21 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! ch 33

خب قسمت 33 اومد!

نظرات قسمت قبل خوب نبود وان شات آماده نیس :/

قسمت 33″منو ببوس!”

نحوه ی کارکرد قصر های دو پادشاه اینجوریه که توی ضلع غربیشون یه خوابگاه مجهز برای سربازا و خدمتکارا دارن و در صورت نیاز اونارو وارد عمارت میکنن تا به امور رسیدگی کنن و سربازای بدبخت هم باید مداوم در حالت آماده باش به صورت شیفتی پست بدن.معمولا بیشتر سربازا از نژاد خود پادشاهن و الان هم که از عنکبوت سان ها استفاده میشه.خراج ماهیانه ی مردم بسته به کاری که برای شهر و پادشاها انجام میدن زیاد و کم داره.کار کشاورزی هم به عهده کوتوله های نرایداست.اونا میوه و برنج و سبزیجات مردم رو تامین می کنن و در عوض لباس و وسایل زندگی و حیوانات رام شده از دولت میگیرن.شغل مردم شهر معمولا تهیه ی لباس،پرورش حیوانات مخصوص سکرت تاون و سنگ تراشی یا همون زیور آلات سازیه که به خاطر کمبود نیرو توی سنگ تراشی الان کوتوله ها عهده دار این کار شدن و خب هیچ تصوری از اینکه کوتوله ها چجور موجوداتین ندارم چون بکهیون بیشتر کتاب رو سانسور کرده و باعث میشه هر چقدر جلوتر برم بیشتر حس کنم که دارم یه کتاب آموزش روابط جنسی میخونم!

داشتم میگفتم…گاهی سر پرداخت خراج یا مبادله ی کالا ها و تامین هزینه ها دوتا پادشاه دچار اختلاف میشن و یه سری جنگ پیش میاد که بیشتر به صورت شبیخونه و هر طرف دو سعی میکنن در خسارت زدن به دشمن محتاط باشن چون به طور حتم طرف مقابلشون در صدد جبران این قضیه در میاد و در اولین بهانه ای که گیرش بیاد همونقدر به دشمنش ضربه میزنه.بازی مسخره ایه و مردم شهر یکی بعد از دیگری از شهر خارج میشن و الان فقط 10000 تا خانوار توی شهر باقی مونده.

قابل اعتماد ترین فرد از نظر دو پادشاه مسئول وارد یا خارج کردن کالا ها از سکرت تاونه.اون الماس های تراشیده شده و جواهراتی که ساخته شده رو به دنیای انسان ها می بره و می فروشه و به جاش کالاهای مورد نیاز شهر رو میخره و وارد میکنه.کار خطرناکیه چون باید کاملا مخفیانه انجام بشه و هر انسانی از این قضیه خبردار بشه اون مامور موظفه که خیلی سریع کارشو تموم کنه و جنازه ش رو هم گم و گور کنه.در حال حاضر کارل مسئول این کاره و ده تا کارمند داره که هر دفعه دوتا از اونارو با خودش میبره.ولی…بین خودمون باشه…فکر نمیکنم کارل همچین هم قابل اعتماد باشه!

بعد از اون میرسیم به نژاد مردم…اینجا هر کسی که توی شهر زندگی میکنه به غیر از نژاد اصلیش،یه رگه از نژاد انسان هارو هم داره.مثل آفریقایی،اروپایی،آسیایی و غیره.با همون زبان مادریش به دنیا میاد ولی باید انگلیسی رو تمام و کمال یاد بگیره چون این راه وصل کردن مردم به همدیگه ست.سیاست خوبیه ولی زمانی که سکرت تاون خیلی بزرگ تر از الانش بود و شهر های مختلفی داشت بیشتر کارآمد واقع می شد.توی گذشته که جورج سنپای به مردم حکومت می کرد همه چیز در آرامش پیش می رفت .ولی از اونجا که حکومت های رویایی و عالی زیاد دوام نمیارن بعضی از مردم بنای ناسازگاری گذاشتن و جورج سنپای هم خیلی راحت کناره گرفت تا مردم طعم زیاده خواهی و طمع خودشون رو بچشن.حکومت نا پایدار شد و هر دفعه یه نژاد با زور شمشیر به تخت نشست تا اینکه مردم گفتن اینجوری که نمیشه…باید خودمون انتخاب کنیم که کی حکومتو به دست بگیره.و از اونجا که بعد ده هزار سال از جورج سنپای فراموش کرده بودن بین نژاد های قوی خودشون رای گیری کردن و چون سر رای های خون آشاما و گرگینه ها اختلاف افتاد این جنگ ها رخ داد.

همه ی چیزایی که از اون کتاب فهمیدم همینا بود و الان هم داشتیم اماده می شدیم تا بریم توی شهرو بگردیم.خورشید در حال غروب بود و با اینکه نور های نارنجی رنگ وجود نداشتن تا فضا رو عاشقونه کنن به جاش هوای ابری و مه گرفته ی غم انگیز باعث می شد بیشتر دلتنگ چیزایی بشم که الان ازشون فاصله گرفتم.چیزایی که توی بهترین حالت سه سال تا دوباره دیدنشون مونده بود.حداقل فکر میکردم دلم برای هر چیزی تنگ بشه از بابت ته مین مشکلی نیست ولی حالا بیشترین جای خالی که توی قلبم حس می کردم متعلق به اون بچه ی دماغو بود.ببین زمان چه به سر بشر که نمیاره.
صبح امروز که از خواب بیدار شدم استخونام به حدی درد میکرد که احساس می کردم یکی توی هاون کوبیدشون.دماغم به صورت خودکار شروع به کار کرد و بعد از حس بوی عرق چن چشمام با شوک باز شد.مطمئن بودم که دیشب روی تشک کنار تخت خوابیدم و ضربه ای هم توی سرم نخورده پس الان اینجا روی تخت چن چه غلطی می کردم؟
پای چن روی کمرم بود و به دردم اضافه می کرد.به سختی دست بردم تا پاشو بردارم که متوجه شدم انگشتی برای این کار ندارم!به جاش پنجه داشتم!و این جا بود که شوک دوم اون روز هم بهم وارد شد.من کاملا یه گرگ شده بودم!
سعی کردم بایستم و بعد از اون وقتی دیدم از درد نمی تونم یه قدم هم بردارم دوباره روی تخت افتادم.دلم میخواست از ترس جیغ بکشم و اگر امکاانش بود از بدن خودم فرار کنم ولی انگار هیچکدومش تحقق پذیر نبود چون اول اینکه حنجره ی گرگا برای جیغ کشیدن ساخته نشده و دوم اینکه هنوز به قدری با جادو اشنایی نداشتم که بفهمم میشه اینکارو کرد یا نه! 😐
بعد از اینکه از خیر جیغ زدن و داد و هوار راه انداختن گذشتم سعی کردم یه صدایی از خودم در بیارم تا چنو بیدار کنم و از اونجا استفاده از بدن گرگی.شروع شد.با کلی تلاشیه صدا شبیه زوزه ی یه سگ خیس از خودم در آوردم ولی وقتی دیدم جواب نمیده خر خر رو هم بهش اضافه کردم.چن یکی از چشماشو باز کرد و بعد از دیدن من از روی تخت پرت شد پایین و با ترس چسبید به دیوار.ببینم چه حسی بهتون دست میده زمانیکه بدنتون کاملا به بدن یه گرگ تغییر شکل داده و اولین نفری که دیدتون و تنها امید شما برای کمکه، نزدیکه که سکته کنه و مدام تکرار میکنه:”یا مسیح مقدس!یا جد سکرت تاون!یا همه ی ارواح!من دیشب با یه گرگ رابطه داشتم؟:| “

