195 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! ch 35

قسمت ۳۵ از “من نابغه نیستم ، تو گرگینه نیستی”

عزیزان نظراتتون کجا رفته؟ 😐 دلم شکست :’|

قسمت ۳۵ “دلم برات تنگ شده داداش…”

گاهی اوقات به عقب بر میگردم و تمام عمرم از گذشته تا حالا رو میبرم زیر ذره بین و درجه ی حماقتم رو اندازه میگیرم.جاهایی که میتونستم کاری بکنم و نکردم…و جاهایی که نباید کاری انجام میدادم ولی انجام دادم.شب هایی که برای چیزای بی ارزش غصه خوردم و روز هایی که وقت با ارزشمو هدر دادم.خواب هایی که لازم نداشتم و بیداری هایی که برای چیزای بی مصرف صرف شدن.همه ی این اشتباهاتو کردم تا هفده سالم شد.به خودم میگم اگه به گذشته برگردم دیگه این اشتباهاتو تکرار نمی کنم ولی همین اگه این اشتباهاتو انجام نمیدادم تجربه الانمو نداشتم.اینا همه منو گیج میکنه…یه گیجی که باعث بشه با چشم های باز جلومو نبینم و موقعیتمو فراموش کنم.نمیدونم چرا اینقدر دوست دارم توی گذشته ای کند و کاو کنم که نه برمی گرده نه تکرار میشه.گذشته ای که هر چقدر تلخ یا شیرین جزئی از تاریخ شده.من که قرار نیست همیشه جوون بمونم تا وقت و حوصله مرور گذشتمو داشته باشم…

این حس حتی منو به دونستن گذشته ی بقیه هم کنجکاو میکنه.هر چند گفتن اینکه قضاوتی از روش نمیکنم یه کم زیاده رویه ولی تمام سعیمو میکنم که بر اساس گذشتشون باهاشون رفتار نکنم.هر چی باشه انسان ها مرز تنفر و دوست داشتن رو توی یک ثانیه طی میکنن…

وقتی چن برای برای خرید بیرون رفت و من مشغول صحبت با مادرش شدم تکه های بی سر و تهی از زندگی گذشته چن فهمیدم.میگفت که چن بعد از کشته شدن پدرش سعی میکنه عصای دست اون بشه و از اونجا که سیاست خوبی داشته مخ یکی از سربازای گرگینه رو میزنه و از طریق اون مجوز جعلی ورود به غار تاناوا رو جور میکنه و یه الماس می دزده.الماسو با قیمت خوبی به یکی از الماس تراشا میفروشه و پول خوبی به جیب میزنه تا با اون بتونه یه مقام دولتی جور کنه و اینجوری میشه نماینده صلح طلبای گرگ.ولی بعد از اون حسابی عوض میشه و روابط پیچیده و ملال اور دوتا پادشاه ازش جونگده ای میسازه که فقط میخواد به درگیری ها پایان بده و برگرده پیش مادرش…ولی شغلی که الان داره هیچ استفا و بازگشتی توش نیست چون زیادی از پادشاه چیزی فهمیده و اگه قصد خیانت یا هر عملی به ضرر پادشاه داشته باشه مجازاتش فقط مرگه اونم زنده زنده سوختن توی آتیش!بخاطر همینه که چن توی پستش مونده و با سرسختی دنبال ایجاد صلح بین این دوتا طایفه س.
مادر چن هیچ شباهتی به خودش نداشت.موهای سیاه کوتاهش رو با یه کش محکم دم اسبی بسته بود و پیراهن و شلوار ساده ای به تن داشت.آدم ارومی به نظر می رسید و موقع حرف زدن مستقیم به صورتت نگاه نمی کرد. رشته های سفید بناگوشش می گفت که زیاد تو قید و بند رنگ کردن موهاش و رسیدن به خودش نیست.با این همه وقتی که چن رو دید انگار جون تازه ای گرفت و صورتش درخشید. هیچوقت فکر نمی کردم روزی قراره با یه خانواده گرگینه ملاقات کنم…
خانواده ی کیم خونه ی کوچیک و مرتبی داشتن.همه جای خونه یه نشانی از یه خاطره به چشم میخورد و خانم کیم همه ی این خاطره هارو بدون اینکه خاک بگیرن حفظ کرده بود.از عکس های یادگاری روی شومینه تزئینی گرفته تا پنجه ی خشک شده ی یه گرگ که به گفته خودش پنجه ی پدر چن بود. یه خونه ی قدیمی و تمیز که به شدت داشت در مقابل فراموش کردن و فراموش شدن مقاومت می کرد.

