلدم!”

“نهههههه…بلد نیستیییی…به عیسی مسیح قسم اگه بهم دست بزنی…اگه بهم دست بزنی..!”

“اگه دست بزنم چی؟چه مرگت شده؟”

“من توی اون آزمایشگاه جنازه ی یه گرگ دیدم…تو قاتلی…منم قراره بکشی…اون جنازه ی توی جنگلم کار تو بود آره؟چی ازشون گیرت میاد ها؟پوستشونو میفروشی؟اصلا میدونی در معرض انقراضن؟”

“سهون خفه شو و از بالای کمد بیا پایین تا مثل یه آدم باهات رفتار کنم”

“داری دروغ میگی…میخوای منم بکشی…تو یه جادوگر بدترکیبی که خودتو این شکلی کردی تا گولم بزنی…ازم دور شووو!”

لوهان سرش رو با تاسف پایین انداخت و به خودش بابت شانس افتضاحش لعنت فرستاد.با حرکت دست سهون رو روی آسمون معلق کرد و جیغ و دادش رو نادیده گرفت.خیلی آروم اونو روی زمین نشوند و دست و پاش رو قفل کرد تا تکون نخوره.اما دهن گشاد سهون همچنان به عربده کشیدن و بد و بیراه گفتن ادامه می داد.لوهان اهل خشونت نبود ولی جدا نمی تونست این همه اهانت بی جا و بی مورد رو اونم از سمت یه غریبه تحمل کنه.شاید اهالی سکرت تاون (دنیای ماورا) به چشم یه نفر که خون یه خائن توی رگاش جریان داره نگاهش می کردن ولی بهرحال لوهان به اونا حق میداد چون پدرش توی هفده سال پیش خاطرات زیاد قشنگی واسه ی این مردم نساخته بود.

دهن سهون رو با یک اشاره بست و به بی قراری چشمهاش زل زد.نفسش رو بیرون داد و پلکی زد تا چشم هاش رنگ واقعی خودشون یعنی آبی رو پیدا کنن و بعد با عجز شروع به حرف زدن کرد و امیدوار بود که سهون اینبار یه استفاده ای از مغزش بکنه.

“سهون…من کاریت ندارم.نمیکشمت.به کای یا دی او تحویلت نمی دم.یه ساحره م ولی این قیافه ی واقعی منه و علاقه ای هم ندارم عوضش کنم.من مثل ساحره های داستانایی که مامانت موقع خواب برات میخوند نیستم و کشتن اون گرگ توی آزمایشگاه هم کار من نبوده.من دارم روی یه آزمایش تحقیق میکنم که به جنازه ها ربط داره و فکر میکنم که خون و موی انسان برای درست کردن معجونی که میخوام لازمه و در مورد شناسنامه ی فیزیولوژی هم دروغ گفتم چون فکر میکردم اینجوری با اعتماد بیشتری حاضر میشی اینکارو بکنی.و به شرافتم قسم که راست گفتم.پس لطفا…این همه اذیتم نکن.برات قابل درکه؟”

سهون سرشو چند بار بالا و پایین کرد و لوهان دوباره با اشاره ی دست بدن سهون رو آزاد کرد. لبخند تصنعی زد وگفت:”خب…دنبالم بیا”

سهون صورتشو با ناراحتی جمع کرد و بغض بیخودی گلوشو گرفت.سر به زیر و مطیع راهی که کفش های کتونی لوهان روی کفپوش چوبی می رفتن رو دنبال کرد و سعی کرد با این که یکی موفق شده قلبشو بشکنه کنار بیاد.میخواست برگرده خونه،پیش پدر و مادر و خواهر کوچیکش.شاید قبلا تنها آرزوش این بود که از خونه فرار کنه و یکم هیجان وارد زندگیش بکنه ولی هنوز بیست و چهار ساعت هم نگذشته داشت خودشو می باخت.اگه همه ی چیزایی که لوهان گفته بود حقیقت داشت مطمئنا تا دو ماه دیگه خودشو می کشت.سهون برای این ساخته نشده بود که سه سال بدون خانواده ش ، اونم توی یه همچنین جای خطرناکی دوام بیاره.اصلا مگه کف دستشو بو کرده بود که بفهمه قراره به خاطر کمک به مین سئوک قراره بیفتن توی دردسر؟تقصیر اون چی بود که یی شینگ میخواست از دل مین سئوک دربیاره و اون شب همراه باهاش به مشتریا سرویس بده؟اون که داشت راحت و آروم زندگیشو می کرد!اگه درسش خوب نبود دلیل بر این نمی شد که نخواد به کالج بره.حالا داشت آروم آروم می فهمید که اینجا موندن درست نیست.باید برمی گشت…باید یه راهی پیدا می کرد…باید یه راهی می بود.اگه نبود….سهون باید یه راه می ساخت!