به شدت سعی می کردم حرف بزنم،جیغ بکشم،یا حتی حرکتی بکنم ولی انگاری به کل فراموشم شده بود که گرگا قوه ی تکلم ندارن و استخون درد تغییر شکلم نمیذاره استفاده درستی از این بدن بکنم.یه جورایی مثل یه کابوس که توی اون چون نمیتونی کاری بکنی و اختیارت دست خودت نیست عذاب میکشی.

زوزه ی غمگینی که خودم نفهمیده بودم چجوری کشیدم و با چشمایی که تنها اعضایی بودن که خوب کار میکردن به چن التماس کردم کمکم کنه.چن هم که کم کم داشت می فهمید دیشب با یه گرگ رابطه نداشته و این منم که اینشکلی شدم آب گلوشو قورت داد و اروم اروم جلو اومد.روی تخت نشست و دستشو روی خز های پشت گوش و پیشونیم کشید و همزمان که مثل یه بمب انرژی در حال انفجار چهره ش شکفته می شد شروع به خنده های از سر ذوق کرد و روی تخت ریسه رفت.همینو کم داشتم…
وقتی ریسه رفتنش روی تخت تموم شد حمله برد سمت من و همزمان که زیر بغلمو میگرفت تا بلندم کنه منو محکم توی بغلش فشار داد که باعث شد تمام دل و روده هامو در حال استفراغ تصور کنم و بعد از چنگ انداختن به بازوی لختش از خودم دفاع کنم.
امروز سخت گذشت…سخت تر از تمام ثانیه هایی که تا الان گذشته بود.فقط یه روز وحشتناک تر از این توی دفتترچه زندگیم دارم و اونم روزی بود که جنازه بابا رو توی تابوت تهویلمون دادن.اصلا خوشایند نبود که هم باید گریه های ته مین و مامانو تماشا می کردم و هم تدارکات خاکسپاری رو میدیدم.ولی خب…مگه مرگ انسان ها اول در میزنه؟خیلی موجود بی ادب و نزاکتیه!
اون روز چن با حوصله کنارم موند.مسکن بهم تزریق کرد و بهم مهلت داد تا خودم باهاش کنار بیام و بعد کمکم کرد مثل گرگ ها بدوم و بپرم و زوزه بکشم.هر چند یکی دوبار کنترل از دستم خارج شد و لباس چنو با دندونام جر دادم.:| بعد از اون بهم یاد داد چطور ذهنمو متمرکز کنم تا دوباره به حالت انسانیم برگردم و هر چند بیست بار اول ناموفق بودم اما بالاخره تونستم.نکنه خودتون همون بار اول موفق میشین که منو بی عرضه تصور میکنین؟موفق میشین؟خب پس باید بدونین انسان هر وقت موفقیت براش عادی میشه میفته تو سرازیری.چیه؟اصلا هم خودمو توجیح نمیکنم.:|

و حالا که خورشید غروب میکرد ما داشتیم اماده میشدیم تا بریم توی شهرو بگردیم.حس دلتنگی اجازه نمیداد هیجان دیدن چیزای تازه به سراغم بیاد ولی ظاهر خونسرد خودمو حفظ میکردم تا نه مثل یه بستنی افتاب خورده و نه مثل یه فشفشه در حال نور افشانی به نظر برسم.چون جفتش از اون چیزاییه که زیادی جلب توجه میکنه و من که خدمتون عرض کردم…از اینکه مرکز توجه باشم متنفرم.ترجیح میدم یه زندگی اروم بدون دخالت بقیه داشته باشم و هیچکس هم درکم نکنه.تنهایی؟نه…کیه که از تنهایی خوشش بیاد…من فقط میخوام چیزایی که توی کله ی پوکمه فقط مال خودم بمونه.خودخواهی؟نه…هیچوقت همچنین ادمی نبودم.این فقط برای خودم و بقیه بهتره.وقتی چهارده سالم بود با یه کتابدار پیر که یه کتابخونه کثیف و خاکی رو اداره می کرد دوست شده بودم و گاهی اوقات وقتی بحثمون سر یه کتاب بالا می گرفت اون مثل چن قاه قاه میخندید و کف میزد و میگفت که “هی مین سِووک(عادت داشت اسممو با واو تلفظ کنه و من هر دفعه از دستش کفری میشدم)چرا نمیری مراکز استعدیابی؟مطمئنم ازت یه شکسپیر کره ای میسازن!”

