40 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! ch34

قسمت ۳۴ داغ تنوری اینجاست!

قسمت ۳۴ :”لوهان…متاسفم…”

هنوز تازه سپیده زده بود که چشم های لوهان باز شد.اتاقش روشنایی سفید و خنکی داشت و همین جو نمیذاشت از خواب بیدار بشه.ملافه رو تا گوشاش بالا آورد و نفس عمیقی کشید.بوی خونی که دیشب روی تخت ریخته بود حالا به مراتب غیرقابل تحمل تر بود و لو باید یه تمیز کاری جدی می کرد.غلتی زد تا بتونه سهون رو اون سمت تخت ببینه و با دیدن چهره ی معصومش که خون های خشک شده و بانداژ سرش داغون تر جلوه ش میدادن دلش به رحم اومد.سهون الان براش مثل بچه ی کوچولو و بی آزاری بود که …گم شده بود.

به سختی از جاش بلند شد و بدن عریانشو کش و قوس داد.هر چند لوهان برای ساخت معجون به سهون نیاز داشت ولی خب نمی تونست تا این حد ظالم باشه و با خون گرفتن از اون بچه اونم زمانی که یک گالن خون از دست داده بود خیلی راحت بکشش.

اون همیشه تنها زندگی کرده بود و یاد گرفته بود چجوری توی تنهایی وقتشو بگذرونه تا با ورود یه ادم جدید به زندگیش تغییر زیادی رو احساس نکنه.هر روز به پوست و موهاش می رسید و برای غذا درست کردنش وقت می ذاشت ولی هیچی نمیتونست اینو عوض کنه که اونم یه پسر تنهاست و نقص های خودش رو داره.مثل همه ی پسرای تنها گاهی از خستگی روی کاناپه جلوی تلویزیون روشن خوابش می بره و صبح روز بعد با یه قیافه ی پف کرده و داغون میره دستشویی تا مشکل بر آمدگی شلوارشو برطرف کنه.حتی یه مدت از خودش غافل میشه و شکمش جلو میاد.هله هوله میخوره و گاهی هم سیگار میکشه و حتی بعضی وقتا میره بار تا الکل بنوشه.مثل یه آشغال زندگی می کنه و هیچکس به جز خودش نمیدونه که تا چه حد زندگیش نکبتیه.همه چیز پشت لباسای شیک و عطرای مدهوش کننده و یه نقاب جنتلمن مخفی می شد و لوهان وقتی به خونه می رسید می تونست همه ی اینارو بریزه دور و دوباره همون آشغالی باشه که کارش ساختن و فروختن چیزاییه که فقط یه ساحره میتونه.همه ی اینا وجهه هایی از زندگی لو بود که مثل همیشه هیچ دختری نمیدونست و قرار هم نبود بدونه ولی حالا که یه پسر مثل سهون خیلی اتفاقی سر راهش قرار گرفته بود نمیدونست تا چه حد میتونه این اختیارو بهش بده که از زندگیش سر دربیاره.لوهان هیچ دوست صمیمی نداشت و همه ی دوستای دوران دانشگاهش فراموشش کرده بودن و الان چند تا دوست خیلی عادی توی بار کوکوباپ پیدا کرده بود که خب اونا هم دنبال زندگی خودشون بودن و فقط وقت میگذروندن.لوهان حتی اسمای اونارو به درستی یادش نبود!

به خاطر کوفتگی که مرهون استرس دیشبش بود تا حموم شونه هاشو ماساژ داد و بعد زیر دوش رفت تا همه ی انرژی های منفی اول صبحش بریزه.امروز هم یه روز مضخرف دیگه بود با این تفاوت که لو باید دست میجنبوند تا اموالش به باد فنا نرن و مجبور نباشه بیشتر توی کثافت فرو بره.اونم مثل همه عاشق پول بود.هر چی بیشتر بهتر!هر چند که این قرار داد یه حیله گری واضح بود اما خب…همه گاهی اوقات اشتباه میکنن.حتی پسر ساحره ی بزرگ.

