230 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! ch 38

پارت ۳۸ از “من نابغه نیستم،تو گرگینه نیستی”

لذت ببرید و نظر بذارین که مدرسه ها اومد 😐

قسمت سی و هشتم:”لوهان سینه بلوری!”

یه هفته از اومدنش به اینجا می گذشت.نتونسته بود تماسی با دوستاش بگیره ولی خب…همه چیز نسبتا خوب پیش می رفت.حداقل برای اون که اینطوری بود.خوب میخورد،خوب میخوابید،زخماش رو به بهبودی بودن و الان میتونست با عصا راه بره. هر چند تلاش هاش برای سر و کله زدن با لوهان معمولا به جای خوبی ختم نمی شدن ولی حالا خیلی بهتر از قبل بودن. لوهان آدم خیلی باهوشی بود ولی خب سهون…یه جورایی از نظر هوش از حد متوسط پایین تر می زد و نمیخواست اینو قبول کنه بنابراین همچنان سعی می کرد به لوهان بفهمونه خیلی باحال و خفنه و لوهان هم هر دفعه بهش می خندید و خودشو می زد به اون راه تا سهون فکر کنه تلاشاش موثر واقع شدن. بهرحال نباید غرور یه بچه دبیرستانی رو خورد می کرد هر چقدر هم که در مورد خودش و دوست دختراش لاف می زد…

اون شب سهون داشت توی نشیمن تلویزیون می دید که لوهان صداش زد.مطمئن نبود باهاش چیکار داره و تنبلی اجازه نمی داد از جاش حرکت کنه تا ببینه لو باهاش چیکار داره پس فقط مختصات خودش رو فریاد زد:”من دارم تی وی میبینم!~”

“سهون بیا تو ازمایشگاه تا پانسمانتو عوض کنم!”

“لوهاااان!جدا حسش نمیاد!تازه پامم درد میکنه!”

“اون کون چاقتو تکون بده و بیا توی ازمایشگاه!تنبل این پانسمان توئه نه من!”

“لوووو لوووو جونممم~!”

“فاک یو سهون!”

چند دقیقه بعد لوهان با وسایل پانسمان توی نشیمن اومد و کنار سهون روی مبل نشست.سهون با خوشحالی سرشو جلو اورد و لوهان کار پانسمانش رو شروع کرد.سهون واقعا ازار دهنده بود اما لو نمیدونست چرا دلش نمیخواد از دستش خلاص بشه.هر چند واقعا بعضی وقتا میرفت روی مخش و میخواست با گیوتین عتیقه پدرش سرشو بزنه ولی وقتی اوضاع اروم می شد حسی رو بهش پیدا می کرد انگار که به برادر کوچیکش داره.

“خیلی تنبل شدی سهون…خوردن و خوابیدن توی خونه ی من هم یه روزی تموم میشه”

لوهان حین کندن بانداژ سر سهون اینو گفت.موهای اونو از جلوی پیشونیش کنار زد تا کشیده نشن و به چسب ها گیر نکنن و تمام این مدت سهون جوری قیافه گرفته بود و بهش نگاه می کرد انگار داره به یکی از طرفداراش نگاه میکنه.

“اوف سهون تو همیشه روی اعصابمی…چرا تورو اوردم؟”

“یه ذره باهام مهربون تر باش!وقتی داری یه لطفی در حقم میکنی و همزمان این حرفارو میزنی قلبم میشکنه!”

“کی با من مهربون بوده که من با تو باشم؟دلت خوشه ها بچه!”

“میدونی…توی دبیرستان دخترا می مردن تا فقط منو ببینن…حتی دو تا پسر هم بهم اعتراف کردن!”

“اوهوم…”
“فقط اوهوم؟؟”

“اخ سهون بس کن…باشه تو ادم خیلی خوشتیپ و خفن و جنتلمنی هستی که همه تا یه هفته پیش برات می مردن.ولی الان تا زمانی که خوب نشی مسئولیتت با منه.بعدش برو توی شهر و هر غلطی خواستی بکن.مخ بزن…ویسکی بخور…خودت شکم خودتو سیر کن و خودت برو دانشگاه.تا زمانی که بری به دنیای خودت”

“میخوای از شرم خلاص شی؟”

“چرا که نه؟تو هیچ نفعی به حالم نداری…نه تنها نفعی نداری بلکه ضرر هم داری!من اونقدری پول درنمیارم که خرج یه نفر مثل تورو تا سه سال بدم!اونم تو این شلم شوربایی که اون دوتا پادشاه دیوونه درست کردن!”

لو پنبه ای رو الکی کرد و همونطور که زخم رو ضد عفونی می کرد حرفاشو از سر گرفت:”میتونی توی شهر خیلی راحت کار پیدا کنی چون تقریبا همه جا کمبود نیرو دارن.البته فکر نکنم بتونی اون رشته ی درسی که برای ادامه تحصیل میخوای رو توی دانشگاه ما پیدا کنی.ولی بهرحال…اگه بی عرضه نباشی میتونی توی همین سه سال راحت از پس خودت بربیای.”