و همیشه با کمرویی به این حرفش میخندیدم و یه شوخی آبکی تحویلش میدادم و توی دلم خودمو مواخذه میکردم که چرا دوباره اینهمه پرحرفی کردم؟

بعد از یک سال دیگه به اون کتابخونه نرفتم و سال بعد یه پیامک از اون واسم اومد که فقط نوشته بود:”هنوزم از خودت و سرشتت فرار میکنی نابغه؟”

دوماه بعد از اون پیامک خبردار شدم یه قفسه کتاب روش چپه شده و مرده.پیرمرد بیچاره حتی مرگش رو هم کنار کتاب های قدیمی و پوسیده ش گذرونده بود.

بگذریم…شما نمیدونید یه پسر گرگینه با پالتوی مشکی چقدر جذاب به نظر میاد.اونقدر جذاب که چشماتون از حسودی داغ بشه و عرق کنین و حسرت بخورین که چرا یه ذره از وقت نازنینتونو به ورزش اختصاص ندادید تا کنار ادمای خوشتیپ مثل یه جوجه اردک بدبخت به نظر نیاید و اگه پالتو مشکی تنتون کنین شبیه یه راهبه چاق نشین 😐

بعد از اینکه سیوشرت و شلوار کتونی که هر دو مشکی رنگ بودن رو پوشیدم و آماده شدم که راه بیفتیم به طرز عجیبی حس کردم که بودن کنار چن زیاد هم بد نیست هر چند خیلی از من خوشتیپ تره و نگاهارو معطوف خودش میکنه.در عوض اون همونطور که عجیب غریب و صبور بود لایه های مخفی درونی زیادی داشت و این گشت و گذار کوتاه کمک می کرد تا بیشتر در موردش بدونم.میدونید…شناسایی شخصیتش یه جورایی مثل خوندن کتاب تاریخه.شاید زیاد از این کار لذت نبرم ولی بهرحال خیلی چیزارو بهم خواهد فهموند.

چن جلوی اینه اتاقش چند تا پیس ادکلن روی پالتوی مشکیش زد و موهایی که جلوی پیشونیش ریخته بودن رو مرتب کرد و وقتی از خودستاییش جلوی اینه دست کشید نگاه گنگی به من انداخت و منم با نگاه گنگ دیگه ای بهش زل زدم که بهش بگم زیادی چیزی نمیفهمم و بعد که چن با اون صدای وحشتناکش جیغ زد”این چه سر و وضعیه”با ترس سیخ ایستادم و شروع کردم تند تند چک کردن خودم که مبادا بلایی سر لباس ها اومده باشه که چن دوباره جیغ زد”موهات منظورم بود!” و اونجا من با درمونده ترین چهره دنیا که چیزی به گریه کردنش نمونده بود اهسته گفتم”چشونه مگه؟”
چن جلو اومد و بازوم رو به طرف اینه قدی روی کمدش کشید تا عملیات خوشگل سازی جناب سنجاب رو تموم کنه.موهارو با سشوار حالت داد و وقتی اجازه پیدا کردم چشمامو باز کنم از مدل موی جدیدی که فرق زیادی با مدل قبلی نکرده بود دلم خواست با سشوار اونقدر بزنم تو سر خودم تا دیگه مجبور نباشم بیشتر از این، این زندگی رو تحمل کنم هر چند کسی تا به حال نتونسته بود با سشوار خودکشی کنه 😐
هوا کاملا تاریک شده بود که از خونه زدیم بیرون.جنگل به اندازه ی شب اولی که اومده بودم اینجا تاریک بود و سرمای خیسی رو حس میکردم که به لطف قابلیت گرگی ازارم نمیداد.درختهای خشک و جورواجور دیگه ترسناک جلوه نمیکردن با اینکه هنوز همونجوری بودن و من چنان دل به راه داده بودم انگار داشتم میرفتم خونه…پیش ته مین و مامان…و اونا اونجا با یه سوپ داغ منتظر بودن تا غذارو سه نفره بخوریم.همه چیز به طرز غریبی دلنشین بود و من نمیفهمیدم چرا دلتنگیم داره به یه جور احساس شیرین بدل میشه که بعد از نیم ساعت دویدن همراه یه گرگ حتی شیرین تر هم میشه.اما یه سری شادی ها توی زندگی هستن که هر چند ناشناخته و عجیبن ولی باید ازشون لذت برد.شاید بدن قبلیم جایی بین این درختا عشقش رو ملاقات کرده یا به یه کشف جدید رسیده.شاید جسم گذشته م روی این خاک مرطوب و چسبنده غلت زده و نوعی احساس آرامش ناشی از تنهایی مفرط رو تجربه کرده و ازش لذت برده.شاید با یه موسیقی کنار درخت ها رقصیده و به یه مستی معنوی رسیده که فقط خودش و خودش درکش می کرده.همه ی اینا یه احتمالن…و بشر همیشه دستخوش احتمالاتی بوده که توی انتخابشون دستی نداشته.

تقریبا سی دقیقه بی وقفه توی بدن های انسانیمون دویدیم و با سرمستی فریاد کشیدیم.فریاد پشت فریاد و دویدنی که خستمون نمی کرد.انگار داشتیم از چیزی فرار می کردیم که همه ی عمرمون در حال عذاب دادنمون بوده.انگار خیلی موقت از قفسی آزادمون کرده بودن که کفش با خار پوشیده شده بود.حسی مخلوط از یه جور نا امیدی و یه جور شادی پوچ که با رسیدن به مقصد تموم می شد.حسی که اشک توی چشم جمع می کرد ولی به همون اندازه لذت بخش بود.مثل کسی که درد رو حس می کرد و میخواست خودشو به دیوانگی بزنه…ما داشتیم از خودمون فرار می کردیم…اون خودی که نمیخواستیمش…

وقتی اولین سوسوی چراغ های شهر نمایان شد و جنگل ارواح به پایان رسید با نفس های که به زور بالا میومد روی زمین ولو شدیم.چن شروع به قهقهه زدن کرد و منم همراهش بلند بلند خندیدم در حالی که می دیدم کف از گوشه ی دهان جفتمون راه افتاده و ما بدون اینکه بدونیم به چی ،میخندیدیم.نمیتونستم بفهمم چه حسی دارم و دلم میخواد چیکار کنم ولی بهم خوش گذشته بود. حداقل حس دویدن با سرعت 70 کیلومتر بر ساعت چیزی بود که تجربه ش می ارزید به کف کردن دهان و بالا آوردن ناهار اون روز.تعجب کردین؟من الان یه گرگ نمام!

