392 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! part41

قسمت ۴۱ از “من نابغه نیستم،توگرگینه نیستی”

طلسم شکسته شد برید حال کنید 😐

قسمت ۴۱″من الان حتی دارم لباس زیرای تورو میپوشم!”

اون چیزی که سخته قول دادن نیست.عمل کردن به قوله.حرف های ساده ای مثل اینو حتی بچه ها هم میدونن ولی ما بازم ترجیح میدیم قول بدیم و بعدش راجع به عملی بودنش فکر کنیم.این کاریه که بیشتر آدما میکنن.حتی سیاستمدارا اگه قول های بی سر و ته و عجیب ندن اونوقت دیگه سیاستمدار نیستن.چرا سرتونو درد بیارم…من میخوام برای چن یه برادر باشم…ولی تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که سر و صدا نکنم تا اون توی سکوت به کاراش برسه.یه ماهه که توی این دنیاییم و من هر روز فقط توی پذیرایی خونه میشینم و کتاب میخونم…و جدا نمیدونید که تا چه حد کسل کننده و عذاب اوره..مثل اینه که دارم خودمو از همه ی جهان جدا میکنم و یه دنیای مستقل میسازم که شامل کاناپه و کتابخونه ی چن میشه!
اون روز از معدود روزای آفتابی سکرت تاون بود.خب یه ماه از اینجا اومدنمون گذشته بود و هنوز نمیتونستم با دوستام تماسی برقرار کنم و چن هم میگفت این به نفع خودمونه که فعلا تماسی با خون اشام ها یا هر جبهه ی بی طرفی مثل لوهان نداشته باشیم تا تهدید یا حرکت مشکوک محسوب نشه.و من بی خبر از تمام اتفاقاتی که اون بیرون می افتاد دوباره روی کاناپه هال دراز کشیده بودم و تاریخچه ی جنگ های سکرت تاون رو میخوندم.بی حوصلگی تمام قدرت و شادابیم رو میمکید و من بی هیچ اعتراضی توش غرق می شدم…اینکه پادشاه های سکرت تاون هم مثل سردمدارای ما خیانت های بزرگی به زادگاهشون کرده بودن حالمو می گرفت و بیشتر به این بی حوصلگی دامن میزد.چرا داشتم کتاب تاریخ میخوندم زمانی که تا همین یه ماه پیش از تصادف کردن معلم تاریخ توی پوست خودم نمیگنجیدم؟آه خدای من…زندگی من داره به قهقرا میره!
این درسته که هر ادم به هر میزان احتیاج به تنهایی داره روح پر عظمت تر و عمیق تری داره ولی با این اوصاف و کلافه شدن هر روزه ی من از شدت تنهایی باید اینو برداشت کنم که عمق روح من به اندازه ی عمق سینک ظرفشویی هم نیست!چقدر واسه خودم تاسف میخورم.

