121 👁 بازدید

I’m not a genius,you’re not a wolfman! ch 31

قسمت ۳۱ فیک من نابغه نیستم تو گرگینه نیستی!

ینی ببینم نظراتتونو ها!

قسمت ۳۱″بکهیون عاشقه؟”

لحظات متشنجی بود.لوهان فکرشو نمی کرد ولی واقعا همینطور بود.چی بود که داشت میسوزوندش؟نمیفهمید…البته شاید می فهمید و نمیخواست قبول کنه.موقعی که بکهیون موفق شد روح سهون رو برگردونه دستاش به قدری می لرزید که نمی تونست فن کنترل خونریزی رو درست روی سر سهون اجرا کنه.اونوقت بکهیون با مشت زد توی صورتش و بهش گفت اگه تمرکز نکنه و بذاره اون پسر بمیره و زحمات چان هدر بره سرشو بیخ تا بیخ می بره.و لوهان با گیجی بی معنی و ترسی که مهار کردنش از سخت ترین کارایی بود که تا حالا انجام داده بود فن رو انجام داد و خونریزی رو متوقف کرد و بعد از اون از ترس دیگه تکون نخورد وچیزی نشنید و حرفی نزد تا وقتی که بکهیون با کمک چانیول زخم های سهون رو پانسمان کرد و چون دوباره اخلاقش به خاطر پاشیدن خون روی بدن تمیزش ترش شده بود به حموم برگشت و چان هم دنبالش رفت.حالا لوهان با دست های لرزون و حالی که به مراتب خراب تر از سهون بود داشت پادزهر رو به بازوش تزریق می کرد.وقتی کارش تموم شد سهون رو با جادو روی هوا بلند کرد و به اتاق خواب خودش برد.سهون خونی بود؟اصلا اهمیتی نداشت!اون میتونست ملافه هارو بارها و بارها به رختشورخونه ببره و دقیقه های متوالی منتظر شسته شدنشون بمونه ولی سهون کشته نشه.کنار سهون روی تخت نشست و با عذاب وجدانی که حالشو بد می کرد شروع به صحبت با مخاطب مبهمی کرد که از گندیدن حرف ها توی دلش جلوگیری می کرد.

“خیلی خودخواهم…مردم به خاطر همین ازم متنفرن.همش به خاطر بابا نیست.ولی اگه اون حیوون زنده میموند مجبور نبودم خودمو برای ساختن معجون به زحمت بندازم.اصلا معلوم نیست که این معجون جواب میده یا نه.اگه جواب نده کای و دی او خراجمو نصف میکنن…تازه طبق قرارداد زمینای نزدیک هیراکا رو هم از چنگم در میارن..خدایا…خدایا…این بچه مسبب همه ی بدبختیامه…نه…اگه فرار نمی کرد نمیفهمیدم توی جنگل ارواح مرگخوار هم هست.باید چیکار کنم…چیکار باید بکنم…”

صورتشو با دستاش پوشوند و از حس سرمایی که از نوک انگشتای برهنه ی پاش به باقی بدنش می رسید لرزه ی خفیفی شونه هاشو تکون داد.هنوز خیس و کثیف و خونی بود ولی الان به حموم و آب گرم و بوی شامپوهای اسرار آمیز احتیاج نداشت تا آروم بشه.الان فقط میخواست بخوابه و بعد که بیدار می شه ببینه که خواب دیده.یه خواب که هیچوقت تعبیر نمیشه.

کناز سهون دراز کشید و بی اعتراض به کوچیکی تخت پتوی ضخیم رو تا گوشاش بالا آورد.دقت کرد که پتو روی سهون رو هم بپوشونه و بعد از اون چرخید تا صورت سهون رو نبینه.هنوز می لرزید و دلش میخواست مثل بچگیاش که از اضطراب مدرسه و انجام ندادن تکالیفش میزد زیر گریه الان هم همونکارو بکنه.اگه می دونست قراره توی آینده درگیری های به این بزرگی براش پیش بیاد اشک هاشو ذخیره می کرد.چقدر احتیاج داشت که یکی پیدا بشه دستشو روی شونه هاش بذاره و بهش بگه که با هم حلش می کنن.چقدر میخواست الان به جای این پسربچه ی مزاحم کسی کنارش دراز کشیده بود که میتونست بغلش کنه و نفس راحتی بکشه نه اینکه زیر لحاف ضخیمش سگ لرز بزنه و از اضطراب به صدای تیک تیک دندون های خودش گوش کنه.کاش یکی بود که لوهانو از پوسته ی مکر و حیله ش بیرون میاورد.نوازشش می کرد و اجازه میداد تا به جای اون مخاطب مبهمی که هیچوقت جوابشو نمی داد با اون صحبت کنه.لوهان همه ی این مدت خواست خدا رو پیدا بکنه ولی فهمید دستش به فدری کوتاه هست که نتونه وجود خدا رو درک کنه.اون یه جسم میخواست…یه جسم از خدا…

وقتی چشماش توی تنهایی تاریک خودش بسته شد و توی خواب های سیاهش سقوط کرد ذهنش آروم تر شد. کاش وقتی بیدار می شد …خورشید جور دیگه ای طلوع کرده بود.کاش فردا جسم خدا رو توی پرتو های خورشیدی که با بقیه ی روزا فرق داشت پیدا می کرد…

“بکی…باید از لباسای لو برداریم؟”

“چانی واقعا دوست داری لخت بریم خونه؟”

“ولی اون خوابه ها!احتیاجی نیس اجازه بگیری؟”

“اگه بیدارش کنی مطمئنا نفرینت میکنه.برو لباس بردار و مواظب باش چرتشو پاره نکنی.”