ظهر که فرا رسید و چن با بسته های خرید برگشت همه سر میز ناهار نشستیم تا غذایی که مادرش پخته بود رو بخوریم. چن مقل همیشه خوشحال بود و با شوخ طبعیش سر به سر مامانش میذاشت. اگه اشتباهاتی رو در گذشته مرتکب شده ولی بهرحال رفتار خوبی با مادرش داره و این به اندازه ای کافی هست تا اونو برام مهربون جلوه بده.

“مامان هنوز نظرت عوض نشده؟نمیخوای بری؟به کارل گفتم برات دنبال خونه تو سئول بگرده ها!”

خانم کیم کاسه ی برنجی به دست چن داد و همونطور که خودش چاپستیک هاشو برمیداشت تا غذا بخوره با در هم کردن چهره ش جواب داد:”هر کاری میخوای بکن…من این خونه رو ول نمیکنم.چرا نمیذاری همینجا در ارامش بمیرم بچه؟!”
چن تیکه بزرگی از گوشت کبابی رو توی دهنش چپوند و نا مفهموم گفت:”اینجوری نگو مامان…بالاخره باید یه روزی بری دیگه!”
خانم کیم بی توجه به تقلای چن برای حرف زدن با دهن پر ،به غذا خوردن ادامه داد.جوری رفتار می کرد انگار من اونجا نیستم و این باعث می شد معذب باشم ، توی غذا خوردنم محتاط باشم و سرمو بلند نکنم تا با کسی چشم تو چشم بشم…انگار زیاد از اینکه پسرش قرار بود باهام زندگی کنه راضی نبود.

“مامان ما امروز برمیگردیم جنگل.چیزی لازم نداری؟”

“نه…مواظب خودت باش.”

تا انتهای ناهار دیگه هیچکس حرفی نزد و همین نمیذاشت تا یه لقمه خوش از گلوم پایین بره.مادر و پسر سرشونو پایین انداخته بودن و غذاشونو خیلی آروم می خوردن. اخه چن دیگه چرا اینجوری بق کرده بود؟

“مین سئوک….یعنی نه…شیومین…چن یه برادر بزرگتر داشت که…”

“مامان لعنت نه اونو نگو…شروعش نکن…لازم نیست اون بدونه!”

مادرش خیلی سریع جلوش گارد گرفت و چن دوباره روی صندلیش نشست.احساس خوبی نسبت به پایان این قضیه ندارم.
“چن ساکت باش و جلوی من صداتو از حد معمول بالاتر نبر…وقتی من تصمیم میگیرم که باید بدونه پس حتما اینکارو میکنم!”