سهون از درد زخم روی پیشونیش اخمی کرد و با کمی تامل جواب داد:”اینقدر از من متنفری که نقشه ی رفتنمم کشیدی؟”

“نه ولی…”

لو بسته بندی پانسمان جدید رو با دندون باز کرد و اونو روی سر سهون بست.لپش رو کشید و رفت سر وقت پاش تا زخم هارو بررسی کنه و مطمئن بشه که همشون به خوبی خشک شدن.خودش هم نمیدونست باید در ادامه ی حرفش چی بگه.

“ولی؟”
سهون پرسید و با کنجکاوی به صورت لو زل زد.اخ خدای بزرگ لو باید چه جوابی می داد موقعی که خودشم نمیدونست چی داره میگه!

“اره دقیقا همونقدر ازت متنفرم!”

“لوهاااان!قلبم شکست!”

لو خندید و به بررسی زخمای ناشی از دندونای مرگ خوار ادامه داد. اینکه میفهمید سهون داره خوب میشه و برمیگرده به روال عادی زندگیش از عذاب وجدانش می کاهید.هر چند اون هنوز همون ادم ترسویی بود که میخواست مال و اموال زیادی داشته باشه ولی خب اینو عوض نمی کرد که نسبت به اتفاق وحشتناکی که برای اون بچه افتاده احساس مسئولیت نکنه هر چند که معمولا به افراد اطرافش زیادی اهمیت نمیداد.

“خب بیخیال…ما یه هفته س با همیم و هنوز هیچی از هم نمیدونیم…میخوای در موردش حرف بزنیم؟”

لوهان اینو گفت و با لبخند به سهون زل زد تا از اون جو مسخره ای که درست شده بود کم بشه.سهون مشتاقانه سر تکون داد و بدون اتلاف وقت شروع به حرف زدن کرد:”خب..من با مامان و بابا و دوتا خواهرام زندگی می کردم.خواهرام دوقلوان و تازه میرن توی یازده سال.بابام یه مسئول مهد کودکه و مادرم هم وردستش کار میکنه.زوج کاری و سختکوشین و خب مسئولیت اون دوتا بچه بیشتر اوقات میفتاد گردن من و منم خیلی خوب ازشون مواظبت کردم تا اینکه به این سن رسیدن و حالا جفتشون عاشقمن!”

البته سهون مراقبت خوب از بچه رو اینجوری مطرح می کرد که بذاری بچه اونقدر گریه کنه تا خوابش ببره و برای اینکه سرگرمش کنی یه عالمه سریل بریزی رو یه پارچه خیلی بزرگ و بچه رو ول کنی تا دنبال سریل ها بگرده و بخوره و شکم خودشو سیر کنه.خب…راستش سهون اهمیتی نمیداد که خواهراش میخواستن سر به تنش نباشه!همین که پز قیافه و هیکل داداششونو پیش دوستاشون میدادن یعنی خوب عمل کرده بود!

“من…خب…چجوری شروع کنم…من تنها نواده ی جادوگرای اصیل زاده سکرت تاون بودم و وقتی به دنیا اومدم کسی نبود که بهم چشم امید نداشته باشه.بابام خیلی دوستم داشت ولی خب…رفتار خوبی با بقیه نداشت.همیشه کاراشو با موذی گری پیش میبرد و توی دربار دوتا پادشاه نفوذ زیادی داشت و به خاطر همین کاراش کم کم اعتبارشو بین مردم از دست داد.اخرش هم وقتی قرار صلح بین دو پادشاه رو دید حسابی اشفته شد و سعی کرد دوباره روابط رو شکر اب کنه ولی خب دو پادشاه تصمیم قاطع گرفته بودن که بچه هاشون با هم ازدواج کنن و پدرم رو وادار کردن جادویی روی بچه هایی که هنوز توی رحم مادرشون بودن بذاره و حاصل اومدن بچه خون اشام و گرگینه رو میسر کنه.پدرم هم این کارو کرد. ولی خب اون دوتا پسر به دنیا اومدن و جادویی که قرار بود اونارو به هم پیوند بده و بچه دار شدنشون رو میسر کنه به صورت یه نفرین شوم ظاهر شد که فقط پدرم اینو درک می کرد.پس سعی کرد به شاه اینو بقبولونه که اون دو بچه خاک این سرزمین رو به خون خواهند کشید و حق زنده مون ندارن ولی خب…پادشاها قبول نکردن و در نهایت…خب…کسی قطعی نمیدونه ولی میگن که پدرم اقدام به کشتن اون دو نوزاد کرده و چون ملکه و شاه مقاومت کردن اونا رو هم کشته.البته…هنوز کسی نمیدونه …ولی مردم اینجوری باور کردن و بابامو دار زدن.مادرم زن خیلی لوند و مغروری بود.یه جورایی حتی مورد حسادت زنای اشراف قرار می گرفت…ولی بعد از بدنام شدن بابام دیگه انچنان بازار محبوبیتش گرم نموند.حرف پشتش زیاد شد و خونه نشینش کرد.یه روزی هم بالاخره وقتی دید من میتونم گلیممو از اب بکشم بیرون تصمیم گرفت بره به دنیای انسان ها.با همه ی اینا…من از هیچکدومشون شاکی نیستم.اونا هر چند برای بقیه ادمای خوبی نبودن ولی برای من والدین خوبی بودن.زندگیه دیگه….پستی و بلندی داره….شاید هر کی به جای اونا بود و میراث ارزشمند جادوگر ها روی دوشش بود مغرورتر و حریص تر رفتار می کرد…و خب از خودم بگم…دانشگاهو خیلی زود تموم کردم و کارم ساختن وسایل مورد نیاز مردمه.چیزایی که باید حتما جادو باشه تا کار کنن.چراغای فسفری…طلسمای مختلف از ضد بارداری گرفته تا رشد مو…جعبه های موسیقی…ملافه های با رایحه های موندگار و هزار تا خرت و پرت دیگه…یه جوری باید شکممو سیر کنم …”

