63 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! chapter 18

نامردای نظر نذار T.T

برین ادامهT.T

قسمت هجدهم:”دست از سرمون بردار!”

لوهان بعد از دادن شام و جای خواب به سهون تونسته بود خودشو توی تخت خواب عزیزش بندازه و از خستگی تقریبا بیهوش بشه.دوش آخر شبش رو به صبح موکول کرده بود و حتی بیژامه نپوشیده بود.جنگ هر روز طولانی تر می شد و اون هم باید سریعا کار ساخت معجونشو تموم می کرد تا جنازه ی گرگ ها و خفاشها بیشتر از اون توی جنگل نمونه و بو نگیره.هیچکس به فکر دفن اون همه جسد نمی افتاد و حاضر نبود جسد های تکه تکه شده رو خیلی راحت توی کیسه بریزه و بعد هم در حالی که خاک چسبنده و بوگندوی جنگل رو میکنه اونارو خاک کنه.دفن کردن واقعا راه حل احمقانه ای به نظر می رسید و از طرفی پری های دریایی اجازه نمی دادن که جسد ها داخل دریاچه ریخته بشه چون محل زندگیشون به قدر کافی کثیف و کوچیک شده بود.سوزوندن اجساد هم بوی وحشتناکی تولید می کرد که تا چند وقت مثل یه مه سیاه رنگ غلیظ روی شهر و جنگل سایه می انداخت و رایحه ی خون و موی سوخته شده ساکنین شهر رو دیوونه می کرد. زباله های مردم شهر توسط کارل و سه تا از کارمنداش از شهر بیرون برده میشد.تفکیک می شد و در نهایت به مرکز های تفکیک زباله ی سئول فروخته می شد و مطمئنا اجساد گرگ و خفاش جزو زباله های تفکیکی نبود! بنابراین لوهان جستجو توی کتب اجدادش رو شروع کرد و دنبال چیزی گشت که بتونه جنازه هارو تجزیه کنه و به نتیجه ی درستی نرسید.مجبور بود خودش کار رو شروع کنه و اگه تا آخر این هفته معجون رو تحویل نمی داد نه از پاداش دو تا پادشاه خبری بود و نه جنگ به تعویق می افتاد.مردم براش حرف در آورده بودن که اونم مثل پدرش دنبال توطئه و ادامه دادن جنگه و میخواد هر دو پادشاه رو به قتل برسونه .لوهان می خندید ولی اگه مردم این همه اصرار داشتن که اونم مثل پدر خدابیامرزش خبیثه پس ایده ی بدی نبود اگه معجون مرگ میریخت توی مخزن آب شهر و بعد از مردن همه خودش هم یه لیوان آب میخورد و خلاص!

صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شد سهون هنوز توی جای خوابش که کنار شومینه انداخته بود چرت میزد و توی خواب واژه های نامفهومی میگفت که لوهان با یه ذره تفکر فهمید که سهون داره تلاش میکنه یه دخترو ببره توی تخت خواب و ظاهرا موفق هم شده بود.با بی حوصلگی چیزی خورد و به خودش زحمت نداد که به سهون هم اطلاعی بده.اونو آورده بود که نذاره کشته بشه و از طرفی به خاطر معجونش یه ذره خون و موی انسان احتیاج داشت که با لطف خدا مواد اولیه ش با پای خودش اومده بود.هیچ ایده ای نداشت که بعد از تموم شدن کارش با سهون چیکار کنه.احتمالا میدادش به چن یا سوهو که ازش مراقبت کنن و کشته نشه.اینجا جای امنی نبود و لوهان خوشش نمی یومد فردی به زیبایی سهون بین جنگ ها و درگیری های احمقانه ی دی او و کای تکه تکه بشه.در ضمن باید اینو هم در نظر می گرفت که سهون خیلی جوون و احمق بود و همچنین آدمایی زیاد توی اونجا دووم نمیاوردن.اون که نمی تونست به همین راحتی یه انسان دست و پا چلفتی رو توی خونه ش نگه داره و تازه به نیاز های جسمی و روحی و عاطفیش هم توجه کنه.حتی فکر اینکه یه روزی سهون عاشق یکی از دخترای شهر بشه و با التماس از لوهان بخواد که بذاره بره و برای دختر وقت بذاره لوهان رو مستاصل می کرد.پس احتمالا باید مخ چن یا سوهو رو می زد که بعد از تموم شدن کارش نگه داری اون بچه ی خنگ رو به عهده بگیرن.چقدر خسته کننده!