چن از جاش به سختی بلند شد و با کشیدن دستم منو هم از جا بلند کرد.با دستمال کاغذی صورت من و خودش رو تمیز کرد و بی هیچ اعتراضی دستمال های کثیف رو توی جیب پالتوش جا داد.لبخند کشیده ای زد و آروم گفت:”خوش گذشت مگه نه؟”

“آره خوب بود…به جز اون تیکه بالا آوردنش..حس می کردم قراره ریه هامو استفراغ کنم.”

“معمولا گرگینه ها یه مسافت به اون طولانیی رو یه نفس نمیدون.برای اولین روز زیادی عالی عمل کردی پسر!”

“اه..اینو نگو..اینطور نیست.”

“خب دیگه بریم داخل شهر”

“قراره کجا هارو بگردیم؟”

“امشب اول میریم مرکز خرید سکرت تاون و بعد الماس تراشی و در آخر بار جاناتان.اینا جاهایین که از نظر من مکانای خوب شهرن.”

چن یه الماس گرد درخشان از داخل جیبش بیرون آورد و بعد از یه ذره گشتن روی زمین یه سنگ سفید پیدا کرد که سوراخ گردی داشت و به نظر برای اون الماس مناسب بود.الماس رو توی اون سوراخ گذاشت و یه درگاه مستطیلی جلوش به وجود اومد که دورش نور فسفری آبی رنگی برق می زد.انگار که اون الماس کارت ورود امنیتی شهر بود.حالا کارت ورود های مارو باش!یه تیکه کاغذه که هزار تا کوفت و درد و زهر مار نباید کنارش باشه تا یه وقت باطل نشه K

چن الماس آبی رنگش رو از داخل سوراخ سنگ برداشت و منو داخل درگاه هل داد و من با ترس چشمامو بسته نگه داشتم.چن روی شونه م زد و با خنده گفت:”اینجا کارل نداره…نترس گوگولی!”

چشمامو باز کردم و با خجالت یه طرف دیگه رو نگاه کردم تا چن اون الماس خوشگلو دوباره توی یه سنگ دیگه بذاره و دروازه رو ببنده.اونوقت وقتی بلند شد و دستاشو به سمت شهر باز کرد و بلند گفت:”به زادگاه من خوش اومدی!” نگاهمو به شهر دادم و یه چند تا خونه و یه خیابون دیدم که خیلی خیلی عادی بودن و انگار این من بودم که برگشته بودم به زادگاهم:|

با هزار تا سوال توی کله م راه افتادیم سمت مقصد اولمون که مرکز خرید سکرت تاون بود.خونه ها طراحی غربی داشتن و به نظر می رسید بیشترشون خالی از سکنه باشن.جو ساکتی داشت و یه جور خفقان ایجاد می کرد که ناخوآگاه کلماتو توی ذهن و زبونت می خشکوند.آسفالت خیابون هنوز از بارون دیشب خیس بود و روشنایی زرد رنگ نورافکن ها که روی سطح آسفالت های خیس می افتاد باعث می شد برق بزنن. چراغای کاملا خاموش آپارتمان های نه چندان بلند چسبیده به هم که همین اولای راه میدیدم نشون میداد که دیگه کسی توشون زندگی نمیکنه.شهر خیلی تر و تمیز بود ولی زیادی ساکت و غریب جلوه می کرد.

خیری از صدای بوق ماشین،هیاهوی موجودات زنده یا هیچ صدای معمولی شهری نبود و ما توی سکوتی که بوی مرگ و رخوت میداد توی پیاده روی اون خیابون فرعی راه میرفتیم.همه ی مغازه های خالی و کثیف نشون مبدادن مدت زیادیه که این محله خالی از سکنه شده و دیگه نباید به دنبال خونه های روشن چشم بگردونم.چن با دستهایی که توی جیب زده بود و سر پایین انداخته ش اروم اروم راه می رفت و گاهی اگه پاش توی یه چاله اب بارون می رفت اونو شوت می کرد تا تفریحی کرده باشه.عجیب بود که اینطور ساکت شده و دیگه به اطرافش اهمیت نمیده.ظاهرا اینقدر دیدن این جلوه از شهر براش ملال اور شده بود که ترجیح میداد نگاهشو از چیزی به جز اسفالت خیابون بر نداره.

“اینجا قبلا این شکلی نبود.این مغازه ها پر و گرم بودن و این ساختمونای غمگین قبلا پر از اراچنی و گرگینه و خون اشام و سگینه و گربه سان و کلی نژاد دیگه بود.اون خونه ی قدیمی رو میبینی؟اونجا والدین کارل زندگی می کردن.همین دوسال پیش فهمیدیم که متعلق به پدر و مادر کارله.اون مغازه رو میبینی؟یه روزی بهترین شیرینی های سکرت تاون رو اونجا میفروختن.الان ولی تنها چیزی که توش پیدا میشه موریانه س.ولی به اولین خیابون اصلی که برسی اولین نشونه های زندگی توش پیدا میشه.یه تاکسی میگیریم و میریم مرکز شهر.اونجا هم یه ربع پیاده روی میکنیم تا برسیم مرکز خرید.”
بدون اینکه چیزی بگم فقط دنبال چن رفتم و مثل اون برای سرنوشت غم انگیز سکرت تاون غصه خوردم.اینجا درست مثل دنیای عادی خودمون بود.موجودات عجیب و غریب بودن و با هم فرق می کردن ولی این،باعث نمی شد از ما آدم ها متمایز باشن.اونا هم مثل ما ادما متفاوت بودن و از زیاده خواهی و حماقتشون ضربه خورده بودن.مشکلات روزمره خودشونو داشتن و وقتی زیر فشار می رفتن دست به هر کاری میزدن تا خلاص بشن.هیچکدوم خیلی شجاع و خیلی ترسو،خیلی پست و خیلی والا،خیلی خبیث و خیلی پاک نبودن.اونا هیچ فرقی با ما نمی کردن.فقط از قضا یه کمی قیافه های غیرمعمولی داشتن.اونارو از ما جدا کردن چون ما زیادی به ظواهر اهمیت میدادیم.