سهون اخماشو توی هم فرو برد و نگاهشو به افق دوخت.چطور حاضر شده بود زندگی مضخرفشو برای کسی مثل لوهان تعریف کنه؟!الان اون فکر می کرد که سهون یه بچه مهد کودکیه!

“خب…مثل اینکه همه ی زخمات بسته شدن…درد که نداری؟”

“چرا چرا دردش داره دیوونم میکنه!”

“دروغگو!”
لو با انگشتش به سر سهون ضربه زد و بلند شد تا به کاراش برسه.خستگی توی بدنش بیداد می کرد و از شدت کم خوابی حلقه های سیاه زیر چشماش روز به روز بزرگتر می شدن.علی رغم همه ی تلاشاش برای درست کردن معجون موفق نشده بود و نامه ی مصادره ی اموال از سمت هر دو پادشاه براش ارسال شده بود ولی لو همچنان داشت عاجزانه زور می زد تا بلکه بتونه راهی پیدا کنه و خودشو نجات بده.شاید باید یه حقه ای سوار می کرد ولی ظاهرا دیگه خیلی برای شیره مالیدن سر اون دو تا پادشاه دیر شده بود.

روی صندلی گردون ازمایشگاهیش نشست و شقیقه هاشو مالوند.چرا نمیتونست هیچ ترکیب درستی پیدا کنه؟چرا همه چیز به در بسته میخورد؟لوهان باید قبول می کرد که داره شکست میخوره؟قبلا اوضاع اینجوری نبود…

“لو؟کمک نمیخوای؟”

چشم هاشو باز کرد و سهون رو دید که با عصاش کنار درب ازمایشگاه ایستاده.پوزخندی زد و با بدجنسی گفت:”چی شده که کون چاق اوه سهون حرکت کرده؟”

“دست از مسخره کردن باسن خوشفرم من بردار!لازم نیست هر دفعه بگی که حسودی میکنی!”

“کونت چاقه سهون!من حسادت نمیکنم!”

“تو هم سینه هات برای یه مرد زیادی بی پشم و پیلیه!لوهان سینه بلوری!”

“خفه شو!”

“خودت خفه شو!”

“خب…اگه اومدی اعصابمو خورد کنی باید بگم به اندازه کافی داغون هست.اونقدری که از این داغون تر نشه…پس تمومش کن.”

سهون با عصاش جلو اومد و روی صندلی کنار لو نشست یکی از بالون های ازمایشگاهی که توش مایع قرنز رنگی شبیه خون لخته شده بود رو برداشت. همونطور که باهاش ور می رفت گفت:”فقط اومدم کمکت کنم…”

“کاری از دستت برنمیاد سهون…”

سهون بالون رو سر جاش گذاشت و به لو نگاه کرد که روی صندلیش ولو شده بود و ارنجشو روی چشماش گذاشته بود.لوهان در عین اینکه خیلی غیر قابل دسترس به نظر می رسید خیلی هم نزدیک بود ولی انگار هاله ای داشت که اجازه نمیداد کسی پاشو از حدود خودش دراز تر کنه.سهون خیلی دلش میخواست بدونه تا الان شده که کسی رفتار تحقیر امیزی باهاش داشته یا نه؟اصلا کسی شده که مزاحمش بشه؟یا بخواد ازش سو استفاده کنه؟کنجکاوی نا به جایی بود ولی سهون تمام این یه هفته رو به این فکر کرده بود که یه پسر با این قیافه چطور میتونهاینقدر راحت و بدون مزاحمت زندگی کنه؟از کجا معلوم…شاید توی این دنیا اونقدر پسر خوشگل وجود داشت که یه امر عادی تلقی می شد.

“میگم…لو…چیزی در مورد گی ها شنیدی؟”

لوهان هوف بلندی کشید و همونطور که بلند می شد تا دوباره کارشو شروع کنه گفت:”سهون واقعا وقت و اعصابش رو ندارم که سر یه همچنین چیزی باهات بحث کنم!”

“نه نه نه!اونجوری که فکر میکنی نیست!فقط میخواستم بفهمم میدونی گی چیه یا نه.”

“احمق!”
لو سانتریفیوز ازمایشگاهیشو روشن کرد و همونطور که چند تا نمونه خونی که از سهون گرفته بود رو داخلش میذاشت گفت:”چیه؟باز چی در مورد من کنجکاوت کرده؟”

“خب…قیافت…یه کم زیاد از حد…”

“خوشگله؟اه سهون نگو که گی ای!اونوقت مجبور میشم یکم زودتر از اینکه کامل خوب بشی از خونم پرتت کنم بیرون!”