راستش فکرشو می کردم که چن بعد از اینکه مادرش قضیه چویانگ رو برام تعریف کرد ازم فاصله بگیره ولی نه تا این اندازه.البته من جای اون نیستم ولی با گوشه گیری و گم و گور کردن خودت که نمیتونی تا ابد غرورت رو حفظ کنی…گاهی وقت ها هم لازمه جوری وانمود کنی که طرف مقابلت به صحت چیزایی که شنیده شک کنه.راستش این کاریه که خودم همیشه میکنم!
برای شکستن حصاری که چن رو توی اتاقش نگه داشته بود توی یه سینی دو تا ساندویچ کره گذاشتم و خودمو پشت در اتاق کارش رسوندم.محتاتانه سه ضربه به در زدم و زمانی که جوابی نیومد درو باز کردم و سرک کشیدم.و اونجا…خب چن سرشو روی میز کارش گذاشته بود و داشت خرناس می کشید.خب…از حرف زدن باهاش ناامید شده بودم اما می شد که برم بیدارش کنم تا جای بهتری بخوابه دیگه؟!
با سینی ساندویچ ها رفتم توی اتاق و درو با پام هل دادم تا بسته بشه.چن کمی تکون خورد و به خاطر سرمای اتاقش کمی مچاله شد.خب اون یه مرد بالغه و طبیعی نیس که اینجوری خوابیده باشه ولی واقعا باورم نمیشه که…باورم نمیشه که…اوه خدای من اون داره انگشت شصتشو میمکه! 😐
خیره به صحنه ی روبروم و ابهت از دست رفته ی اجداد گرگینه هوفی کشیدم و سینی رو جایی روی میز گذاشتم.یکی از ساندویج هارو برداشتم و گاز بزرگی بهش زدم.جوری به انگشت مکیدن چن نگاه می کردم انگار یه فیلم کمدی رومنس میبینم و لبخند گوشه لبم قصد نداشت جایی بره.خب همه ی گرگینه ها که مثل مجسمه های برنزی قصر کای با اقتدار و قوی و بی نقص نبودن!بعضیاشون مثل کای موهای دکلره شده داشتن و بعضیاشون هم مثل این بچه ی ریقو انگشتشونو میمکیدن! شما باید قبول کنید که نسل انسان های هات و جنتلمن در معرض انقراضه!
“چن…جونگده…جونگی…بیدار شو”
چن غرولندی کرد و کلمات بی ربطی گفت.دست منو از روی شونه ش پس زد و دوباره خوابید.جوری که صورت خسته ش نشون میداد حالا حالاها قصد بیدار شدن نداشت و با صدای روی مخ من هم بیدار نمی شد.پس بیخیال شدم و روی میز نشستم.ساندویچ دوم رو هم به دندون کشیدم و با موهای در هم چن ور رفتم که هر دفعه هم چن مثل مگس با انگشتام برخورد کرد و پسشون زد.تقصیر من چیه که حوصله م سر رفته و مک زدنای پیوسته ی جونگده به انگشتش دیگه سرگرمم نمیکنه؟ 😐
اگه بخوام صادق باشم اون هیچ فرقی با یی شینگ یا سهون نداره.رفتاراش زیاده از حد معمولین و تنها تفاوتش تبدیل شدن به گرگه.ولی ازش فرار میکنه…مثل اینکه گرگینه بودن یه لکه ی ننگ براش باشه ازش حرف نمیزنه و همش میخواد بگه که این قابلیتو دوست نداره.میخوام بگم شبیه منه…حداقل توی این مورد…اون دوست نداره خاص باشه.دوست نداره چون به خاطر نژادش درگیر این جنگ های فرسایشی شده.چون این نژادشه که داره زندگیشو کنترل میکنه نه خودش.و من دقیقا کاری مشابه اون میکنم…منم میخوام درک زیادم از ادمارو نداشته باشم تا بتونم راحت تر نفس بکشم…فقط همین!
همچنان مشغول بازی با موهای چن بودم که این بار مچ دستمو گرفت و من از ترس به طور غریزی داد زدم.سرشو از روی میز برداشت و همونطور که چشماشو میمالوند با صدای خواب الودی گفت:”واقعا نباید وقتی یکی خوابه با موهاش ور بری هیونگ!باید وقت بهتری برای این کار اعصاب خورد کنت انتخاب کنی”
عصبانی شده بود؟از اینکار خوشش نمیومد؟چش بود که کلماتش با صورت نافذ و لبخندش نمیخوند؟چرا چشماش داشت میگفت کارم تمومه؟
“من…چیزه…اومده بودم که…”
حرفامو فراموش کردم.اومده بودم که چیکار کنم وقتی هر دوتا ساندویچی که اورده بودم رو خودم لمبونده بودم؟این حجم از بدبختی توی سرنوشت هیچ کس نمیگنجه!
مچ دستم درد گرفته بود و جدا نمیفهمیدم که چن چرا باید تا این حد فشارش بده!سعی کردم دستمو ازاد کنم و کم کم صدام به اعتراض باز شد:”چت شده چن؟!داره دردم میگیره! تمومش کن!”
اره خب خوی گرگینه ها توی شب ماه کامل کمی متغیر میشه و حالا که خورشید در حال غروب بود نشونه هاش داشتن خودشونو نشون میدادن.چشم های چن برق سرخ رنگی داشتن و اب دهانش از گوشه ی لبش راه افتاده بود.چه چیزی بهتر از یه نیمه انسان_گرگینه برای شام؟
“چن…به خودت بیا!منم…شیومین!مین سئوک!”
چن لباشو لیسید و اب دهانش رو با پشت دست پاک کرد.زیر لب می غرید و صورت گرسنه ش که نزدیک تر میومد باعث می شد برای نجاتم بیشتر تقلا کنم.من نمیخواستم خورده بشم! نمیخواستم اینجا و به خاطر یه ماه مسخره که مغز چن رو دیوانه کرده بود بمیرم! نه الان و نه اینجا!
در نهایت پامو بالا آوردم و توی صورت چن کوبیدم تا بتونم از غفلتش استفاده کنم و مچ دستمو از خورد شدن نجات بدم.بعدا میتونستم توضیح بدم…بعدا توجیحش میکردم!
