74 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! chapter 21

با قسمت ۲۱ در خدمتم.

این قسمت یه ذره متفاوته!تفاوتی شیرین به شیرینی کاپیتان هیتسو 😐

قسمت ۲۱″دلم برای گذشته تنگ شده!”

توی دنیای ماورا خبری از برف نیست.هوای دم کرده و سرد فقط باعث بارون می شه و بعد از بارش هم هوا اونقدر سرد نیست که یخبندون به وجود بیاد.جنگل پر از باتلاق های بد بو و پر از جک و جونور میشه که رفت و آمد افراد ساکن جنگل رو سخت میکنه.سطح انرژی پایین میاد و محافظای جنگل مجبورن بیشتر از همیشه کار کنن تا درخت ها سالم بمونن و انرژی شهر تغییری نکنه.دلیلشم اینه که روح های اجداد ساکنین شهر توی درخت ها مخفی شده بودن و تا وقتی درخت زنده بود،اون روح انرژی روحانی خودش رو از شاخ و برگ های درخت دفع می کرد .اینکه “چرا درخت ها؟”رو میتونستی توی کتب پوسیده و کپک زده ی کتابخونه ی بکهیون پیدا کنی.جایی که حشرات نورانی ما قبل تاریخ بین کلمات و جملات مهمونی می گرفتن و روح سرگردان پدر و مادر چانیول دنبال تکه های بدنشون می گشتن.جایی که حتی اگه جرئت داشتی و پا توش میذاشتی از بوی گوگرد و رطوبت بیهوش می شدی.یا اینکه اسرار نفرین شده ی بین جملات، مثل ساقه های عشقه به اندامت میپیچیدن و اونقدر گلوت رو فشار میدادن که حتی فرصت فریاد کشیدن هم نداشته باشی.اونوقت باز هم کنجکاو می شدی که روح ها چرا داخل درخت ها مخفی میشن؟

تنها کسی که میتونست وارد اون کتابخونه ی نمور بشه خود بکهیون بود.چنان با آرامش بین حشرات و موش ها و گیاه های رشد کرده ی بین چوب های کف قدم بر میداشت که انگار روی خیابون های شانزه لیزه پیاده روی میکنه.احتیاجی به فانوس یا چراغ قوه نبود.کرم های شب تابی که برای مزد روشن کردن اوجا جلد کتاب هارو میخوردن، کافی به نظر می رسیدن.هر چند رطوبت و بوی گوگرد باعث میشد نفس کشیدن برای بک سخت بشه ولی آرامشش رو حفظ می کرد و خس خس نفس هاشو نادیده می گرفت.انگار که میخواست با سکوت احترام روح اجدادش رو نگه داره.دست هاشو بین قفسه ها می گردودند تا کتابی که میخواد رو پیدا کنه و همزمان بقایای خشک شده ی حشرات مرده با لمسش پایین می ریختن.در نهایت هم با پیدا کردن کتاب مورد نظرش،روی صفحات کپک زده و خورده شده دست می کشید و کتاب انگار که جون گرفته باشه ترمیم می شد.انتظار دیگه ای هم از تنها بازمانده ی شینیگامی ها نمی رفت.بکهیون با تمام تنهایی که به دوش می کشید قبول کرده بود که این میراث رو زنده نگه داره و در نهایت با ازدواجش مانع از فراموش شدن شینیگامی ها بشه.یه راه از پیش تعیین شده!