حوله ی آبی رنگشو پوشید و از حموم بیرون اومد.قهوه ی غلیظی دم گذاشت و رفت تا با سشوار موهاشو خشک کنه.سهون هنوز خواب بود و حتی صدای سشوار هم ذره ای تکونش نمی داد.پس لو خیلی راحت توی همون اتاق لباس عوض کرد و نگاه دیگه ای به صورت سهون کرد.خنده ی بی روحی زد و با تمسخر گفت:”نه…قرار نیست دوستت داشته باشم …حتی یه درصد…پس دست از درخشیدن بردار”

“لوهان…متاسفم…”

لو با تعجب دوباره نگاهشو سمت سهون برگردوند و پرسید:”بیدار بودی؟”

“نه…همین الان بیدار شدم.”

“خب پس…استراحت کن…من یه کم کار دارم و اینکه نمیخوا..”

“از حرفایی که دیشب زدی فهمیدم که با کشتن اون حیوون چه ظلمی در حقت کردم.متاسفم.کنترلم از دستم خارج شده بود.”

لو نفس عمیقی کشید و خودشو مجاب کرد تا احساساتی نشه.همونطور که آماده بود تا از اتاق بیرون بره کمی این پا و اون کرد.کلافه دستی به موهاش کشید و رو به چهره ی پف کرده و رنگ پریده ی سهون گفت:”عیبی نداره…منم جات بودم ممکن بود حتی یه کار بدتر ازم سر بزنه و میدونی…خخخ…شاید اون چاقو رو توی بدن طرف فرو می کردم.مهم نیست…میدونی…باید برم و ببینم میتونم یه کاریش بکنم یا نه.تو هم…چیزه…استراحت کن…البته فکر نکنم بتونی تکون بخوری ولی بهرحال…صبحونه رو میارم تو اتاق…تو هم…بمون همینجا و …و …خب…یه کم دیگه بخواب.اوکی؟”

سهون می تونست رو در بایستی و دودلی رو توی چشمای لوهان واضح ببینه.انگار تاریخ مداوم برای اون تکرار می شد.آدما یه مدت باهاش معاشرت می کردن و بعد از اینکه یه ذره به لایه های درونی شخصیتش نفوذ می کردن ترجیح می دادن باهاش نباشن.حقیقت غم انگیزی بود که سهون خیلی راحت در برابرش سر خم کرده بود و دیگه حتی سعی نمی کرد تغییرش بده.همیشه یه عده می رفتن و یه عده میومدن و سهون هر چند زیاد از این وضعیت راضی نبود اما دیگه اهمیتی هم نمی داد.همه چیز توی مغزش تبدیل به معادلات خیلی ساده ای می شد که فقط اونو به سرانجام چیزی که اتفاق میفته برسونه و سهون خیلی راحت خودشو به دست سرنوشت می سپرد.ولی اتفاق دیروز باعث شده بود سهون بعد از دوسال سرسپردگی به سرنوشت دوباره برای زندگیش دست و پا بزنه و نخواد که با جریان آب همراه بشه.تغییر بزرگ و آزار دهنده ای حسوب می شد ولی بهرحال مثل این بود که یه استخر لجن گرفته رو زیر و رو کرده باشن.درست بود که خواب قورباقه ها و کرم های داخلش آشفته شده بود اما بهرحال تکون بزرگی خورده بود که احتمالا قرار بود ادامه ی تغییرات رو به دنبال خودش داشته باشه و این سهونو مضطرب می کرد.کم کم داشت قبول می کرد که اومدن به این دنیا براش خیلی گرون تموم شده.

بدنش کرخت و بی حس شده بود و قدرت تکون دادن عضلاتش رو نداشت.سم مرگخوار اثر بد خودش رو گذاشته بود و به خاطر خونی که ازش رفته بود احتیاج به یه استراحت طولانی داشت.تخت و ملافه ی سفید رنگ لوهان کثیف شده بود و بوی بدی می داد ولی سهون جدا اختیار بدنش رو نداشت.انگار به کل فلج شده بود.چشماش به آرومی روی هم رفت و دوباره خوابش برد بدون اینکه بدونه چرا دردی رو حس نمیکنه.و لوهان تمام مدتی که چشمای سهون کاملا بسته می شد و توی خواب سقوط می کرد از درگاه در تماشاش می کرد و به این فکر می کرد که چطور دیشب دلش راضی شد تا با بوسه یه تیکه از جادوی ارزشمند مسکن رو به بدن سهون بدمه؟


 

بیدار که شد چشم هاش به خاطر چرک از هم باز نمی شدن.مژه هاشو با بی رحمی مالوند و وقتی تونست چشم های قرمزش رو باز کنه چیزی به جز تاریکی محض ندید.احتمال داد کور شده باشه اما یه کم که گذشت و چشماش به تاریکی عادت کرد فهمید که توی اتاق کریستاله.حافظه ی خرابشو به کار انداخت و به یاد اورد که دوباره سعی کرده اونقدر سیگار بکشه تا بمیره که جین و نمجون در حالی که بین دود های خاکستری به سختی نفس می کشیده پیداش کردن و احتمالا بعدش اوردنش خونه ی دوستش تا فکری به حالش بکنه.چقدر ناامید کننده!