 

وقتی قصر پادشاه کای رو ترک کردیم هیچ کس برای بدرقه ما نیومد.حتی کریس هم روی مبل سلطنتی باقی موند و با بیحالی فقط یه خداحافظی ساده تحویلمون داد تا برای کشیدن سیگارش تعلل نکنه.اعتیاد یکی از عادتای بد ما آدما بود که همه چیز و همه کس رو فرا گرفت.سیگار نکشید بچه ها 😐
توی صحن حیاط قصر که رسیدیم چشمام با دیدن دو تا دختر خوشگل که داشتن بین درختا قدم می زدن هیز شد و با کنجکاوی زل زدم تا ببینم دارن چیکار میکنن.صدای خنده های آرومشون سکوت غم انگیز عمارت رو می شکست و بهش جون تازه ای می داد.آه خدایا بازم میرسیم به این ضرب المثل تلخ که همیشه پای یک زن در میونه!
چن خیلی ناگهانی کنارم ظاهر شد و به همون کنجکاوی که من به اون دخترای خوشگل زل زده بودم پرسید:”ازشون خوشت اومده؟”
سرمو با وحشت به دو طرف تکون دادم و نگاهای خیرمو از روی دخترا برداشتم و به چن دادم تا عکس العملش رو ببینم.دروغ چرا…کی بدش میاد یه دختر خوشگل و خوشتیپ و خوش خنده کنارش داشته باشه؟
چن دستاشو به سینه ش زد و با طنزی شیطانی جلوم خم شد و گفت:”دروغگو!”
و رو به قیافه ی ترسیده ی من بلند بلند خندید.فکر میکنم باید مدام در حال تجدید نظر درباره اخلاقیات این موجود پیچیده باشم!
چن با همون خنده ای که داشت جلو رفت و منم دنبالش دویدم.گرگاشو با سوت زدن صدا کرد و دوباره به عمارت نگاه کوتاهی انداخت.بی هیچ هدفی منم دوباره به ساختمون قدیمی عمارت و پیچک های رونده ای که تا کمر عمرات رو پوشونده بودن نگاه کردم و از حس غم عجیبی که توی شکمم ایجاد شد تعجب کردم.انگار تمام نقطه های تاریک سرگذشت و سرنوشت این عمارت و افرادی که روزی توش زندگی می کردن رو میدیدم و یه جور ترحم غم انگیز دلم رو به درد میاورد.ولی بیشتر فکر کنم گشنم بود.:|
با صدای زوزه ی گرگای چن که با خوشحالی ازش میخواستن نوازششون کنه به خودم اومدم و جلو رفتم تا حرکت کنیم.ولی باز هم…اون گرگ پشت نقره ای مرموز دورتر از بقیه گرگ ها نشسته بود و نگاهای خصمانه ش روی نقطه ی ترسم دست می ذاشت.ولی واقعا مگه مهم بود که یه گرگ چجوری نگام میکنه در حالی که اربابش درست طرف من بود؟انسان اگه میخواد راحت زندگی کنه باید کمتر بدونه.البته…این در مورد دونستن راز های بهترین دوستتون که عاشق شده صادق نیست! 😐
بعد از یه پیاده روی نسبتا طولانی به خونه ای رسیدیم که هیچ شباهتی با خونه ی چن نداشت.یه کلبه ی چوبی و کثیف بود که به طرز وحشتناکی توی شب نفرت انگیز جلوه می کرد.سقف شیروانیش از الوارهای پوسیده و لیف نخل ساخته شده بود و شیشه ها به نظر سال ها می رسید که یه دستمال ساده کشیده نشدن.ستون هایی که سایبون جلوی در رو نگه میداشتن به قدری قدیمی و آسیب دیده بودن که آدم می ترسید زیر سایبون بایسته.روی در قدیمی و سیاه هم که انگار از کثیفی روغن سوخته پاشیده بودن کلمات انگلیسی با رنگ سفید نوشته شده بودن که فقط کلمه ی “وارد نشوید” و ” خطر” به اندازه ی کافی واضح و خوانا بودن.چشمای من با دیدن قصر پادشاه زیاده خواه شده یا این خونه واقعا همینقدر نکبتیه؟:|
اما با همه اینا نور سفیدی از پنجره به بیرون می تابید و صدای به هم خوردن قاشق و چنگال از داخل خونه نشون میداد که افرادی هم هستن که بی توجه به این وضعیت رقت بار خونه بشینن و با خیال راحت غذاشونو بخورن!ببین چه چیز ها که نمیبینیم!
“خب…از اونجا که مطمئنم خیلی تعجب کردی باید بگم اینجا خونه ی بکهیون و چانیوله و ما هم اومدیم یه چیز کوچولو رو ازش قرض بگیریم.اصلا شاید دیدی واسه شام هم دعوتمون کرد بریم توی خونه!یوهو!”
با نگاه گنگی خوشحالی بی دلیل چن رو تماشا کردم و بعد از اون هم به گرگ های بیچاره که پوزه هاشونو روی زمین گذاشته بودن و با ترس زوزه های کوتاهی می کشیدن.حالا که بیشتر دقت میکردم میدیدم که اونا از ده متری خونه ی بکهیون جلوتر نمیان.مطمئنم دوباره قراره یه اتفاق بد بیفته و چن مثل همیشه داره با خوشحالی مقدمات فراهم میکنه.اوه خدای من!
