20 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! chapter 19

اوه میبینم که چانبک و سولی داریم!

و اینک قسمت 19 “من نابغه نیستم،تو گرگینه نیستی!” :|||||

ریدم با این انتخاب اسمم -____-

قسمت نونزدهم:”عرض تخت تو حتی به دو متر نمی رسه T.T “

“لی…میتونی اون ظرفی که روی اپن آشپزخونه ست برام بیاری؟”

لعنت به این اسم که معناش دراز کشیدن بود!یی شینگ هنوز خیلی زمان میخواست تا به این اسم مسخره عادت کنه و موقعی که سوهو صداش میزنه احساس خواب آلودگی به سراغش نیاد.روی اپن دنبال ظرف گشت و تنها چیزی که به چشمش خورد یه بشقاب پلاستیکی پر از قرص و پماد بود.ظرف رو به اتاق سوهو برد و وقتی سرشو بالا آورد تا ازش بپرسه منظورش همین ظرف بوده خشکش زد.چی داشت می دید؟فا/ک!اون باید ظرفو دم در میذاشت و در میرفت به جای اینکه با این صحنه مواجه می شد!

سوهو فقط با یه شلوارک مشکی تنگ روی تخت دراز کشیده بود و روی بدن سفیدش یه زخم دایره ای شکل وحشتناک و ملتهب به اندازه ی بشقاب جلب توجه می کرد.زخم روی پهلوش ایجاد شده بود و انگار ذق ذق می کرد.حیف نبود که همچنین بدنی با این زخم خراب می شد؟

“لی…بیا اینجا…ظرفو بده و برو…به چی زل زدی؟”

یی شینگ آب گلوشو قورت داد و با مکث نسبتا طولانی گفت:”چه بلایی سرت اومده؟فکر میکردم خون آشاما میتونن بدنشونو ترمیم کنن!”

سوهو لبخند مهربونی زد و به بغل دستش اشاره کرد تا یی شینگ نزدیک تر بیاد و کنارش بشینه تا بتونه همه چیزو دوباره تعریف کنه.یی شینگ با لبخند مهربون سوهو تحت تاثیر قرار گرفت ولی با فکر اینکه سوهو از روی عادت و به همه از نوع لبخند ها میزنه خیلی سریع همه چیزو فراموش کرد.با ظرف دارو کنارش نشست و با دیدن زخم حالش بد شد.ناچار نگاهش رو از زخم گرفت و رو به سوهو گفت:”این اثر چیه؟…وحشتناکه!به خاطر همین نمیتونی صاف بایستی؟درد هم میکنه؟”

سوهو به سختی و با کمک یی شینگ روی تخت نیم خیز شد و بعد از جا اومدن حالش ،همونطور که داخل دارو ها دنبال پماد می گشت گفت:” جنگ مجروح زیاد میده لی.این کار خنجر نقره ی کریسه.نمیخواست اینجوری بشه…عمدی نبود.”

یی شینگ آتیش گرفت و برای یه لحظه نفهمید داره کیو مواخذه میکنه:”چی؟عمدی نبوده؟دست بردار!این زخم عفونت کرده و حتی نمی ذاره بدنت صاف بشه!اوففف…بذار…من برات میزنمش…بدش من.”

سوهو لبخند مهربون دیگه ای زد و سرشو به تاج تخت تکیه داد تا لی براش پماد سوختگی رو بزنه.با تماس پماد به پوستش لبش رو گاز گرفت و چشماشو فشار داد.زخم علاوه بر سوراخ کردن بدنش پوستش رو هم بدجور سوزونده بود.ناخودآگاه صدایی شبیه ناله از بین لب هاش خارج شد و لی که سوپرایز شده بود با چشم های گرد شده گفت:”میخوای ادامه ندم؟؟”

سوهو سرشو آروم تکون داد و یی شینگ این بار با احتیاط تر پماد رو روی زخم کشید.دلش به حال سوهو سوخته بود یا داشت جذبش می شد رو نمی دونست ولی میدونست که زیبا تر از لبخند مهربون سوهو لبخندی ندیده بود.حتی مین سئوک، لونا ، مینکی و همه ی دخترای مدرسه لبخندی به آرامش اون نداشتن.انگار سوهو داشت با استفاده از قدرتش ذهنشو تسخیر می کرد.

“خون آشاما ذهن انسان هارو تسخیر میکنن؟”

“نه…جدا نه…کار ممنوعیه.چه دلیلی داره بخوای ذهن یکی رو تسخیر کنی در حالی که میتونی با لبخند قلبشو داشته باشی؟!”

