258 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! ch 36

وقتی نویسنده دست از عن بازی بر نمیداره 😐

بفرمایید قسمت ۳۶

قسمت ۳۶″من فقط دارم سن اضافه میکنم…”

“داری چیکار میکنی بک ؟هوم؟”

“کوری؟”

“نه ولی دارم مجبورت میکنم حرف بزنی تا صداتو یادم نره”

“خفه شو…”

چانیول قهوه ی شیرین خودش رو هم زد و همونطور که میخندید به لبخند بک نگاه کرد که سعی داشت بپوشونش.قهوه ی خودش و اونو برداشت و کنارش روی مبل نشست.کاپ قهوه ی بک رو به دستش داد و بعد از اینکه یه قلپ از لیوان خودش رو نوشید گفت:”جدا دیگه هیچ کاری توی اوقات فراغتت جز کتاب خوندن نمیکنی…خیلی بی اخلاق شدی!”

بکهیون کتابی که داشت میخوند رو بست و باهاش چان رو کتک زد.قهوه ش رو یک نفس سر کشید و با در هم کشیدن ابروهاش گفت:”زبونت احتیاج داره که زیر تمرینا بشکنه؟”

چانیول لیوان نیمه خوردش رو روی میز گذاشت و دستشو دور گردن بک انداخت.با بدجنسی کلشو فشار داد و گفت:”شرط میبندم دیگه نمیتونی مجبورم کنی!”

بکهیون زور زد تا سرشو ازاد کنه و به شدت سعی می کرد تا جدی باقی بمونه ولی خب چانیول وقتی بنای مسخره بازی میذاشت بکهیون خیلی سخت میتونست جلوی خودش برای خندیدن رو بگیره.

“ولم کن…میکشمت! لوبیای احمق!”

چانیول با خنده های وحشتناکش بکهیون رو میزد و بکهیون که از خنده های اون خندش گرفته بود سعی می کرد سرشو آزاد کنه.از زیر بغل چان نیشگون گرفت و وقتی سرش ازاد شد با لگد از روی کاناپه پرتش کرد پایین.خب تعجبی نداشت که اونا اینجوری با هم شوخی می کردن ولی هر کس نمیدونست فکر می کرد دارن سر دوست دخترشون همدیگرو میزنن.بکهیون و چانیول هم خونه های عجیب غریبی بودن…

“پنجاه تا شرط میبندم که نمیتونی شکستم بدی!”

“بکنش صد تا و میبینی که من وادارت میکنم روی زانو هات بالا و پایین بپری چانیول!”

چانیول دستهای بکو روی زمین قفل کرد و روی شکمش نشست که بکهیون با سرش به پیشونی چان کوبید و تونست بهش غالب بشه.جای خودش و چان رو عوض کرد و دست گذاشت روی نقظه ضعف چانیول و با وحشیانه ترین حالت ممکن شروع به قلقلک دادنش کرد.چانیول نمیدونست باید بخنده یا گریه کنه چون انگشتای بک انگار به جای قلقلک دادن مثل میخ توی بدنش فرو میرفتن.با لگد توی شکم بک کوبید و بالشت کاناپه رو برداشت تا باهاش توی سر بک بکوبه.سرخوشانه داد زد:”شرط عوض شد!اگه باختی باید کارلو جوری بترسونی که به خودش بشاشه!”

بک جلوی ضربه ی محکم چانیول رو با ساق دستش گرفت و همونطور که قهقهه می زد گفت:”اوی!تو میخوای از اینجا بری درست!ولی من اینده شغلیمو لازم دارم!یه وعده غذا تو رستوران نقره ای!”

و بعد از تموم شدن حرفش خودشو روی چان انداخت تا بالشت رو ازش بگیره.نوک سینشو پیچوند و با بالشتی که کش رفته بود چند بار محکم توی سر چان کوبید.

چانیول نوک سینشو مالوند و پای بک رو که سعی می کرد بلند بشه گرفت و کشید و باعث شد که بک با باسن روی زمین بیفته و از درد و ضعف روی زمین ولو بشه.از فرصت استفاده کرد و بکو به پشت روی زمین انداخت.روی کمرش نشست و دستاشو روی زمین ثابت کرد تا تکون نخوره.نفس نفس زنون کنار گوش بکهیون گفت:”من بردم!و تو باید برای شام باهام بیای خونه زن عموم!”

خنده های بلند بکهیون متوقف شد.برای چند لحظه فقط صدای نفس نفس های اون دوتا جوون توی پذیرایی شنیده می شد و بکهیون با صدایی که از شدت خنده دورگه شده بود گفت:”بزرگ شدی چانی…جون یه انسانو نجات میدی…منو به خاک میزنی…شرطو میبری…و وادارم میکنی کاری که میخوای رو بکنم.”