چن بی پروا جلو رفت و چند بار در حالی که مثل گرگ قصه ی شنگول و منگول به نظر می رسید در زد و گفت:”بکیییییییی؟ مهمون نمیخوای؟!”
و بعد دستشو بالا آورد و با بیرون آوردن انگشتاش شمرد:”یک..دو…سه..حالا!”
“لعنت بهت چن! نه نمیخوام! از محدوده خونه م گمشو بیرون!امروز به اندازه کافی دیدمت!”
چن پشت در از خنده ریسه رفت و من فقط با ترس لبخند زدم.اوضاع واقعا خراب بود و چن نمیفهمید یا بازم اوضاع خراب بود و میفهمید و خودشو به خریت میزد؟ 😐
“اووووه..بکی چرا ترش میکنی! فقط یه کار کوچولو دارم!”
“کار کوچولو؟ باز حوصله ت سر رفته و میخوای مسخره بازی دربیاری!”
“بکی واقعا باهات کار دارم!”
“گمشو بیا تو.فقط دلم میخواد سرکارم گذاشته باشی گرگ احمق!”
چن درو هل داد و در با صدای جیر جیر رو اعصابی باز شد.بعد با خوشحالی به سمت من اکمد و هلم داد توی خونه.مقاومت بیهوده بود! در هر صورت قرار بود کارمو بسازن!
با اضطراب به اطراف نگاه کردم وو لبامو چند بار گاز گرفتم.چن به سمت آشپزخونه رفت و آرنجاشو روی اپن گذاشت.روی صندلی متحرک بدون پشتی نشست و با ناراحتی ساختگی گفت:”بکیهون؟ چانیول؟ دارین رامن میخورین و از من دعوت نمیکنین؟”
بکهیون چاپستیک ها رو با عصبانیت و خیلی دقیق پرت کرد طرف چن و چن با قهقهه جاخالی داد.چاپستیک ها به طرز خطرناکی توی ستون چوبی وسط خونه فرو رفتن و من از ترس سکسکه م گرفت.دلم میخواد برگردم بیرون و اون گرگ بدعنق تا خود صبح اونجوری نگام کنه ولی شاهد این نباشم که بکهیون عصبانی میشه.یه بار عواقبشو چشیدم!
چن لباشو جلو داد و اعتراض کرد:”بکی…یه ذره مهربون باش.”
بکهیون موهاشو توی مشتش گرفت و بعد از فحش های زشتی که جایز نیست توی داستان ازشون یاد بشه به سمت چن خیز برداشت و یقه شو چسبید:”د لعنتی چی میخوای؟”
چانیول با چشم های گرد و لپ های پر از غذا از پشت میز غذاخوری به اونا زل زده بود و ظاهرا مثل من جرات نمیکرد به صحنه نزدیک بشه.ببین همخونه ش هم هنوز باورش نمیشه که یه همچنین پسر خوشگلی چطور این همه بی اعصابه و به سادگی با شوخی های چن به هم میریزه بدون اینکه فکر کنه چن دقیقا به همین خاطر داره تحریکش میکنه.:|
چن از زور خنده سرشو به عقب خم کرد و بعد از اینکه یه دل سیر به قیافه ی برافروخته ی بکی خندید گفت:”از اون رامن خوشگلی که الان رو میزته که بگذریم…اومدم ازت کتاب سکرت تاون رو بگیرم”
قیافه بکهیون متعجب و تا حدودی هم عصبانی شد و بعد از چند ثانیه با صدایی از ته گلو گفت:”چی باعث شده یه همچنین خواسته ی گستاخانه ای داشته باشی؟”
چن تمام تلاششو کرد که جدی باشه و بعد آروم و با شرمندگی گفت:”واسه شیومین میخوام”
صبر کن صبر کن استاپ! اینجا چه اتفاقی داره میفته؟فا/ک! من نباید میومدم وسط این گفتگوی خطرناک!خیلی نامردی چن! من هنوز میخوام زندگی کنم! در رفتن از چنگالای مرگ برای بار سوم غیر ممکنه!آخه چرا؟!
با چشمای گرد شده از تعجب و ترس دیدم که بکهیون پوزخند زد و با هل دادن چن خواست حرفشو به سخره بگیره.حتما این خواسته به قدری ناممکن بود که بکهیون باورش نمی شد چن با پررویی تمام واستاده تو روش و ازش یه همچنین چیزی میخواد.
“چیه؟ نیومده داری قلبتو بهش میبازی یا هورمونات دارن علیهت شورش میکنن؟ نگفتم اومدی مسخره بازی در بیاری…”
“من جدیم بکهیون…”
کمتر از یک ثانیه بعد چانیول بکهیونو از پشت گرفته بود تا خرخره ی چنو نجوه و بکهیون هم با جیغ و داد فحش می داد و سعی داشت از دستای بزرگ چانیول بیرون بیاد.چن سرشو پایین انداخت و دوباره با شرمندگی گفت:”هیونگ چند لحظه بهم گوش بده…”
صداش بین جیغ و داد غیرقابل تحمل بکی گم شد و چن ایندفعه مجبور شد فریاد بزنه:”فقط چند ثانیه بهم گوش بده لعنتی!”
