274 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! ch 39

قسمت ۳۹ از “من نابغه نیستم ،تو گرگینه نیستی”

قسمت ۳۹ “تو که چانیول نیستی”

اخرین باری که براش کاری کردی کی بود؟”
“ف..فکر کنم اخرین دفعه همین امشب بود…چون نمیتونست درست تلپورت کنه خودم اوردمش خونه ی زن عموش تا نامزدش رو ببینه.”
“اون در نهایت ترکت میکنه. میذاری بره؟”
“باید بره…”
“و اینکه…حس واقعیت نسبت به چان چیه؟”
“ح…حسم؟حس..و…واقعی؟ صبر کن ببینم…حس من؟ چان تو دوباره اون کارو کردی؟؟”
بکهیون خیس و نفس نفس زنون از خواب پرید و به فردی که کنار تختش نشسته بود خیره شد.چرا این شینیگامی بخت برگشته نمیتونست حتی یک ساعت خواب راحت داشته باشه؟
“صبر کن ببینم…تو..تو که چانیول نیستی!مری؟! “
مری با اضطراب موهای سیاه و بلندشو پشت گوشش انداخت و از جاش بلند شد.همونطور که با انگشت هاش ور میرفت و سرشو مدام میچرخوند تا از زیر نگاهای بک در بره گفت:”خ..خب…چانی اینو یادم داده…البته..تقصیر اون نبود..م…من خودم اصرار کردم…م.متاسفم بکهیون….م..منظور بدی نداشتم!”
بکهیون سرشو با تاسف پایین انداخت و یاد زمانی افتاد که فن ذهن خوانی رو به چانیول یاد داد و درست شبش،زمانی که اون خوابیده بود،چانی فن رو اجرا کرده بود و توی ذهن بک سرک کشیده بود.بکهیون خوب به خاطر داشت که چانی چطور حریصانه درباره تریپ دخترایی که بک دوست داره پرسیده بود و بعد از دیدن سکوت اون و فهمیدن اینکه بک هوشیار شده از ترس در رفته بود.هر چند بک هیچوقت چانیول رو به خاطر اون کار تنبیه نکرد ولی الان واقعا رنجیده بود که چان به همین راحتی یکی از فنون سری رو که بک برای یادگیری و اموزشش کلی خون دل خورده بود برای دوست دخترش فاش کرده. اون دیگه جدا داشت تحملش برای مقوله ی احساسات چان رو از دست میداد!
“عیبی نداره…لطفا دیگه ازش استفاده نکن.میتونی بری.شب بخیر.”
بکهیون بدون شنیدن جواب مری دوباره توی جاش دراز کشید و پتو رو تا بناگوشش بالا اورد.فکر نمیکرد دیگه بتونه بخوابه ولی اینو هم دوست نداشت تا با دختری هم صحبت بشه که باعث شده بود فکر رفتن توی کله ی چانیول بیفته.حالا اون دختر هر چقدر هم که میخواست خوب و نجیب می بود.بهرحال تنها کس باقی مونده برای بک رو ازش میگرفت…
انتظار داشت مری با خجالت اتاقو ترک کنه ولی اون همونجا موند و پا به پا کرد.بکهیون شک نداشت که اون دختر قصد فضولی نداره و فقط میخواد کاری کنه تا حال اون و چان کمی بهتر بشه ولی تنها باعث ازار و رنجش اون می شد. دلش نمیخواست برای مری از چان بگه.دلش نمیخواست بیشتر به یاد این بیفته که دیگه چان بهش مربوط نمیشه.بک واقعا نمیخواست یادش بیاد که سال نو رو قراره بدون چان سپری کنه.بکهیون شاید با این موضوعات کنار میومد ولی یاداوریشون به قدری دردناک بود که نخواد جواب مری رو بده…
“مری من میدونم که تو چقدر چانی رو دوست داری ولی لطفا به خاطر اونم که شده بیخیال من شو.اون حتی خودش هم از اینکه کنار منه خسته شده. متاسفم که امشب اومدم و جو آروم بینتون رو اشفته کردم.من یه شرط بندیو باختم و …”
“بکهیون…تو تنها دوست چانیولی.چطور ممکنه اون نخواد مدت بیشتری پیشت بمونه؟”
“من دوست اون نیستم!”
