46 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! chapter 20

قسمت بیستم از “من نابغه نیستم، تو گرگینه نیستی!”

اوففف…اینقد این عکس پوسترو دوست دارم روش هیچی ننوشتم دیه!

قسمت بیستم “تمام تلاشتو بکن که بیای بغل من بخوابی خب؟-___-“

تنها بودن قرار نیست آدم و طرف مقابلش رو مجاب کنه که برن توی اتاق و به غرایضشون برسن.:| ولی متاسفانه مغز هایی که با فیلم های تلویزیونی کلیشه ای و مسخره پر میشن همیشه همین تصور رو از تنها بودن دو نفر دارن.:|

بعد از سرفه کردن و بیرون پاشیدن همه ی محتویات دهانم فهمیدم که چن به خاطر این بحث تنها شدن رو وسط کشیده که میخواد یه نگاهی به زخم بندازه و جلوی کارل نمیتونسته اینکارو بکنه چون کارل با شوخی ها و تیکه های رکیکش از زندگی سیرش میکرده.:|

چن بعد از چپوندن یه لقمه ی دیگه توی دهنش دستاشو چند بار به هم زد تا گرد نون از روش بریزه و نزدیک من اومد تا زخم رو ببینه.خودمو جمع و جور کردم و بدون اینکه بخوام عضلاتم منقبض شدن.چن همونطور که لقمه شو میجوید آستین تیشرت رو بالا زد و با دقت اینور و اونور زخم رو ورانداز کرد.اونقدر با دقت زوم کرده بود که حس می کردم داره داخل بدنم رو هم میبینه!چه خجالت آور -___-

عرق ریختن از خجالت وقتی تموم شد که چن نگاهشو از زخم گرفت و گفت:”خدارو شکر…عفونت نکرده…اصلا دلم نمیخواست بلایی که سر شیومین اومد سر تو هم بیاد!”

این شیومین کی بود که چن با من اشتباهش می گرفت؟احتمالا باید اسم یه آدم مرده باشه.میدونید…دلم نمیخواد لقب یه مرده بهم داده بشه ولی کنجکاوم بدونم این یارو کی بوده.

“شیومین کیه؟”

چن قیافه ی عجیبی به خودش گرفت و انگار توی خاطرات گم شده ش محو شد.احتمالا داشت دنبال اطلاعات مربوط به شیومین می گشت و حالا که همه رو یادش اومده بود قیافه ی غمگینی داشت.

“شیومین….یکی از گرگای پشت نقره ایم بود.چشمای قهوه ای و قشنگی داشت.مطمئنم دیگه هیچ کدوم از گرگامو به اندازه ی اون دوست ندارم…میدونی…توی همین جنگای اخیر از دستش دادم.ما میخواستیم جلوی خون آشامای پادشاه دی او رو طوری بگیریم که به هیچ کس آسیبی نرسه ولی سپاه دستور داشتن هر کیو سر راهشون دیدن بکشن.به گروهم حمله شد و هر چند تونستیم فرار کنیم ولی شیو زخمی شد و چند روز بعدش وقتی از خواب بیدار شدم تا بهش غذا بدم دیدم از شدت عفونت و خونریزی مرده و دور جنازه ش مگس جمع شده.هنوز اون صحنه ی لعنتی رو یادم نمیره…”

“ب…بابتش متاسفم.”

“چرا تو متاسف باشی…فراموشش کن…گذشته دیگه!”

چن به وضوح سعی داشت تا قیافشو خوشحال نشون بده ولی دمغ بودن از تمام هیکلش می بارید.فکر نمی کردم یه همچنین اتفاقات تلخی هم برای اون رخ داده باشه.چه انتظاری دارین؟اون شادترین آدمیه که به عمرم دیدم!البته بعد از سهون!

احساسات انسان دوستانه م وادارم کرد چیزی به زبون بیارم که با اینکه احمقانه بود ولی پشیمونم نکرد.شما که میدونید اعلی حضرت مین سئوک هیچ کار بی حسابی انجام نمیده!:|

“اگه بخوای…میتونی منو شیومین صدا کنی!”

چن سرشو با تعجب کج کرد.چشماش گشاد شدن و سعی کرد تجزیه و تحلیل کنه که درست شنیده یا نه .خوشحالیش غیرقابل پنهان کردن بود!

“و…واقعا؟چرا؟”

“چ…چه میدونم…احساس کردم شاید با اینکار احساس بهتری نسبت بهم داشته باشی.یه احساس بهتر از یه مزاحم!”