سهون که هول شده بود سعی کرد توضیح بده تا باعث نشه سو تفاهمی پیش بیاد.ولی مطمئن بود که داره تا بنا گوشش قرمز میشه هر چند که گی نبود و مطمئن بود که گی نیست اما حتی صحبت در موردش اونو خجالت زده میکرد.

“نه!نه من گی نیستم!قسم میخورم!چرا اینجوری نگام میکنی؟!به مسیح قسم من گی نیستم!”

لوهان بلند بلند خندید:”باشه!اروم باش!”

و دوباره کارشو از سر گرفت.سهون خجالت زده و عصبانی نشون میداد و با خودش حلاجی میکرد که چه حرفی زده تا لو همچنین برداشتی کنه و یا چه کاری کرده که اونو شبیه کسی کنه که به پسرا علاقه داره.خب لو فقط یه کم زیاد از حد خوشگل بود.سهون حق داشت غیر طبیعی نگاهش کنه.

بعد از چند دقیقه خودخوری و فرو رفتن توی افکار بیهوده یهو دستی دور گردنش حلقه شد و شروع کرد به فشار دادن.سهون از ترس و هول از روی صندلی پرت شد پایین و همزمان که سرفه می کرد با چشمای دریده شده از ترس برگشت تا بانی قضیه رو ببینه و با دیدن لو که از خنده رو زانو هاش افتاده بود خونش به جوش اومد.به سختی روی پاهاش ایستاد و سعی کرد خندیدن بی وقفه لو رو متوقف کنه:”اصلا خنده دار نیست لوهان!”

لو بیشتر خندید و جواب داد:”داری گریه میکنی هونی کوچولو؟میخوای مامانتو صدا کنی؟خجالت نکش…صداش بزن!”

“لوهان تمومش کن!اصلا بامزه به نظر نمیرسی!”

سهون با فشاری که روش اومده بود به شدت سعی می کرد تا لو رو وادار کنه دست از مسخره کردنش برداره و چیزی نمونده بود بغض کنه.خب اون چه تقصیری داشت…هیچکس تا به حال اینقدر تحقیرش نکرده بود و سهون هیچ پیش زمینه ای نداشت که باید با چنین فردی چجوری برخورد کنه.هر چند بچه ی شاخ و پرفکت مدرسه محسوب می شد ولی خب…هیچکس تا این حد به خودش اجازه نداده بود شخصیتشو بکوبه.

“گریه نکن کون قلنبه!الان مامانی میاد…اره الان میاد!”

“لوهااااااااان!”
سهون با پای دردناکش به سمت لو خیز برداشت تا کتکش بزنه و لوهان که زیرک تر عمل کرده بود سریعا از در ازمایشگاه بیرون دوید.تلاش های سهون برای دویدن و رسیدن به لو درست مثل تلاش هاش برای خوندن خط خرچنگ قورباقه یی شینگ بی فایده بودن.لو همچنان مسخره ش می کرد و میخندید و سهون اینقدر زیر فشار حرفاش مونده بود که درمونده شده بود.اخر کار روی زمین نشیمن نشست و با اخم های توی هم رفته تسلیم تحقیر های رگباری لو شد.

“باشه…من یه کون قلنبه ی بچه ننه م!دست از سرم بردار!”

لو که هنوز قصد تموم کردن خوش گذرونیش رو نداشت با ریتم و رقص خودشو کنار سهون رسوند.کمرشو خم کرد و باسنشو رو به صورت سهون تکون داد تا مسخره بازیش رو به اوج خودش برسونه:”من کون اوه سهونم!!من اینقد قلنبه م که میتونم ده تا گرگو سیر کنم!اوه اوه!نگا کن!چپ راست!”

“لوهان ازت…متنفرم!”

سهون اینو تقریبا فریاد زد و بعد با چنگ انداختن به پای لوهان و زمین زدنش رو شکمش نشست و دستشو بالا برد که یه مشت ابدار توی اون صورت خوشگلش بخوابونه که لو داد زد:”مساوی شدیم!”

سهون که از خشمی که توی سرش میجوشید به کل اختیارشو از دست داده بود مشت رو پای چشم لو فرود اورد و بعد گلوشو گرفت تا خفه ش کنه و زمانی که نفس های لو به خر خر تبدیل شد از ترس گلوشو ول کرد.وحشت به قدری میخکوبش کرده بود که حتی نمیتونست از روی شکم لو بلند بشه.همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود و سهون توی همون مدت کم و جوشش عصبانیتش به یه هیولای غیر قابل کنترل تبدیل شده بود که نزدیک بود تنها جادوگر کل سکرت تاون رو خفه کنه.چی شد؟چه اتفاقی افتاد؟

“ل…لوهان…ح…حالت خوبه؟”

لو که کم کم سرفه های شدیدش فرو می نشست خنده ای کرد و همزمان که اب دهانش رو پاک می کرد جواب داد:”داشتی…منو میکشتی…چطور…میتونم…خوب…باشم؟”

عصبانیت و خشم سهون مثل یه بت سفالی فرو ریخت و به جاش سیلی از حس نگرانی و وحشت سر تا پاش رو فرا گرفت.اون یه هیولا بود؟

“کمک…کن…نفس…بکشم…”
سهون عضلاتی که به خاطر لاکتیک اسید گرفته بودن رو به سختی حرکت داد و از روی شکم لو بلند شد.اونو توی بغلش نیم خیز کرد و در حالی که کم مونده بود اشکاش بریزن زمزمه کرد:”من….من…داشتم یه ادم میکشتم!”