هر چی بیشتر به خیابون اصلی نزدیک می شدیم کم کم سر و صدای تحرک و جنبش زندگی بیشتر شنیده می شد و من میتونستم خوشحال باشم از اینکه بالاخره میتونم با ادمای جدیدی ملاقات داشته باشم که نمیخوان گازم بگیرن یا سرمو با شمشیر سوراخ کنن.کسی چه میدونه!شاید خواستن!

اولین کسی که دیدم یه دختر خوشتیپ کنار ایستگاه تاکسی با یه سیوشرت تنگ قرمز و یه شورت لی بود که موهای قهوه ایش روی شونه هاش پیچ و تاپ خورده بودن.ببینم نظرتون در مورد یه صحبت کوچولو با این دختر خانم چیه؟هوم؟ 😐
چن دستشو دور گردنم انداخت و همونطور که روی دختر زوم کرده بود گفت:”پاهای خوشگلی داره مگه نه؟”
“بس کن…نگو که داری چشم چرونی میکنی!”

“چی؟؟معلومه که نه!اون خون اشامه!”

“ولی الان در مورد پاهاش نظر دادی.اگه خیلی ازش خوشت میاد چرا نمیری یه حرکتی بزنی؟”

“شیو؟دیوونه نشدم که به یه خون اشام پیشنهاد دوستی بدم چون من زمانی به یک دختر پیشنهاد میدم که بخوام باهاش ازدواج کنم و اون موقع باید قید بچه دار شدنو رو بزنم!”

“چه مشکلی داره!برو بهش پیشنهاد بده…زود باش دیگه!”

“ببین…بچه ی خون اشام و گرگینه مرده به دنیا میاد.و اینکه فکر کنم یکی داره حسادت میکنه!دقیقا نمیدونم به کی ولی داری حسادت میکنی!”

“کوتاه بیا چن…”

اون خبیثه و همیشه خبیث میمونه حتی موقعی که زادگاهشو در حال تخریب میبینه.این از اون قهقهه هاش که معلومه چقدر از حرص دادن من لذت برده مشخصه.

یه تاکسی گرفتیم و بر خلاف گفته های چن تا خود مرکز خرید با تاکسی رفتیم.اینجا درست مثل یه شهر معمولی بود.همه مردم توی پیاده رو ها اینطرف و اونطرف میرفتن و هیچ شکل غیر عادی نداشتن.فقط بعضی از دختر ها یا پسر ها گوش و دم های گربه ای یا سگی داشتن که اونارو جذاب تر جلوه می داد.گاهی اوقات اثراتی از جادو و چیزای ماورایی دیده می شد که بهم یاداوری کنه الان تو کره نیستم و چن با خوشحالی قسمت های مختلف اون پاساژ بزرگ رو بهم نشون میداد و درباره ش توضیح می داد.گذر زمان حس نمی شد و همه ی تلخی های ابتدای. شهر فراموشمون شده بود.توی همون مرکز خرید دوتا دیاکریسی مرد با هم دعواشون شد و از اونجا که ظاهرا تماشای خشم دیاکریسی ها یکی از هیجان انگیز ترین نمایش ها برای مردم بود هیچکس سعی نکرد جداشون کنه.به جاش مسئول پاساژ اون دوتارو به خارج ساختمون برد تا اونجا با هم بجنگن وخودش هم به تماشا نشست.دیاکریسی های خاک و اتش بودن و به قدری جنگ جذابی داشتن که من از اینکه دارم از دعوای دو نفر لذت میبرم احساس گناه کردم.باور کنید اگه شما هم صحنه هایی که فقط توی فیلمای اکشن تخیلی میدیدید رو زنده و واقعی تماشا کنین همین حسو پیدا می کنین.

وقتی یکیشون بالاخره کنار اومد و از شدت خونریزی سرش بیهوش شد مردم متفرق شدن و یه خون اشام وظیفه رسوندنش به بیمارستان رو به عهده گرفت تا بتونه کمی هم خون نوش جان کرده باشه.

بعد از اون یه پیاده روی ده دقیقه ای تا فروشگاه الماس تراشی داشتیم.یه فروشگاه خیلی مجلل و بزرگ که ادمو یاد جواهر فروشی های خیلی بزرگ سئول مینداخت که هر کسی حق ورود نداشت مگر اینکه یکی از همون کله گنده های سئول میبود.سر درش یه پلاکادر خیلی بزرگ زده شده بود که نوشته طلایی رنگ لاتین”جواهرات هیراکا” روش می درخشید و باعث می شد ادم بابت اینکه قراره با سر و وضع یه بچه خیابونی بره توی یه همچنین جایی احساس حقارت و شرمندگی کنه. میبینید؟اختلاف طبقاتی به وجود نمیاد…ما خودمون میسازیمش.واضح نیست؟

“زیباست مگه نه شیو؟”

“اره…زیبا…و غیر قابل دسترس”

“آفرین!یادم رفته بود من مجوز ورود ندارم.یکراست میریم بار جاناتان.”

وات د فاک؟!کی گفته من میتونم یه بار توی عمرم حس کنم که عامل مهمیم!تنها چیزی که در خونه ی منو نمیزنه خوشبختیه.بدبختی هم که کلید داره!

زمانی که داشتیم می رفتیم بار جاناتان چن از یه دکه ی کوچیک دوتا هات داگ خرید و همزمان که داشت برام توضیح میداد فرق طعم هات داگ های این دکه با رستوران نقره ای چیه غذاشو میجوید و منم برای اینکه زیاد ضایع نباشه که گوش نمیکنم سرمو تند تند بالا و پایین می کردم و لقمه هارو جویده یا نجویده میدادم پایین.من شکمو نیستم من فقط سعی میکنم از غذام لذت بیشترین لذتو ببرم و از قضا اینکارو به شیوه ی خودم انجام میدم!