“خب…شاید…ولی تو دیگه بزرگ نمیشی مگه نه؟”

“من فقط دارم سن اضافه میکنم…”

چانیول با ناراحتی به بک نگاه کرد که دیگه تقلا نمی کرد و اجازه داده بود هنوز چان روی کمرش بمونه.سرش رو روی زمین گذاشته بود و اونقدر بی حرکت و سست به نظر می رسید که انگار مرده.چان نباید این همه توی شوخی زیاده روی می کرد که بکهیون احساس ضعف کنه…

“نمیخوای بلند شی؟ اصلا سبک نیستی…”

“م…متاسفم…”
چان خودشو حرکت داد .دستاشو از پشت تکیه گاه کرد و کنار بک روی زمین جاگیر شد.بکهیون غلتی زد و همونطور که به سقف خونه نگاه میکرد پرسید:”امشب میخوای بری؟”

چانیول پاهای درازشو تکون داد و با سر تایید کرد.بوی رطوبت چوب های کف پذیرایی هر چند زیادی برای یه ادم عادی غیر قایل تحمل بود ولی هر دو خیلی وقت بود که بهش عادت کرده بودن.اون دو اونقدر زود با چیزای مختلف مانوس می شدن که حتی عادت کردن هم براشون عادت شده بود.چانیول به اخلاقای بد بکهیون و بکهیون به عادت دادن چانیول.چانیول به غذاهای کم و بکهیون به کم توجهی چانیول.تا وقتی احساسی بروز پیدا نمی کرد این روند ادامه داشت…حقیقتی که شاید هر کسی نمی دونست ولی بک و چان خیلی وقت بود که بهش پی برده بودن.درست از زمانی که پدر بک مرد هر دو خوب اینو درک کردن…که دیگه حتی دوستای همدیگه هم نیستن….حتی دوتا دوست خیلی معمولی…چون رشته ی صمیمیت بینشون چنان پوسیده و خراب شده بود که هیچ راه ترمیمی وجود نداشت.کسی نمیدونست کی این بین بیشتر مقصره ولی مگه اهمیتی داشت؟وقتی هیچ چیز دوباره مثل قبلش نمی شد اهمیتی نداشت که کی بیشتر این رابطه رو توی سیاهی فرو برده.ولی خب …زیادم بد نبود.حالا چان میتونست بدون هیچ وابستگی و دلتنگی بکهیونو ترک کنه و به دنیایی بره که توش میتونه بهتر و قشنگ تر از همه ی عمرش زندگی کنه.یه خونه گرمتر از خونه ی بکهیون…غذایی بیشتر از غذاهای بکهیون…تفریحی بیشتر از وقت گذروندن با بکهیون…و…داشتن یکی خیلی بهتر از بکهیون

این وسط هیچکس نمیتونست تصور کنه که چه اتفاقی برای اون شینیگامی تنها میفته.اون ادمی نبود که احساساتش رو نسبت به ادمای اطرافش نشون بده.هیچکس نمیدونست هدفش از نفس کشیدن چیه و میخواد چیکار کنه.غیر معمول و گوشه گیر نبود ولی خب اجازه نمیداد کسی توی ذهنش کند و کاو کنه.خیلیا اینو پای غرورش میذاشتن و بک خیلی راحت از این فرضیه استقبال می کرد.اگه همه اونقدر کوته فکر بودن که درباره همه چی قضاوت می کردن پس چرا باید به خودش به زحمت میداد تا نظرشونو تغییر بده؟تنها چیزی که بک میخواست…فقط…فقط یه…

“شرطو باختی دیگه…پس…باهام میای مگه نه؟”

“هر چند…نمیدونم چرا اینو میخوای ولی دعوتشون رو رد نمیکنم.میخوام نامزدت رو ببینم…”

“خوبه…پس…میرم اماده بشم.تلپورت میکنیم؟”

“راه بهتری برای رسیدن سراغ داری؟”

چانیول به تنها اتاق خونه رفت تا لباس عوض کنه و بک از جاش بلند شد و روی کاناپه نشست.چشماشو بست و از اینکه دلش داشت شور میزد خودش رو سرزنش کرد.داشت برای رفتن چان دچار دلهره می شد؟از الان؟چانیول حداقل تا یک سال دیگه کنارش میموند.چان کی وقت کرده بود بکهیون رو این همه توی این احساسات بیهوده غرق کنه؟انگار داشت قلبشو مسموم میکرد…بیماری جذابی به نظر نمی رسید.