لوهان باز هم خندید:”ادم نه…جادوگر!”

“م…متاسفم…متاسفم..متاسفم…لو…الان خوبی؟میتونی نفس بکشی؟!”

لوهان که نفس هاش حالا صاف و منظم شده بود رو به چهره ی نگران و وحشتزده ی سهون خندید و با تاسف سر تکون داد.هیچی اینو عوض نمی کرد که سهون هنوز یه بچه دبیرستانی بیشتر نیست!

نیم ساعت بعد به پیشنهاد لو هر دو توی تراس خونه ،جایی که جلوه ی خوبی از اسمون سکرت تاون نشون میداد نشسته بودن و دو تا بطری سودا کنارشون گذاشته بودن تا کمی از تنش های اخیر فاصله بگیرن.لوهان دیگه داشت کاملا توی ناامیدی فرو می رفت و سهون هنوز هم خودشو مقصر اصلی می دونست.

پسر بزرگ تر پلمب بطری سودا رو باز کرد و همزمان که دوتا لیوان روبروش پر می کرد گفت:”همیشه همین میشه سهون…چیزی غیر طبیعی توی وجود تو وجود نداره پس لازم نیست بترسی.همه وقتی فشار خفقان و تحقیر رو توی دستاشون بریزن این شکلی میشن..”

سهون سرشو پایین انداخت و لبشو گزید.چقدر مایه ی خجالت بود که داشت همین نیم ساعت پیش کسیو می کشت که توی اون دنیای خطرناک بهش پناه داده بود:”چرا جلومو نگرفتی؟اگه میکشتمت…”

“کوتاه بیا بابا…مطمئن بودم همچنین کاری نمیکنی!”

لوهان لیوانش رو به لبش نزدیک کرد و قلپی از سوداش نوشید.یکی از دستاش رو تکیه گاه پشتش کرد و نگاهش رو به اسمون ابری و ماتم زده ی جنگل ارواح دوخت.موهای قهوه ای و نرمش روی پیشونیشرو کاملا می پوشوندن و چشمای عمیقش توی تاریکی هم می درخشیدن.بعلاوه یکی از اون چشم های خوشگل کبود و ورم کرده شده بودن و باعث می شدن سهون هر چقدر بیشتر به این چهره نگاه کنه بیشتر توی خفت فرو بره.

“بخور”
“من…هنوز هجده سالم نشده.”

“کی اهمیت میده!…مامانت؟”

سهون لیوانش رو برداشت و به انعکاس تصویر خودش توی اون مایع لرزون زل زد.چرا بعد از اون کاری که کرده بود لوهان تصمیم گرفته بود بیارش اینجا و با سودا ازش پذیرایی کنه؟اون که به نظر ادم بخشنده ای نمی رسید.

“خب…در حقیقت میخواستم ببینم وقتی اذیتت میکنم چه حسی بهم دست میده و خب زیاد ازش خوشم نیومد هر چند تلافی کردم و یه ذره دلم خنک شد ولی خب…الان به جاش یه کبودی بزرگ روی چشمم دارم…خخخخ….پسر کی فکرشو می کرد!؟”

“م..متاسفم!”
“عیبی نداره…بعدا برام جبرانش کن.”

اولین لیوان ها که خالی شدن لوهان باز هم پرشون کرد و بدون اینکه نگاهشو از اسمون بگیره گفت:”میدونی هیچوقت توی زندگیم کسی رو اونقدر دوست نداشتم که بتونم به خاطرش همه کار بکنم.افراد زیادی بودن که باهاشون وقت گذروندم و فکر کردم عاشقشونم ولی هیچکس رو…واقعا و از ته دلم نخواستم تا بخاطرش بجنگم…نه پدرم…نه مادرم…نه هیچ کدوم از دوستا و دوست دخترام.خیلی دلم میخواست تجربه ش کنم ولی حتی گول زدن خودم هم جوابی نداد.زندگی کردن بدون هیچ معنایی به همون اندازه که راحته ده برابر خالی تر و غم انگیز تره…تو چطور؟تو به خاطر کسی زندگی کردی؟”

سهون نیمی از لیوانش رو نوشید و توی زندگی خودش دنبال سوژه ای که لوهان ازش حرف می زد گشت ولی هیچکس…تا اون حد برای سهون اهمیت نداشت.اون خواهرا و والدینشو دوست داشت اما جوری نبود که بخواد همه ی زندگیشو برای خوشحال کردن اونا فدا کنه.تا اونجا که یادش میومد هیچکس رو بیشتر از خودش دوست نداشته بود.