بکهیون توی بغل چان ثابت شد و با ناباوری به چن زل زد.نفس نفس می زد و به نظر می رسید از فریاد چن حسابی غافلگیر شده
زمزمه وار گفت:”اگه نتونی قانعم کنی آتیشت میزنم چن…آتیشت میزنم”
چن طبق عادت پشت گردنشو خاروند و با آرامشی که با خجالت ترکیب شده بود گفت:”اگه میخواد…سه سال اینجا و پیش من بمونه باید یه چیزایی رو بدونه مگه نه؟من…نمیخوام همه ی کتابو بهم بدی…اطلاعاتی که سریه رو مخفی کن.تو که تواناییش رو داری مگه نه؟”
یک دقیقه.. دو دقیقه…سه دقیقه و انگار همه با هم مرده بودیم.نه صدایی نه حرکتی و همه با هم داشتیم دعا می کردیم که اتفاق بدی نیفته و هر کدوم هم یه دلیل مخصوص خودمون داشتیم.بعد از اون چند دقیقه که انگار چندین سال طول کشید بکهیون دست چانیول رو خیلی بد پس زد و همزمان که در یک زیرزمینی که پله هاش توی تاریکی بیش از حد اونجا محو شده بودن رو باز می کرد گفت:”منتظر باش…الان میارمش.و اها…کسی دنبالم راه نیفته.”
همه نفش های حبس شدمون رو بیرون دادیم و چان رفت تا میز غذا رو جمع کنه.چن روی صندلی نشست و با دلخوری گفت:”بکهیون…خیلی عصبی تر از قبلشه.اتفاقی افتاده؟”
چانیول که ظرف هارو توی سینک میذاشت تاملی کرد و جواب داد:”نه…تو داری زیادی سر به سرش میذاری.”
چن دستاشو به سینه ش زد و با تندی از حرفای چان انتقاد کرد:”نه…من سر به سرش نمیذارم.من فقط سعی میکنم بخندونمش ولی بکهیون روز به روز بد عنق تر میشه.باید یه همدم واسش پیدا کنم!”
چانیول شیر آب رو باز کرد تا ظرفارو بشوره و من که تا اون لحظه وسط خونه ایستاده بودم تصمیم گرفتم روی صندلی روبروی چن بشینم و به حرفایی که بینشون رد و بدل می شد گوش بدم.میدونید…حرف زدن واقعا احتیاجی نیست وقتی توی جمعی نشستی که همه ازت بدشون میاد.
“چانیول…اون موقع که توی جنگل دیدمتون حال بکهیون بهتر بود.راست بگو.عاشقه؟”
چانیول لبخند بی معنایی زد و همونطور که ظرف هارو آروم آروم می شست گفت:”آخه اون چجوری میتونه عاشق بشه؟!”
چن از صدای بلند آزار دهندش استفاده کرد و بلند گفت:”عهههههه! بکهیون میتونه عاشق بشه.حالا چجوریشو نمیدونم ولی اون یه دختری رو پیدا میکنه که بتونه دوستش داشته باشه و…خونشو هم از این وضعیت رقت بار دربیاره.”
“من تا یکسال آینده میرم چن. ”
چانیول خیلی ناگهانی اینو گفته بود و همزمان دستای خودش هم توی سینک از کار افتاده بودن.از نگاه کردن به چن امتناع می کرد ولی چشمای غمگینش به سادگی قابل تشخیص بودن.چن سخت تعجب کرده بود و نمیتونست دهان باز مونده شو ببنده و فکر میکنم همه ی این عکس العمل ها باعث می شد چانیول غمگین تر بشه.چند ثانیه بیشتر طول نکشید که چن تونست دوباره حرف بزنه:”راست نمیگی…لعنتی چطوری آخه؟ فکر می کردم تو تنها دوستشی!”
چانیول که انگار توی همون لحظه ده سال پیر تر شده بود به سختی جواب داد:”تا کی؟ تا وقتی پیر بشم همینجا بمونم و به حرفای آزاردهندش گوش کنم؟ منم میخوام زندگی خودمو داشته باشم…ازدواج کنم…بچه دار بشم…برای بکهیون هیچکدوم اهمیتی نداره.اون براش فرقی نمیکنه من بمونم یا…”
چن روی اپن کوبید و خصمانه حرف چانیول رو قطع کرد.داشت وجهه ای از خودش نشون میداد که تا به حال ندیده بودم و برام حسی هم عجیب و هم ترسناک داشت.انگار این گرگینه خیلی بیشتر از من به دوستاش اهمیت میده.
“پس بگو چرا بکهیون اینهمه بداخلاق شده…نگو آقا هوای رفتن تو سرش میچرخه.این جواب محبتای آقای بیون و لطف بکهیونه؟”
“خفه شو چن! من فکر کردم.من خیلی فکر کردم تا همچنین حرفی بزنم.فکر میکنم برای بک بهتره که من نباشم.من مثل یه بار اضافه م.موندنم فقط دست و پای بکو میگیره.اونم باید ازدواج کنه و نسلشو زنده نگه داره.تا کی قراره اینجوری ادامه بدیم؟ قبل از اینکه منو قضاوت کنی یه کم فکر کن لعنتی!”