وقتی چان با کت و شلوار سورمه ای رنگش از اتاق بیرون اومد و اعلام امادگی کرد بک نگاه مختصری بهش انداخت و از اینکه این همه تغییر رو توی چان دید شوکه شد.سرشو پایین انداخت و به این فکر کرد که اخرین باری که اونو رو با لباس های رنگی دیده کی بوده؟

بی هیچ حرفی جلو رفت و دست بزرگشوگرفت تا تلپورت رو شروع کنن.دستای چان گرم و زمخت بودن.برعکس دستای بکهیون که همیشه خدا مثل دوتا تیکه یخ تراشیده شده سرد و شکننده جلوه می کردن.اونا چطور با این همه تضاد توی افکار و رفتار و فیزیک بدنی کنار هم مونده بودن؟

بکهیون نصف نیروشو برای تلپورت گذاشت و وقتی که دید هیچ اتفاقی نیفتاده مایوسانه به لوبیای سحر امیز بغل دستش نگاه کرد که همچنان چشماشو بسته بود و تلاش می کرد تلپورت رو درست انجام بده.دستشو از دست چان بیرون کشید و گفت:”خیلی برای دیدن مری هیجان زده ای که نمیتونی تمرکز کنی نه؟”

چانیول سرشو پایین انداخت و با دستاش بازی کرد:”نه خب..در واقع…چیزه…”

“باشه باشه…نمیخواد توضیح بدی.من میرم بیرون یکم هوا بخورم.ذهنتو متمرکز کن و درساتو به یاد بیار.اگه نتونی مجبورت میکنم وقتی برگشتیم صد تا شنا بری.”

بکهیون با احساس بدی که خودش نمیدونست دقیقا از کجا سرچشمه میگیره از خونه بیرون اومد.هوای ابری بعد از ظهر و شدت گرفتن رطوبت جنگل خبر از بارونی می داد که زیاد تا رسیدنش نمونده بود.دستاشو توی جیب سیوشرتش زد و زل زد به جنگل.درخت ها با هم پچ پچ می کردن و صدای هس هسشون روی اعصاب بک میرفت.قضیه اونجایی غیر قابل تحمل می شد که میفهمید اون روحای پوسیده دارن در مورد خودش حرف میزنن.خیلی کم پیش میومد که روح ها با هم صحبت کنن.صدایی مثل صدای زوزه ی باد داشتن و انرژیشون شدت می گرفت.اونا معمولا وقتی قرار بود یکی به زودی بمیره پچ پچ می کردن و هیچکس به جز یه شینیگامی که خدای مرگ بود نمی فهمید چی میگن.

“من تا سال اینده زنده میمونم…اینقدر دربارم حرف نزنین…نمیفهمم چی میگین..فقط اسممو زمزمه میکنین…این انصاف نیست…”
بک روی پله های ورودی خونه نشست و خنجر نقره ایشو از جیبش بیرون کشید.با دلخوری به حرف زدن با ادمای مرده ادامه داد:”اگه خیلی دلتون میخواد حرف بزنین بهم بگین که روحم قراره توی کدوم درخت باشه…”

صدا ها کم کم فرو نشست و بکهیون عمق تنهاییش رو با زدن لبه ی خنجر به پله های چوبی کمتر می کرد.موهای قهوه ای رنگ روی پیشونیش با ضربه ای که ایجاد می کرد تکون مختصری میخوردن.دستشو روی قلبش گذاشت و به صداهای پیوسته ش گوش داد و ضربه های خنجر رو باهاش هماهنگ کرد.مسخره ترین کاری بود که میتونست برای پرت کردن حواس خودش از اون حس بد بکنه ولی خب از هیچی هم بهتر بود.حس پدری رو داشت که پسرش قرار بود خونه رو ترک کنه و اون میبایست غم ندیدنش رو تا لحظه مرگ تحمل می کرد.قلبش چقدر سنگین میزد..

وقتی از جاش بلند شد تا بره توی خونه متوجه گرگ نقره ای رنگی شد که به سمتش می دوید.سر جاش ایستاد تا گرگ نزدیک بشه و وقتی که گرگ جلویپاهاش ایستاد پرسید:”مشکلی پیش اومده لیزی؟”

گرگ نقره ای تغییر شکل داد و دختر خوشگلی با کاپشن و شلوار جین مشکی جلوی چشمای بکهیون درخشید.قد کوتاهی داشت و چهره ی بچه گانه و کیوتش دل هر پسری رو ذوب می کرد.موهای بلندش رو احتمالا همین تازگی ها صورتی کرده بود و جوری لبخند می زد که بکهیون هوس می کرد باهاش لاس بزنه.جای تعجب بود که کریس یه همچنین دختری رو قاصد دعوتنامه های سلطنتی کرده بود.چون واقعا خیلیا بودن که از یه دختر خوشگل و خوشتیپ نمی گذشتن.