“فکر نکنم به خاطر کسی زندگی کرده باشم…”

“که اینطور…”

لیوان ها برای بار دوم خالی شدن و سهون کم کم حس کرد داره هوشیاریش نصف می شه.نه اینکه قبلا مست نکرده باشه ولی خب ظاهرا سودا های اینجا با مال سئول یه کمکی فرق می.کرد و اون تنها با دو لیوان داشت خودشو اروم اروم میباخت.معلوم نبود وقتی مست بشه ممکنه چه حرفایی بزنه و چه کارایی بکنه ولی خب…لوهان اونجا بود.حتما کمکش می کرد.

“اونا فردا میان و اموالمو میگیرن…ولی خیلی جالبه که غمگین نیستم و حرص نمیخورم.”

“شاید چون داری مست میشی؟”

“بابام عاشق پول بود…مادرم عاشق زیبایی بود…دوست دخترم عاشق یه پسر دیگه بود…و من…عاشق هیچی!بدون هیچ هدف و عشقی زندگی کردن خیلی دردناکه سهون!شاید ادم برای خودش خوش باشه ولی تهش چی میمونه؟هیچی نیست که بخاطرش بری جلو…چه زندگی رقت انگیز و خفت باریه!”

لوهان به تلخی خندید و لیوان خودش رو پر کرد.جرئه ای نوشید و چشم هاشو روی هم گذاشت.نفس عمیقی کشید و بی توجه به سکوت آزار دهنده ی سهون باز هم ادامه داد:”بعد از توطئه ی پدرم مردم همیشه همیشه به چشم یه لکه ی ننگ بهم نگاه میکردن.مجبور بودم اجناسمو غیر مستقیم بفروشم و اینجوری پول زیادی دستمو نمی گرفت.ولی باز هم من نه توجه مردمو خواستم نه پولشونو.وقتی توی دربار دوتا پادشاه نفوذ کردم و جادوگر سلطنتی هم شدم باز هم اون چیزی نبود که از ته دل میخواستم.هیچی نبود که من به دنبالش کشیده بشم و یه روز یه نفر بهم گفت که شاید این خلا فقط خدا رو میطلبه…ولی اشتباه می کرد.روح من اونقدر بزرگ نبود که پذیرای چیزی به اسم خدا باشه…اون یه چیز مادی میخواست…مثل پول،زیبایی،دانش،معنویت،یا حتی زیبایی جنسی.من همشونو دوست داشتم و تظاهر کردم که عاشقشونم ولی نشد…اخه چطور میتونم خودمو گول بزنم…”

سهون لیوان سومی که برای خودش پر کرده بود رو یکجا سر کشید و در حالی که روی زمین دراز می کشید زمزمه کرد:”پس تو..یه جسم از خدا میخواستی مگه نه؟”

لوهان شوکه از تعبیر دقیق سهون بهش زل زد و بعد در حالی که قهقهه می زد جواب داد:”وقتی مست میشی هم باهوش تری و هم جذاب تر”

سهون لبخندی زد و نگاهشو به لوهانی دوخت که سرشو بین زانو هاش مخفی کرده بود و دیگه انگار توی اسمون چیز جذابی برای نگاه کردن پیدا نمی کرد.پلکی زد و سعی کرد احساسات لوهان رو درک کنه.یه جسم از خدا چطور میتونست روی زمینی به این آلودگی ظاهر بشه و درست سر راه لو قرار بگیره؟لو حقیقتا خودش هم خودش رو نمیفهمید همونطور که سهون هم درکی از خواسته های قلبش نداشت فقط چون لو بالغ تر بود به این نتیجه رسیده بود و سهون هنوز در مرحله ی فکر به سر می برد.
“امشب سرده…”

سهون اینو گفت و دوباره نشست.سیوشرتش رو در اورد و روی شونه های لو انداخت.انتظار تشکر یا حتی یه لبخند کوچیک داشت ولی لو فقط تمسخر امیز نگاهش کرد و گفت:”این لباسا از اولش مال من بودن میدونی که؟!”

“این چه حرفیه..من انتظار تشکر نداشتم.”

“بس کن..جوری رفتار میکنی انگار اهمیت میدی!”

سهون ساکت شد و ترجیح داد دروغ دیگه ای نگه.اون دو نفر خیلی خوب می فهمیدن که اهمیت ندادن و مهم نبودن یعنی چی.نیازی نبود به روی هم بیارن و برای اثبات غیرش دروغ بگن.هر دو زیادی پرت از احساسات بودن که بخوان بهایی به کسی بدن…

“من و تو…تا زمانی که ترسو و بی قید و بند باشیم زنده میمونیم سهون…تا زمانی که خودمون مهم تر از همه چی باشیم زنده میمونیم…”

سهون لیوان دیگه ای نوشید و خنده ی تمسخر امیزی کرد.ظااهرا مست شده بود و کنترل خودش رو نداشت پس لو میتونست با خیال راحت هر حرفی دلش خواست بزنه و مطمئن باشه سهون بعد از امشب هیچی به یاد نمیاره.

“نمیخوام بگم تو خاصی سهون…نه اصلا منظورم این نیست…ولی با اینکه دلم میخواد سر به تنت نباشه…یه حسی نمیخواد تو از اینجا بری.”

