85 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! chapter 17

قسمت هفدهم از “من نابغه نیستم،تو گرگینه نیستی!”

نظراتتونو ببینم ها!

قسمت هفدهم:”من و تو بالاخره تنها شدیم!”

صادقانه بگم…وقتی از خواب بیدار می شم حتی از نگاه کردن به تصویر خودم توی آینه وحشت دارم.موهای به هم تابیده،آب دهنی که روی چونه م خشک شده،چشمایی که فقط یه خط صافن و صورتی که انگار با گاز متان پر شده…باور کنید اینا واقعا چیزای وحشتناکین.من اصلا قبول نمی کنم که یه نفر بتونه با صورت یه ستاره ی هالیوودی از خواب بیدار بشه.:|

و از اون وحشتناک تر اینه که وقتی با عضلات کرخت شده و زانو های سست از خواب بلند میشین و بعد از پیدا کردن دستشویی میرید که یه آبی به صورتتون بزنین…علاوه بر قیافه ی منزجرکننده خودتون،یه جفت گوش غضروفی و صورتی رنگ که موهای خاکستری کم پشتی روشون رشد کرده روی سرتون ببینید که بی شباهت به گوشای یه سگ ولگرد خیابونی که موهاش به خاطر یه بیماری کچلی قارچی ریخته نیست!خب…اینجا فکر کنم جیغ زدن بهترین کاریه که از دستتون بر میاد!

خوشبختانه وقتی متوجه اون دوتا گوش تهوع آور روی سرم شدم که صورتمو شسته بودم و قیافه قابل تحمل تری داشتم.ولی این چیزی از حس ترس و حیرت نسبت به اون اتفاق عجیب نبود. حالا خیالت راحت شد چن؟حالا دیگه فقط یه دم کم دارم.-___-

دستمو با استرس بالا آوردم تا لمسشون کنم و ببینم واقعین یا یه دیوونه ی دیگه خواسته سر به سرم بذاره که بدبختانه حس لامسه م توی اون گوشها هم وجود داشت و پیامی با مضمون “گوشها دارن لمس میشن” به مغزم فرستاد.که ای کاش اعصابش قطع می شد و منو با این واقعیت تلخ روبرو نمی کرد.:|

به دیوار پشتم چسبیدم و نگاهمو به سختی از آینه ی گرد و لک دار گرفتم.چیکار باید میکردم؟

دوباره توی آینه به خودم نگاه کردم و با چشم های گرد شده از وحشت به حرکت تیز و تند گوشهای زشت زل زدم.گوشهای انسانیم سر جاشون بودن ولی باید میفهمیدم دقیقا کدوم یکی از این جفت گوشها قدرت شنیدن دارن.با پا به در چوبی کوبیدم و گوشای انسانیمو گرفتم.لعنت!این گوشای سگی حتی میتونستن بشنون!

با هول از دستشویی پریدم بیرون و خودمو توی اتاق چن انداختم.با وحشت تکونش دادم و صداش کردم:”چن.چن بیدار شو..بیدار شو لعنتی من دو تا گوش در آوردم!”

چن غلتی زد و به سختی چشماشو باز کرد.قیافه ی خواب آلودش قابل تحمل تر از من بود و به خاطر نور درست نمیتونست تمرکز کنه.بعد از چند ثانیه نگاه کردن به صورت من ،لبخندی زد و موهامو به هم ریخت و با صدای آرومی گفت:”عیبی نداره شیومین!”

اونقدر غیر معمول برخورد کرد و دوباره خوابید که دوباره با وحشت تکونش دادم و داد زدم:”هی…بلند شو…محض رضای خدا بیدار شو…من مین سئوکم…دارم میگم گوش در آوردم!”

با خستگی توی جاش نشست و چشم هاشو مالوند.بعد سرشو بالا آورد و با مهربونی جواب داد:”گفتم که مشکلی نیست.عادیه.بذار ببینمشون.”

سرمو محتاتانه جلو آوردم و چن با دلسوزی شروع به وارسی گوشها کرد.آروم پشت و داخل گوش هارو با دستش اینور و اونور کرد و بعد گفت:”نه…مشکلی ندارن.موهاش خیلی زود در میاد.بستگی به خودت داره که کی بتونی توانایی کنترل بدنت رو پیدا کنی.”

“چن…من دوتا گوش گرگ روی سرم دارم!میفهمی؟مشکلم در اومدن یا نیومدن موهاش نیست!”

