172 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! ch 32

قسمت ۳۲ با تاخیر سر رسید!

نظر یادتون نره دوستان! 😐

قسمت ۳۲″دلم برات تنگ شده دوست قدیمی!”

“میشه یکم برام شراب بیاری؟”

“پادشاه هنوز به سن قانونی نرسیدن!”

“چه فرقی داره الان بخورم یا دو ماه دیگه؟”

“منم همینو باید بپرسم!”

“آه…خدای بزرگ!”

دور دهانشو با دستمال سفره ی گلدوزی شده ای که خانم لی کنار بشقاب گذاشته بود پاک کرد و بعد از یه تشکر سرسری از سر میز غذاخوری بلند شد.با قدم های اهسته خودشو کنار پنجره ی بزرگ عمارت رسوند و همزمان که از گوشه ی پرده ی سیاه بیرونو نگاه می کرد پرسید:” لوهان کار معجون تجزیه رو تموم نکرده؟”

تائو لیوان شرابشو به لبش نزدیک کرد و جواب داد:”خبری ازش نشده…ولی در هر صورت سودی که نمیبره!”

دی او دست از نگاه کردن به بیرون پنجره برداشت و بعد از نشستن روی طاقگاه پنجره با لحن خشنی گفت:”الماس ۵۰۰ قیراتی که تازه از تاناوا بیرون اومده چی؟الان دست کیه؟”

تائو شرابی که تازه روانه ی دهنش شده بود رو با شدت تف کرد و هموجور که به شدت سعی می کرد دستپاچه شدنش رو نشون نده با تته پته جواب داد:”اون…اون که جاش امنه…دست تراشکار های کوتوله داره تراش میخوره…اصلا فکر اونو نکن…”

دی او اخم هاشو توی هم کشید و چشم های سیاهش رو روی تائو ثابت نگه داشت تا حقیقت رو بفهمه.احتیاج به حرف زدن نبود.تائو به اندازه ی کافی از اون چشما می ترسید تا همه چیز رو خیلی زود لو بده.

“راستش…پ…پادشاه کای…یه دعوتنامه ی مهمونی فرستاده.”

چشمای دی او تا جایی که پلک هاش توان داشتن گشاد شد و دهانش باز افتاد.تائو به حدی از دادن این خبر پشیمون بود که حتی نمیخواست به صورت دی او نگاه کنه.لیوان شرابش رو روی میز گذاشت و همونطور که با ناخوناش بازی می کرد و داشت تقریبا توی دلش به تمام سلسله پادشاهای گرگ فحش میداد آروم گفت:”امروز صبح دعوتنامه به دستم رسید..و..و فرستادشون بهم گفت که بابت پیدا شدن الماس ۵۰۰ قیراتی تاناوائه نه صلح یا هر چیز دیگه ای.”

دی او بعد از یه سکوت طولانی و سرشار از حسای عجیب و غریب دستشو دراز کرد و با لحنی که هنوز تعجب و حیرت ازش می بارید گفت:”دعوتنامه رو..بده به من.”

تائو که انگار منتظر همین حرف بود سریعا از جیب پالتوش که روی دسته ی صندلی انداخته بود نامه ی طلایی رنگ رو که روش مهر نقره ای رنگ خاندان سلطنتی گرگ ها زده شده بود و با نوعی کائوچو لاک شده بود بیرون آورد و به دست دی او داد.دی او با اخمی که از سر ناباوری بود شروع به باز کردن نامه کرد و چشم هاشو روی کلمات سر داد.یک بار…دو بار…سه بار…و چندین بار نامه رو خوند تا باور کنه کای چقدر احمقه و بعد با دعوتنامه خودشو به کتابخونه ی عمارتش رسوند و درو چنان بست تا به همه بفهمونه کسی بعد از اون حق ورود نداره.

تائو نفسشو آزاد کرد و سرش رو با خستگی روی میز گذاشت.خانم لی کنارش نشست و همزمان که پشتشو نوازش می کرد مادرانه گفت:”تائو تو که خوب میدونی اون از اول اینجوری نبوده مگه نه؟”

“میدونم خانوم لی…فقط یکم خسته م.”