“نه مشکلی نیست بکی…اومدم دعوتنامه ی جشن رو بهت بدم.”

“جشن؟”
بکهیون دعوتنامه ای که توی دستای الیزابت بود رو گرفت و با اخم نگاهش کرد.کای دوباره چه خریتی کرده بود خدا میدونست!
“ماجرای الماس ۵۰۰ قیراتی رو که یادته؟پادشاه به خاطرش یه مهمونی ترتیب داده…و خب…از من نشنیده بگیر ولی خون اشام های سلطنتی هم دعوتن!!”

بکهیون مات و مبهوت نگاهش کرد.دعوتنامه از دستاش پایین افتاد و شونه های لیزی رو گرفت.متحیرانه گفت:”راست نمیگی!!پادشاه میخواد توی کاخ خودش جنگ راه بندازه؟؟؟؟”

البته که تعجب نکرده بود.هیچ کار احمقانه و غیر معمولی از کای بعید نبود.فقط داشت فیلم بازی می کرد تا توجه الیزابتو جلب کنه.جوری که اون دختر چشماش گرد می شد و سعی می کرد با دستپاچگی همه چیزو توضیح بده دوست داشت.
“م…من…نمیدونم چرا پادشاه اینکارو کرده..و…ولی حتما فکر اینجاهاشم کرده…ا…اره دیگه…”

بکهیون با همون صورت شگفت زده ش به چشمای لیزی زل زد و گفت:”مطمئنی؟”

“ن…نمیدونم…ح.حتما اینطوره…”

همون لحظه در خونه با صدای قیژ قیژ آرومی باز شد و چانی همزمان که سرشو از در بیرون میاورد گفت:”بکی من تلاش خودمو کردم ولی مثل اینکه…اوه…فکر کنم مزاحم شدم!”

ن..نه چانیول شی..م…من فقط اومده بودم یه دعوتنامه رو بدم..ه..همین!!!باید…باید برم!”

لیزی قبل از اینکه بکهیون فرصت کنه حرفی بزنه تبدیل شده بود و داشت به سمت جنگل می دوید.فقط بک مونده بود و صورت خجالت زده ی چانیول که تا حدودی هم ناراضی به نظر می رسید.رعد و برق صورت سفید و مات بکهیونو روشن کرد و بعد از اون بارون شروع به باریدن کرد.هیچ کدوم حرف زدن توی اون موقعیت رو ضروری نمی دیدن.هیچ دلیلی وجود نداشت تا برای هم قضیه رو توجیح کنن.نه الان…و نه هیچ وقت دیگه…خیلی برای پرسیدن سوال های خصوصی از هم فاصله داشتن..
چان از تلپورت عاجز بود و بک مجبور شد خودش تنهایی بار هر دوشونو به دوش بکشه و خب با توجه به قوه ی بدنیش وقتی به خونه ی زن عموی چان رسیدن به بهانه ی دستشویی غیب شد و دو بار متوالی خون استفراغ کرد.بعد از خوردن شام هم فقط توی بالکن نشست و همراه زن عموی چانی کتاب خوند.اون خانم صبور و کم حرفی بود و با بکهیون کنار میومد پس مشکلی وجود نداشت.هرچند بک به این فکر می کرد که چقدر خوب می شد اگه چان به جای صرف وقتش با مری یکم بیشتر باهاش مهربون می بود…حداقل برای جبران محبت های پدرش…

در عوض بق کردن های بی دلیل بک ،چانیول کنار نامزدش توی حیاط پشتی روی زیر انداز حصیری دراز کشیده بود و ستاره هارو به هم وصل می کرد تا صورت های فلکی ساخته ی خودش رو که به شکل نوزاد و قلب بودن به مری نشون بده.مری هم هر دفعه به خیالات چان میخندید و شباهت اون ستاره هارو به اشکال انتزاعی ذهن اون رد می کرد.لحظات شیرینی برای یه زوج بود البته تا زمانی که مری حرف بکهیونو وسط نکشیده بود.

“چانی…هیچ فکر کردی وقتی از سکرت تاون بریم دیگه هیچوقت نمیتونی بکهیونو ببینی؟”

چانیول سرشو برگردوند تا به صورت مری نگاه کنه و اونوقت جوابش رو با لحن تلخی داد:”نمیتونم که بیخیال زندگیم بشم…بکهیون هم که نمیتونه بیخیال وظایفش بشه…راه ما از هم جداست..”