چن خنده ای کرد و از روی تخت بلند شد.بدنش رو کش و قوس داد و به ساعت دیواری بالای تخت نگاه کرد.با خنده گفت:”دیشب حسابی همه چیز عوض شده!بیا بریم صبحونه بخوریم”

خدایا تو خودت میدونی که من اهل فحش دادن نیستم ولی این گراز داره طوری برخورد میکنه انگار در آوردن دوتا گوش روی سر درست مثل زدن جوش روی پیشونی یه پسر دبیرستانیه!

نفس عمیق کشیدم و توی ذهنم ده شماره شمردم.یک …دو …سه…چهار…

“صبحووووووونههههههه میخواااااااام!”

“کارل خفه شو و تو جات بتمرگ من هنوز تازه بیدار شدم!”

صدای داد و هوار چن و کارل مثل یک میخ توی سرم فرو رفت و انگار چندین بار اکو شد.گوشهای خودم به تنهایی میتونستن با صدای این دو نفر دیوونم کنن و حالا که دو تا گوش گرگی اضافه داشتم…انگار صداها مثل اسید کلریک بافت های مخمو میسوزوندن.اوف خدا من به این گوشای زشت احتیاجی ندارم!

چن از توی کشو برای خودش یک سیوشرت خاکستری بیرون آورد و روی تیشرت سیاه رنگش پوشید.خمیازه ی طولانی کشید و از اتاق بیرون رفت.به تبعیت با همون لباس های گشادی که توی تنم گریه می کردن دنبالش رفتم.چن دستهاشو به خاطر سردی هوا زیر بغلش جمع کرده بود و آروم به سمت آشپزخونه می رفت.صورت پف کرده ی و خواب آلودش رو توی ظرف شویی شست و با آستین های سیوشرتش خشک کرد.چه انتظاری دارید؟بهرحال اونم یه پسر جوونه و رعایت همه ی آداب بزرگتر ها رو جدی نمی گیره!

خنکای مرطوب صبحگاهی به وضوح توی خونه قابل حس بود و موقع راه رفتن روی کفپوش سرامیکی روشن، سردی خوشایندی رو میتونستی توی کف پات حس کنی که حتی با بیشتر ایستادن توی یک جا پاهات از سرما درد می گرفت.چن با زمزمه کردن آهنگ نامفهومی زیر لب،وسایل صبحونه رو آماده می کرد و بی توجه به اطرافش و اینکه یه غریبه توی خونشه با آرامش کار هاشو انجام میداد.قهوه دم می کرد.نون های تست رو از تستر بر میداشت و مربا و کره رو توی پیاله های مخصوص می ریخت.و من …بدون اینکه متوجه باشم…تمام مدت به حرکاتش زل زده بودم و از خودم می پرسیدم چطور ممکنه کسی که این همه آروم و نرمال و حتی دلنشین به نظر میرسه یک گرگینه ی وحشی باشه ؟

کارل با کمر خم شده و قدم های سستی که وزنش رو به زور می کشیدن وارد آشپز خونه شد و خودش رو روی صندلی ولو کرد.سرش رو روی میز گذاشت و با صدای گرفته ای گفت:”چن من امشب میخوام برم سئول.چیزی لازم نداری؟”

با شنیدن اسم سئول با دستپاچگی گفتم:”من و دوستام میتونیم بیایم؟”

کارل که تا اون لحظه فکر می کرد منم یکی از ذره های غبار توی آشپزخونه م به سمتم برگشت و با ریز کردن چشماش پرسید:”چند سالته بچه؟”

“هفده”

“پس صداتو ببر و کنار چن بمون چون هیچ جا امن تر از اینجا واست نیست.احمق!”

چن تک خنده ای کرد و کارل دوباره سرشو روی میز گذاشت تا بخوابه.نمی تونستم درک کنم هیچ هورمونی مربوط به دختر بودن توی بدن این یارو باشه.چون حتی از وی هم بدتر با آدم برخورد می کرد.حاضرم شرط ببندم که سر نشون دادن مردونگیش حاضر بود راحت آدم بکشه!

ولی طولی نکشید که دوباره سر برگردوند و گفت:”تا اون جایی که یادمه تو دیشب گوش گرگی روی سرت نداشتی!نگو شاهکار چنه که قول نمی دم نکشمش!”

من به طرز عجیبی لال شدم و چن همزمان که با آوردن نون ها سر میز می نشست گفت:”هیونگ اون داشت می مرد.و اینکه نترس.اتفاقی نمیفته.بعدا همه چیزو واست تعریف می کنم.”