سهون اینبار بطری سودا رو به دهن گرفت و بعد از اینکه عطشش فرو نشست و کاملا توی مستی خودش فرو رفت جواب داد:”که نمیخوای من برم…هیک…ولی..هیک…این..چه معنایی..هیک..میده؟”

“نمیدونم…شاید چون خیلی تنهایی کشیدم؟”

“اویا اویا…نه لوهان…شاید چون داری عاشق میشی!”

“مست شدی سهون…خیلی زیاد…”


“کای ببین…فکر کنم عنکبوت سان ها گزینه خوبی باشن…ولی خب احتمال نفوذی و جاسوس بودنشون زیاده پس نمیتونی خیلی ریسک کنی…”

“میفهمم کریس…ولی خب بهتر نیست از گرگینه ها استفاده کنیم؟از جانب به هم ریزی مهمونی هم خیالمون راحت میشه که اتفاقی نمیفته.چرا باید اراچنی استخدام کنم؟”

“اول اینکه…چیزه…من الان میام..”

کریس برگه های دستش رو روی میز گذاشت و سعی کرد خیلی با احتیاط بلند بشه.خب تا اینجاش که اتفاقی نیفتاده بود…ولی از اونجا که بخت هیچوقت کاملا زیر بغل کریس رو نمی گرفت تا قدم اول رو برداشت اون اتفاق وحشتناکی نبای میفتاد رخ داد.خب ظاهرا زندگی پر افتخار کریس وو همین جا به پایان می رسید!سکوت کل اتاق رو گرفت و کای با بهت و حیرت زل زد به کریسی که داشت کم کم از گونه تا بناگوش تغییر رنگ می داد.واقعا عجب اتفاق حیرت انگیزی!
“کریس تو….تو….گوزیدی؟؟؟”

چند ثانیه بعد از اون سکوت مرگبار بوی گند اتفاق حیرت انگیز پراکنده شد و کای انگار که بهش شوک برقی متصل کرده باشن شروع کرد به لرزیدن و بعد از اون هم از صندلیش افتاد پایین.خب در واقع هیچ شوکی در کار نبود…کای لعنتی فقط داشت از شدت خنده بیهوش می شد!

“لعنت لعنت لعنت لعنت!کای تمومش کن!از اولش هم گرفتن اون رژیم گوهی ایده ی اشتباهی بود!تخم مرغ ابپز و لوبیا!اه خدایا منو ببین که مضحکه ی یه بچه شدم!”

“کریس…خخخخ…یه بار دیگه بگوز!تورو خدا یه بار دیگه انجامش بده!وای خدا من فکر کردم اتاقم به توپ بسته شده!”

“کای خفه شوووووووو!!!!”

“کریس بوش شبیه…وای خدا الان از خنده تلف میشم…!”

“دقیقا به همین خاطره که باهات صمیمی نمیشم!”

“این داستان…قهرمان خوشتیپ و خوش هیکل ما گوزو بود!ایا پرنسس راضی خواهد شد که با یک گوزو به زندگی خویش ادامه دهد؟!”

“کای…تورو به خدا قسم تمومش کن!”

کای از خنده شروع به قلت زدن و مشت کوبوندن روی زمین کرد و کریس از ترس اینکه دوباره خطاشو مرتکب نشه و کل قصر رو به باد نده تکون نمیخورد و همچنان زور می زد تا باد معدش بلکه راه دیگه ای توی شکمش برای خارج شدن پیدا کنه.
“کریس کریس کریس!چرا تا الان گوزیدنتو از من مخفی کردی و این همه شادیو ازم گرفتی؟!ای راسوی معطر من!”
کریس که دیگه کاسه ی صبرش لبریز شده بود به سمت کای رفت تا یقه شو بگیره و به خود بیارش اما خب…اون اتفاق سه بار دیگه پشت سر هم افتاد و کای که دیگه داشت از خنده کف بالا میاورد بالاخره تصمیم گرفت که تمومش کنه چون کریس عصبانی شده بود و امکان داشت هر کاری ازش سر بزنه پس کای باید نیششو میبست و دوباره تبدیل می شد به همون بچه ی کپلی و حرف گوش کن و متفکر.ولی خب…ظاهرا دیگه کار برای همین امشب کفایت می کرد.