از روی تخت بلند شد و نفس عمیقی کشید که ریه هاش دوام نیاوردن و محکم شروع به سرفه کرد.شش هاش بعد از تحمل اون همه دود اونم بعد از یکسال ترک کاملا غافلگیر شده بودن و اون حالا بدون اینکه بمیره باید پس لرزه های کارشو تحمل می کرد.واقعا ارزششو داشت؟

با قدم های اهسته سمت در اتاق رفت و بازش کرد.روشنایی هال مثل تیر توی چشمش خورد و باعث شد سرشو برگردونه و چشماشو جمع کنه.کریستال با صدای بلند در حال خوش و بش با جین و نمجون بود و قوطی نوشابه توی دستشو کاملا مچاله کرده بود.مثل همیشه پوستش از شادابی می درخشید درست بر خلاف چین و چروک هایی که توی بیست و هشت سالگی روی صورت کارل دیده می شد.بدن خوش فرمش رو با یه دامن کوتاه مشکی و یه تیشرت گشاد پوشونده بود و کارل غیر از افتخار کار دیگه ای نمیتونست بکنه.با قدم های خسته ش جلو رفت و کنار کریستال روی کاناپه نشست و خودشو به خواب زد.کریستال با دیدن کارل موهای بلندشو پشت گوشش انداخت و با جیغ جیغ گفت:”کاااارل…صورتت مثل گه فیل شده!بلند شو و اون وامونده رو بشور!”

جین و نمجون از خنده ریسه رفتن و کارل خودشو روی کاناپه جمع کرد و گوشاشو گرفت.زیاد نمیتونست در برابر جیغای کریستال دوام بیاره اما اذیت کردنش رو هم از دست نمی داد.اینبار کوسن های کاناپه روی بدنش فرود اومدن و جیغای کریستال پرده گوششو جر داد:”بلند شووووو…بلند شو پلشت بی خاصیت…سالی یه بار میاد اینجا و با قیافه ی مثل گه فیلش روبروی من میشینه…بلند شو کارلللللل”

“چه جالب من نمیدونستم تو گه های مختلفو از هم تشخیص میدی!کنار موسیقی گه شناسی هم میخونی؟!”
کریستال با مشت به جون کارل افتاد و جین و نمجون از خنده روی کاناپه غلت زدن.کریستال تنها دوست کارل تو دنیای انسان ها بود و مطمئنا از هویتش اطلاعی نداشت با اینکه خیلی وقت بود که میشناختش.دو سال پیش کارل به صورت خیرخواهانه پول رفتن به دانشکده موسیقی کریستال رو پرداخت کرده بود و برای اینکه اون دختر حس نکنه براش دل سوزوندن بهش گفته بود که وقتی کنسرت برگزار کرد و یه عالمه پول در اورد میتونه جبران کنه.رفاقت اون دو نفر هر چند زیاد دوست داشتنی و شیرین نبود اما به هم متصل مونده بودن تا نداشته های همو تکمیل کنن.مثل تکه های پازل که بدون همدیگه هم میتونستن خیلی راحت دوام بیارن اما در کنار هم تکامل رو حس می کردن.

بعد از اینکه کریستال راضی شد از زدن کارل دست برداره یه قوطی نوشابه دیگه برداشت و همزمان که بازش می کرد تا به کارل بده پرسید:”این دوتا کارمندت رو ندیده بودم.خیلی مودبن…و اینکه ایم جین نمیخواد بگه از چه مارک ادکلنی استفاده میکنه که اینهمه بوش دیوونه کننده س!”