زندگی اون با چانیول به خیلی وقت پیش برمی گشت.تقریبا از پنج سالگیش چانیول با اونا زندگی می کرد و بکهیون همیشه توی خاطراتش اونو پسربچه ای با موهای قهوه ای رنگ و به هم تابیده به یاد می آورد که توی چاله های گل آلود بازی می کرد و قطره های آب رو با دستاش شکل می داد تا بک کوچولو بخنده.و بکهیون بدون اینکه از این توانایی چان تعجب کنه قطراتی که به شکل سوسمار و قورباقه تغییر شکل داده بودن رو می گرفت و با خنده به سمت چان پرتاب می کرد.بکهیون از وقتی یادش میومد اونا بین همین درخت ها و چاله های گل آلودی که بعد از بارون توی جنگل ایجاد می شد خاطره های کودکی و نوجوانیشون رو ساخته بودن.هوا که گرم می شد حشرات بیشتری به خونه هجوم میاوردن و اونا با آویزن کردن کرم ها و سوسک های بالدار از دیوار خانم ویلسون رو میترسوندن.همه چیز به همین خوبی و سادگی می گذشت تا اینکه پدر بکهیون،تنها پناهگاه و معلمش،توی جنگ با یه سری شورشی کشته شد.خدمتکارشون خانم ویلسون به دنیای انسان ها مهاجرت کرد و بکهیون توی یک شب بارونی و غم زده،در حالی که آخرین اشک هاشو برای پدرش می ریخت عوض شد.به مدت یک ماه از کتابخونه بیرون نیومد و چانیول فقط روزی دوبار غذاش رو از دریچه ی پایین در براش میذاشت.بعد از اون یک ماه بکهیون در حالی کتابخونه رو ترک کرد که موهاش مثل جنگلی ها بلند و زمخت شده بود و از کثافت بوی وحشتناکی می داد که از ده متری هم قابل تشخیص بود.چانیول در اون لحظه کتابی که در حال خوندنش بود رو به طرفی پرتاب کرد و با وحشت به سمت بک دوید.با تمام بویی که میداد در آغوشش گرفت و با گریه گفت:”تو برگشتی!”

ولی بکهیون بچگی های چانیول انگار توی همون کتابخونه مرد و جنازه ش بو گرفت.بکهیونی که بیرون اومده بود قالب جدیدی از سخت گیری و جدیت به خودش گرفت و مسئولیت سنگینی که تا الان به دوش پدرش بود رو عهده دار شد.خواست چان رو از خونه بیرون کنه ولی وصیت پدرش این اجازه رو بهش نداد.در عوض تمرینات سخت جسمی و روحی رو شروع کرد تا خودش و چان رو تعلیم بده و از خطراتی که اون بیرون تهدیدشون می کردن در امان بمونه.آخرین بازمانده ی شینیگامی ها می بایست خیلی قوی تر از یه شینیگامی معمولی عمل می کرد و دنیای ماورا رو دور از چشم انسان های حریص نگه می داشت.ساکنین رو از دروازه عبور می داد و در صورت لزوم روح هایی که هنوز قابلیت برگشت به دنیا رو داشتن،به جسمشون برمیگردوند.از درخت ها محافظت می کرد و در نهایت….تنها باقی میموند.

ولی حالا…بکهیونی که نباید به هیچ چیز وابسته می شد…فردی رو کنارش داشت که آروم آروم اونو توی احساسات به ظاهر بیخود غرق می کرد.حالا روی صندلی گهواره ایش نشسته بود و دلش عجیب برای روز هایی که صمیمی تر بودن تنگ شده بود!چانیول خوب این حال استادش رو می فهمید.روز های بارونی تمرین تعطیل می شد و هر دو روبروی پنجره ی کثیف اتاق نشیمن می نشستن و با گیژ گیژ صندلی های گهواره ایشون ، توی خاطرات و اوهام غرق می شدن.اگر هم چان قهوه یا چایی هم دم می کرد که چه بهتر!اونوقت بکهیون راحت تر می تونست خاطراتش رو به یاد بیاره و روحش رو بکشه!

بعد از برگشتن از پایگاه انتقال بارون گرفت و وقتی که اونا توی خونه بودن انگار اقیانوس اطلس تکه تکه روی سرشون می ریخت.بکهیون دوباره آسوده روی صندلیش عقب و جلو می رفت و به چان یادآور می شد که امروز بعد از ظهر باید برن بیرون و پای همه ی درخت هارو تمیز کنن تا ریشه هاشون توی لجن خفه نشه.چان هم حین ریختن قهوه سرشو با حواس پرتی بالا و پایین می کرد تا بک مطمئن بشه که از دستورش اطاعت میشه.بعد هم قهوه ی بک رو به دستش داد و روی صندلی کنارش نشست.ظاهرا همه چیز آروم به نظر می رسید که بکهیون قهوه رو بو کشید و با بداخلاقی گفت:”توش شکر ریختی؟”

چانیول دستپاچه سعی کرد توضیح بده:”آخ…ب..ببخشید…حواس…حواسم…”

و قبل از اونکه حرفش رو تموم کنه با صدای شر شری که ناشی از ریختن قهوه روی کف چوبی کلبه بود متوقف شد.با لب های آویزون ریخته شدن قهوه رو تماشا کرد و آروم زمزمه کرد:”ببخشید.”