بکهیون جملشو فریاد زد و توی جاش نشست.از اینکه صداشو اونم این موقع از شب برای نامزد چان بلند کرده بود احساس پشیمونی می کرد ولی راهی هم برای برگشت نداشت. باید به اون دختر میفهموند تلاشای بیهودشو تموم کنه و برگرده به روال زندگی عادیش.چشماشو بست و نفس عمیقی کشید.به کفپوش های چوبی کف خونه چشم دوخت و اینبار با صدای ارومتری حرف زد:”بذار از همون اولش رو بگم…وقتی چان پیداش شد من فقط پنج سالم بود.مادرم هنوز تازه از پدرم طلاق گرفته بود و رفته بود به دنیای انسان ها.نه که به پدرم علاقه نداشته باشه…نه…این به اصرار پدرم بود.میترسید توی اون همه جنگ بلایی سر مادرم بیاد و ناچارا ازش جدا شد و با فرستادنش به دنیای انسان ها خیال خودشو برای همه ی عمر راحت کرد. بهرحال دیگه مادرم وظیفه ای در قبال سکرت تاون نداشت.همین که منو به دنیا اورده بود یعنی اتمام وظیفه.فقط باید نسل زنده نگه داشته می شد. و حالا بیا به قضیه ی چان اینجوری نگاه کنیم…من به اون زندگی کردن رو یاد دادم و وظیفه ی خودمو تموم کردم.الان فقط میخوام که تو و اون بقیه ی عمرتونو با خوشحالی کنار هم زندگی کنین…من ناراحت نیستم مری.هیچوقت نبودم.فقط هر چه زودتر با اون برید و بقیه عمرتونو توی این جهنم دره و پای من تلف نکنید.من اونقدری قوی هستم که به دل سوزی های شما احتیاجی نداشته باشم…”
مری طبق عادت موهاشو پشت گوشش انداخت و چشم های زیباش رو روی صورت بکهیون که سعی داشت لبخند بزنه ثابت نگه داشت.چقدر واضح بود که بکهیون داره دروغ میگه و اینجوری میخنده.چقدر اونو احمق فرض کرده بود…بک همیشه برای مری اسطوره بود.اسطوره ی قوی و شکست ناپذیری که هیچ کس واقعا نمیدونست تو فکرش چی میگذره.وقتی بچه بود و گاها بکهیون رو با پدرش می دید که برای خرید به مغازه ی مادرش اومدن همیشه اونو تحسین میکرد.اونجوری که بک با وجود قد نه چندان بلندش صاف می ایستاد و لبخند میزد رو دوست داشت.فصل هایی که هوا ابری و سرد می شد و رنگ از صورت بک می رفت و به جاش لب هاش سرخی عجیبی به خودشون می گرفتن رو دوست داشت.بکهیون همیشه مایل ها ازش جلوتر بود و مری با هیچ چیزی قادر به کم کردن این فاصله ی سرد و یخی نبود.نه با شکلات های ولنتاین…نه با گل های وحشی و نه با شیرینی هایی که از مغازه مادرش کش می رفت تا برای بک ببره.بکهیون همون بکهیون دور و افسانه ای باقی میموند که بعد از گرفتن هدایا مودبانه تشکر می کرد و لبخند می زد. همون مجسمه یخی و شکننده ای که دست کسی بهش نمیرسید.اما چان دقیقا قطب مخالف بک رو تشکیل میداد.حرارتی تموم نشدنی داشت و حتی کمی هم لوده و مسخره به نظر می رسید اما دوست داشتنی بود. به جای لبخند زدن قهقهه می زد و با حرافی هاش دل دختر هارو اب می کرد. و قلب مری که توی نرسیدن به رتبه دوستی بکهیون یخ زده بود توی حرارت دستای چانیول سوخت. خودشو ذره ذره باخت و از بکهیونی که نمی ذاشت کسی وارد حریمش بشه فاصله گرفت و در عوض به چان نزدیک شد.عشقش به چانیول رو کنار غروب های گرم دریاچه ی گورگونا ، کنار خنکای رودخونه ی اسیمی و توی بار داغون و خفه ی جاناتان و هر جای دیگه ای خرج کرد و بیشتر توی عطش خواستنش فرو رفت. و حالا که کمی از اون شور و شیدایی عاشقیش کم شده بود پسر غمگین و رنجوری رو توی سایه های محو تنهایی می دید که خیلی وقت می شد دیگه کسی به احساساتش توجه نمی کرد…مری اصلا نفهمید کی اینهمه از بک فاصله گرفت و اونو از یاد برد.حتی نمی دونست چه مدت از مرگ پدر اون می گذره. و حالا که اونو اینجوری منزوی و فراموش شده میدید کمی احساس گناه می کرد. در اصل نباید اینجوری می بود ولی قلب پاک مری نمیتونست اشفتگی روح بک رو ببینه و خودش رو کنار بکشه. مری میتونست بیشتر تلاش کنه تا حصار بک رو بشکنه و وارد دنیاش بشه…ولی اینکارو نکرد…برای اینکار ساخته نشده بود. اون کسی مثل چان رو میخواست که خودش جلو بیاد.ولی اگه نتونست به بک کمکی بکنه…چرا چانیول رو که تنها خانواده ی باقی مونده برای بک بود ازش دزدید؟ نه…مری دزدی نکرده بود…چانیول هم خودش خواست که با مری باشه.این عین بی انصافی بود که انگشت اتهامو به سمت مری بگیرن…