چن که حسابی اشفته شده بود محکم روی میز زد طوری که بشقاب ها بالا پریدن.وقتی دید نمیتونه جلوی چشمای مادرش تاب بیاره بلند شد و رفت توی اتاقش و درو محکم به هم کوبید.ندیده بودم چن تا این حد اشفته و سرگردون باشه.
خانم کیم کمی مکث کرد و بعد زمانی که داشت با مهربونی به چهره ی ترسیده ی من نگاه می کرد حرف قطع شدشو از سر گرفت:”چن یه برادر بزرگتر داشت…یه برادر بزرگتر به اسم چویانگ..برادرش همه جوره هواشو داشت…چن خیلی به چویانگ وابسته بود.با اینکه اختلاف سنی زیادی داشتن چویانگ همه ی وجودشو برای چن صرف می کرد.اونا بهترین برادرای دنیا بودن که چویانگ توی یکی از شورش ها به اشتباه توسط نیروهای خودی کشته شد. اینارو گفتم تا ازت بخوام جای چویانگ رو برای چن پر کنی.مواظبش باش و بهش محبت کن.اون واقعا به کسی مثل تو نیاز داره.بعد از فوت برادرش دیگه نتونست هیچ دوستی پیدا کنه.وقتشو با گرگا میگذروند.شاید ادم شادی به نظر برسه ولی اون شاده چون چویانگ یادش داده بخنده. نمیدونم دعا های من تورو اینجا اورده یا اشکای چن سر جنازه ی تکه تکه شده ی برادرش…ولی هر جوری که اومدی میخوام مواظبش باشی شیومین…میخوام برادرش باشی…هر چند خواسته ی زیادیه ولی من در عوض این کار وقتی خواستی برگردی به دنیای خودت، الماس ارزشمند خانوادگیمو بهت میدم.جای چویانگو براش پر کن پسرم…”

نفسمو توی سینه م حبس کردم و به چشم های پر از امید و اشک خانم کیم زل زدم.ناخوداگاه یاد ته مین افتادم و سرم داغ شد.دلم خواست گریه کنم و همونجا برگردم خونه و برادریمو برای ته مین خرج کنم.ته مینی که وقتی برمی گشتم احتمالا چهارده سالش شده بود و دیگه شاید حتی منو یادش نمیومد.نه…یادش نمیومد و من اونقدر خوب نبودم تا حتی یه خاطره توی ذهنش بکارم…
“خانم کیم…م..من…من خودم یه برادر دارم…یه برادر پنج ساله به اسم ته مین دارم و…باور کنین احتیاجی به هیچ تشکر و چشم داشتی نیست…من سعی میکنم برادری برای چن باشم که برای ته مین نبودم…قول شرف میدم…”

خانم کیم اشک هاشو پاک کرد و دوباره اشک های تازه ای روی گونه ش ریخت.با بغض تشکر کرد و همونطور که اروم بین گریه هاش می خندید گفت:”چقدر مسخرست که…نمیتونم اشکامو متوقف کنم…”

“اشکالی نداره…م..میخواین من ظرف های ناهارو جمع میکنم…مسئله ای نیست…”

” ممنون پسرم”.

ظرف های ناهارو توی سینک گذاشتم و کنار خانم کیم نشستم.دستای استخونیشو بین دستام گرفتم و سعی کردم با لبخند زدن چهره ی غمگینش رو بخندونم..کسی چه می دونست…شاید این لبخندای سنجابی به درد خوردن!

خانم کیم لبخند زیبایی زد و بعد از یه محاوره ی ساده و نسبتا طولانی سر چن و خاطرات خنده دارش بالاخره حالش عوض شد و بهم گفت که میتونم برم پیش چن.بعد هم از جاش بلند شد و همزمان که چتر و بارونیش رو بر می داشت بدون خداحافظی از خونه بیرون زد.

هوای ابری و گرفته ی سکرت تاون اجازه ی رسیدن نور به اهالیش رو نمی ده و هر لحظه امکان داره بارون بگیره.اسفالت خیابون بیشتر اوقات نمناکه و موقعی که ادم توی خونه میمونه حس می کنه استخون هاش توی اون رطوبت عصرگاهی نرم میشه.یه جورایی حس خواب الودگی غمگین و قشنگی داره ولی نه زمانی که دلهره ی ادامه زندگی ول کن شما نیست و ارزوهاتونو نمیدونید. هر جایی هم که باشی فرقی نمیکنه. چه یه سرزمین پر از جادو و موجودات فرا و فرو انسانی چه یه دنیای عادی و روتین و خسته کننده…بهرحال وقتی خودتو گم می کنی دیگه بقیه اهمیتی ندارن…