صورت یی شینگ گرم شد و سرشو بلند نکرد تا دوباره با اون لبخند جادویی مواجه بشه.تجسم اون صورت زیاد هم سخت به نظر نمی رسید!


 

بکهیون طبق عادت خیلی زود از خواب بیدار شد.مسواک زد و به خودش رسید.مثل همیشه اهمیتی نداد که چانیول خوابه و فراموش کرده که باید زود بیدار بشه.در عوض جیره ی صبحانه اونو توی سطل آشغال ریخت و روی صندلی گهواره ای نشست و با آرامش مشغول نوشیدن قهوه ی صبحگاهیش شد.خونه ی تاریک و تنگ چوبیش متشکل از یه هال و یه اتاق و یه سرویس بهداشتی کوچیک و کثیف می شد که وان مفرغی و زنگ زده ای رو توش جا داده بودن و بهرحال ازش استفاده ای هم نمی شد چون کسی اونجا اونقدر وقت نداشت که بخواد توی وان حموم کنه.الوار های خونه خیلی راحت سرما رو از خودشون رد می کردن ولی بکهیون باز هم اهمیتی نمی داد.اگه قرار بود از تک تک چیزایی که اذیتش می کردن متنفر باشه الان باید مثل یک بیمار سادیسمی یه چاقو می گرفت دستش و همه ی افراد باقی مونده ی شهرو تیکه تیکه می کرد.پدرش بهش یاد داده بود چطور با مشکلات سازگار بشه و تنها بمونه.ولی برعکس همیشه که حرفای پدرش اونو قوی و محکم نگه میداشت،این بار وصیت همون پدر داشت کار دستش میداد.چی می شد اگه بکهیون همون یه بار سرپیچی کرده بود و چانیول رو پیش خودش نگه نمی داشت؟اونوقت چانی میتونست خیلی عادی با زن عمو و دخترعموش زندگی کنه و هیچکس وابسته اون یکی نمی شد.

صدای فریاد دردناکی که از توی اتاق خواب اومد بکهیون رو از افکارش بیرون کشید و باعث شد حواسش رو به صداهای بعدی بده.لیوان خالی رو بین انگشت هاش نگه داشت و همونطور که به اشکال پیچ خورده و درهمی که قهوه ایجاد کرده بود نگاه می کرد گفت:” به خاطر تاخیر نیم ساعتیت دوباره مجبور شدم غذاتو بریزم تو سطل آشغال ونمیتونم بیام کمکت تا رو پاهات واستی و درد کمرتو برطرف کنی.”

صدای فریاد دردناک چانیول دوباره توی خونه طنین انداخت و بکهیون آروم خندید.لوبیای سحرآمیز به خاطر خوابیدن روی چوب های سرد و سفت گاهی اوقات کمردرد می گرفت و صبح ها با کمک بکهیون میتونست روی تخت به پشت دراز بکشه و اونموقع با یه ذره التماس برای ماساژ کمرش میتونست به حال عادی برگرده و تمرین های روزانه شو شروع کنه.ولی اون روز از شانس بد دیر از خواب بیدار شده بود و حالا تا آخر روز می بایست با کمردرد تمرین های سختشو انجام میداد.

قانون های بکهیون سخت بودن.نفس گیر بودن.حواس آدمو حساس و دقیق می کردن و بدن یه چوب خشک رو هم روی فرم میاوردن چه برسه به چانیول.غذا های خونه ی بکهیون همیشه کم بودن و جیره بندی می شدن.خونه ش توی تابستون از گرما کبابت می کرد و توی زمستون کف پاهات از سرما کبود می شد.هیچ چیز به جز خود بکهیون توی اون خونه تمیز نبود و همین ازشون آدمای مقاومی ساخته بود.اگه هم هر کدوم مریض می شدن درمان بیشتر از پنج دقیقه طول نمی کشید چون ببکهیون توی هنر های روحی به قدر کافی قوی و توانا بود.چانیول تعجب می کرد فردی به زیبایی و شکنندگی بکی چطور یه همچنین زندگی ای داره در حالی که هر کس اون خونه رو میدید یاد آدمای ریش دار و غول پیکر میفتاد که زمستون برای شکار گراز و خوک وحشی و روباه به جنگل پناه اوردن و چون بیشتر وقتشون رو بیرون میگذرونن احتیاجی نمیبینن که خونه رو تمیز کنن.با اینکه خودش آدم خودرای و خیره سری بود ولی در برابردستورات بکی گردنش می شکست.چون اون در باطن قوی بود فقط از قضا زیاد رشد نکرده بود!