مری چشم های گرد و سیاهش رو به چان دوخت و سعی کرد از زنیتش استفاده کنه تا چان رو به راه بیاره.
“میدونم…ولی تو تنها کسی هستی که داره.نباید اینجوری سرد باشی…حداقل قبل رفتنت باید یه کم با ملایمت و صمیمیت بیشتری باهاش رفتار کنی…مگه شماها دوست نیستین؟”

چانیول نفس عمیقی کشید و نگاهش رو از چشمای سیاه و عمیق مری گرفت و دوباره به آسمون داد. این دردناک بود که مری هیچی نمی دونست و داشت درباره رابطه اونا اظهار نظر می کرد.

“نه…دوست نیستیم.دیگه نه…”

مری دستشو دور بازوی چان حلقه کرد و همونطور که خودشو بهش می چسبوند اروم زمزمه کرد:”شماها دوستین…فقط اینقدر رابطتون عمیقه که نمی بینیدش…”

چان به اسمون خیره موند و باز هم دنباله ی ستاره هارو گرفت و کم کم از درون فرو پاشید.چرا داشت صورت بکهیون رو توی شبی که اخرین اشک هاشو برای پدرش می ریخت می دید؟


عایا نویسنده قصد دست کشیدن از عن بازی را ندارد؟ 😐

عایا تکلیف خواننده هارا مشخص خواهد کرد؟ 😐

عایا از کامنت ها راضی خواهد بود؟ 😐

عایا اصن اعصاب نمونده دیه واسه ما 😐

عایا وات ده فاک بکهیون؟؟ 😐

عایا آرمان های چانبکیتان به فنا رفته است؟ 😐 خب به من چه 😐 میخواستین فیک یه فن بوی رو نخونین 😐

عایا نمیخواهید دمپایی ها و کفگیر ها و ساطور های خود را پایین آورده کمی با هم گفت و گو کنیم؟ 😐

نه؟ 😐

عایا نویسنده رد داده است؟ 😐

همه ی پاسخ ها در قسمت بعد از “ما نابغه نیستم تو گرگینه نیستی 😐 “



guest
38 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
negin
negin
7 ماه قبل

اههههه تو کلا با اینکه ما با کاپلا حال کنیم مشکل داری؟؟؟

negin
negin
Reply to  hitsugaya toshiro
5 ماه قبل

پس چرا هیچ مومنتی ندارن؟T^T

Avayi
Avayi
9 ماه قبل

اوپاااااااااااااااااااااا !!! یااااااااا خیلی عمیق مینویسی لامصب مغزم جر خورد سی پیو سوزوندم پشمام کز خورد باو دمت جیز !!! :/ اوپای همیشه پوکر منییییی تووووووو ❤️❤️❤️❤️❤️ عایا ما کفگیر ها و دمپایی ها و ساطور های خود را قلاف نمیکنیم ؟ نچ :/ من با گفت و گو ب جایی نمیرسم :/ یوهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها :/ خب من برم دیه بگم ک عالیییییی بودددد ❤️❤️❤️

kiute-ARMY_nosayebe
kiute-ARMY_nosayebe
2 سال قبل

کارت علیه میدونم دیره برای نظر ولی من تازه دوسه ماهی میشه با این سایت آشنا شدم
هیونگ کارت درسته خسته نباش و ممنون

kiute-ARMY_nosayebe
kiute-ARMY_nosayebe
Reply to  hitsugaya toshiro
2 سال قبل

یکی از ویژگی های من بردن تمام اطرافیان به سوی تیمارستان می باشد در ظمن برای چندمین بار من فقط به اعضای بی تی اس و بابام میگم اوپا حالا دخترای دیگه نیدونم دوست دارن یا نه ولی خوب ازشون میپرسم خوب اگه دوست داری بهت به جای هیونگ میگم اونی چان

kiute-ARMY_nosayebe
kiute-ARMY_nosayebe
Reply to  hitsugaya toshiro
2 سال قبل

اونی چان در زبان ژاپنی یعنی برادر بزرگ تر
اسمتون ژاپنیه درسته !؟
خیلی هم میاد

ایندورا
3 سال قبل

سلام
چرا نمیزاری؟از صب تا حالا چند بار اومدم

SDF
SDF
3 سال قبل

سسسلللاااامممممم
چطوری؟
عرضم به حضورت که من چانبک شیپر نیستیم پس همانا آر مان هایم به ورطه نابودی کشیده نشده.
بعدم اینکه اگه ما ساطور ها رو زمین بذاریم ،از کجا معمول تو با گفت وگو قآنع بشی؟