کریس رو قانع کرد که بره استراحت کنه تا اوضاع معدش بهتر بشه و اتاقو به بمب های شیمیایی نبنده و بعد از اون خودش به تنهایی پشت میز کارش نشست و شروع کرد به بررسی هزاران کاغذی که روی میز پخش و پلا شده بودن.اخ که چقدر دلش میخواست تمام این کار هارو رها کنه و به جاش با شورتک توی سواحل جنوبی دریاچه گورگونا خوش بگذرونه.هر چند که خب الان زمستون بود و همچنین چیزی امکان نداشت ولی خب اگه کای منطق سرش می شد حتی به چنین چیزی فکر هم نمیکرد!ولی خب…فضای اتاق به تنهایی برای فرو ریختن تمام رویاهای خوش و شیرینش توی ساحل گورگونا کفایت می کرد.اون قفسه ی بزرگ چوبی کتاب با اون هیکل گنده و بد قوارش انگار که مدام داشت زار میزد و کتاب های قطور داخلش فقط این حالت چرودگی رو تقویت می کردن.کفپوش های پوسیده کف اتاق هم که همیشه ی خدا مایه ی افسردگی بودن و اون همه کاغذ و قرارداد و درخواست و بازخواست جلوش فاجعه ای رو شکل میدادن که مستقیم روحیه ی شاد کای رو هدف گرفته بودنسرشو روی میز گذاشت و لب هاش رو انگار که با کاغذ ها لج کرده باشه جلو داد.زمزمه کرد:”هر روز کار…بدون مرخصی…بعلاوه ی درسام که باید همیشه بخونمشون تا نمره خوبی بگیرم…این مردم هنوزم ازم ناراضین…چرا یه روز خودشون امتحان نمیکنن ببینن میتونن یا نه؟”
از جاش بلند شد و درجه ی شوفاژ رو کمتر کرد تا خوابش نبره.بدنشو کش و قوسی داد و به کتفش مشت کوبید تا خستگیش یکم بهبود پیدا کنه و بعد از برداشتن یه بیسکوییت از توی بشقابی که روی میز کارش گذاشته شده بود جلوی پنجره ایستاد و به باغ زل زد.گازی به بیسکوییت خشک و سفت شده زد و همزمان که زیر لبی به سفتی بیش از حد کلوچه فحش میداد چشمکی به الیزابت زد که داشت توی باغ نگهبانی می داد.همونطور که لیزی از اون فاله خیلی دور میتونست چشمک کای رو ببینه کای هم میتونست به راحتی ببینه که گونه های لیزی با دیدن چشمکش قرمز شدن و اون از ذوق اینکه تونسته یه دخترو تحت تاثیر قرار بده ناخوداگاه لبخند با نمکی زد.همچنان محو تماشای باغ خشک قصر و جویدن بیسکوییت بود که خفاش کوچیکی از درب مخفی کنار پنجره خودشو داخل انداخت و وسط اتاق پخش زمین شد.کای با دستپاچگی نگاهی به لیزی و بعد نگاهی به خفاش انداخت و بعد از اینکه مطمئن شد لیزی اون صحنه رو ندیده سراغ خفاش رفت.اونو توی دستاش گرفت و چک کرد تا صدمه ای ندیده باشه و بعد از اون با کمترین صدایی که میتونست رو به خفاشی که توی بغل داشت گفت:”باید اون محفظه ی کنار پنجره رو یکم گشاد تر درست میکردم…حالت خوبه خون اشام محبوب من؟”


عایا خفاش همان کیونگسوست؟ 😐

عایا من دارم اسپویل میکنم یا اسپویل منو میکنه؟ 😐

عایا خاک به سر شدیم با شروع مد؟:|

عایا سهون دست از خر بازی خواهد کشید؟ 😐

عایا لولو را فراموش کرده اید؟ 😐

خدایی اوایل فکر میکردم گروه اینا مختلطه 😐 (الان فحشا میاد سمتم 😐 )

البت الان کلا قوه ی تشخیص پسر از دخترمو کاملا از دست دادم 😐

عایاااااااا نه خداوکیلی عایا؟ 😐

فحش نده خواهر… 😐 خودتی 😐

عر 😐

 



guest
15 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Shizoro
Shizoro
1 ماه قبل

کریس… *از خنده جر میخورد
من الان نصفه شبی چجوری قهقه هامو خفه کنم ؟:|
چه کسی پاسخگوستتتت ؟؟؟
چیز ببخشید
مثل همیشه خسته نباشی سنسه گامی :″)))

Alia
Alia
7 ماه قبل

مطمئن باش هیچکس فراموششون نمیکنه اونا با جذابیتی که دارن چه عضو اکسو باشن چه نه ادمارو جذب مبکنن مخصوصا لوهان که کلا اوقتی ادم میبینتش عاشق چهره ی بیبی فیس و کیوتش میشه

Avayi
Avayi
9 ماه قبل

عالی بودش اوپااااا عالی مرسی ک کریسو با خاک یکسان کردی … -_- ب هرحال من تازه متوجه یه چیزی شدم من بایسم لیدر گروه سوهوعه و الکی خودمو درگیر سهون کرده بودم باو اخه ندیده بودمشون و یه بار ک سرچ کردم دیدم اویا این ک سوهو نیست این سهونه ! همش تقصیر این دوستامه که ادرس اشتب میدن یا خودم ک ادرسو اشتب تر میگیرم :/ ب هررویی سوهوام اخه زدی با خاک یکسان نمودیش بنده خدارو اخه :/ بازم عالیییی بودش اوپاییییییی 🌸❤️✨

kiute-ARMY_nosayebe
kiute-ARMY_nosayebe
2 سال قبل

عاللللللللللللللللییییییییی ذوستم عاشق کریسه بفهمه باهاش این کارو کردن میره خود کشی منم با خودش میبره
عالی بود هیونگ خسته نباشی

SDF
SDF
3 سال قبل

امیدوارم که کیونگسو باشه.
اون قسمته راسوی معطر من ضعف کردم.
برادر من حالا خوبه تو فکر کردی گروه مختلطه من هنوزم لوهان و با بکهیون و گاها با سوهو اشتباه می گیرم
بعضی اوقاتم سهون و با کریس.
اینا رو گفتم که به خودت امیدوار باشی.