“از شنیدن داستانای مسخره ای که به خاطر احساساتی شدن افراد به وجود میان متنفرم جناب جذاب.تو داستان مردن شیومین رو دو بار واسم تعریف کردی و منم هر دو بار با سردرد خوابیدم پس لطف کن برای یکی دیگه تعریفش کن و اینکه یادت نره تا قبل از ساعت ده شب لیست خریدتو واسم ایمیل کنی و آها… خواهشا شماره حساب و رمز یادت نره چون این دفعه دیگه پولی ندارم که وسایل کوفتیتو واست با پول خودم بخرم.”

چن خندید و همزمان که مربا رو روی نونش می مالوند انگار نه انگار که کارل چیزی گفته باشه رو به من گفت:”هی…بیا صبحونه بخور پسر.شاید یه راهی برای برگردوندنت پیدا کردیم.به حرفای این معده ی بدبختی که اینجا نشسته گوش نده!”

فکر کردم کارل دوباره با تندی جواب چن رو بده ولی اون فقط چهارتا نون رو مربایی کرد و روی هم گذاشت و از سر میز بلند شد.بعد با اخمی که انگار از کابوس های دیشبش روی چهره ش مونده بود گفت:”میرم کارای رد شدن از مرز رو بکنم.بهم زنگ نزن برای اینکه بپرسی فرصت کردم جی ایون رو ببینم یا نه.چون جدا دیگه نمیخوام پاپیچ اون دختر بشم.چن دارم جدی حرف میزنم…نخند لعنتی :|”

چن که داشت روی صندلی ریسه می رفت و روی میز کوبید نفس گرفت و گفت:”کارل نمیدونی وقتی اون دخترو میبینی تبدیل میشی به یه سگ پاپی حرف شنو!”

و بعد ادای سگی رو در آورد که داشت برای جلب توجه واق واق می کرد :|جدا این دو نفر چطور تا الان با هم کنار اومدن و یکیشون کشته نشده؟!

انتظار می رفت کارل مثل یه گاو نر به چن حمله کنه و دخلشو بیاره ولی کارل فقط چند تا فحش حواله ش کرد و با برداشتن کت مشکی رنگش از سر جالباسی و پوشیدن کفشاش از خونه زد بیرون.خب…مثل اینکه آدمای زیادی اینجا وجود دارن که باید رمز گشایی بشن!

بعد از نمایش احمقانه ی چن و کارل سر میز نشستم و بی معطلی مربای هویج رو روی نون تست کشیدم و هنوز لقمه ی توی دهنمو قورت نداده بودم که چن اروم گفت:”چه جالب…من و تو بالاخره تنها شدیم!”

و همزمان غذا توی گلوم راه خودشو گم کرد و وادارم کرد ضایع ترین رفتاری که میتونم رو از خودم نشون بدم:تند تند سرفه کردن!:| خدایا این دیگه چی بود؟؟

ناموسا نظر بدین دیگه حیفتون نمیاد یه فن بوی فن فیک بذاره شما نظر ازش دریغ کنین؟:||||

 



14
دیدگاه بگذارید

avatar
7 گفتگوها
7 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
7 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshiroAvayimeliikawMahlabbh آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Avayi
مهمان
Avayi

خخخخ یه کم فکره جیب ما باش 😂
بله تعصب ! از اینکه چیزایه الکی و مسخره مث جناب اقایه فن بوی و اینا میگن من ناراحت میشم !
خودشون خدان مثلن :/
یکی نیس بگه باشه ما تف ت ابشاره نیاگارا !
ما ع/ن شما شکلات جامده کیندر :/
واااالااااااا الکی که نیس
تعصب دارم چه جورشم ! ✌🏻❤️

Avayi
مهمان
Avayi

هیتسو ب منم یاد بده لعنتییییییی چطو انقد خوب مینویسی ؟ انقدر ب اوپای منم طعنه نزنین ! “جنابه افایه فن بوی ” خیلی لطف میکنه ک میذاره این فیکو ! من رو این بشر تعصب دارم نبینم کسی نظر چپ براش بذاره یا بهش بده هااااا ! 😐

meliikaw
مهمان
meliikaw

veryyyyyyyyyyyyy gooooooooooood

Mahla
مهمان
Mahla

تا الان واقعا از این فیک خوشم اومده و نظر گذاشتم مطمئنم بقیشم خوبه نویسنده نامبر وان هستی

bbh
مهمان
bbh

مرسی جناب فن بوی… تا الان ۱۷ تا کامنت گذاشتم….