خانوم لی لبخندی زد و از جاش بلند شد.ظرف های نقره رو یکی یکی از روی میز برداشت و توی سینک گذاشت تا بعدا کار شستنشون رو تموم کنه.بنا به یه افسانه ی قدیمی اعتقاد داشت که مادر و پدر دی او هر شب سر سفره ی شام حاضر میشن تا از سلامت پسرشون مطمئن بشن و خانوم لی به رسم ادب هر شب ظروف نقره رو خوب برق می انداخت.عود روشن می کرد و از باغ چند تا رز سرخ می چید تا باهاشون میزو تزئین کنه و حتی دوتا ظرف و صندلی خالی هم کنار میز می گذاشت تا روح اون زن و مرد هم توی شامشون شریک باشن.هر چند دی او هیچ حس خاصی نسبت به این قضیه نداشت ولی مانع کارای خانوم لی هم نمی شد.پیرزن بیچاره با همین چیزا دلخوش بود و برای مرگ غم انگیز شوهر و دخترش مرهم می ساخت تا از غصه دق نکنه.همه چیز برای اون پیرزن چروکیده معنای خاصی داشت.همه چیز گرفته از باغچه ی پشت عمارت که توش سبزیجات و رز سرخ و سیاه می کاشت تا مجسمه ها و راهرو ها و اتاق های بیشمار امارت که اونجارو شبیه یه هتل کرده بود برای خانوم لی مقدس و ستودنی بودن و با اینکه شوهرش،قیم دی او،توی همین جا مرده بود اما اون با صبوری و آرامش مثل یه قدیسه توی خونه می گشت و همه چیز رو سر و سامون میداد.موهای سفیدی که از کمرش هم رد شده بودن رو میبافت و شاخه ای از رز قرمز آتشین کنار گوشش می ذاشت تا پیریش رو دلنشین تر جلوه بده.چروک های عمیق صورتش و کمر خمیدش اهمیتی نداشت تا وقتی که می تونست سر دی او رو با مهربونی نوازش کنه و با غم عمیقی که توی چشماشه برای گناهکار شدن اون حسرت بخوره.همه ی محبتی که اون پادشاه حالا توی قلبش داشت،هر چند اندک،مدیون خانوم لی بود.مدیون قصه های طول و درازی که بعد از ظهر ها برای کیونگسوی کوچولو می گفت و ازش می خواست مردمش رو دوست داشته باشه و پادشاه قابلی بشه تا خود مردم انتخاب کنن چه کسی لایق حکومته.هر چند بچگانه ولی اون زن پیر واقعا امید داشت که روزی سیاهی های روح دی او هر طور شده،حتی با خون شسته میشه و توی شبی که ماه کامل می درخشه با نوعی قدرت که از تمام کائنات جذبش میکنه از سایه ها بیرون میاد و این جهان به آرامش میرسه.اون زن انگار همه ی بدن پیر و از کار افتادش رو با امید خالص سرشار کرده بود و سرسختانه هنوز به هدایت جهان به سمت روشنایی فکر میکرد.کتاب های شعر قدیمی رو روی پاهاش می گذاشت و اگر بیت خوبی پیدا می کرد اونو با صدای رسا و بلندی که مدیون جوونیش بود میخوند و دی او با بی حوصلگی گوش می داد.گذشته از لباس های سفید و سیاه خدمتکارا و دامن های آهار داری که می پوشید این حوصله ی پایان ناپذیرش برای اصلاح شیوه ی حکومت دی او واقعا و جدا نصف انرژی و اعصاب دی او رو می گرفت و باعث می شد دلش بخواد اونقدر فرار کنه تا چشمش به هیچ دامن آهار داری نیفته.اصلا دی او تعجب می کرد چرا خانوم لی پیامبر یا یه همچنین چیزی نشد؟اصلا چرا خون آشام بود وقتی اینقدر همه ی موجوداتو دوست داشت و از خرگوشا با سرنگ خون می کشید؟

“تائو…تو میدونی ارباب جوان وقتی بچه بود با پادشاه کای دوست صمیمی بودن؟”

“چ..چی؟؟”