سر جاش ایستاد و با صدایی که از ترس و نگرانی می لرزید گفت:”نمیام.”

لوهان با صورت خسته و بی حوصله سمتش برگشت و پوفی کرد:”محض رضای خدا!…باشه….کاری میکنم دردت نیاد.قرار نیست جراحیت کنم که!یه خون گرفتن معمولیه!”

سهون سرشو محکم به دو طرف تکون داد و سعی کرد جدی حرف بزنه:”نه…من…میخوام برم…میخوام از اینجا برم.همین حالا!”

موقع حرف زدن سرشو پایین انداخته بود و دستهای مشت شده ش مداوم می لرزید.لوهان همینجوری هم میتونست اضطراب شدیدی که سهون دچارش شده رو حس کنه.

“خب…من نمیتونم ولت کنم که همینجوری بری و اینکه آروم باش من میدونم تو فقط وحش…”

“نه!من میخوام برم ووحشت هم نکردم.حالم کاملا خوبه!فقط میخوام برم!”

لوهان که کم کم داشت به خاطر فریاد های عصبی سهون صبرش رو از دست می داد با چشم هایی که آبی شدنشون باعث می شد قیافه ی ترسناکتری به خودش بگیره به صورت ترسیده ی سهون زل زد و گفت:”و اگه من جلوتو بگیرم؟”

“من کنارت میزنم!”



16
دیدگاه بگذارید

avatar
6 گفتگوها
10 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
7 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshiroMahlablack shadowرایناbbh آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Mahla
مهمان
Mahla

من بشخصه واقعا منتظر ادامه فیکت هستم از قلمت و شوخ طبعیت واقعا خوشم میاد داستانت سرگرم کننده هست من اگه از پارت اول داستانی خوشم نیاد اصلا ادامش نمیدم اما فیکت از اول تا الان واقعا عالی بود منتظر پارت های اتیت هستم

black shadow
مهمان
black shadow

هیتسوگایای عزیزم
از نظر لطفت متشکرم اما برای خاتمه به این بحث باید بگم من خواننده فیک توام!

bbh
مهمان
bbh

یعنی چی؟؟؟؟؟؟ آدمم انقدر نا امید؟؟؟؟؟ بیخیال بابا… ملت گشادن میان میخونن نظر نمیزارن… تو چرا ناامید میشی؟؟؟؟؟ مگه سایه سیاه از اول این همه طرفدار داشته؟؟؟؟ پارت های داستانو بزار برا دانلود اونوقت میفهمی چند تا خواننده داری…

راینا
مهمان
راینا

سلام الان واقعا گیج شدم به نظرم داستان خوب بود تازه من کسیم که هر داستانی رو نمی خونم مخصوصا که در حال تایپ باشه با این وجود انقدر واسم جذاب بوده که دنبالش کنم منم با اون دوستمون موافقم خیلی ها هستن که داستان رو دوست دارن اما نظر گذاشتن واسشون سخته شاید اگه مثل سایت قصه سرا گزینه تشکر بزارید تعداد خواننده های واقعی بهتر مشخص ميشه بعد هم این داستان هنوز خیلی جلو نرفته فقط هم اینجا گذاشته میشه نویسنده های دیگه شناخته شده هستن خواننده ها ی فیک های قبلیشون داستان های جدیدشون رو دنبال می… ادامه »

Sa....a
مهمان
Sa....a

اخه واقعا نظر نذاشتن دلیل بر دوست نداشتن نیست خیلیا مثل من واقعا مشکل دارن الانم خیلی زور زدم نظر بزارم وگر نه نمیشد
حداقل باید برای یه عده که مطمعنا کم نیستن ادامه بدییییییییی
لطفاااااااا