از راهروی خونه ی پدری چن رد شدم و به انتهاش،جایی که از صدای محکم کوفته شدن در فهمیدم اونجاست رسیدم.چند تا تقه به در زدم و بدون اینکه خودمو معرفی کنم رفتم داخل.چن رو پیدا نکردم.تنها چیزی که توی اتاق میدیدم یه گرگ خاکستری بزرگ بود که روی کفپوش های چوبی اتاق،به پنجره ی بزرگ و کثیفی که بسته بود نگاه می کرد و وقتی برگشت تا من رو ببینه چشمای غمگینش احساساتش رو سرازیر کردن.اروم جلو رفتم و کنارش روی زمین نشستم.بیرون پنجره فقط یه آپارتمان بلند و یه ساختمون خاکستری دیده می شد ولی ظاهرا چن از داخل بدن گرگیش چیز های جذاب تری می دید که از اونا چشم بر نمیداشت.تنهایی که مثل هاله ای دورش حس می کردم باعث می شد احساس کنم که اونجا،کنار چن نیستم.انگار اون مایل ها دورتر از اینجا سیر می کرد و یا اینکه من قلبم مایل ها با قلب چن فاصله داشت که نمیتونست لمسش کنه و از تنهاییش بیرون بکشش.
“میدونی…زندگی آدما پر از گره هاییه که خودش اونا رو نبسته ولی مجبوره تنهایی بازشون کنه.همچنین حسی نداری؟”
چن توی یه لحظه تغییرشکل داد و همزمان که سرش رو روی زانو های خم شدش میذاشت گفت:”اگه جلوی بابا برای رفتن به جنگ رو می گرفتم اون هیچوقت کشته نمی شد.درس نگرفتم.چویانگ رو هم از دست دادم.این اشتباه من بود.این گره هارو من بستم…نه سرنوشت”.

“فکر می کردی چویانگ به حرفت گوش می کرد؟یا حتی پدرت؟”

“نه…ولی من…حتی تلاشی نکردم…همش به خاطر اینکه اون چویانگ کله تخم مرغی یادم داده بود در هر صورت هر اتفاقی هم که بیفته مهم نیست…من باید شاد باشم و زندگیمو بکنم…”

“اینکه همش…خودتو مقصر بدونی نمیذاره شاد باشی چن”…

“میدونم…”
چن سرش رو بین زانو هاش مخفی کرد و دستاش رو پشت گردنش گذاشت.بهتون گفتم زود قضاوت نکنین…تا حالا با دیدن چنی که غمگینه دلتون نگیره.خطاب به خودم!

اسمون خاکستری تاریک و روشن شد و چند ثانیه بعد صدای رعد انگار که شیشه هارو لرزوند.چن بیشتر خودشو مچاله کرد و با بغضی که صداشو شکننده و ضعیف کرده بود گفت:”دلم برات تنگ شده داداش…”

بارون به شیشه ی پنجره می کوبید و رطوبت و سرمایی که داخل اتاق بود فقط بیشتر به دلتنگی چن دامن میزد.چرا الان باید بارون می گرفت؟چن هنوز خیلی وقت داشت تا این وجهه ی غم انگیزشو بهم نشون بده…نمیخواستم از الان نسبت بهش حس ترحم داشته باشم…چرا انگار زندگیه که منو هدایت میکنه نه خودم؟

“داداش…چرا هیچکس بهم نمیگه تو توی کدوم درختی؟چرا داداش؟چرا دیگه نمیتونم مثل گذشته بخندم؟دارم پیر میشم؟”
صدای پر از بغض و زیر چن بین صدای تق و تق دونه های بارونی که قصد شکستن شیشه رو داشتن جا می گرفت و باعث می شد ناخوداگاه بغض کنم.از حرفاش خیلی راحت می شد فهمید که دیگه حضور منو حس نمیکنه یا اصلا براش مهم نیست که من اونجام.من هیچوقت نتونستم برادر خوبی باشم…چه وقتی که ته مین ازم خواست توی هالووین همراش باشم و چه وقتی م که یی شینگ تمام شبو منتظر کسی که دوستش داشت موند و من حتی اونقدر بها ندادم که دوباره ازش بپرسم اون آدم کی بود…من هیچوقت برادر خوبی نبودم…حتی الان که چن رو توی تنهایی غم انگیزش فرو رفته فقط میتونم نگاهش کنم و غصه بخورم…من هیچوقت تلاش نکردم که برادر خوبی باشم….متاسقم ته مین…متاسفم یی شینگ…متاسفم چن…متاسفم که همیشه ناامیدتون میکنم..