“من قهوه رو شیرین نمیخورم چان”

سکوت غم انگیزی توی اتاق نشیمن نشست و چان،خیره به لیوان قهوه ای که کم کم سرد می شد سعی کرد این کج خلقی و کج خلقی های هر روزه ی بکهیون رو فراموش کنه.دلیل این کارارو درک نمی کرد و از طرفی این عین نامردی بود که به همین زودی بکهیون رو ول کنه و با دختر عموش به دنیای انسان ها بره.این جواب لطف آقای بیون و آموزش های سخاوتمندانه ی بک نبود.اگه می رفت…بکهیون چی می شد؟مطمئنا با نبود چان کنار میومد!آره مگه غیر از این بود که چان فقط دردسر درست می کرد؟

همونطور که چانیول درگیر با رفتن یا نرفتنش بود صدای بکهیون مثل یه موسیقی آهنگین توی گوش هاش پیچید و حتی باعث شد از شدت هیجان لیوان قهوه توی دستاش بلرزه.

“چانیول؟”

“ب…بله؟”

“خنده داره ولی من…دلم برای گذشته تنگ شده!”


چطور بود؟لذت بردید؟

بچه ها من اخیرا از نظر روحی یه ذره به هم ریختم(چه غلطا 😐 )

بیشتر وقتم پای نتم و حال خودمم ندارم.(الان حتما میگین مرتیکه خسته ی بدبخت 😐 )به همین خاطر نمی تونم تا یه چند مدتی داستانو ادامه بدم چون داستان تم طنز داره و من ناخواسته غمگینش می کنم.امیدوارم درک کنید.خوب که بشم دوباره داستانمو مینویسم.(هه…چی گفتم!خوب که نمیشم فقط دوباره یاد می گیرم بخندم)

از اتاق فرمان اشاره می کنن خب دیگه شاخ بازی بسه پاشو جور و پلاستو جمع کن خدازده ی بدبخت. 😐 مرسی اه 😐

خدافظ 😐



21
دیدگاه بگذارید

avatar
6 گفتگوها
15 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
6 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshiroAvayiMahlablack shadowbbh آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Avayi
مهمان
Avayi

ممنون اوپاااااا تو که بهترینیییییی اخه من چی بگم ؟؟؟ 😭😭😭❤️❤️❤️

Avayi
مهمان
Avayi

اوپای من هرط‌ور ک بنویسه من میخونم حتی اگه غمگین باشه … این قسمت خیلی قشنگ و سنگین بود من نمیدونم چطوری توصیفش کنم … خب میدونی انقدر سنگین و پر معنا بود ک فک کنم ب تمام کاغذای جهان احتیاج داشته باشم … من عاشق این مدل داستانام میدونی من افسردگی خفیف دارم … پارتایی ک طنز دارن باعث میشن ک من بخندم … اما غمگین و سنگین باعث میشه حسمو بهتر درک کنم و ت اون موقعیت بهم کمک کنه … اوپا شاید باورت نشه اما تو جزو اون تعداد معدود از افراد ت زندگیمی ک لبخند رو… ادامه »

Mahla
مهمان
Mahla

ممنون بازم اامیدوارمبا اومدن سال جدید از این حال وهوای دپرسی در بیای

black shadow
مهمان
black shadow

هووووم من مرد صبور دوست دارم
مررررسی که مینویسی

bbh
مهمان
bbh

مرسی… چانبک این قسمت فوق العاده بود… درست گفتی… چانبک این فیک خیلی پیچیدس… عشقی که بک به چان داره و نمیتونه ابرازش کنه و چانی که فقط مونده تا لطف های بکو جبران کنه… امیدوارم زودتر خوب شی و برگردی به روزهای شاد گذشته کاپیتان… البته همونجور که خودت گفتی خوب شدنی نیست و فقط باید یاد گرفت که خندید… روحی که از بین بره دیگه مثل اولش نمیشه فقط تیکه هاش کنار هم جمع میشن و به شکل اولش درستش میکنن درست مثل یه قلب شکسته… امیدوارم این اتفاق برات نیفته چون خودم تجربش کردم… منم خوب نشدم… ادامه »