بی اختیار دونه های درشت اشک روی گونه هاش لغزیدن و شونه هاش لرزیدن گرفت.دستشو جلوی دهنش گرفت و آروم زمزمه کرد:”متاسفم…من متاسفم…”

بکهیون که گریه ی مری رو میدید خاطرش فرسوده تر شد.خودشو جلو کشید و موهای مری رو نوازش کرد.لبخندی زد و همزمان که دلسوزانه اشک های دختر رو از روی گونه هاش پاک می کرد گفت:”چرا متاسفی مری؟تو که کار اشتباهی نکردی گریه نکن…منو ببین…اخ نگاش کن…همتون شبیه همدیگه این…همتون سرتون درد میکنه برای پیچیده کردن رابطه ها و شکل دادن اون چیزی که ایده آل خودتونه…میدونی چانی هم دقیقا شبیه توئه…همیشه میخواد از همه چی سر در بیاره و همه رو از خودش راضی نگه داره.و منم همش میگفتم چانیولا چانیولا کارت اشتباهه همه که قرار نیست تورو دوست داشته باشن پس کمتر بلبل زبونی کن.اونم میگفت اخه فلان و دلیلای منداوردیو توی روم میریخت در حالی که من حتی گوش نمیدادم.ولی الان…فکر کنم…تا حدودی حق با اون بود.چون اون الان تورو داره و من فقط خودمو..تلاش برای رای کردن بقیه کار خوبیه ولی یه جاهایی دیگه باید راهتو از چیزی که اونا دوست دارن جدا کنی چون در غیر این صورت خیلی چیزارو از دست میدی…”

مری سرش رو پایین انداخت و با بغ سنگینی که گلوش رو فشار میداد دست بک رو که موهاشو نوازش می کرد گرفت و گفت:”لطفا…تا ابد تنها نباش…”

بکهیون خنده ی کوتاهی کرد و جواب داد:”بزرگ شدی دختر کوچولوی شیرینی فروش.نصیحتتو گوش میکنم…”

دست های بکهیون همیشه ی خدا مثل دو تا تکه ی یخ تراشیده شده بودن…همیشه …انگشت های بکهیون مثل گل های وحشی کنار رودخونه ی گورگونا شکننده بودن…و مری با فکر به اینکه این دست ها چقدر قنشگ توی دستای گرم و زمخت چان جا میشدن توی چاله ای از درد سقوط می کرد که خودش برای خودش می ساخت…

“شب بخیر مری…”