“چی داری بلغور میکنی؟بار اضافه چه کوفتیه؟مگه بکهیون میخواد سوار هواپیما بشه؟چان چه مرگت شده؟”

“دارم میگم دیگه تحمل ندارم!”

چن با چشمایی پر شده از تاسف و عصبانیت به چان که سرشو پایین انداخته بود زل زده بود و انگار ازش میخواست سریعا حرفشو عوض کنه ولی وقتی سکوت غم انگیز چان ادامه پیدا کرد نفس عمیقی از روی حرص کشید و بریده بریده گفت:”باشه…این…تصمیم خودته…زندگی توئه دیگه…به من چه اصلا…بکهیون هم به درک…اصلا هم مهم نیس که…کسی که باعث میشه بکهیون…بیشتر از این از هم نپاشه تویی…اصلا…مهم نیست…هر چه زودتر برو..”

“چرا داری جوری رفتار میکنی که منو محکوم کنی؟خودت بودی میموندی؟”

و چن با سری که مدام از نگاه کردن به چان طفره می رفت سکوت کرد و من تونستم توی چشماش بی صبری مضخرفی رو بخونم که فقط میخواست از اون محل اعصاب خوردکن بره.از کی تا حالا من اینهمه توی خوندن چشمای بقیه ماهر شدم؟:|

چند ثانیه بعد بکهیون با همون ترش رویی که رفته بود برگشت و حین اینکه کتاب قدیمی بزرگی رو به دست چن می داد گفت:”اطلاعاتی که نباید بدونه رو مخفی کردم.وای به حالت اگه متوجه بشم تلاشی برای باز کردنشون کردی.”

چن کتاب رو با یه جور بی علاقگی گرفت و نگاه پر تاسقی به چان کرد که داشت ظرف هارو می شست و انگار روی شونه هاش یه بار سنگین گذاشته بودن تا اندام بزرگ و استوارشو شکسته و خمیده نشون بدن.حق با چانیول بود.منم جاش بودم خیلی وقت پیش از اونجا می رفتم.چرا چن باید این همه به خاطر این اتفاق به هم بریزه؟چیزی از زندگی بکهیون می دونه که بقیه نمیدونن؟یا حتی آینده ی بکهیون رو بعد از رفتن چان متصور میشه و همین به همش میریزه؟

“ممنون بکهیون.یادم میمونه.”

چن سمت درب خروجی راه افتاد و منم بعد از چند بار تعظیم کردن و چند تا تشکر سرسری سمت چن دویدم تا بهش برسم. دلم میخواست میتونستم حداقل نقش یه سنگ صبورو بازی کنم ولی دخالت توی زندگی بقیه چند بار باعث اشتباهات فجیعی توی زندگیم شده که منو تا این حد محافظ کار کرده.برای همینه که همیشه توی یه دوراهی مسخره گیر میکنم و آخرش خودمو راضی میکنم که عیبی نداره…خودش خوب میشه.به عبارت صحیح تر…من میخوام مفید باشم ولی مفید نمیخواد من باشه.:|

تا به خونه رسیدیم با وجود اینکه چن خیلی زور میزد تا خودشو خوشحال و بیخیال نشون بده ولی مواقعی که سکوت می کرد راحت می شد موجی از احساس بد که ازش متصاعد می شد رو حس کرد.شاید من داشتم زیادی اهمیت می دادم ولی بازم روحیه ی محافظ کارانه م اجازه دلجویی نمی داد تا نه خودم ضایع بشم نه اونو بیشتر یاد اتفاقات بدش بندازم.ولی در نهایت…میتونستم ریسک کنم که شاید حال چن بهتر بشه.اما…اینکارو…نکردم.

