244 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! ch 40

چپتر ۴۰ از “من نابغه نیستم، توگرگینه نیستی!”

حرفی ندارم ولی انصافتونو عشقه که با همه ی دل مشغولی ها و سر مشغولی هام آپ کنم و شما یه نظرو دریغ کنین…

قسمت چهلم:”از مرگ خواهم خواست که روحم را به درخت های نرایدا ببخشد”

ثانیه ای بعد یه دختر کوچولو و زیبا به جای اون خفاش توی اغوش کای بود.دختر سرشو مالوند و اخماشو توی هم کشید.موهای فیروزه ای رنگش رو که با کش بسته بود باز کرد و خودشو از دستای کای بیرون کشید. از جاش بلند شد و بعد از یکم تلو تلو خوردن روی صندلی ولو شد. کای خنده ای کرد و دستاشو به کمرش زد.این دختر هنوز نمیخواست جایگاهشو یاد بگیره!
“اون صندلی منه…میدونی که؟حتی کریس هم هنوز روش ننشسته!”

دختر بدون اینکه به خودش زحمت حرف زدن بده بیشتر روی صندلی وا رفت و به مالوندن سرش که موقع برخورد با زمین درد گرفته بود ادامه داد. کای واقعا زیاد حرف میزد ولی حرف نمیزد!

“جونگین..توی این دنیا سه تا جبهه ی جنگ وجود داره که هر کدوم میخواد اون دوتای دیگه رو نابود کنه.خون آشام ها ، گرگینه ها و شورشی های سلطنت طلب.”

و بعد سه تا از انگشت هاشو بالا آورد و به ترتیب بست و ادامه داد:”و تو..میخوای از هر سه تای اینا رد شم…به نژاد خودم خیانت کنم..برات خبر بیارم…خفت جاسوسی رو به جون بخرم..و از دید همه هم پنهون بمونم.اونوقت درباره ی جایگاه با من حرف میزنی؟!لعنت بهت من باید به جای پادوی تو جانشینت باشم!”

جونگین خنده ی خودشو به یه لبخند مضحک خلاصه کرد و نزدیک تر رفت.رو به اون دختر ریزه میزه که به زور دوازده سال داشت روی میز کارش نشست و سعی کرد کمی نرمش کنه:”جنیس..خون آشام محبوب من! تو داری قلب پادشاه رو میشکنی! واقعا دلت نمیخواد ملکه ی من باشی؟”

“دست بردار جونگین..”

“اوکی اوکی…هر چی تو بگی شاهدخت کوچولو!”

اگه تمام روز های زمستون و پاییز به همین سرعت سپری می شدن و کای توی شب تولد هجده سالگیش سلطنت رو به طور کامل به دست می گرفت چه اتفاقی می افتاد؟توی شبی که به بهانه ی الماس گنده ای که جدیدا پیدا شده بود قرار بود یه مهمونی گرفته بشه و از همه ی اشراف سکرت تاون دعوت به عمل اومده بود.توی شبی که همه بی خیال دنیا خوش می گذروندن کای می تونست یکبار برای همیشه شر دی او و پادشاهیی که مدعیش بود رو بکنه.میتونست خودش به تخت بشینه و ساعت ها با خیال راحت به مدینه ی فاضله ای که میخواست بسازه فکر کنه و…و شاید گوشه موشه های ذهنش کشیده می شد به سمت دی اویی که وقتی تبدیل به خفاش می شد با همه ی خون آشاما فرق داشت.یه خفاش سفید که شباهت غیر قابل انکاری با کای زمانی که به حالت گرگی خودش در میومد داشت. خفاش سفیدی که کای یه زمانی بهش قول داده بود که با هم از سکرت تاون فرار کنن و توی جنگل نرایدا کنار همدیگه خونه بسازن. اونوقت با یه پری ازدواج کنن و صبح ها با صدای پرنده های اسرار آمیز اونجا از خواب بیدار بشن و هیزم بشکنن و با بچه هاشون بازی کنن در حالی که با همسر های زیبا و بالدارشون وقت می گذرونن. کای هنوز رویاهای دوران خامی و بچگیش رو به یاد داشت. و حالا به این فکر می کرد که _ هر چند دی او هیچوقت به اون جشن نخواهد آمد_ چی میشه اگه ازش بپرسه که چیزی از اون رویاها به یاد میاره یا نه؟ رویاهایی که توی اون زیر زمین نمور ساخته شده بودن و با خیال پردازی های کای و جواب های بی سر و ته دی او بال و پر گرفته بودن. رویاهایی که همدم کای توی روز های خسته کننده و دلگیر قصر می شدن و تا حدودی تسکینش می دادن.همون روزهایی که پر از بی حسی می شد و با چاقوی خانوادگیش توی وان می نشست تا یه دلیل برای زنده بیرون رفتن از اینجا پیدا کنه اون رویاها بیرونش می کشیدن. روهایی که التهاب شب های خفقان آور و ترسناک قصر رو کمتر می کردن و کای میتونست با اون رویاها کتابی از موگی چاو *بخونه و اون تصویرهای نرم و گرم رو تازه تر و واضح تر از همیشه حس کنه. موگی چاو انگار توی صد سال پیش خوب میدونسته که کسی مثل کای به فانتزی های اون درباره زندگی توی نرایدا علاقمند خواهد شد.انگار میدونست که آخرین نفر از نسلش بالاخره از جنگ و قدرت طلبی به سر حد فرسودگی خواهد رسید و توی اوج جوانی و تازگیش مثل پیرمرد ها دلش برای زندگی آروم و بی دغدغه توی نرایدا تنگ خواهد شد.موگی چاو لعنتی میدونست که توی آخرین صفحه ی کتابش نوشته بود:

“یک روز ، از مرگ خواهم خواست که روحم را به درخت های نرایدا ببخشد”

“چیزی گفتی جونگین؟”

“اها…نه…چیزی نبود..کجا بودیم؟”

کای از روی میز بلند شد و نگاهی به کاغذی که جنیس بهش داده بود انداخت.اخم هاشو توی هم کشید و با تعجب پرسید:”یعنی چی که صداهای عجیبی از کتابخونه ی سلطنتی عمارت خون آشام ها شنیده می شده؟چجور صدایی؟اوه خدایا جنیس…چطور میتونی به کریس مشکوک باشی! اون قابل اعتماد ترین فرد این کاخه!و…میشه بگی منظورت از اینکه مردم دارن به هویت سه انسانی که تازه به سکرت تاون اومدن مشکوک میشن چیه؟”

جنیس با موهای فیروزه ایش که رنگ غیر معمولشون به شدت توی چشم بود ور رفت و همزمان توضیح داد:”چطور نمیتونی بفهمی کای؟تنها کسایی که حق ورود به اون کتابخونه رو دارن افراد درجه یک پادشاه و خودشن.احتمالا باید یه اغتشاش داخلی بینشون به وجود اومده باشه.و اینکه من به کریس مشکوک نیستم از جاسوسی هام اینو فهمیدم که اون کسیو داره که نمیخواد احدی از ارتباطش با اون فرد خاص خبردار بشه.هر چند کریس واقعا آدم محافظ کار و هوشیاریه و بار ها وفاداریشو به تو ثابت کرده ولی خب…”

کای بیشتر اخم کرد و گفت:”و چرا مردم دارن از هویت اون سه تا انسان آگاه میشن؟”

جنیس مکثی کرد و سرشو بالا آورد.توی دلش سیاست و همه ی چیزایی که مربوط به اون می شد رو لعنت کرد و خودشو برای بار ده هزارم از اینکه درگیر چیزی شده که حتی نزدیک ترین روابط رو خاکستر می کنه سرزنش کرد.نفس عمیقی کشید و جواب داد:”لازمه که اون سه تا انسان قرنطینه بشن.اگه بر فرض این شایعه بین مردم بیفته که پادشاه ها دارن قوانینو میشکنن و از دنیای انسان ها نیرو وارد میکنن ممکنه خیلی برای منافع و محبوبیتت بد بشه.یادت که نرفته با اومدن مومو و همسرش چه ولوله ای که به پا نشد؟و اینکه نباید شورشی هارو هم نادیده بگیری…اونا دنبال یه شکاف توی لباس سلطتنتت می گردن تا کلش رو پاره کنن.”

“حس میکنم یه چیزایی رو داری مخفی میکنی…”

جنیس که نمیتونست اضطرابشو مخفی کنه با سردرگمی خندید و جواب داد:”مثلا چیو؟بیخیال بابا چرا باید مخفی کاری کنم؟”

کای لبخندی زد و رو به چشمهای وحشت زده ی جنیس اسمشو با صدای آهنگینی هجا کرد”ج.ن.ی.س کو چووولووو!”

“خیلی خب میگم!”

جنیس نفس عمیقی کشید و کلافه جواب داد:”چن و سوهو…هر دوشون از زمانی که سرپرستی اون انسان هارو به عهده گرفتن رفتار های متفاوتی نشون میدن…نمیدونم نشونه خوب یا بدیه ولی…نمیشه هیچ توجهی بهش نداشت…”

کای لبخندش رو نگه داشت و آروم گفت:”که این طور…”

جنیس موهاشو پشت گوشش انداخت و روی میز نشست.مثل همه ی دختر بچه ها پاهاشو توی هوا تکون داد و با صدای گرفته ای گفت:”تو مجبورم میکنی جاسوسی همه رو بکنم…اینجوری نمیتونم هیچ دوستی داشته باشم.همشون اگه بفهمن من بودم که زیر آبشون رو میزدم ازم متنفر می شن…زندگی اینجوری خیلی سخته جونگین.دیگه نمیخوام به حرفت گوش کنم..”