همونطور که انتظار میرفت چن دستمو ول کرد و من فرصت پیدا کردم تا در برم.که از بخت بد و سرعت کم از روی میز افتادم پایین و زانوم ضربه ی بدی خورد.باید چیکار می کردم تا فقط یه دفعه ی دیگه فرصت نفس کشیدن پیدا کنم؟!قول میدادم دیگه باسن چن رو موقع خوابیدن دید نزنم!!
خودمو روی زمین کشوندم و با وحشت به عقبم نگاه کردم تا اوضاع رو بررسی کنم و چه عالی!چن گرگ شده بود و اماده بود تا از روی میز بپره روی من و زندگیی که تا الان برای نگه داشتنش به سختی جون کندم رو توی یه حرکت به باد بده!
“چن…بیدار شو!خواهش میکنم!التماس میکنم بیدار شو!اوه خدای من نگو که جدی میخوای منو بخوری!”
سعی کردم تبدیل به گرگ بشم ولی جواب نمیداد.تمرکز نداشتم و چیزی نمونده بود که کاملا خودمو در اختیار مرگ بذارم.عضلاتم شل و لخت افتادن و صداهای اطراف به کلی محو شدن.دیگه صدای غرش چن رو هم نمیشنیدم و انگار که توی یه سوراخ بی انتها فرو رفته باشم بهت زده به جلوم خیره بودم.انگار که این اتفاق یه بار دیگه افتاده باشه…انگار که یه تیکه از خاطرات کسی بهم داده شده باشه که من هیچوقت تجربشون نکرده باشم…بوی خون و صدای آواز خوندن یه مرد که داشت گریه می کرد…بوی خز های رطوبت گرفته ی یه گرگ که انگار همین الان از کنار درخت بلوط خشکی بلند شده بود…من میدونستم که این خاطرات از آن من نیستن…میدونستم که دارم توی تکرار تاریخ قربانی میشم…میدونستم و تقلا نمیکردم که ازش فرار کنم…
سوزش بدی توی کتفم پیچیده شد و بعد از اون به همه ی بدنم ریخت.خون گرم روی پوستم جریان پیدا کرد و فشار دندون های تیز چن توی کتف و شونه م پیچیده شد.نفس های داغ و خیسش توی گوشم میخورد و من همچنان چشم هامو بسته بودم تا این وجهه از اون که قصد نابود کردنمو داشت نبینم.دردناک بود…نمیخواستم بمیرم ولی چیزی وادارم می کرد تکون نخورم. چیزی که پشت پلک های بسته م مثل پروانه گاهی پدیدار و گاهی ناپدید می شد و مثل فریم های تکه تکه شده ی یه فیلم بی سر و ته به نمایش در میومد.اون پسر شبیه چن بود…پسری که غرق خون داشت اواز میخوند و گریه می کرد خیلی شبیه جونگده بود…فقط کمی قد بلند تر و بالغ تر…کمی شکسته تر و کمی درمونده تر…چویانگ برگشته بود که به برادر کوچیکش سلام کنه…!
“شیومین…شیو…خودتو نگه دار…صدامو میشنوی…شیو خواهش میکنم…بیدار شو!”
بعد از مدت زمانی که نمیدونم چقدر بود چشمامو باز کردم و درد شونه ی چپ بهم گوشزد کرد که خواب ندیدم.توی اتاق چن بودم و مه بدبویی جو اتاق رو پر کرده بود.چن روی صندلی گهواره ایش که اونو کنار تخت گذاشته بود سیگار می کشید و کتاب میخوند.دستاش هنوز خونی و کثیف بودن و روی لباس بافتنی تیره ش هم اثراتی از خون به چشم میخورد.اونقدر روی صندلیش وا رفته بود که به نظر می رسید با اون یکی شده.نه…حتی این تصویر هم باعث نمیشه که از سیگار کشیدن خوشم بیاد!نه من نباید خوشم بیاد!!
“چن…حالت خوبه؟”
سرشو به سمتم چرخوند و با نگاهای بی رمقش بابت پرسیدن این سوال ملامتم کرد.
“متاسفم…من متاسفم…”
“عیبی نداره چن!تو نتونستی خودتو کنترل کنی!همونطور که نمیشه یه رویا رو کنترل کرد…پس اروم باش و لطفا سیگارتو خاموش کن…”
چن سیگارشو روی میز پاتختی خاموش کرد و از روی صندلیش بلند شد.کتابو همونجا گذاشت و روی تخت کنار من نشست.با ناامیدی و نوعی ندامت پرسید:”درد داری؟نمیخوای بالشت برات بیارم؟”
با دست سالمم به بازوش مشت کوبیدم و سعی کردم بخندم:”بیخیال…این قیافه از تورو نمیشناسم!به خودت برگرد”
چن تک خنده ای کرد و به دستای خونیش زل زد.نمیتونستم بذارم همینجوری با افکار بد توی سرش گیج بزنه و بیشتر اون وجهه ی غمگینشو نشونم بده.تا همین جاش هم زیادی بود!
“کمکم کن بشینم…”
چن نگاه گنگی تحویلم داد و مثل اینکه در حال حل انتگرال باشه بهت زده باقی موند.واقعا این همه نامفهمومم؟؟
دستمو جلوی صورتش تکون دادم و دوباره گفتم:”میشه کمکم کنی بشینم؟”
چن باشه ی خفیفی گفت و خودشو جمع و جور کرد.بالشت های زیر سرم رو به تاج تخت تکیه داد و از زیر بغلم بالا کشید تا بتونم بشینم.خوشبختانه زخم های روی کتف و شونه م که حاصل رد دندونای چن بود اونقدر عمیق و دردناک نبودن و همین حالاش هم شروع به جوش خوردن کرده بودن.جای خوشحالی داشت که حالا زنده بودم!
“میدونی چن…من اگه قرار بود ناز بچه دماغو هارو بکشم الان باید توی نیروی خدماتی مهد کودک کار میکردم…پس خودتو جمع کن و اینجوری غمباد نگیر.”