وقتی داشتم توی اتاق چن لباسامو در میاوردم و گوش های گرگی و اون دم زشت رو آزاد می کردم با حس ترحم نسبت به خودم به این فکر کردم که شاید تقدیر منو اینجا آورده،بهم توانایی گرگینه شدن رو خیلی غیرمنتظره بخشیده و حالا توی خونه ی یه فرد مهم پناه داده تا کاری بکنم.این همه سلسله مراتب اتفاقات رخ داده باشه و من بیکار بشینم و بخورم حقیقت غیر منصفانه ای میشه.اینطور نیست؟

شلوار و سیوشرت راحتی که چن بهم داده بود رو پوشیدم و رفتم توی هال و انتظار داشتم که الان جلوی کاناپه در حال کتاب خوندن باشه ولی نه…نبود.با تردید توی آشپرخونه و حتی دستشویی هارو هم نگاه کردم ولی نبود.بی اختیار مثل یه گرگ گوش دادم،بو کشیدم و غریضه ای که خودم از عملکردش تعجب کرده بودم منو به سمت بیرون خونه کشوند و بهم گفت که چن پشت در خونه ست.در خونه رو با احتیاط باز کردم و در کمال حیرت چن رو دیدم که روی دوزانوش نشسته و داره تلاش میکنه یه موجود عجیب غریب که از خودش یه نور ضعیف آبی فسفری ساطع میکنه و بدنی شبیه به بدن یه گربه داره غذا بده ولی اون موجود با ترس عقب ایستاده بود و با اینکه دوست داشت اون غذا رو بخوره ولی ظاهرا حاضر نمی شد به خاطرش به چن نزدیک بشه.و چن انگار که اون گربه ی آبی حرفاشو بشنوه آروم میگفت:”بیا اینجا…کاریت ندارم کوچولو…از من نترس”

ولی گربه ی آبی عجیب غریب بیخیال غذا شد و دوید توی جنگل و اونقدر رفت تا نور فسفریش ناپدید بشه.چن با بیحوصلگی از جاش بلند شد تا بیاد توی خونه که با دیدن من تعجب کرد.با همون تعجبش پرسید:”اینجا چیکار میکنی؟”

“آ…نمیدونم؟”

آفرین مین سئوک تلاشت برای مفید بودن قابل تقدیره!

“سوالی داری؟؟”

“خب…نه :|”

“پس دست از خیره شدن با چشمای سنجابیت به من بردار و بذار بیام توی خونه.”

“امم..باشه:|”

از جلوی در کنار رفتم و چشمامو انداختم روی یه جای دیگه تا بیشتر از این با نگاهام کسیو آزار ندم.نمیفهمم چرا همه از اینکه اینجوری نگاهشون کنی متنفرن.شاید فکر میکنن من با این چشما میتونم پلیدی های درونشونو هم ببینم!

“اون گربه ی عجیب…چیه؟فکر می کردم این جنگل موجود زنده نداره.”

“این نوع گربه ها فقط توی نرایدا پیدا می شن…جدیدا دیوار روحی نرایدا به خاطر جنگ و آشوب یه سری مشکل پیدا کرده و این حیوونا توی اینور و اونور پراکنده شدن.این جنگل چیزی جز درخت نداره”

“و ظاهرا خیلی هم ترسوان!”

“نه…مشکل اینه که گربه ها از سگا خوششون نمیاد.ما گرگا از راسته ی سگ سانانیم”

“و سگ ها؟”

“اون گربه ها حالت انسانی هم دارن.و اون گربه ای که میخواستم بهش غذا بدم ماده س.میفهمی دیگه؟”

“خخخ…آره میفهمم.”

درس اول : یه چیزایی رو باید توی طوفان و یه چیزایی رو توی آرامش و حرفای خیلی عادی یاد بگیرین و اونم گرایشات طرف مقابلتونه.درس دوم: همیشه پای یه زن درمیونه!

چن روی کاناپه ش نشست و کتابی که روی میز عسلی بود رو به همراه عینکش برداشت و شروع به خوندن کرد.توی دنیایی افتادم که موجودات قابلیت های عجیبی دارن ولی کار های عجیب نمیکنن.این خودش یه چیز عجیبه!