پیرزن همونطور که ظرف هارو توی سینک می شست با لبخند داستانش رو شروع کرد:”شورشی ها که حمله می کردن به امارت محافظای قسم خورده ی پادشاها اونارو میبردن به یه مخفیگاه زیر زمینی که از هر جور جادو و سحر و انرژی روحی مصون بود.اونجا میموندن تا اینکه شورش ها بخوابه و اوضاع به حالت عادی برگرده. اون موقع اون دوتاپادشاه کوچولو بدون اینکه از این خبری از دشمنی دیرینه شون داشته باشن مشغول بازی با همدیگه میشدن و تبدیل به بهترین دوستا شدن.اما وقتی شورش ها سرکوب شد دوپادشاه توی سن هشت سالگی برای همیشه از هم جدا شدن.اههه..اون موقع دوران خوبی بود تائو…هر چند پادشاه اینو برای هیچکس تعریف نمیکنه.”
تائو با شگفتی اب گلوشو قورت داد و سعی کرد شنیده های جدیدش رو با نفرت الان دی او از کای منطبق کنه اما هیچ چیز جور در نمیومد.هر دو زیادی از دوستی دور بودن که بشه باور کرد یه روزی بهترین های همدیگه بودن.
“میدونی تائو..اونا زیادی تنهایی کشیدن و اونجا کسی غیر از همدیگه نداشتن.اما حالا…خب میدونی که مرز بین تنفر و دوستی فقط یه تار موئه.”
“باورش به همون اندازه که سخته شیرین هم هست…”
“برای تو شاید تائو…اما دی او خوش داره که با دوست دوران بچگیش بجنگه و بخواد خونشو بریزه؟”
تائو انگشتاشو مشت کرد و فشرد.فکر اینکه یه روزی هم میرسه که اونو با کریس روبرو میکنن به شدت ازارش میداد و اونقدر روی قلبش فشار میاورد که مجبورش کنه بزنه زیر گریه.نه…هر جور…از هر طرف که حساب می کرد نمیتونست کریسو بکشه.نمیتونست همه ی خاطرات نوجوونیش با کریس رو دور بریزه.نمیتونست چشم های یخی کریس رو موقعی که موقع ماجراجویی توی نرایدا میدرخشیدن فراموش کنه.اون همه روز های خوب و رفتار های دوستانه ای ثابت میکرد جدایی ناپذیرن چی میشد؟چطور میتونست با شمشیرش سر کریسو بیخ تا بیخ ببره و از نگاه های یخیش که اشک توشون حلقه میبست فرار کنه؟ همه چیز خیلی ظالمانه بود و تائو اونقدر جرات نداشت تا بین جون خودش و کریس یکی رو انتخاب کنه.ضعیفتر از اون بود که از جون خودش بگذره و دلرحم تر از اون که جون کریس رو در عوض وفاداریش گرو بذاره.

صدای فریاد و شکستن یکی از قفسه های کتاب حواس خانوم لی و تائو رو معطوف در کتابخونه که طبقه ی بالا بود کرد و وقتی تائو خواست به سمت اونجا خیز برداره خانوم لی اشاره کرد که تکون نخوره و صدای فریاد های خشمگین دی او که داشت کلمات” لعنت بهت “و “چرا” رو مداوم تکرار می کرد بیشتر توی خونه پیچید.خانوم لی دستای چروکیدش رو با دامنش خشک کرد و آروم گفت:”اون عصبانیه…فقط داره خشمشو خالی میکنه.”

“چ…چرا عصبانی اخه…مگه..مگه این دعوت چقدر میتونه بد باشه؟”

“نمیدونم …شاید سری توی اون نامه س …”

تائو به طبقه بالا زل زد و با لیوان شرابش از سر میز بلند شد.روی مبل سلطنتی جلوی تلویزیون نشست و همونطور که شراب سرخ رو سر می کشید ناخودآگاه یاد دوران نوجوونیش و ماجراجویی هاشون توی نرایدا افتاد.عجیب بود ولی تائو هیچکس رو توی خاطراتش به جز کریس به یاد نمی آورد هر چند میدونست که کارلا،پیتر،شیون و سونگ جئونگ هم همراهشون بودن ولی اصلا یادش نمیومد با اونا توی جنگل قدم زده و دنبال پری گشته باشه.توی خاطراتش…فقط کریس بود که با صورتش که با شیره ی ترلا تزئین شده بود روی علف های نرایدا قدم بر میداشت و چشماش با کنجکاوری به اطراف می چرخیدن تا یک پری ببینن.چی باعث شده بود تائو چیزی از بقیه ی دوستاش به یاد نیاره؟

کمی اونطرف تر،توی کتابخونه ی نمور امارت خون آشام ها،دی او بین غبار بلند شده از قفسه ی سقوط کرده و صد ها کتابی که کف زمین ریخته بودن نشسته بود و دعوتنامه رو بین مشتهاش فشار میداد تا اشکی از چشماش سرازیر نشه.وقتی ده سال پیش با کای توی زیر زمین یاد گرفتن که چجوری نامه بنویسن تا با حرارت پدیدار بشه هیچوقت فکرشو نمی کرد که روزی این جملات رو با گرم کردن دعوتنامه ببینه.جملاتی که باعث می شد سرش داغ بشه و درد رو توی تک تک اجزای بدنش حسی کنه.کلماتی که آتیشش میزدن و در همون لحظه انگار هزاران طبقه از هستی پایینش می کشیدن.چرا اون این همه اهمیت می داد؟دوباره نگاه سرشار از درد و بغضی به نامه کرد و دستخط کج و کوله ی کای که حالا روی پاکت نامه خودنمایی می کرد رو دوباره خوند و اینبار اشکاش سرازیر شدن.کتابارو مثل یه روانی به اطراف پرتاب کرد و از ته دلش فریاد زد.قطره های قرمز رنگی که از روی گونه هاش تا چونه ش سر میخوردن و روی زمین میریختن بهش دهن کجی می کردن که تسلیم نفرین شده.اشکای خون رنگی که کم کم نامه رو هم کثیف کردن و روی جملات کای رو پوشوندن.