کارل پوزخند زد و همونطور که به جین نگاه میکرد به این فکر کرد که چرا اینهمه احمقه که قبول کرده یه دیاکریسی گیاهان کارمندش بشه؟

بعد از خوردن شام و دیدن یه فیلم کمدی جین و نمجون رفتن به اتاق و کریستال بعد از کلی سر به سر گذاشتنشون به خاطر رابطشون اجازه داد که بخوابن.برگشت پیش کارل که توی اشپزخونه نوشابه میخورد و با گوشیش ور می رفت.ساعت از یک نیمه شب گذشته بود و دیگه خبری از صدای هیاهوی مردم و بوق ماشین ها نبود و همین کارل رو یاد زادگاه خودش مینداخت.اینجوری نبود که با یاداوری اونجا دلتنگ بشه و بخواد سریع تر برگرده.کارل همه ی عمر برای خودش بدبختی خریده بود و الان دیگه براش فرقی نمی کرد کجا باشه و چیکار کنه.هیچ جا حس خوبی نداشت.

“داری چیکار میکنی کله خر؟”

“یه کاری که فضولارو گیر بندازه”

“اوووف…دعا میکنم یه روز زبونت بگیره و برای همه عمر دیگه نتونی به کسی تیکه بندازی!”

“اگه با دعا کردن چیزی درست می شد اولیش اخلاق تخ/می خودت بود!”

“نکبت!”
کارل لبخند اعصاب خورد کنی زد و یه قلپ دیگه از نوشابه رو خورد و توی لپاش نگه داشت.توی ذهنش می شمرد تا ببینه چند ثانیه دیگه کریستی سرزنش هاشو شروع میکنه و به ده نرسیده لحن ترحم امیز اون دختر باعث شد چشماشو ببنده و همونطور که سعی میکنه فریاد نزنه به حرفاش گوش بده.

“کارل…چرا اینکارو کردی؟مگه ترک نکردی؟این دفعه که آوردنت لبات مثل قیر سیاه شده بود.اصلا چرا بیمارستان نمیری؟من که دکتر نیستم…شاید تو اون لحظه نتونستم کاری بکنم…بذارم بمیری؟”

“باشه از این به بعد دیگه اینجا هم نمیام.شرمنده که مزاحمت شدم.”

“هی…چرا اینجوری میکنی…منظورم این نبود.من فقط نگران خودتم”

“نباش کریستی.نگران هیچکس جز خودت نشو.”

“چرا اینقدر بد قلقی میکنی!حرف بدی نزدم”

“متاسفم…این روزا اعصاب درستی ندارم.همه چیز به هم ریخته و اشفتم کرده.نمیخواستم با این حالم بیام خونه ت ولی موقعی که منو اوردن بیهوش بودم.شرمنده.”

کریستال دلخور و رنجور جلو اومد و روی صندلی کنار کارل نشست.دستای زمخت اونو توی دستاش گرفت و آروم گفت”چرا هیچی از هیچی بهم نمیگی؟اینکه تو کی هستی؟از کجا اومدی؟کجا زندگی می کنی و چرا هیچ جا ازت نشونی نمیبینم؟اگه بهم بگی…راحت تر میتونم درکت کنم…”

کارل گوشی توی دستش رو خاموش کرد و متقابلا دستای کریستی رو گرفت.بهش نگاه کرد و رو به چشمای روشنش گفت:”دختر کوچولوی مهربون…من همینی هستم که روبروتم…همش همینیه که میبینی.گذشته آدما نمیتونه تغییر کنه ولی اونا گذشتشون نیستن.اونا همون آدمین که توی حاله.تو باید از من چیزیو ببینی که الان بهت نشونش میدم.بقیه چیزا جزئیاته.جزئیات هیچوقت به درد احساسات نمیخورن کریستی.برای درک کردن ادما باید حالشونو کاملا بفهمی و اگه این توانایی رو نداری…حداقل از سرک کشیدن توی گذشتشون دست بکش.شاید چیزایی توش دارن که خودشونو هم عذاب میده و ازش فرارین”
توی سکوت آشپزخونه ی نیمه تاریک کارل میتونست چشم های زیبای کریستال رو ببینه که نمناک شدن و برای اینکه بیشتر از اون تحت تاثیر قرار نگیره سرشو بگردند و دستاشو از دستای زیابی اون دختر بیرون کشید.مثل اینکه سردش شده باشه دستای زمختشو به هم مالوند و برای عوض کردن بحث عصبی خندید و گفت:”میدونی…این چند روز تو خوابم مداوم دارم میبینم که دارم از دست یه نفر فرار می کنم و بعدش میخورم زمین و میبینم که پاهام نیست.فکر کنم حالا از کابوس واقعیتم به کابوس خواب هام تغییر ماهیت دادی کریستی!”