 

تائو بعد از ظهر های اخر هفتش رو معمولا پای کاغذ بازیای شهر و نامه های مختلف سر می کرد.یعنی این کار مختص به بعداز ظهر های اخر هفته نبود.همه هفته ش همینجوری سپری می شد؛توی اتاق بزرگی که یه قفسه کتاب از قانون ها و تاریخ سکرت تاون داشت و یکی از دیوار های تیره ی اونجا رو کاملا میپوشوند و یه پنجره ی قدی بزرگتر از اون که یه وجه دیگه از اتاق رو اشغال کرده بود و پرده های سلطنتی سیاه رنگی داشت که تائو بیشتر مواقع کنارشون می زد تا فضای باغ رو ببینه.میز کار چوبی و صندلیش پشت به پنجره قرار گرفته بود و همیشه ی خدا یه عالمه کاغذ روش به چشم میخورد.وقتی یکی از خدمتکارا به غیر از خانم لی برای نظافت به اتاق میومد تائو با حوصله کمک می کرد تا خدای نکرده اون خدمتکار چیزی که نباید رو دور نندازه و همین باعث شده بود کل خدمه اونو به خوش خلقی بشناسن.حتی چند تا عاشق پیشه هم توی دخترای خدمتکار داشت!

ولی اون اخر هفته تائو یه مرخصی کوچیک از دی او گرفت تا وقتشو با سوهو بگذرونه.البته نه اینکه خیلی از این کار لذت ببره.فقط میخواست بدونه اون پسر انسانی که سوهو دربارش با دی او تلفنی صحبت کرده بود چجور موجودیه.حس کنجکاویش کمی از کار هر روزه فاصله ش داده بود و حالا اون بدون اینکه روحشم خبر داشته باشه داشت از علایق دوران بچگی و نوجوونیش پیروی می کرد.

همیشه وقتی چیزای غیر معمول می دید به جای اینکه احساس خطر کنه و ازشون دور بشه به سمتشون جذب می شد و اکثر مواقع هم توی هچل می افتاد.ولی کو کسی که درس بگیره!تا اونجا که یادش میومد تنها کنجکاوی بدون فرجامی که داشت جستجو توی نرایدا بود.اونم با دوستایی که مثل خودش کنجکاوی وصف ناپذیری داشتن و شور و هیجان دوره ی نوجوونیشون باعث می شد بخوان همه چیزو تجربه کنن.خب…اونا نتونستن هیچوقت یه پری ببینن.همونطور که جدشون و جد جدشون و جد جد جدشون هیچ پری ندیده بودن! با اینحال هنوز هم حسی درون تائو می گفت که میشه یکی از اونا رو پیدا کرد.هر چند کار بیهوده ای به نظر می رسید ولی اون تصمیم گرفته بود بعد از رفتن به خونه ی سوهو یه سری هم به نرایدا بزنه.هوا داشت تاریک می شد ولی چشم های یه خون آشام ساخته شده بودن تا توی تاریکی های روحانی و جسمانی راهشو بهش نشون بدن…

جلوی در خونه ی سوهو که رسید دیگه عصر شده بود و از اون مه زیاد جنگل کاسته می شد.هوا خنک تر از قبل شده بود و تائو رو مجاب می کرد پالتوی مشکی رنگش رو بیشتر دور خودش بپیچه و سرشو توی یقه های بالا زده ش قایم کنه.زنگ درو چند بار پشت سر هم زد و به پنجره های خونه نگاهی انداخت.داخل کاملا تاریک بود و به نظر نمی رسید کسی توی پذیرایی باشه.زنگ در رو برای بار ششم فشرد و ایندفهعه دستشو از روی زنگ برنداشت.بدون اینکه دست از زنگ زدن برداره با دست راستش گوشیشو از جیبش بیرون کشید و با سوهو تماس گرفت.بعد از دوتا بوق صدای سوهو توی تلفن پیچید.