بعد از خوردن یه صبحانه ی مختصر و دوش گرفتن،سهون رو بیدار کرد و یه ساندویچ نون تست بهش داد.سهون صورتش رو شست و دوش گرفت و با لباس های لوهان که توی تنش چسب و کوتاه بودن بیرون اومد.با این حال خیلی هم از تیپ جدیدش که از یه تیشرت و یه شلوارک بادگیر ضایع تشکیل می شد راضی بود و لبخند می زد.اگه فقط می دونست که لوهان برای چی نگهش داشته شاید این همه با افتخار و خوشحالی راه نمی رفت.

لوهان که با یه سیوشرت سفید و یه شلوار چسب مشکی روی کاناپه نشسته بود و وسایل مورد نیاز اون هفته شو برای کارل ایمیل می کرد بدون گرفتن نگاهش از تبلت گفت:”اوه سهون لطفا بیا و اینجا بشین…یه ذره باهات حرف دارم.”

سهون با قیافه ی یه جنتلمن طرف دیگه ی کاناپه نشست و گفت:”بله.میشنوم.”

لوهان تبلت رو روی میز گذاشت و دست هاشو توی هم قلاب کرد و رو به قیافه ی سرحال سهون گفت:”ببین…میخوام برای امنیت بیشترت واست یه شناسنامه ی فیزیولوژی تهیه کنم و برای این کار به یه ذره از موها و ۳۰ سی سی از خونت احتیاج دارم.”

سهون با شنیدن واژه ی غریبه ی “شناسنامه ی فیزیولوژی “لبخند خودش رو از دست داد و برای اینکه دوباره خنگی خودش رو نشون نده جواب داد:”اهان…آره…چرا که نه.”

ولی بعد از کمی مکث سریعا گفت:”با تعریفای تو من تا بیست سالگیم اینجام دیگه درسته؟خب این شناسنامه به چه دردم میخوره؟”

لوهان لبخند قشنگی زد و با آرامش جواب داد:”با اون شناسنامه دیگه جزو شهروندا به حساب میای و هر وقت گم بشی خیلی راحت میتونم پیدات کنم و بهت آسیبی نمیرسه.”

سهون که تحت تاثیر قرار گرفته بود سعی کرد با پاره کلمات توی ذهنش تشکر کنه:”من…واقعا متشکرم…احتیاجی نیست…واقعا از صمیم قلب ممنونم.”

لوهان دوباره لبخند زد و از جاش بلند شد.کف دست هاش رو به هم مالید و گفت:”خب…بریم شروع کنیم!”

———————————————————————————————————————-

کارل در حالی که از شدت دستشویی و فشار به مثانه ش پا به پا می کرد و بالا پایین می پرید گذرنامه رو توی دستاش فشار می داد دنبال بکهیون می گشت .ولی بکهیون انگار که اصلا از مادرش زاده نشده باشه نبود و هیچ اثری هم از وجودش دیده نمی شد.کارل عصبی و دستپاچه بود و میخواست بره دستشویی ولی نمی تونست وسایل با ارزشش رو ول کنه.از طرفی کارمنداش هنوز نرسیده بودن و نمی تونست اونارو به کسی بسپاره.این جای بدبختی بود که جین،برادر جی ایون یکی از کارمنداش بود چون نمیتونست به خاطر تاخیرای بی جاش سرزنش یا حتی از کار اخراجش کنه.از سر ناچاری گوشیو از جیبش بیرون آورد و شماره ی جین رو گرفت.از وقتی که این کارمندش با نمجون دوست شده بود وقت نشناس و بدقول شده بود و تاخیراش حتی به یک ساعت هم می رسید.کارل باید به خاطر اینکه به نمجون کار داده بود خودش رو مینداخت توی آتیش تا از دست جفتشون راحت بشه.این همه بدقولی و وقت نشناسی دیگه داشت غیرقابل تحمل می شد.