“شب بخیر بکهیون…”

بعد از رفتن اون دختر از اتاق بکهیون فرصت پیدا کرد تا بالشت رو بغل بگیره و چشمهاشو با آزردگی خاطر روی هم فشار بده.چرا چان هر چه سریعتر نمی رفت؟ چرا همه چیز داشت اینهمه سخت می شد؟

“پیچی؟داری چیکار میکنی؟میشه منم باهات بیام؟”

چرا الان داشت این خاطره ها یادش میومد؟این خاطره های مسخره و تاریخ مصرف گذشته که بوی گند دلتنگی میدادن و انگار ساخته شده بودن تا بک رو عذاب بدن.خاطره هایی از شور و شعف دوران کودکی و نوجوونی که همش فرد خوش خنده و دیوونه ای به اسم چانیول توش به چشم میخورد که هر جا بک میرفت دنبالش میومد.

“اینقد منو با این لقب مسخره صدا نزن چان.من کجام شبیه هلوئه.تو باید عذر خواهی کنی”

“باشه باشه…من معذرت میخوام.حالا میتونم باهات بیام؟”

“بیا…ولی اگه بابام بویی ببره خودم گردتنو میشکونم…میخوام برم توی کتابخونه.”

“کتاخونه؟؟بکهیون اونجا…وحشتناکه”

“میای یا نه؟”

“م…میام..”

زمانی که با هم موفق شدن به کتابخونه ی پدر بک نفوذ کنن همه چیز عالی بود.اونا همدیگرو داشتن…پدر بکهیون هنوز زنده بود و مادرش از دنیای انسان ها براشون پیغام های مختلفی میفرستاد تا بگه که حالش خوبه و دوستشون داره. همه چیز خوب بود…ولی…بکهیون میتونست فراموش کنه که چان چجوری پیداش شد؟توی شبی که بارون میومد و زمین جنگل از خون و چربی مرده ها لزج شده بود…توی شبی که ماه زرد قهقهه می زد و تماشا می کرد…توی شبی که یه پسر بچه از سرما می لرزید و دنبال والدینی می گشت که معلوم نبود کجا گم شدن…و بکهیون اون شب…اون شب…

سوزش بدی از نوک انگشت های دست چپ بک توی تمام بالاتنه ش دوید.دستشو جلوی خودش گرفت و نگاهی به انگشت هاش انداخت که انگار سرشون شکافته شده بود و خون تیره رنگی ازشون تراوش می کرد.انگار نوک انگشت هاشو توی اسید فرو برده بود.اخمی کرد و با غر غر بقیه ی دستشو ورانداز کرد:”هر دفعه همینجوری میشه…چرا یادآوری خاطرات حتما باید بهم ضربه بزنه؟بابا…اینم نفرین بود که روی پسرت گذاشتی؟توی آخرین لحظات زندگیت فقط گفتی که خاطرات آدمو مسموم میکنن ولی خب…تو این نفرینو هم بهم دادی…نمیدونم چرا ولی احساس میکنم باید بابتش ازت متشکر باشم…”

از جاش بلند شد و از خونه بیرون رفت تا هوای تازه جای اون افکار مسموم توی مغزش رو بگیره.پشت محوطه ی چمن خونه نشست و دستهاش زخمیش رو به چمن های خیس و سرد زیر پاش کشید تا تمیز بشن.بکهیون خیلی وقت می شد که اعتقادشو به نقاط روشن زندگی از دست داده بود و منطقش میگفت که غم همیشه وجود داره…و اسم زمان هایی که فراموشش میکنی رو میشه شادی گذاشت.

“وقتی چانیول بره…میتونم غذای بیشتری بخورم…وقت آزاد بیشتری خواهم داشت و شاید ازدواج کنم و بار مسئولیت شینیگامی هارو بسپارم به دوش بچه هام و مثل خودم بدبختشون کنم.وقتی بره…دیگه چیکار میتونم بکنم؟آه …فکر کردن به آینده هم به همون اندازه کسل کننده و عذاب آوره…”

“مگه من چقدر غذا میخورم؟!”