کنارش نشستم و بدون تکیه دادن به پشتی کاناپه توی حالت معذبی نشستم.هنوز ازش خجالت می کشم و خیلی چیز ها ازش نمیدونم پس انتظار نداشته باشین خودمو ولو کنم و بزنم پس کله ش و بعد در حالی که کتابو از دستش میقاپم بگم:”چی داری میخونی بچه مثبت؟” 😐

کتابی که چن از بکهیون گرفته بود روی میز عسلی بهم چشمک می زد و من اونقدر برای برداشتنش کمرو بودم که حتی سعی می کردم خودم رو مشتاق هم نشون ندم.تا اینکه حس کردم یه چیزی داره روی اون دم مسخره ی پشتم کشیده میشه و وقتی برگشتم تا ببینم چیه نفسم ایستاد و منتظر شدم تا مثل فیلما صدای قار قار کلاغ شنیده بشه.چن داشت دقیقا چیکار می کرد؟

“پشت نقره ای….گرگی که من ساختم پشت نقره ایه…باورم نمیشه!اوه خدا!”

با دو نقطه خط صاف ترین حالت دنیا نگاهش کردم و همونجا از خدا تقاضا کردم تا یا زودتر منو از این کابوس بیدار کنه یا یه بمب اتمی روی فرق سرم فرود بیاد تا از این زندگی راحت شم.به درک که بعدش میرفتم جهنم!:|

چن که این حالتو میدید برای عوض کردن این جو مسخره دوستانه خندید و دستشو دور گردنم انداخت و به خاطر اون تکون های زیادی که موقع خندش میخورد باعث شد روی کاناپه بیفته و منم روش ولو بشم.با هول سعی کردم بلند شم و فرار کنم ولی چن محکمتر گرفت و همونجوری که میخندید گفت:”ترسیدی شیومین؟ها؟از من نترس.آخه من چه کار ترسناکی کردم که میخوای در بری؟ها؟خخخ…بیخیال بابا گور بابای همه!تو مثل داداش نداشته ی خودمی!”

دست از تقلا کردن برداشتم و بیخیال این شدم که الان درست افتادم وسط پاهای چن و اونم محکم بغلم کرده.حالا که اون بهم اطمینان می داد مثل برادرشم چرا باید بیخودی نگران می شدم که نکنه مورد ت/جاوز واقع بشم.:| آدم که برادرشو نمی/کنه.می/کنه؟:|

“شیو؟چرا چیزی نمیگی؟هوم؟خسته ای؟بریم بخوابیم؟ها؟”

“نه فقط…اینکه شماها…با چیزایی که تصور می کردم باشید فرق میکنین یه ذره گیجم کرده.”

“مگه ماها چه شکلیم؟”

“مثل آدما عادی حرف میزنین…با دوستاتون خوش و بش میکنین و عکس العمل نشون میدین.خبری از رفتار های عجیب توی فیلم ها یا قصه نیست.هیچکدوم قهرمان نیستین و دیوونه و یا حتی باکلاس جلوه نمیکنین.حتی پادشاهتون مثل اونایی که آدم خرید و فروش میکنه و هزار و دویست نفر زیرش خوابیدن نیست با اینکه پسر خوشقیافه ایه.اینجا دخترای کمی رو ملاقات کردم ولی اونا هم خیلی عادین.منظورم اینه که…لباسای باز و زننده ای که خفن نشونشون بده نمیپوشن…میدونی…منظورم اینه که با اینکه یه سوپروومن (super woman)هستن خیلی عادین.با اینکه قابلیت های عجیبی دارین با مشکلات روزمره ی خودتون درگیرین…مثل همه ی مردم عادی.موندم چرا…دنیاتون از دنیای ما جدا شده…”

چن:”وااااو…تو نابغه ای شیومین!”

من:”آخخ…اینو نگو وقتی که من فقط دارم سوال میپرسم!”

چن:”جدی میگم…چرا باید به اینجور چیزا فکر کنی در حالی که میتونی فکر ریختن نقشه ی فرار باشی!”

من:”نمیدونم…ولی این دلیل نمیشه که آدم نابغه باشه در حالی که انیشتین هم چنین ادعایی نمیکنه!”

چن”اوووو..تو داری از اینکه نابغه ای فرار میکنی؟”

من:”من نابغه نیستم که بخوام ازش فرار کنم!”

چن:”خخخ…باشه…باشه…در مورد سوالاتت…من جوابشونو نمیدونم ولی اینو در مورد دیوار ها گوش کن…”

و من حواس گوشهای خودم و گوشهای گرگی رو به چن دادم تا از دنیایی که قرار بود در بهترین حالت سه سال بهمون پناه بده بیشتر بدونم.و یه خواهشی هم که ازتون دارم اینه که اینقدر به پوزیشنی که من توشم فکر نکنین منحرفا!:|