کای کنار جنیس روی میز نشست و موهاشو نوازش کرد.چونشو بالا آورد و سعی کرد مثل برادر های بزرگتر دل اون دختر کوچولو رو به دست بیاره:”منم نمیخوام که تو هیچ دوستی نداشته باشی…ولی قول میدم وقتی سلطنت رو به دست آوردم بذارم بری و مثل بقیه دوست پیدا کنی.بچگی کنی و به جای عمارت توی مدرسه ی مجمع ماورا درس بخونی.خوبه؟”

جنیس با دلخوری جواب داد:”کدوم بچگی جونگین؟پدر و مادر من توی اون عمارت مردن و تو پیدام کردی و من همه ی عمر یاد گرفتم که چجوری مخفی بشم و فرار کنم.من بچه نیستم…من بزرگترین جاسوس پادشاهی تو ام.”

کای خودش رو از رتبه ی برادر بزرگتر پایین تر کشید و مثل بچه ها گفت:”کج خلقی نکن دیگه جنیس!من که گفتم قول میدم!”

و بعد از اون جنیس دیگه بدون اینکه هیچ حرفی بزنه انگشت کوچیک دستشو به انگشت کوچیک کای حلقه کرد و چند بار تکون داد.اگه کای واقعا میتونست به قولش عمل کنه و سلطنت رو به دست بگیره…واقعا جنیس جراتشو داشت تا تنها پناه تمام زندگیش رو ترک کنه و مثل بقیه ی دختر بچه های دوازده ساله زندگی کنه؟

“دیگه باید برم…میبینمت کای!”

“مواظب خودت باش شاهدخت کوچولو!خداحافظ…”

جنیس دوباره جلوی چشمای کای تبدیل به خفاش سیاه کوچیکی شد و از محفظه ی دایره ای کنار پنجره بیرون رفت.دوباره کای مونده بود و یه عالم کاغذ و خرده بیسکوییت نیم خورده ای که روی میز ریخته شده بود و دورش رو مورچه های قرمز گرفته بودن.صدای راه رفتنشون که روی خط صاف مثل یه باریکه ی خون حرکت می کردن به وضوح توی سکوت اتاق شنیده می شد و کای انگار که تمام اتفاقات چند ثانیه قبل اصلا اتفاق نیفتاده باشن ، جلوی پنجره ایستاده بود و به لیزی نگاه می کرد که همچنان داشت نگهبانی میداد. کاغذ گزارشات جنیس رو جلوی صورتش گرفت و فندک فلزی و گرون قیمت کریس رو که قبل بیرون رفتن از اتاق، جاش گذاشته بود رو از روی میز برداشت و شعله ش رو زیر کاغذ گرفت.هیچکس نباید از تحت کنترل بودنش توسط کای خبردار می شد و لازمه ی این مخفی کاری ها از بین بردن همه ی شواهدی بود که نشون میداد چشمهای کای حتی توی زندگی خصوصی مورد اعتماد ترین فرد زندگیش ، کریس ،هم می چرخه. شیوه ی حکومت کثیفی بود هر چند که قدرت و اقتدار حکومت رو تضمین می کرد. و کای دیگه از سر حدی گذشته بود که بخواد شرافت کارهاش رو در راس قرار بده. می شد گفت که اون در عین اینکه خودشو به احمقی و بچگی می زد سیاست رو بهتر از هر کس دیگه ای شناخته و یاد گرفته بود.

کاغذ نیمه سوخته رو زمین انداخت و روی خاکسترش رو لگد کرد.دست هاشو توی جیب سیوشرت مشکی رنگ و ضخیمش زد و نفس عمیقی کشید.عجب جشن باشکوهی می شد!کای چقدر میتونست بخنده و برقصه!کیک، شراب، غذاهای رنگارنگ ، موسیقی ، رقص و خنده ی مهمون ها…چقدر حیف اگه مجبور می شد همشون رو نابود کنه و به خاطر کشتن دی او و به دست گرفتن سلطنت تمام این چیزهای خوشمزه و زیبا و شادی آور رو به کام مهمونا و خودش زهر کنه.البته…دی او احمق نبود که قبول کنه و با پای خودش توی این تله ی از پیش ساخته بیفته.آره…پس کای میتونست بدون فکر به تدارک برای جنگ و خونریزی ،از تصور مهمونی با شکوه و جلالش که اتفاقا توی شب تولدش هم می افتاد لذت ببره.