چن لبخند دندون نماش رو جمع و جور کرد و سرش رو پایین انداخت تا برای جواب دادن فکر کنه.بعد از چند دقیقه هنگ کردن و فکرکردن سرفه ای کرد و گفت:”اوه…ساعت چنده؟باید بریم پیش بکی.وای خدایا اصلا نفهمیدم کی ساعت نه شد!”

“این نسبیته.”

چن دوباره با صورت ماسیده از تعجب نگاهم کرد و گفت:”ببخشید؟نسبیت؟”

با بیخیالی و حرکت دستام توضیح دادم:”وقتی شما به مدت دوساعت با یه دختر زیبا میشینی و صحبت می کنی انگار دو دقیقه بهت گذشته و اگه دو دقیقه روی یه اجاق داغ بشینی انگار دو ساعته که اونجایی.زمان کش میاد.”

موقع ادا کردن کلمه ی “دختر زیبا” نا خودآگاه به صورت خودم اشاره کرده بودم و وقتی فهمیدم چی گفتم جفتمون از خنده منفجر شده بودیم.اطلاعات در مورد همه چیز یه ذره ممکنه مشکل ساز بشه!

“تو نابغه ای شیومین…حیف که باید برت گردونم خونت…خخخخ!”


 

ترس رد شدن از جنگل به خاطر وجود تاریکی نبود. مه غلیظی که روی درخت ها ی قطور سایه انداخته بود و سرمایی که تا مغز استخوون آدم می رفت وادارت می کرد توهم بزنی که الان یه روح بی کله جلوت ظاهر میشه.هوای ابری و مه گرفته باعث شده بود اونقدر نزدیک هم راه بریم که گاهی اوقات پاهامون به هم سکندری میزد و خاک لجن آلود زیر پاهامون ملچ و ملوچ میکرد.چن که مستاصل شده بود ایستاد و گفت:”اینجوری نمیشه!من تبدیل میشم.تو دنبالم بیا.”

کلاه پشمی مشکی روی سرم رو بیشتر کشیدم تا مطمئن بشم گوشهای گرگی دیده نمیشن.آب دهانم رو قورت دادم تا گلوی خشک شده م رو برای حرف زدن تر کنم و بگم:”نمیتونین یه راه بین جنگل هاتون بکشین تا راحت تر اینور و اونور برین؟”

چن زیپ کاپشنش رو بست و گفت:”درخت ها علامت گذاری شدن.ولی هیچ کس حق قطع کردنشون رو نداره.”

بعد جلوی چشمام شروع به تغییر دادن حالت بدنش کرد.در عرض چند ثانیه یه گرگ قوی خاکستری تبدیل شد و با چشم های قهوه ایش زل زد توی چشمام.روی زانوهام نشستم تا بهتر ببینمش.روی سرش دست کشیدم و خز های بلندش دستم رو قلقلک دادن.پوزه ی بلند و خوشتراشی داشت و گوشهاش بی شباهت به گوشهایی که صبح روی کله م دیدم نبود.با این تفاوت که خز خاکستری نرمی همه ی گوش هاشو احاطه کرده بود.احساس عجیبی با دیدن اون گرگ بهم دست می داد.هی!من عاشقش نشدم!دارم به این فکر میکنم که باید باهاش چجوری رفتار کنم.شبیه یه انسان یا یه حیوون خونگی؟:|

زل زدن به گرگ خاکستری خوش تیپ تا زمانی ادامه پیدا کرد که اون خیلی ساده شروع به حرکت کرد و من به ناچار دنبالش دویدم.نمیخوام اعتراف کنم که کم کم داره از این داستان خوشم میاد!

بعد از ده دقیقه دویدن دنبال چن به یه ساختمون متوسط رسیدیم که سر درش نوشته بود:”پایگاه انتقال”

چن به حالت انسانیش برگشت و ضمن اینکه درب شیشه ای رو به داخل فشار میداد تا بره داخل ساختمون گفت:”اگه قراره هر بار گرگ میشم بهم زل بزنی ترجیح میدم به حالت انسانیم برنگردم!”

باز دارین فکرای بد میکنین!من که میدونم دارین توی کله هاتون تصور میکنین که عشق بین دوتا گرگ چجوری میتونه باشه!از خودتون خجالت بکشین -___- اون فقط یه شوخی بود!-____-

پایگاه انتقال شبیه یه فرودگاه کوچیک بود.یه در دولنگه ی خیلی بزرگ انتهای سالن سرامیکی وجود داشت که احتمالا به دنیای ما راه داشت و کنارش هم یه قسمت مثل پذیرش دیده می شد که یه دختر با موهای قهوه ای مجعد زیباش ،داشت با کامپیوتر جلوش ور میرفت.یه پسر شبیه کارل هم روی صندلی های گوشه ی سالن نشسته بود و پاشو تکون میداد….نه مثل اینکه خود کارل بود!