به قسمتی از شهر رسیدیم که مردم آروم تر رفتار می کردن و چاله چوله ها توی آسفالت به مراتب بیشتر بود و آب زیادی اینور اونور جمع شده بود.بوی عود و الکل میومد و صدای خنده و پر چانگی مردم اون محله رو پر می کرد.گیاههای عجیبی اسفالتو شکافته بودن و با رشد سریعی که می شد از برگ های تازه ی پایینشون فهمید از در و دیوار خونه ها بالا رفته بودن و گل های نارنجی رنگ کوچیکی داده بودن که بوی مطبوع و گرمی داشتن.راه رفتن توی اون محله حسی رو به آدم میداد انگار داره داخل یکی از محله های بریتانیایی قرن 19 راه میره.

هر چی به بار نزدیک تر می شدیم سر و صدا ها واضح تر شنیده می شد و هیجان من هم بیشتر.اطراف در چوبی باز گیاهای زیادی رشد کرده بودن و سر درش با رنگ سفید بدخطی عبارت “بار جاناتان” رو روی یه چوب پوسیده نوشته بودن.بوی الکل حالا شدید تر از قبل حس می شد و دود حاصل از سوزوندن عود انگار هیچ تاثیری توی کم کردن بوی تیز الکل نداشت و فقط مه ایجاد می کرد.حتی صدای موسیقی کلاسیک چینی هم که مخصوص رقص زن ها توی چین بود هم یادآور یه بار غم انگیز قدیمی می شد.قبل از اینکه بریم داخل با استرس دست چنو گرفتم و توی گوشش گفتم:”اینجا که…از اون آدمای مریض جنسی که عاشق ماتحت پسربچه هان نداره؟مگه نه؟”

چن اول بهت زده نگاهم کرد و بعد زد زیر خنده و وقتی که از خنده زانوهاش روی زمین خوردن همزمان که اشکاشو پاک می کرد گفت:”ببین…خودتم میدونی که باتمی…و …نه نداره…آخ دلم!”

“چن تو نمیتونی یه ذره مودبانه تر صحبت کنی..یا اینقدر منو تخریب نکنی؟”

“بیا بریم تو…”

توی بار همه جور آدم نشسته بودن و هر کسی نوشیدنشو با جمع یا تنهایی روی میز و صندلی های چوبی گردی که معمولا توی فیلم های وسترن میدیدی میخورد و چند تا آدم مست همزمان که میخندیدن سعی می کردن ادای رقص زنی که روی سن با اون موسیقی چینی بدن زیباش رو بین پارچه های حریر مثل باد حرکت می داد دربیارن.موهای سیاه بلندی داشت که تا گودی کمرش رو پوشونده بود و صورتش به قدری زیبا و بهشتی بود که مطمئنت می کرد اینم انسان نیست.مجذوب اون همه زیبایی بودم و حس می کردم که کم کم قلبم داره توی عشق سقوط میکنه که چن دستمو به سمت پیشخوان بار کشید و وقتی نشستیم متوجه شدم یه مرد چاق سیاهپوست داره به سمتمون میاد.با ترس به سمت چن برگشتم تا اعتراض کنم که چن سریعا از جاش بلند شد و با خوشحالی اون مرد رو در آغوش گرفت و با اون صدای وحشتناکش گفت:”جاناتااااااان!”

خب صاحب بار اونجوری که من فکر می کردم عاشق ماتحت پسربچه ها نبود و از همه مهمتر بار متعلق به اون بود.بر خلاف هیکل گندش آدم خوش خلقی بود و خنده های از ته دلی داشت که به دل آدم می نشست.

موهای وز وزی سفیدش مثل سیم ظرفشویی بالای کله ش جمع شده بودن و برای نگه داشتن شلوارش بند شونه ای انداخته بود.پشت پیشخوان روی یک چارپایه ی چرخدار می نشست و با مشتری هاش گپ می زد.افکر می کردم با چن رابطه خوبی داره ولی هیچ ایده ای در مورد اینکه چجور موجودیه نداشتم.

پشت پیشخوان نشستیم و دوتا نوشابه خنک سفارش دادیم و من دوباره تماشای رقص اون زن رو از پیش گرفتم.جاناتان پیر سفارش هامون رو آورد و با دیدن نگاه خیره ی من با صدای کلفتش شروع کرد به حرف زدن که باعث شد من برای بار دوم حواسم پرت بشه:”اسمش موموئه.یه انسانه…پنج سال پیش با شوهرش یاد میگیره بیاد به سکرت تاون و مردم هم که از این بی شرمی انسان ها خشمگین شدن شوهرشو می کشن و خودشو دو سال میندازن توی زندان گرگینه ها.بعد که ازاد شد هیچکس نمیخواست زنده بمونه.من آوردمش به بار و بهش جای خواب و غذا دادم.از اون روز به بعد اینجا زندگی میکنه و برای کار میرقصه.”

و ما سه مرد با نگاه های تحسین برانگیز حرکات و چهره ی زیبای اون دختر رو زیر نظر گرفتیم.انگار که داشت با رقصش داستانی رو حکایت می کرد که ما از درکش عاجز بودیم و فقط میفهمیدیم که زیباست…بی نقصه و اینقدر حرف داره که توی مغز های ما نمی گنجه و چیزی جز بدن مومو توانایی بیانش رو نداره.قصه ای که از سر موهای زیباش پایین میریخت و حسی به تازگی شکوفه ی هلو و به غم انگیزی مرثیه ی یک عابد عاشق داشت.اون دختر ارزوی هر مردی بود که حس زیبایی شناختیش به شهوات بدل نشده بود…

“جان نگاش کن…از دفعه قبل که دیدمش خیلی شکسته تر شده.تو که نمیگی به جز رقص کار دیگه ای بکنه نه؟”
جاناتان با این حرف چن مثل من به خودش اومد و همزمان که لیوانی رو با دستمال خشک می کرد خندید و جواب داد:”چطور میتونی اینجوری بگی چن؟بار من واسه نوشیدن و فراموش کردن دنیاییه که برای ساکنینش زیادی ملال اور شده…ما اینجا کسی رو توی لجن فرو نمیکنیم.”