“ک…ک…کارل…ا…الان…م..میام”

“هیچ معلومه که یک ساعته کجایی؟ببینم حالت خوبه؟همه چی مرتبه؟”

صدای ناله ی دردناک جین از پشت گوشی شنیده شد و کارل که از فرط دستشویی و تحمل بدقولی جین و نمجون کنترل خودشو از دست داده بود داد زد:”جین اونجا چه خبره؟چه اتفاقی داره میفته لعنتی!”

صدای آخی از پشت تلفن به گوش رسید و بعد از اون هم تماس قطع شد.کارل با حرص گوشی رو توی دستش فشرد و خواست دوباره تماس بگیره که متوجه دختر وحشتناک خوش اندامی شد که با یه شلوار چرم مشکی رنگ و کاپشن سفیدش بهش نزدیک میشد.از هول گوشی از دستش افتاد و تمام مغزش خالی شد.لعنت!الان نه!

“س…سلام جی ایون!ح…حالت چطوره!؟”

“سلام.برادرم یه مشکلی واسش پیش اومده.فکر کنم تا یک ساعت دیگه نتونه بیاد.میتونم کمکت کنم؟”

جی ایون،یکی از معدود افرادی بود که بعد از بیست سالگی از اونجا نرفته بود.توی مرز بین دنیای انسان ها و دنیای ماورا کار می کرد و شغلش اطلاع دادن تغییرات مرز به بکهیون بود.به خاطر قابلیتش(حس انرژی های خاص) اونجا کار می کرد و برادرش سه سالی می شد که جزو کارمندای کارل به حساب میومد.و کارل هر دفعه که به پایگاه عبور از مرز می رسید اونو اونجا می دید.دوسال بود که دنبالش می دوید ولی جی ایون خیلی راحت بهش جواب منفی داده بود و تاکید کرده بود که تا وقتی افرادی مثل جیمین وجود دارن اون حاضر نمی شه حتی دست کارل رو لمس کنه.کارل هم طبق دستور گم و گور شده بود ولی اینکه هر بار که باید به سئول می رفت جی ایون رو می دید قلبش رو می فشرد و حالش رو دگرگون می کرد.چرا سرنوشت اینقدر باهاش بد تا کرده بود؟

“فقط…میخوام سریع تا یه جایی برم و برگردم…میتونی مواظب وسایلم باشی؟”

“آره …برو.”

کارل با سرعت هر چه تمام تر دور شد و خودشو به دستشویی رسوند.بعد از تموم شدن کارش شماره ی جین رو گرفت و این بار صدای کلفت نمجون توی مغزش پیچید:”دست از سرمون بردار!”


معرفی میکنم…(از چپ )نمجون و جین از گروه بی تی اس

اینم جی ایونه…اوخ اوخ چقدر من فداش برمT.T

قسمت یعد اسپشیاله رمزیه -___-

نظر بدین رمز بگیرین -___-



18
دیدگاه بگذارید

avatar
6 گفتگوها
12 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
7 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshiromeliikawMahlabbhf.e آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
meliikaw
مهمان
meliikaw

mrccccccccccc az in fic ziba

Mahla
مهمان
Mahla

اخی کارل طفلکی چقدر بخبخته
ممنون گلم عاااااااالی

bbh
مهمان
bbh

مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی کارل خیلی خوبهههههه…

f.e
مهمان
f.e

مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی فکر کنم مرسیم کافی بود به من رمزو ندی کشتمت

سارا
مهمان
سارا

مننن رمزز موخوواممم
ممنون میشمم رمزوبه منم بدییی
فیکتممم عالیههه