“بکهیون التماس میکنم…محض رضای خدا…جدا نمیتونم بلند شم…”

وقتی جوابی نیومد چانیول ناامیدانه ناله کرد:”من هنوز نمیفهمم چرا دیگه اجازه نمیدی روی تخت بخوابم.”

بعد از چند لحظه مکافات کشیدن بکهیون رو دید که توی درگاه اتاق ایستاده.مثل همیشه تمیز و مرتب با سیوشرت و شلوار مشکی.بکهیون جدا این تیپو دوست داشت.و جالب این بود که هیچ لباس دیگه ای هم نمی پوشید.نه لباس زیر و نه یه تیشرت.چانیول خیلی وقت بود که با عادت های عجیب و غریب بکی خو گرفته بود.

“نه چانیول…مثل یه پاپی احمق نگام نکن…باید خودت بلند شی…عادت کن و سازگار شو.”

چانیول که کم مونده بود گریه ش بگیره زار زد:”بکهیون!همش میگی سازگار شو.به خدا تا وقتی سازگار بشم کمری واسم نمونده.تو حتی یه تشک واسم نمیندازی.بابا چه خبره که من خبر ندارم؟!بذار روی تخت بخوابم!خواهش خواهش خواهش!بکهیون کمرم مثل یه چوب خشک شده…دارم مهره های کمرمو از دست میدم…هر روز فکر میکنم یه میله توی ستون مهره هام فرو رفته که سرماش تمام بدنمو میلرزونه.بکهیون….”

” شات آپ!شات آپ!جدا و واقعا شات آپ!سرم داره منفجر میشه!لوبیای احمق”

چانیول سرشو توی بالشت فرو برد و دوباره ناله کرد.پرحرفی گاهی اوقات موثر واقع می شد پس باید امیدوار میبود امروز از اون روزاییه که بکهیون بداخلاقه و حوصله نداره.اونموقع هر کاری می کرد تا از دست پرحرفی های لوبیای سحرآمیز خلاص بشه.

“خیلی خب… از فردا روی تخت بخواب.ولی اگه دومتریم بیای تا دو روز سر و ته نگهت میدارم تا همه ی خونی که توی لنگای درازت جمع شده بره توی کله ت و مغز کوچیکتو منفجر کنه.فهمیدی؟”

“بکهیون عرض تخت تو حتی به دو متر نمی رسه T.T “

“خفه!تا پنج دقیقه دیگه آماده شده ببینمت”

با رفتن بکهیون ، چانیول به این فکر کرد که امروز بکهیون قراره تسخیر ذهن رو بهش یاد بده یا طریقه ی پاکسازی مغز؟در هر صورت…چانیول مشتاق بود که امروز،فن عاشق کردن با چشم رو یاد بگیره.:|


عایا وارد مباحث خاکبرسری شده ایم؟:|

عایا جایز است یا مکروه ؟ :|| (حراااام است حرااام است 😐 )

عایا چه بر سر چانی و بکی آمده که اینگونه در یک خانه زندگی کردندی؟:| (نویسنده هم نمی داند 😐 )

عایا در قسمت آینده شاهد اعتراف چانی خواهیم بود؟:| به همیین خونوکی ؟ 😐 وای وای وای 😐

عایا اصن دی او و کای چه مرگشونه و کجا تشریف دارن؟ 😐 وع 😐

عایا نویسنده بره گم شه از شدت خزعبلات؟ (عه این نباید سوالی می بود 😐 )

خب دیگه برین درساتونو بخونین نظرم بذارین :||||||

خیدافظ 😐

Dislike


16
دیدگاه بگذارید

avatar
7 گفتگوها
9 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
8 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshiromeliikawnarjesMahlaRo آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
meliikaw
مهمان
meliikaw

like like like

narjes
مهمان
narjes

میشه بهم رمز بدی؟بالاخره یکی شیوچنم نوشت من الان دارم میخونم

Mahla
مهمان
Mahla

یعنی قشنگ معنی زن ذلیلیو درک کردم مرسی

Ro
مهمان
Ro

من این قسمت رو ندیدمممممممم ?????
حیف شد من همیشه نظر اول بودم ? تنبل شدم ????
دستت درد نکنه توشیرو سان ???????????❤️❤️❤️❤️❤️

راینا
مهمان
راینا

سلام خیلی بامزه است این فیک هم خودش هم سخنان گوهر بار نویسنده ????? بک خبیس وبی اعصاب دوست دارم شیوچن هم که داره دیگه حرف نداره???? منتظر قسمت های بعدی هستم