“بله؟”

تائو با شنیدن صدای شاد سوهو که همراه با صدای غر غر کردن یکی دیگه از اون سمت تلفن میومد جا خورد.دوباره نگاهی به داخل خونه انداخت و گفت:”سلام سوهو.منم تائو…اونجا خبریه؟”

“نه…خخخخ…نه…کاری داشتی؟”

“الان جلوی در خونتم.مطمئنی اتفاقی نیفتاده؟”

“نه تائو مشکلی نیست ولی تو اونجا چیکار میکنی؟من توی شهرم.”

شونه های تائو با شنیدن این حرف پایین افتاد.میتونست توی خونه سوهو یه چیزی بخوره و بعد از دیدن اون انسان بره نرایدا ولی الان….خب باید همینطوری با شکم و ذهن خالی راه می افتاد.اصلا خودش هم نمی دونست چرا هوس کرده بعد از سال ها دوباره بره اونجا.

تائو:”کار خاصی نداشتم….اومده بودم یه سری بهت بزنم.عیبی نداره…فعلا قطع میکنم.”

سوهو:”برمی گردی کاخ؟اگه میری اونجا از پادشاه بپرس میخواد برای جشنی که پادشاه کای قراره برگزار کنه چیکار کنه؟تصمیم اون تصمیم همه ی خون آشاماییه که به جشن دعوت شدن.”

تائو:”اممم…الان که دارم میرم نرایدا…ولی باشه بهش میگم…”

سوهو:”نرایدا؟چرا اونجا؟”

تائو”یه مسئله ی شخصیه سوهو…خب دیگه قطع میکنم…خداحافظ.”

قبل از اینکه سوهو بتونه یک کلمه اضافه تر بگه گوشی رو قطع کرد و دوباره توی جنگل راه افتاد.نمی خواست بدوه و انرژیشو پای سریع تر ررسیدن هدر بده هر چند که تا نرایدا راه زیادی بود و حتما باید سرعت یک خون آشامو میداشتی تا قبل از تاریک شدن هوا به اونجا برسی اما تائو با نوعی خستگی که از سر ناامیدی بود توی جنگل قدم می زد و نگاهش رو روی درخت های بیشمارش سر میداد.درخت های کوتاه و بلند و قطور و باریکی که روح ساکنین مرده ی سکرت تاون اونجا زنده بودن.روح هایی که بیتوجه به فراموش شدن ها و قلب هایی که دلتنگشون می شدن زندگی می کردن و درخت های بی برگ و بار رو رشد می دادن تا فضای بیشتری برای زندگی پیدا کنن.

“جنگل ارواح…دیگه مثل گذشته ترسناک نیست…”

تائو دوباره دلتنگ شده بود.دوباره داشت به روزهای خوب نوجوونیش فکر می کرد و با دیدن اینکه تا چه حد ازشون فاصله داره دلش می گرفت.چرا نمیتونست همونی باشه که میخواست؟اصلا داشت زندگی می کرد؟

“دارم بزرگ میشم که دیگه گریم نمیگیره…اره دارم بزرگ می شم…”

حقیقت این بود که دیگه بزرگ شدنی در کار نبود.تائو زمانی که بهش گفتن دشمن خونی کریسه و باید ازش دور بشه بزرگ شد.زمانی که کنار کریس می نشست و با هم به مسخره بازیای کارلا می خندیدن و اون خوب میدونست که نباید چیزی از احساس بدش به کریس بگه چون این لحظات خوب رو خراب میکنه بزرگ شد.تائو خیلی وقت بود که بزرگ شده بود…فقط داشت پیر می شد…پیرتر و پیر تر…