“هی…زیادی خودتو پاک و مقدس ندون پیرمرد… همین که یه نفرو به الکل معتاد میکنی به اندازه کافی فرو کردن توی لجن هست.”
“اه…تو از زندگی چی میدونی بچه”

گفتگو که اینجا به پایان رسید چن لیوان نوشیدنیش رو یکجا سر کشید و برای مومو که از روی سن پایین اومده بود دست تکون داد.نمیدونم چرا توی قلبم یه جور ناراحتی و نارضایتی رو حس میکردم.یه احساس که گیجم می کرد و…و….نمیدونستم چه توضیحی میتونم براش بیارم.شاید اگه موقعی که با چن روی علف های خیس دراز کشیده بودیم و در مورد اینده تصمیم میگرفتیم فکرم به اینجا کشیده می شد دلیل اون احساس رو می فهمیدم.شاید…

مومو با قدم های آروم و پیوسته خودش رو به ما رسوند و با لبخند ملایمی که روی لب داشت سلام کرد.چن هم انگار که توی یه تپه از شکوفه های هلو افتاده باشه لبخند نرمی زد و دست داد و از جاش بلند شد تا اون به جاش بشینه و برای خودش صندلی اورد.خب..پس فکر کنم یکی اینجا عاشق شده!

حرف زدن با اون دختر واقعا دلنشین بود.انگار گرمایی از خودش ساطع می کرد که ادمو از بوی الکل و دود عودی که زیاد از حد سوزونده شده بود پرت می کرد و به جایی می برد که خواننده های مکزیکی با کلاه های رنگین و روحیه ی بینظیرشون توی فرار از غم و غصه اکاردئون و گیتار میزدن و میرقصیدن تا حواس خودشونو از گرما و رطوبت ازار دهنده هوا پرت کنن. اون به همون اندازه که دور و غیر قابل دسترس جلوه می کرد به همون اندازه با خوش خلقی وادارت می کرد اونجور که میخوای حرف بزنی و در عین ححال حد خودتو نگه داری.هر چند نمی تونست غم توی چشمهاشو هم با خوش خلقی بپوشونه و بگه که عالیه.
توی اون بار تا دیر وقت نوشیدنی خوردیم،حرف زدیم و با تخته نرد وقت گذروندیم.و من نفهمیدم چرا حس کردم یکی که خیلی شبیه یی شینگ بود از در بار رد شد.هر چند که اون تشبیهو به حساب این گذاشتم که اون روز برام پر از تجربه حس های جدید بوده و بدنم نمیخواد قبول کنه که چیزای عادی ببینه.

اخر شب هم تا خونه ی مادر چن پیاده روی کردیم و بدون اینکه مادر چن از خواب بیدار بشه رفتیم توی خونه و لباس عوض کردیم تا بخوابیم.چن اروم تر از گذشته شده بود و حالا که کنار هم روی تخت دراز کشیده بودیم تا خواب به سراغمون بیاد چشم هاش حالت دیگه ای داشتن.هر چند میخواستم از نگاه کردن بهش اجتناب کنم اما خوندن چیزی که توی چشماش موج میزد و اونو از بقیه شبایی که دیدم متمایز می کرد اجازه خواب نمیداد.

“شیو…من دارم به تو نگاه میکنم و تو به من…به نظرت تا وقتی توی بدن گرگی نیستیم بازم میتونیم با چشم باز بخوابیم؟”

“نه چن…نمیتونیم…”

“راستی…تو…تو…توی دبیرستان دوست دختر داشتی؟”

اینو در حالی گفت که به پشت خوابیده بود و همزمان که به سقف نگاه می کرد کلشو خرت خرت می خاروند.

“خ..خب…اره…رابطه ی ما بیشتر شبیه یه شوخی مسخره بود…میدونی..ادای زوجارو در میاوردیم تا خلا دوران نوجوونیمونو پر کنیم…تعطیلات تابستونی که شروع شد خیلی بی سر و صدا رابطه مون تموم شد.”

“پس تو…عاشق نشدی…”

“چرا…ولی بعد از اعتراف کردن یا زوج نمی شدیم یا یه طرفه بود یا بعد یه مدت به هم می ریخت.”

“این اسمش عشق نیست…اسمش هول و ولای نوجوونیه…”

“اره…شاید..”

من از اون آدمایی نیستم که تا سرم به بالشت برسه خوابم ببره.من باید سیر خلقت انسان از گذشته تا الان رو طی کنم تا خسته بشم و کپه ی مرگمو بذارم.و معتقدم اونایی رو تا سرشون روی بالشت میره هفت شهر رویاهارو طی میکنن باید اعدام شن!مثل همین یارویی که با دهان باز کنار من خوابش برده و حتی داره یه خر و پف ضعیف هم میکنه.انگار هنوز نخوابیده داشت خواب مومو رو می دید!

“چن …خوابیدی؟”

اگه الان میدونستم حال دوستام خوبه و خانوادم از گم شدنم در حال دیوونگی نیستن شاید میتونستم به راحتی چن بگیرم و بخوابم.به همون راحتی که پلکای زیباشو بسته و لبای خوشگلش از هم باز مونده.جان؟من الان دارم به چی فکر می کنم؟؟؟


 

شب که از نیمه گذشته بود ولی خیلی آدما توی خیابون راه می رفتن و یی شینگ باید به این توجه می کرد که اونا آدم نیستن.سوهو دستشو روی شونه ش انداخته بود و مثل دیوونه ها می خندید.رفته بودن به یه بار خیلی شلوغ و یی شینگ از ترس اینکه اینجا هم اگه کسی زیر سن قانونی چیزی بنوشه فقط نوشابه خورده بود و حالا مجبور بود سوهوی مست رو که تا خرخره بوی الکل میداد به یه جایی که خودش هم نمی دونست کجاست می رسوند.سوهو با وجود اون زخم روی پهلوش وقتی مست شده بود خودشو انداخته بود وسط دخترا و پسرای بیشمار توی بار و تا جایی که میتونست رقصیده بود.چطور میتونست اینهمه بی پروا باشه وقتی یه عامل مهم سیاسی بود و میتونستن خیلی راحت توی همچنین حالتی بکشنش؟چطور میتونست اینجوری خودشو به امید یه انسان مست کنه و بیخیال همه چی بشه؟اینا همه برای یی شینگ زیادی مسئله های غیر قابل درکی بود.

“لی…منو ببوس…زود باش…زود باش دیگه…هیک “

“سوهو..ساکت باش…چی میگی اخه!”