“خیلی سال پیش انسان ها و موجودات افسانه ای از هم جدا نبودن.اونا با هم زندگی می کردن چون یه رشته ی ناگسستنی داشتن.انسان متافیزیک رو بی چون و چرا قبول می کرد و متافیزیک هم کاری به کار انسان نداشت تا زمانی که اون دوره ی رنگین و خوب دوستی جادو و انسان رو به زوال گذاشت و روابطشون تیره و تار شد.انسان های کنجکاو خواستن سر از کار موجودات جادویی دربیارن و حتی ازشون استفاده کنن .زیاده خواهی انسان ها و آزار رسوندشون به موجوداتی که دارای قابلیت ها ی ویژه بودن باعث آشوب شد و در مقابل اون موجودات از قدرت هاشون برای کشتن انسان ها استفاده کردن و گفتن که از انسان ها برترن بنابراین جورج سنپای،مردی که همه ی موجودات،چه انسان و چه ماورا قبولش داشتن اومد و قسمتی از زمین رو جدا کرد و ابعادش رو به حداقل مقداری که میتونست رسوند.درست مثل یه برگه ی کاغذ!روی اون مقدار کم جنگل نرایدا و شهر و جنگل ارواح و دریاچه ی گورگونا و خیلی جاهای دیگه وجود داشت و برای زندگی موجودات متافیزیکی برای همه ی عمر کفایت می کرد.از اون جا به بعد دیگه انسان ها نتونستن سکرت تاون و موجودات ماورایی رو پیدا کنن و کم کم همه ی اینا براشون تبدیل به یه سری خرافه و افسانه شد…اینجوری بود که دنیای مارو از دنیای شما جدا کردن.”

“نمیفهمم…الان همه ی این جهانی که توشیم به اندازه یه برگ کاغذه؟این برگه ی کاغذ الان کجاست؟”

“ببین…مثل اینه که همه چیز بره توی یه بعد دیگه از مکان.این برگ کاغذو هیچکس به جز جورج سنپای نمیدونه که کجای زمینه.وقتی کسی از دیوار ها بخواد بره بیرون…خودش انتخاب میکنه که کجا میخواد زندگی کنه.در حقیقت دیوارها با انرژی روحیشون اونو به اون نقطه از زمین که قراره مقصدش باشه تلپورت می کنن.هر یک روزی که اینجا بگذره…سه روز توی زمین سپری شده.در حقیقت…تو اگه سه سال رو توی این دنیا سپری کنی…مثل اینه که نه سال توی زندگی عادی گذشته.”

کمی روی بدن چن وول خوردم و با فکر اینکه وقتی برگردم خونه ته مین چهارده سالش شده و من بیست سالم و اختلاف سنی دوازده سالمون به شیش سال کاهش پیدا میکنه خندم گرفت.اون موقع دیگه حتی حاضر نمیشه یه لیوان آب برام بیاره!حالا نه که قبلا میاورد!:|

“من دنبال ماهی بودم و حالا یه نهنگ شکار کردم…ممنونم چن!”

“چی؟”

“هیچی…راستی گفتی فردا میریم شهر؟”

“آره…همه چیزو بهت نشون میدم…ولی قبلش هر چقدر از این کتاب تونستی رو بخون.کمکت میکنه اینجارو بهتر بشناسی و برای هر چیزی که دیدی چشمای سنجابیتو گشاد نکنی!”

این اسهال قضیه ی سنجابی بودن چشمای من کی درمیاد راحت شم؟:|

اوخ از این گرل کت ها دنیای ما نداره؟:|

خب دوستان در چه حالین؟

حمایتتونو اعلام کنین آخ هیتسو فداتون

پ.ن:حس عایا عایا گفتن ندارم انشاا… قسمت بعد 😐



83
دیدگاه بگذارید

avatar
19 گفتگوها
64 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
16 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshiroAvayibbhRomeliikaw آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Avayi
مهمان
Avayi

عالی بود اوپا یه دنیا ممنونم ازت خیلی خوبییییییییی تو ❤️ من زبانم از توصیفه فیک تو قاصده یا قاصره یا فلجه کدوم ؟ اصن عایا درست گفتم ؟ خب دیگه بسه عایاهات رو مخم بد تعثیر گذاشته انقدر عایا عایا میکنم دیگه … خب بگذریم درکل خیلیییییی عاییییییییی من ب فدایت اخر اوپام ❤️❤️❤️❤️❤️

Ro
مهمان
Ro

ارييييي كجايييييييي كه نونات رو بردن
الان دارم از بيمارستان برميگردم
كره خَر لاقل وقتي بيمارستان بودم يه چي آپ ميكردي
بعد جريان گرل كت ??? بيام نصفت كنم ?
هاااااا ولي در وعضيت بيصباتي به سر ميبرم زود تَر اپ كن تموم شه من باخيال راحت بميرم????????

meliikaw
مهمان
meliikaw

keili ali mrccc montazere ghesmataye jadidam v kheili hayejan zade v konjkavam barayr ghesmataye badi 🙂 🙂

f.e
مهمان
f.e

من یکی بی صبرانه منتظرشیوچنش بود مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

bbh
مهمان
bbh

این چی بوووووووود؟؟؟ چانبکش چرا انقدر داغونه؟؟؟؟ چان میخواد ازدواج کنه؟؟ ایششششششششش…
مرسی که نوشتیییییییی… شیوچن خیلی خوبهههههههههه… قربون قلمت…