چن همونجوری که میخندید نزدیکش رفت و گفت:”باز تو چشمت به اون خورد!؟”

کارل خیلی ناگهانی از جاش بلند شد و گردن چن رو بین بازو و ساعدش گیر انداخت.همزمان که چن هار هار بهش میخندید اون میگفت:”خفه شو لعنتییییی…تو چرا اومدیییی؟”

چن دستاشو به نشونه ی تسلیم بالا آورد و زمانی که تونست آزاد بشه گفت:”میخوام اونو بفرستم خونش به خاطر همین اومدم اینجا تا با بکهیون حرف بزنم.هنوز نیومده؟راستی…نمجون و جین کجان؟”

کارل سرشو بین دستای زمختش فشار داد و با صدای آرومی گفت:”نه بکهیون و نه اون دوتا احمق!هیچکس نیومده و من دوساعته که اینجا با جی ایون تنهامT.T “

چن دوباره از خنده غش کرد و کارل با قیافه ی پوکر به من گفت:”محض رضای خدا ببینش!بعد همه به من میگن دیوونه!”

چن در حالی که زور میزد تا خنده ش رو که صدای دایناسور میداد کنترل کنه گفت:”بچه ها…بکهیون داره میاد!”

کارل دستاشو به سینه ش زد و خودشو روی صندلی ها ولو کرد.دوباره اخم کرده بود و با پاش روی سرامیک های سفید ممی کوبید.این جی ایون هر کی که هست…زیادی فکرش رو مشغول و مشوش کرده.

در پایگاه با شدت باز شد و بکهیون در حالی که قدم های بلندی بر میداشت وارد شد.چهره ش آشفته و عصبانی به نظر می رسید و با توجه به خاطرات شب گذشته منو مجاب می کرد ناخودآگاه پشت چن مخفی بشم.پشت سرش هم همون پسر قد بلند که چانیول صداش میزدن با دستی که به کمرش گرفته بود در رو به سستی هل داد و وارد شد.مثل اینکه دیشب واسه ی این دوتا لورل هاردی اتفاقایی افتاده!

بکهیون سریعا خودشو به کارل رسوند و با آشفتگی توضیح داد:”اوه…واقعا متاسفم کارل…همش تقصیر چان و تمریناتشه…اون هیچوقت وقت شناسی رو یاد نمیگیره!”

کارل با بیخیالی و همون اخم از جاش بلند شد و گفت:”مهم نیست.اون غول تشن هیچوقت چیزی یاد نمیگیره.داری خودتو به خاطرش خسته میکنی.و اینکه …کارمندای کله پوکم با همدیگه غیبشون زده و وقتی باهاشون تماس گرفتم یکیشون با کمال وقاحت گوشیو قطع کرد و توی تماس دوم اون یکی دیگه سرم داد کشید”دست از سرمون بردار!”.اونا واقعا غیر قابل تحملن!حتی نمیفهمم دلیل این رفتاراشون چیه!”

“چون یکی که هشت سال از عمرش گذشته و یه فیلم پ/ورن هم ندیده احمقه!الان همه میدونن کارمندات کجان و دارن چیکار میکنن!”

“خفه شو چن!اون دوتا با هم توی رابطه نیستن.”

“دارم راست میگم!مگه نه بکهیون؟”

“چن دهن گشادتو ببند!”

“اووووووه ! داره حسودیت میشه مگه نه؟سرخط خبر ها: کارل از زندگی سینگلی خسته شده!”

“جونگدهههههههه خفهههههه شوووووو!”

بکهیون و چانیول داشتن میخندیدن و کارل با سرعت یه دونده ماراتن دنبال چن میدوید تا دخلشو بیاره.چن هم جوری عربده میزد و می خندید که دختر زیبای پشت پیشخوان سرشو بلند کرده بود و با چشم های گرد دویدن اون دوتا گراز رو تماشا می کرد که دور سالن پایگاه میدویدن و به هم فحش میدادن.کارل که به چن نزدیک شد ،چن سریعا تبدیل شد و دوباره با سرعت بیشتری دوید.کارل با تمام قدرت حنجره ش داد زد:”تقلب نکن گرگ وحشییییییییی!”و همون لحظه ناپدید شد.تو رو خدا ببینید پیام آورای صلح خودشون چقدر در آرامش به سر میبرن !