چن چند لحظه ثابت و بی حرکت نگاهم کرد و بعد مثل اینکه یه بمب ساعتی توی حنجرش ترکیده باشه شروع به اعتراض با اون صدای بلندش کرد:”من دماغو ام؟ببین کی به کی میگه!جوری از حال رفتی فکر کردم کارت تمومه ولی تو حتی خونریزی انچنانی نداشتی!چرا ها؟چرا اینجوری کردی؟ها؟چرا؟د زود باش جواب بده!کی دماغوعه؟؟کی غمباد گرفته؟؟من مجبور شدم تا اتاق خواب کولت کنم و از ترس پاهام بی حس شده بودن!فکر کردم یه احمق دیگه تو خونم میمیره!جواب کایو چی میدادم؟؟؟د نخند لعنتی! چرا؟؟چی اینهمه خنده داره!؟خفه شو! خفه شووووو!”
از فشار خنده دوباره روی تخت ولو شدم و به تشک مشت کوبیدم.واقعا هیچی اینو عوض نمی کرد که چن یه بچه کوچولوی ریقوئه!
بالشت توی سرم فرود اومد و بعد از اون ضربات بعدی توی کمر و پاهام خورد.ولی همچنان نمیتونستم جلوی خودم برای خندیدن رو بگیرم.اون وقتی عصبانیه همش کلمه ی “چرا؟” رو پشت سر هم و با صدای بلند و کشدار ادا میکنه و اصلا نمیدونه عجب عادت بچگانه و مضحکی داره.واقعا چرا؟؟
بعد از یه خنده ی مفصل و چنی که خودش هم خنده ش گرفته بود قانعش کردم که بره و دوش بگیره.شب از نیمه گذشته بود و غرش های شکمم نمیذاشت درست بخوابم.بنابراین از جام بلند شدم و قبل از رفتن به اشپزخونه خودمو توی اینه ی قدی اتاق ورانداز کردم.واقعا که چن هیچ استعدادی توی بانداژ کردن نداشت!باند هارو ناشیانه دور شونه و زیر بغلم پیچونده و چسب زده بود جوری که حتی یه قسمت از زخم کلا باز مونده بود.چرا خودشو مجبور میکنه یه همچنین کاری رو انجام بده وقتی استعدادش در حد یه انسان نخستینه؟ 😐
درب یخچال رو باز کردم و سرماش بدن لختمو کمی لرزوند. واقعا هیچ چیز قابل توجهی توش پیدا نمی شد جز دوتا رول کالباس که یکیش کپک زده بود و یه بسته ی نیمه خالی نون تست و سه تا بطری اب و کره بادوم زمینی که دربش باز مونده بود و جدا خوردنش دیگه منطقی به نظر نمیرسید.راستشو بخواین این مدت گوشه گیری چن رو فقط به این خاطر دوست نداشتم چون دیگه هیچی توی خونه برای خوردن پیدا نمی شد!
جعبه ی نون و رول های کالباس رو برداشتم و کالباس کپک زده رو توی سطل زباله انداختم.هنوز میخواستم برگردم و روی میز، شام خودم و چن رو اماده کنم که سرم با یه چیز محکم برخورد کرد و صدای بدی داد.که خب البته صدا از برخورد سر من نبود صدای داد چن بود که سرش از روی حواس پرتی به کله ی من خورده بود.اون واقعا نمیتونه حنجره ی مضخرفشو کنترل کنه!
“اخ…درد گرفت!”
“حواستو جمع کن چن!لخت و عور و خیس داری توی خونه دنبال چی میچرخی؟”
“این منم که باید بپرسم لخت و عور و زخمی تو خونه ی من دنبال چی میچرخی؟”
“اوووف…خدایا در عجبم که چرا رابطه ما این همه عوض شده!تا قبل از این یه جنتلمن بودی که لبخند های دخترکش می زد و از مهربونی ادم به خوی گرگیش شک می کرد! ولی الان…”
“الان چی ها؟؟چرا نمیگی؟چرااا؟ها چرا؟”
“الان هیچ فرقی با سهون و یی شینگ نداری!”
“من هنوزم یه جنتلمن دختر کشم که لبخندای دیوونه کننده میزنه!”
“باشه باشه…به فانتزیات ادامه بده…”
چن روی میز نشست و تند تند و با تاکید خاصی شروع به توضیح دادن کرد تا رفتاراش رو توجیح کنه ولی دروغ نگفتم اگه بگم به هیچ کدوم از حرفاش گوش نمیدادم و با خنده داشتم ساندویچ درست میکردم و هر وقت احساس میکردم یه جمله ش تموم شده سر تکون میدادم تا دلش خوش باشه که گوش میدم.روز های زیادی گذشته بود تا ببینم اینجوری راحت حرف میزنه ولی واقعا این برام مهم نیست بدونم چن برای چه کسایی دوست داره جنتلمن باشه و برای چه کسایی یه اوباش به تمام معنا.چشماشو با جدیت درشت کرده و جملاتشو سریع و پشت هم ادا میکنه و بینشون وقفه نمیندازه.انگار این مدت سکوت برای فرد حرافی مثل اون واقعا مشکل بوده!
برای متوقف کردنش ساندویچ رو به دستش دادم و همزمان که گازی به مال خودم میزدم گفتم:”باید بریم خرید…دیگه مرگ موش هم تو خونه برای خوردن نداریم!”
چن لقمه خودشو سراسیمه قورت داد و دستشو روی شونه م گذاشت.انگار که اگه همون لحظه حرفشو نگه بعدا یادش میره تند تند گفت:”کای برام نامه محرمانه فرستاده تا دیگه نبرمت جلوی چشم مردم.ولی نگران نباش بهت شیره ی رقیق شده ی انجیر جنگلی میزنم تا بوت تشخیص داده نشه.اونجوری راحته که بری اینور اونور.”
جوری میگه بهت اینو میزنم تا بوتو نفهمن انگار داره با یه راسوی رقت انگیز صحبت میکنه!چرا همش باید به خاطر اینکه بوی انسان میدم این همه باید در خطر باشم؟صبر کن ببینم…کای نامه فرستاده؟ ولی من که یه بار بیشتر با چن به شهر نرفتم…اون از کجا میدونه؟از کجا حتی میدونه که مردم بهم به چشم خوبی نگاه نمیکنن؟