با اینکه کسی بهشون توجه نمی کرد ولی حتی فکر بوسیدن سوهو یا هر کس دیگه ای که مذکره باعث می شد یی شینگ از خجالت آب بشه و به فکر خفه کردن سوهو بیفته.

“این خیابونو صاااااف میری جلو…هیک…بعد توی کوچه ی 54 …هیک.. یه آپارتمان..هیک…واحد33..”

“باشه…باشه…فقط ساکت باش و اینقدر نخند!”

“بغلم کن لییییی…پاهام دیگه نمیکشهههه”

“خیلی خب…خیلی خب…بیا رو کولم…”

سوهو به محض رسیدن سرش روی شونه های پهن یی شینگ دستاشو دور گردنش حلقه کرد،چشماشو بست و آروم خوابید.یی شینگ با اینکه از این وضعیت ناراضی بود اما باید یه جوری یه قسمتی از مهربونیای سوهو رو جبران می کرد پس بد نبود که تا اون آدرس این مرد گنده مست رو کول کنه.هر چند که یه کم بیش از جد سنگین بود و بوی الکل میداد و …به طرز غم انگیزی خون زخم پهلوش لباس یی شینگو کثیف می کرد.

بعد از یه پیاده روی نفس گیر یی شینگ به مقصد رسید و رفت داخل آسانسور و طبقه ی مورد نظرشو وارد کرد.سوهو رو دوباره روی کولش بالا زد و از خستگی اه کشید.وقتی اسانسور به مقصد رسید و یی شینگ تونست خونه ی مورد نظرشو پیدا کنه یادش اومد اصلا نمیدونه در خونه چه شکلی باز میشه! 😐

همون لحظه یه فرشته نجات،که یه خانوم مسن با موهای وزوزی و کوتاه بود از خونه ش بیرون اومد و همونطور که با تعجب به یی شینگ و سوهوی روی کولش نگاه می کرد کیفش رو روی دستش جا به جا کرد و پرسید:”اتفاقی افتاده پسر جون؟جونمیون روی کول تو چیکار میکنه؟”

یی شینگ دوباره سوهو رو بالا کشید و با درموندگی گفت:”خانوم خدا شمارو فرستاده…میخوام سوهو رو ببرم داخل خونش ولی …نمیدونم در این چجوری وا میشه!”

“مگه خودش نمیتونه راه بره؟”

“از مستی خوابش برده”

خانوم مسن لبخند معناداری زد و خیلی سریع جلو اومد.دستشو توی خونی که از پهلوی سوهو بیرون اومده بود زد و روی قسمتی از در که صفحه ی شیشه ای داشت کشید و اونوقت در با صدای تلقی باز شد.یی شینگ با حیرت اول به در و بعد به خانوم مسن نگاه کرد و سریعا تشکر کرد.خانوم مسن دستشو روی شونه ی یی شینگ گذاشت و با لبخند معنادارش گفت:”نمیدونم یه انسان اینجا چیکار میکنه و سوهو چرا خودشو به مستی زده تا بره روی کولش اما بعدا همه چیزو واسم تعریف کن خب پسر جوون؟”

“ص..صبر کن…اون…مسته…خودم دیدم که..”

“خون اشاما مست نمی شن …اینو نمیدونستی؟”

یی شینگ دوباره با حیرت زل زد به خانوم مسنی که توی اسانسور ناپدید شد و برای اخرین بار براش دست تکون داد.و چه عالی…سوهو ازش سواری مفتی گرفته بود!


مومو بر و بچ…بر و بچ مومو 😐

مومو کراش من عضو گروه توایسه 😐

خب دیه بر و بچ نظراتتونو ببینم ها…خستگی این قسمت از تنم همچی قشنگ بیاد بیرون.

فعلا خدافظ 😐

Dislike


29
دیدگاه بگذارید

avatar
8 گفتگوها
21 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
9 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshiroROSHAbbh|Neon|meliikaw آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
ROSHA
مهمان
ROSHA

عااااااااااااااااااا وایسا ببینم شیومیو چن با هم رابطه داشتن ؟!!!!!!!!!!!!! 😐 :/
وقتی اون قسمت رو خوندم ب خودم گفتم : اوه! نکنه من ی پارتو نخونده باشم 😐 :/
اگ با هم رابطه داشتن نباید یه یزی مث عشق بینشون بوجود بیاد 😐
و مثلن وقتی ک اون دختر خون آشامو دیدن چن در جواب حسودیایه شیو بگه چشم من غیر تو کسی رو نمیبینه و این چرتو پرتا 😐 :/

bbh
مهمان
bbh

میدونی؟ خیلی قشنگ بود… متنش به ظاهر شاد بود و زیبا… ولی من تنها چیزی که موقع خوندن متن حس کردم ناامیدی بود… شیوچن زوج کیوتیه… شیو شاید خیلی خل و چل به نظر بیاد ولی از نظر من زیادی فهمیدست… و سوهو… به نظرم خیلی درد کشیده… چن با تجربست ولی همه چی رو به یه ورش میگیره… و لی… زیادی خستست کم حرف میزنه ولی به جا و به موقع میگه حرفاشو…شاید تو حرفاش چرت و پرت زیاد بگه ولی حرفاش مفهوم داره…
البته این نظر شخصیه منه…

|Neon|
مهمان
NeXo

واااااااات ؟؟؟؟ :/
تو فن بوی مومویی؟؟؟؟ :/
هی فک نکن اوپامی بهت هیچی نمیگم … بخوای بیاس و عشق منو ازم بگیری یا همین دندونام جر وا جرا میکنمااااا :/ :/ :/
این قسمت خیلی باحال بود … من عاشق زوج خل و نخل شیوچنم :/
لی چرا اینقدر بدبخته :/ خو بچه خوابش میاد … خسته‌س ولی سوهو ازش سواری میکشه :/

meliikaw
مهمان
meliikaw

kheiliiiiiiiiii dusesh dashtam
valiiiiii kheili dir gozashti dadach
valyyyy kheili khub bid
big like

Chanva
مهمان
Chanva

مرسی??????خخخخ این سوهو هم کلکی ها ما نمی دونستیم ???