“اعلی حضرت!!”

صدای وحشت زده ای که بی اجازه وارد اتاقش شده بود باعث شد شونه هاش جزئی بالا بپره و با تعجب به عقبش نگاه کنه.چه خبری باعث شده بود یکی از خدمه اینهمه سراسیمه خودشو توی اتاق بندازه؟

“اعلی حضرت!!یه پیک جواب دعوت نامه از سمت عمارت پادشاه دی او رو آورده!اونا قراره بیان!!”

*موگی چاو: پرنس گرگینه ای که قرار بود بعد از پدرش به تخت بنشینه ولی توسط برادرش به قتل رسید.موگی چاو هر چند علاقه ای به سلطنت نداشت ولی کفایت و لیاقت بیشتری برای به پادشاهی رسیدن از خودش نشون داد و توسط برادرش در یک حادثه ساختگی کشته شد.(اینا همه ساخته ی ذهن نویسنده س .باز نرین سرچ کنین 😐 )


چطورین؟

عایا قلم کامپیوتر و لپ تاپتان دیگر رنگ نمی دهد؟ 😐

عایا نگران مباشید 😐

با خودکار های جباد به راحتی نظر گذاشته و دل نویسنده را شاد کنید 😐

خودکار های جباد با ضمانت ۲ ساله 😐 دونه ای پونصد 😐 یکی بخر یک ببر 😐 با تخفیف پنجاه درصد 😐

خودکار های جباااد 😐

(اسپانسرمه مجبورم تبلیغ کنم میفهمی؟ 😐 )

عایا کای به مقصودات شومش خواهد رسید؟:|

عایا دی او مغز کدامین حیوان نجیب را خورده است؟ 😐

عایا بقیه ی ازواج در چه حالند؟ 😐 عایا همدیگر را پاره کرده و کمر های خویش به باد فنا داده اند؟ تو خوابتون ببینین 😐 احساسات فن بویانه م آرزوتونو به گور میبره 😐

عایا بالاخره نویسنده و خواننده ها دست از بیشعور بازی خواهند کشید و بر سر این قضیه ی نظرات کنار خواهند آمد؟ 😐

عایا این داستان به سر خواهد رسید؟:| وامونده ی لامصب 😐

همه در قسمت ۴۱ “من نابغه نیستم تو گرگینه نیستی” :/

تا قسمت بعد بدرود :”|

 



guest
10 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Shizoro
Shizoro
1 ماه قبل

سنسه گامی همینکه هنوز کسی رو نکشتی من راضیم به خدا:|
اصن هرکی رو با هرکی خاستی شیپ کن نویسنده شمایی :″)
وی امیدوار است کسی کشته نشود*
از ماهیتابه های پرتاب شده جا خالی میدهد*

sdddddddddddd
sdddddddddddd
5 ماه قبل

با سلام دوباره
فیک مثل همیشه خیلی قشنگه و عایا های اخرش هم محشرن ^.^
به نظر من هم احساسات فن بویان بیسته بیسته
البته ممکنه که با این نظر دیگر خوانندگان هفت تیر ها و خمپاره ها را به طرفم نشانه برن ولی امیدارم تا اخر همینجورر پیش بره هیش کی هم به هیشکی نرسه -_-نه دختر نه پسر -_-نامجون و جین هم جدا شن -_- اصن من رفتم تا گندنزدم -_-

Alia
Alia
6 ماه قبل

اگه کاپلی نباشه بهترین چیز میشه و اما واقعا به عنوان فن بوی خیلی خوب مینویسی ایول و فایتینگ

negin
negin
7 ماه قبل

وایییییی شما کلا با کاپلا و اسمات مشکل داری نه؟؟؟؟:/

SDF
SDF
2 سال قبل

جنیس جان مرده شور ریخت نحست رو بشوره که حالا ما بعد قرن ها با امیدواری واسه کایسو این تیکه رو خوندیم ولی تو ریدی به حدسیاتمون. ولی وجدانا دارم به این نتیجه میرسم که جدا از احساس فن بویانت کلا قصد نداری هیچکدومشون رو سر و سامون بدی و اخرشم میبینیم هر کدوم با یه دختر ازدواج کردن رفتن سر خونه زندگیشون. راستی اینم بگم که من سره هر قسمت نظر میذارم ولی اگه دیدی تو بعضی قسمت ها نظر نگذاشتم بدون یادم رفته فرستادن دیدگاه رو یادم رفته فشار بدم.?چون محض اطلاعت باید بگم حافظه ام دو ثانیه… ادامه »