بکهیون با چشم های گشاد شده چرخید و چانیولی رو دید که پشتش ایستاده.آه خدایا همین کم مونده بود که مامان مری هم بیدار شه و نصیحتش کنه!چرا هیچکس توی این شب جهنمی نمیخوابید تا بکهیون با خودش تنها باشه؟

“از کی مثل ستون اونجا واستادی و منو دید میزنی؟”

چانیول خندید و جلو اومد.کنار بکهیون روی چمن ها نشست و به شونه ش مشت زد:”بیخیال بابا!مگه چقدر خوشگلی که هوس دید زدنت به سرم بزنه؟”

“خفه شو!”

چانیول باز هم خندید و دستشو دور شونه های بک انداخت.بکهیون واقعا نمی فهمید مری چه بلایی سر چان اورده که داره این همه ابراز محبت میکنه!

“میدونی بک…مری باهام حرف زد…اون واقعا نگرانته.هر چند نمیفهمم چرا ولی دلش راضی نمیشه که تورو ول کنیم و بریم “

“آه خدا دوباره شروع شد!چان از فردا دیگه راهت نمیدم خونه …همین جا زندگی کن.”

چانیول دوباره خندید و بک به این فکر کرد که چقدر به این صدا عادت کرده…به این صدای خنده که همیشه حتی زمانی که بک عصبانی بود باعث می شد نرمال تر رفتار کنه.همه چیز داشت جلوی چشماش از دست می رفت و بکهیون فقط نگاه می کرد و از درون اشک می ریخت.

“مراقب خودت باش بکی”

“هستم…یه جوری نگو انگار تمام این مدت تو ازم مراقبت کردی.”

“نمیدونم… شاید.یه جسی بهم میگه آره.”

بکهیون سرشو پایین انداخت و ترجیح داد جواب پرحرفی های چانیول رو دیگه نده.هوای سرد و دست چانیولی که هنوز روی شونه ش مونده بود تا بک حضورشو بهتر حس کنه.بکهیون اینارو نمیخواست…نمیخواست زمانی که زخم نوک انگشتا داشتن بزرگ می شدن…


خب این قسمت یه وقفه ی کوچیک بین روند داستان بود که فکر کنم لازم بود آورده بشه

من سخنی ندارم ولی ناموسا چرا از چند شاتی هام حمایت نمیشه؟ 😐



guest
13 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Shizoro
Shizoro
3 ماه قبل

چانبک :″)
عر میزند*
میرود به چندشاتی ها کامنت دهد*

negin
negin
9 ماه قبل

اوپا فیکت اینقد خوبه که چندشاتیات به چشم نمیاد:’/

kiute-ARMY_nosayebe
kiute-ARMY_nosayebe
2 سال قبل

وووووووووو عالی کلرت درسته هیونگ بیچاره بکهیون
خسته نیاششی وممنون

به خاطر دوستت متا سفم هیونگ ببخشید فضولی کردم خدا مهربون تر از اینه که یک آدمو فوری ببره جهنم تازه بهشت هفت طبقه است میتونه که یکیشو اجاره بده ؟ نه؟

آریان
3 سال قبل

سلام هیونگ!
🙂

آریان
3 سال قبل

سلام هیونگ! خوبی؟ مدریت عزیز…ببخشید که این حرفه! اما باید بگم… ببخشید که دوست بدی بودم… ببخشید که خیلی صادق نبودم…. دوست دارم…مثل برادر بزرگ ترم….مثل هیونگم…. تو جای پشتیبانی بودی که هیچوقت نداشتم…. مرسی که بودی… میخوام از دنیاتون برم… نمیخوام برم بهشت! جهنم برای من جای بهتریه…. هیونگ…. قول بده شاد باشی… یا اون عوضیه کیوتو باز به دست بیار یا برو سراغ یکی که دوست داره و دوسش داری… عاشق باش… ابی میگه عشقی که تو وجودشه ازش آدم بهتری ساخته و… فکر کنم کلا کار عشق همینه! پس… لطفا آدم بهتری شو…. نه برای من!ون من… ادامه »