“خفه شو!چطور میتونی این همه گستاخ باشی ها؟نشونت میدم!”

و دوباره یه جنگ نابرابر و پر خنده ی دیگه بینشون درگرفت.کریستال با جیغ و داد میخواست مچ هاشو آزاد کنه و بزنه توی سر آدم روبروش و کارل با خنده هایی که تهشون یه خس خس نفس گیر داشتن به دیوونه بازیای اون دختر نگاه می کرد.شاید این آخرین باری بود که اینجوری میتونست کنارش باشه…

جین:”ببخشید…من نمیخوام مزاحم بشم ولی سر و صدا زیاده…ما خسته ایم…”

کریستال: “اوه..جین!بیدار شدی؟متاسفم من خواستم این بچه ی پررو رو ادب کنم و کنترل صدام ناخودآگاه از دستم خارج شد…متاسفم!”

کارل:”بچه؟من بیست و هشت سالمه و تو بیست و دو!اونی که بچه س همین الان خودشو با جیغاش ثابت کرد!”

کریستال:”خفه شو!این خنده های مضخرف تو بود که مهمونای منو بیدار کرد!”

جین که توی درگاه آشپزخونه ایستاده بود چشماشو مالوند و همونطور که خمیازه می کشید به سمت سینک ظرفشویی رفت.با خواب آلودگی گفت:”فقط اومدم آب بخورم…میشه این همه با هم دعوا نکنین؟”

لیوانی برداشت و خواست از آب پرش کنه که خیلی اتفاقی پاش روی سرامیک های آشپزخونه که کمی خیس شده بود سر خورد و لیوان از دستش روی زمین افتاد و افتضاحی از آب و خورده شیشه سرامیکای کرم رنگ رو تزئین کرد.کریستال به تکاپو افتاد تا فکری به حال اوضاع برداره و کارل یه قلپ دیگه از نوشابه ش رو نوشید و بدون اینکه از جاش روی صندلی تکون بخوره سری به نشونه تاسف تکون داد و گفت:”جین..بدنت منو یاد توفو(پنیر سویا.یه خوراکی نرم) میندازه…خیلی شل و ول و بی خاصیتی!مایه ی خجالت!”

جین:”یه روز کارل به کسی تیکه ننداخت و اون روز شب نشد و چرخه ی حیات برای همیشه متوقف شد!”

هر چند کارل زیادی حرف بار کارمنداش می کرد اما اونا هم یاد گرفته بودن که جوابشو خیلی راحت بدن چون کارل کاری به کارشون نداشت البته تا موقعی که از دستوراتش اطاعت می کردن.جین و نمجون و جیمین و جونکوک و اس کوپس و جونگهان و کریستال و تیفانی که همه کارمنداش بودن،خیلی خوب و راحت باهاش کنار اومده بودن و با اینکه همشون ازش جوون تر بودن اما کارل طوری رفتار می کرد که انگار همه همسن ها و دوستای قدیمیشن.همین بود که همه رو در عین نزدیکی و صمیمیت ازش دور نگه داشته بود.


 

“نمیفهمم چی میگی!من دیشب کاملا مست بودم!سواری دیگه چیه!”

“اوکی اوکی…تو هیچی نمیدونی..قانع شدم!”

سوهو حوله ی حمومی که پوشیده بود رو بیشتر دور خودش پیچوند و شروع به خشک کردن موهاش کرد.یی شینگ گیج و غمگین به نظر می رسید و با ناخوناش بازی می کرد.ظهر شده بود و اونا هنوز دو ساعت بیشتر نبود که بیدار بودن.دوش گرفته و تمیز سر میز ناهار نشسته بودن و یی شینگ هنوز سخت با حرفای اون خانوم مسن و اعترافات سوهو درگیر بود و نمیتونست انتخاب کنه.دیشب بعد از آوردن سوهو به خونه اونو روی تخت خوابونده بود و خودش از خستگی کنارش خوابش برده بود و وقتی بیدار شده بود که دیگه ظهر شده بود.سوهو دوباره خودش زخمشو بسته بود و حالش به نظر خوب می رسید.یی شینگ نمیدونست از اون عصبانی باشه یا به خاطر حال مساعدش ابراز رضایت و خوشحالی کنه.