“ببینم چن…تو رفت و آمدات رو با کای در میون میذاری؟مثلا گزارش یا یه همچنین چیزی
“چن گاز دیگه ای به ساندویچش زد و جواب داد:”چرا باید به تو بگم؟
چشم هامو توی کاسه چرخوندم و نفسمو از روی تمسخر بیرون دادم:”چن کوتاه بیا من الان حتی دارم لباس زیرای تورو میپوشم! خواهشا اینو به من نگو !”
چن پقی زد زیر خنده و نصف محتویات دهانش توی صورتم پاشیده شد.این احمق اصلا چیزی به اسم جدیت سرش میشه؟
“باشه باشه…جواب قانع کننده ای بود! نه من رفت و امدامو با کای در میون نمیذارم.چرا میپرسی؟”
کسی که براش مهم نیست یه نفر دیگه هم از لباس زیراش استفاده کنه پس قطعا هیچ اهمیتی هم براش نداره که صورت شمارو با تف و غذای جویده شده به گند کشیده.آه خدایا نمیتونم باور کنم سه سال دیگه مونده تا از دست این بچه ی ریقو خلاص بشم!
دستی به صورتم کشیدم و با انزجار اون چیزای حال به هم زن رو پاک کردم.جواب دادم:”کای داره یه کارایی میکنه…”
و بلند شدم تا دستم رو بشورم.چن که ساندویچش رو تموم کرده بود از روی میز بلند شد و نزدیکم اومد.همونطور که دستاشو به هم میمالوند تا گرد نون از روش بریزه با کنجکاوی پرسید:”کای؟چیکار میتونه بکنه؟”
تا به سمتش برگشتم دیدم تا تونسته نزدیک اومده و تقریبا بهم چسبیده.با جدیت داشت نگاه می کرد و این باعث می شد جای زخم های کتفم بسوزه و یاد اتفاق چند ساعت پیش بیفتم.هول و سردرگم دستای خیسمو به لبه ی سینک گرفتم و پرسیدم:”چن؟نمیری عقب تر؟چیکار داری میکنی؟”
و فا/ک!چن نزدیک تر اومد و پایین تنه من که از ترس کمرمو به عقب خم کرده بودم به پایین تنه ش برخورد کرد و ناخوداگاه باعث شد جیغ بکشم:”چن چیکار داری میکنی؟”
هیچی توی سرنوشت من درست نوشته نشده!البته همه میدونن که سرنوشت چیزی نیست که نشه تغییرش داد ولی وقتی کنار یه گرگینه ی وحشی زندگی می کنی که توی هرم غذایی از تو بالاتر قرار گرفته چه دستی توی تغییر سرنوشت میتونی داشته باشی؟