زمان هایی که با دی او می گذروند رو خوب به یاد داشت.دی او بچه ی ترسناکی بود.چشمای سیاه و نافذش تائو رو جوری زیر نظر می گرفتن که اون همیشه خودشو یه جوری مخفی می کرد تا دی او نگاهش نکنه.با این همه پدرش اونو وادار می کرد که با اون بچه ی ترسناک وقت بگذرونه و بازی کنه و باهاش کتابای مربوط به قوانین و جغرافیای سکرت تاون رو بخونه.و تائو همه ی این کار هارو با عذابی که از نگاهای دی او نصیبش می شد انجام میداد و سعی می کرد باهاش صمیمی بشه ولی دی او معتقد بود که یه روزی هم تائو مثل کای ترکش می کنه و اون دوباره غمگین میشه پس نباید زیاد وابسته ی هر کسی بشه.هر چند این تفکرات زیادی برای بچه ای به کوچیکی دی او یزرگ بودن ولی اتفاقات بد همیشه به انسان ها درس های بزرگ میدادن. بعد از اون تائو دیکه سعی نکرد به کیونگسو نزدیک بشه.فقط مثل یه سگ وفادار کنارش موند و هر کاری که اون خواست انجام داد چون سرنوشتش مجابش میکرد.

“وقتی بمیرم…روح من چجور درختی خواهد شد؟”


خب…اینم از این قسمت

هر قسمتی که میذارم توی سایت انگار یه باری از روی دوشم برداشته میشه…

خب نظر نمیذارین؟هوم؟حتما باس کاسه بگیرم تو دستم ؟ :’|

هیتسوی دل شکسته :’|



guest
36 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Avayi
Avayi
10 ماه قبل

اوپا عالی عالی عالی با طعم پرتقالی :/ خیلی خوببببب بودشششششششششش واهاییییی ❤️❤️❤️😍😍😍🙃🙃🙃

meliikaw
meliikaw
3 سال قبل

مرسی که اپ کردی….خیلی منتظر بودم…خدایی این پارته رو خیلی دیر اپ کردی…. ولی بازم مرسی…

آریان
3 سال قبل

چقد تو زندگی واقعی میچپونی… منم دلم براتتنگ شده هیونگ! تقصیر تو نیست که قلبت از شکست عشقی درس نمیگیره! نا امید نمیکنی هیونگ… و جدا منم دلم تنگ شده! رفتم مسافرت با آریانا هی آری با غزل حرف میزد هی من نا امیدانه دنبال شمارت لیستمو بالا پایین میکردم! شمارتو نمیخورم که! گودزیلا! تو که هی ماه ماه میری و نیستی! سارا و سپهر و کلا فامیلی هم از ایران رفتن! -مثلا-دوستام هم که همشون دور کار خودشونن! آریم که سرش گرم اون غضیست! مامانمم که کلا سرش تو گوشیشه! نونا هم مسافرته! استاد آستوریا هم که کلا رفته!… ادامه »

SDF
SDF
3 سال قبل

عایا منتظر گذاشتن ما کار خوبی است؟
عایا این طرز رفتار از یک فن بوی انتظار می رود؟
عایا دوست میذاری همگی بیاییم و بزنیم لهت کنیم؟
عایا خودت مثل یک پسر خوب آپ می کنی؟
عایا دوست میداری با زبان خودت باهات سخن بگوییم؟
عایا؟

SDF
SDF
Reply to  hitsugaya toshiro
3 سال قبل

عایا گردنت را بزنم بهشت بر من واجب می شود؟
بله که می شود.
خو کو برادر من.
واقعا این حقه منه که چشم انتظار ادامه فیک ات باشم؟

SDF
SDF
3 سال قبل

عایا کار صحیحی ست منتظر گذاشتن ما؟
عایا این طرز برخورد از یک فن بوی انتظار می رود؟
عایا دوست میداری همگی بیاییم و بزنیم لهت کنیم؟
عایا مثل بچه ی آدم خودت آپ می کنی ؟
عایا اینگونه خوب است که با زبان خودت باهات سخن بگوییم؟
عایا؟
جواب تمامی سوالات در اخبار ساعت بیست و پنج