چن از حرکت ایستاد و در حالی که با دهان باز و زبون بیرون زده له له میزد دنبال کارل گشت.من و بکهیون و چانیول اینقدر با دقت به این بازی تعقیب و گریز زل زده بودیم که انگار واقعا هیچ چیز مهم تر از این بازی وجود نداره و اصلا هم برامون مهم نبود کی میبره!

چند ثانیه بعد در پایگاه با شدت باز شد و یه پسر با موهای قهوه ای و صورتی به زیبایی لوهان در حالی که دستشو دور گردن یه پسر با موهای سبز انداخته بود وارد شدن و پسری که دوستش حملش می کرد با صدای ضعیفی گفت:”کارل…ما اومدیم.”

قسم میخورم هر چیو یادم بره قیافه ی کارل که دستشو به دماغش گرفته بود و پشت درب ایستاده بود هیچوقت یادم نمیره.ظاهرا بدشانسی یه هورمون خاص بود که بدن کارل توی 24 ساعت براش ترشح می کرد!:|

“جین…نمجون…قسم میخورم بعد از این ماموریت جفتتونو اخراج کنم!به شرافتم قسم اخراجتون میکنم!”

نمجون با دستپاچگی توضیح داد:”کارل…ببخشید نمیدونستم پشت دری.کارل ما تو راه یه دعوایی خیابونی داشتیم و جین یه صدمه ی کوچولو دیده.بابت اون تلفن متاسفم.قول میدم دیگه تکرار نشه!و…عه…ک…کارل…دماغت داره…خون میاد:|”

ببینم اینجا همه ی موجوداتش به همین خوشگلی و خوشتیپین یا ما آدم ها خیلی بدقواره و افتضاحیم؟دیدن این همه موجود زیبا باعث میشه احساس بدی نسبت به ظاهر خودم پیدا کنم:|

دختر زیبایی که تا الان تماشاگر همه چی بود با قدم های اغواکننده ای که معلوم بود مدل راه رفتنشه جلو اومد و گفت:”خب پسرا….وقتشه سریعا کارای انتقالو انجام بدیم و اینجارو ترک کنین.”

کارل همانطور که بینی خونیشو به سمت بالا گرفته بود با غر غر جمع رو ترک کرد و رفت توی دستشویی ها.چن دوباره انسان شد و با چهره ی خندون همیشیگیش جلو اومد و با اون دختر دست داد:”هی…سلام جی ایون…میبخشی که مجبور شدی سرو صداهارو تحمل کنی.این شیومینه.^^”

سلام مسبب همه ی بدبختی های کارل.خیلی دنبالت میگشتم:|

با لبخند کوچیکی سلام کرد و منم در جواب سر تکون دادم.ببینید من بی ادب نیستم…نخیر…گرل فوبیا هم ندارم…فقط اونقدر هول بودم که یادم رفت باید چی بگم:|

“تو یه انسانی؟”

جی ایون موقع پرسیدن این سوال چشماشو تنگ کرده بود و حتی میشد اخم بین ابروهاش رو هم دید.که در نهایت همه ی اینا باعث می شد بیشتر دستپاچه بشم و کلماتو گم کنم.درست زمانی که جی ایون داشت فکر می کرد لالم چن دوباره نجاتم داد:”آره انسانه و عجب انسانی!قصه ش طولانیه و ما هم الان میخوایم با کمک بکی برش گردونیم خونش.پس صحبتو بذاریم کنار و راه بیفتیم!”

بکهیون دستاشو به سینه ش زد و رو به من ابروهاش رو توی هم کشید.با یادآوری اینکه دیشب میخواسته مغزمو متلاشی کنه دوباره پشت چن خزیدم و به کاپشنش چنگ انداختم.بکهیون با صدای محکمی گفت:”تا قبل از بیست سالگی انتقال ممکن نیست.”

چن با دیدن اوضاعی که داشت متشنج میشد خندید و با بیخیالی گفت:”هی…بیخیال پسر…پس اینا چطوری تونستن بیان اینجا؟”

بکهیون رو به جی ایون دستور داد:”گزارش بده.”

“انتهای هر ماه انرژی از درخت ها ساطع میشه که اون انرژی به وسیله لایه ی حفاظتی دفع میشه.به هر جسمی برخورد کنه اونو میکشه داخل دنیای ماورا.ماه قبل یه سگ هار افتاده بود توی جنگل-___- “

شاید باورتون نشه ولی هنوز تصور می کنم دارم خواب با کیفیت اچ دی میبینم!هنوزم امید دارم که یکی جیغ بزنه”مینی” و من بهش بتوپم که “مینی نه و مین سئوووووک!”آه توروخدا نگین که همه ی اینا واقعیت بوده!