عایا مین سووک جر خواهد خورد؟ 😐

عایا داستان شاهد صحنه های خاکبرسری خواهد بود؟:|

عایا از اینکه منتظر مانده اید خسته شده اید؟

عایا دمپایی های نیکتای خود را واکس زده و آماده ی پرتاب های سه امتیازی هستید؟ 😐

رحم داشته باشین جان ننه هایتان 😐

عایا نویسنده از آرمان های فن بویانه ی خویش کوتاه خواهد آمد تا دو نفر به هم برسند؟ 😐 عمرا 😐 (عمرا عمرا عمرا… 😐 *اکو در فضا و فرار با سرعت میگ میگ* )

عایا دهنتون سرویس 😐

عایا خیلی دارم ک/س میگم؟ 😐 میدونم خودم 😐 به روم نیارین 😐

تا قسمت ۴۲ و پاسخ به عایا ها بدرود 😐

(دروغ گفتم پاسخ نمیدم ولی سعی خودمو میکنم 😐 )

 



guest
12 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Shizoro
Shizoro
3 ماه قبل

عررر ._____.
عررررررر.___.
عرررررررررر._______.
با صدای همسایه که میگوید ″یکی اون کره خرو خفه کنه″ خفه میشود*
سنسه گامی نمیدونم چی بگم .___.
ولییییی کرک و پر نزاشتی برام .___.
همش ریختتتت ریختتتت

negin
negin
9 ماه قبل

اوپااا یعنی واقعا میخای اسماتش کنی یا دارم خاب میبینم؟؟^-^
خیلیییی خوب بوددد

love me
love me
2 سال قبل

چرا مارو دق میدی در اوج سه نقطه سرکارمون میزاری .
من دیگه طاقت ندارم
خخخخخ
اما این قسمت باحال بوذ

SDF
SDF
2 سال قبل

نکن برادر من نکن یه ذره وجدان داشته باش.
به خودت رحم نمی کنی به اون آرمان های کوفتی رحم نمیکنی به ما رحم کن که دیگه دمپایی نیکتا یی نمونده که پرت کنیم سمتت.
ولی یه احساسی بهم میگه بازم سر کاریم.مثل همون خفاشه که پرید تو اتاق کای:|

SDF
SDF
Reply to  hitsugaya toshiro
2 سال قبل

برادر من نری دو قرن دیگه بیا یا جون امواتت.
بذار دلخوش به این باشم که داری سعی تو میکنی.?

Soria
Soria
2 سال قبل

میشه ادامشو بذارین؟