“کیونگسو…دلم برات تنگ شده دوست قدیمی!میدونی که هنوز فراموشم نشده ده سال پیش اشتباهی منو بوسیدی؟میشه دوباره ببینمت؟”


عایا این قسمت کم بود؟ 😐 (بله ولی دلیل نمیشه بزنین 😐 )

عایا دی او فکر کرده قفسه و کتابا ارث باباشه که اینگونه برخورد میکند؟ 😐 (بله از اتاق فرمان اشاره میکنن هست 😐 دلش میخواد 😐 به تو چه 😐 قانع شدم 😐 )

عایا کای دیوانه ای بیش نیس؟ 😐

عایا احساس نمی کنید جمله قبل نباید سوالی میبود؟ 😐

عایا شما اینقد بیکارید که تن به خواندن خزعبلات آخر داستان من داده اید؟ 😐 خاک بر سرتون 😐 نفرین عامون بر شما 😐 وای وای وای 😐

برای تمرین میرید کسینوس مثلی که لبای کای به هنگام چفت شدن رو لبای دی او درس میکنه رو بعلاوه ی سینوس یه سوم دایره دهن لی به هنگام خواب رو به دست میارید 😐 (الان یه عده میگن توهمی شل مغز جمع کن خودتو وع تابستونم دس از سرمون بر نمیداره :|)

خب دیه بسه 😐

و یه چیزی میخوام ازتون بپرسم همه جواب بدین…

کدوم کاراکتر داستانو بیشتر از همه دوست دارید؟شخصیتشو منظورمه…جدا از اینکه کدومشون بایستونه.همین

خب تا قسمت بعد خدافظ… 😐

و اینکه نظرات خوب باشه یه وان شات میذارم همراه با قسمت بعد 😐

قربون شما 😐

دیگه اسلحه ها پایین…رفتم خدافظ 😐



34
دیدگاه بگذارید

avatar
15 گفتگوها
19 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
15 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshirokiute-ARMY_nosayebeROSHAMahshidFatemin آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
kiute-ARMY_nosayebe
مهمان
kiute-ARMY_nosayebe

شخصیت مورد علاقه من مادر شیومین هستش اگه اون نبود کسه دیگه ای نبود که شیومین تولید کنه
ودر دست مصرف کننده های فیک قرار بده
شخصیت بد هم ….دوست ندارم ازکسی بیاد
خیلی دیره میدونم

ROSHA
مهمان
ROSHA

بعله با کمال تاسف و تائثر (!) باید بگم من برگشتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم 😀
حالا همه با هم هله دان دان دان هله یدانه یدانه وغیره 😐 :/
بی مرام دلت برا نونات تنگ نشده بود ؟! :(((( 🙁
خب باید بگم ک نه 😐 کای دیونه نیست بغل میخواد ♥-♥ ( اشاره ب علاقه من ب بغل کردن کاراکترا 😀 )
عا خب شخصیت مورد علاقه ام البته ک چنه ^_^ با در نظر گرفتن اینکه بایسمه 😀
و بدون درنظر گرفتن بایســـــــــم
.
.
.
اوه لعنتی همشون
خو دیگ من برم واس پارت بعد ^_^

Mahshid
مهمان
Mahshid

سللام امکان گذاشتن پی دی اف هست ؟ من هنوز نخوندم ????
کامل شد پی دی افشو بزارید
ممنون بوس بوس

Fatemin
مهمان
Fatemin

چون دونگ سنگم دیر به دیر پست میذاره منم دیربه دیر نظر میدم
این چه وضعشه آخه؟؟
قرار بود زود زود آپ کنی که
منم مسافرت بودم واسه همین دیرکامنت گذاشتم، پس ناراحت نشو
داستان خیلی جذابه و دوسش دارم
همه شخصیتاشو میلاوم ولی لوهان و بک رو بیشتر
دوتا تقص پررو که میدونم دل نازکن، ولی بیشترازونا عاشق کارلم
اصن با روانم بازی میکنه، زود به زود بذار لطفا
بیشترم بنویس
ممنون
موفق باشی

تیم مدیـریت آل فن فیکشن
مهمان

× با ســلام .×
لطفـا ازبخش کامنت ها فقط جهت نظرات و انتقادات من باب محتوای داستان و پست استفاده کنیـد
و از کامنت هایی با محتوای خارج از موضوعات سایت خودداری شود .!
درصورت تکرار بیش از حد کامنت هایی با متحوای شخـصی و غیره … برخورد خواهد شد !
باتشکـر . !
× تیم مدیـریت آل فن فیکـشن ×