چن ناامیدانه گفت:”هیچ راهی…برای برگردوندنش نیست؟”

بکهیون سرشو به نشانه ی منفی تکون داد و من از شدت شوک روی زانو هام نشستم.معادله ی ساده ای بود.ما سه سال از عمرمون رو بیهوده اینجا تلف می کردیم.به کالج نمی رسیدیم.خانواده هامون تصور میکردن مردیم و بعد از اون هم هیچ دیوونه ای باور نمی کرد که یه همچینین بلا هایی سرمون اومده.اصلا چرا اون شب قبول کردم که یی شینگ و سهون همراهم بیان؟عمر اونا به خاطر من تلف می شد و عذاب وجدانش تا لحظه ی مرگ ولم نمی کرد.خب…من دیگه به اندازه ی کافی برای هالووین ترسیدم…کافیه لطفا!

برای جمع و جور کردن ظاهر آشفته م دستامو به زمین زدم و به زانو هام فشار آوردم.و آفرین مین سئوک…تو موفق شدی با صورت زمین بخوری!

چن از زیر بغلم گرفت و تند تند حرف زد:”چی شد؟خوبی؟دماغت طوریش نشد؟”

با زبونی که به سختی توی دهنم حرکت می کرد جواب دادم:”خوبم…میتونم بلند شم”

بعد از بلند شدنم دست چن روی شونم موند.شاید جدا میترسید که دوباره بیخودی با صورت بخورم زمین.دلم داره به حالش میسوزه که مجبوره تحملم کنه.یا اصلا شاید بذاره گرگ هاش کار نیمه تموم دیشبشون رو تموم کنن.

توی فکر سه سال آینده بودم که چانیول کمرشو مالوند و گفت:”بکهیون…کمر!”

بکهیون چشم هاشو به بالا چرخوند و با بیحوصلگی گفت:”برو تو دستشویی الان میام یه کاریش میکنم.تمام تلاشتو بکن که بیای بغل من بخوابی خب؟-___-“

ببخشید؟الان چی شد؟اینجا همه مشکلات هموفوبیایی دارن یا اینا اثرات دیدن فیلم پ/ورنه؟؟ 😐


ها ها ها ها 😐

 

عایا کای و دی او در چه حالند؟:|

عایا منتظر چه کسانی هستید؟:|

عایا از نظر نگذاشتن خسته نشده اید؟ 😐

عایا هشتگ سایلنت ریدر نباشیم؟ 😐

این همه براتون آپ میکنم ارزش یه نظر ندارد عایا ؟ 😐

در قسمت بعد خواهید خواند… 😐

_ یه جشن برای پیروزی؟!دخترای خوشگل زیادی دعوت کردی کای!

_ چن کی منو میکنی؟ 😐 (یا حضرت نوح :||| )

منتظر قسمت 21 باشید تا صبح دولتتان بدمد 😐

Dislike


جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
love me
مهمان
love me

خیلی باحاله ^^

Mahla
مهمان
Mahla

مرسی واقعااااا عالی بود اخی بیچاره مین سوک سه سال ادنجا بودن البته با چن دوسوته تمومه

bbh
مهمان
bbh

هیسوووووووووووو عاشقتمممممممممممم خیلی خوبییییییییییییییییییییییی… کلی خندیدم سرش…
یه مشکلی هست… لینک باز نمیشه… میتونی اون عکسو به اضافه ی عکس پوستر بفرستی به جیمیلم؟؟؟؟
msx0111@gmail.com
ممنون میشم اگه بفرستی چون حتی با فیلترشکنم باز نشد…

bbh
مهمان
bbh

ببخشید من کیبوردم مشکل پیدا کرده وسط تایپ هی میپره… منظورم هیتسو بود…

F.e
مهمان
F.e

مرسییییییی شیوچنم 🙂 🙂

black shadow
مهمان
black shadow

توشیروی عزیزم
خوشحالم که داستانت رو خوندم.
شروع عالی، جذابیت توصیف و مکالمات متنوع باعث شد به خوندن داستانت ادامه بدم.طنز داستانت روان و سلیسه.خیلی خوب اتفاقات رو کنار هم چیدی و به خواننده فضا رو قبولوندی.
امیدوارم با انرژی به کارت ادامه بدی.
یه نصیحت از یه همکار…فقط برای یه نفر بنویس!!!