“چرا این غذای لعنتی رو نمیارن؟”

سوهو اینو گفت و از جاش بلند شد تا بره توی اتاق و لباس بپوشه که یی شینگ ساق دستشو گرفت و مثل توی فیلما یه سکوت سنگین کرد تا تمام فکرای عالم به کله ی سوهو بزنه.از جمله اینکه نکنه میخواد اونو به خاطر اینکه دیشب اونجوری رو پشتش سوار شده با یه سوال سنگین مواخذه کنه؟ نکنه میخواد یه بلایی سرش بیاره؟لی عاشقش شده؟ یا شایدم میخواد سیستم ارباب و برده راه بندازه و از موقعیت سوهو استفاده کنه؟سوهو داشت میرفت توی جزئیات سیستم ارباب و برده ای که لی با صدای ذوق زده ای گفت:”غذا پیتزائه؟”

حرفش به حدی سوهو رو شوکه کرد و از همه ی افکارش دور انداخت که نتونست جلوی افکارشو بگیره و بلند به زبونشون آورد:”آخخخخخ…خدایا چی باعث شده من فکر کنم تو میتونی یه مانستر جنتلمن باشی ها؟”

لی با قیافه ای که بی شباهت به علامت سوال نبود رفتن سوهو رو تماشا کرد و همزمان که بلند می شد تا دنبالش بره بلند گفت:”مگه چی گفتم؟ :|سوهو؟حرف بدی زدم؟:|مسئله ای نیست اگه اینجا پیتزا ندارین…باور کن من با همه غذاها کنار میام!”

سوهو که از سادگی حرفای لی خندش گرفته بود به سمتش برگشت و از بخت بدش کله ش خورد به کله ی لی.ضربه ی محکمی برای یه برخورد ساده بود و پیشونیش حسابی درد گرفته بود.دستشو رو پیشونیش گرفت و همینطور که عقب عقب می رفت گفت:”حواستو جم…”

و پاش به لبه ی میز عسلی گرفت و تا خواست بیفته لی دم دستی ترین چیزش برای جلوگیری از سقوطش یعنی بند دور کمر حولشو گرفت و آه…هیچی افتضاح تر از این نمیتونست بشه!

هعی…

حال هیچیو ندارم این روزا…چقد گشاد شدم 😐

چطورین؟چیکارا میکنین؟از دستم دلخورین؟نگران نباشین ول نمی کنم داستانو…

پ.ن:از همتون دعوت میکنم داستان unwelcome death توی سایت خودمون رو حتما بخونین.سفارشی منه.به نظرم فوق العاده ترین چیزیه که یه فیک نویس میتونه بنویسه…شدیدا حس و حال قشنگی داره!

دلم براتون تنگ شده بود نوناها و دونسنگا…دعا کنین واسمون…



62
دیدگاه بگذارید

avatar
17 گفتگوها
45 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
8 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshirolove meSDFR.sROSHA آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
love me
مهمان
love me

جیییییییییییییییییییغ عالیه

SDF
مهمان
SDF

خخخیییلللییی ععااللییهه.
شیوچن خیلی خوبن.
دادا زودتر بقیه شو بذار دیگه

R.s
مهمان

خب اینم تموم شد
۱ روز و نیمه پای این فیکم
از قسمت اول تا الان
واقعا چن و شیومین قشنگترین نقش های این داستان رو دارن
لطفا زودتر ادامش بده

ROSHA
مهمان
ROSHA

وژدانن دختری ک شوهرش خط مقدمه ب اندازه ای ک من نگران حال توعم نگران نیس 😐
لعنتی این حرفا باعث میشه خودمو ی فن گرله حال بهم زنه اسکل نشون بدم ولی من واقعن نگرانتم :”)
ببین اگه با من راحتی و میخوای خودتو خالی کنی بهم بگو
شاید نقطه قوتی نداشته باشم ولی گوش ک دارم :”)
(البت در این مورد چشم :|چون مشخصن باید حرفاتو باچشم بخونم ن با گوش 😐 :/ )

حرف زدن ولو چرتو پرت باشه آدمو ب اندازه ی سر سوزنم ک شده سبک تر میکنه :”)

Aryan
مهمان
Aryan

بعید میدونما!