180 👁 بازدید

Fanftiction Haunted -chapter 1

07393803523623569063 - Fanftiction Haunted -chapter 1

قول دادی که همیشه خوشحالم میکنی . قول دادی تا آخرش کنارم میمونی

. قول دادی هرگز ترکم نمیکنی 

تو… عهد خودت رو زیر پــات گذاشتــ ـــی 

قولــت رو شکســ ـــتی …! 

“جالـــب نیست ؟” اون پسر با یه لبخند روی لبش گفت

” چی جالبه ؟” من پرسیدم و با انگشتم روی زانوش دایره کشیدم ، الان دیگه نیمه شب شده بود وهردومون بیرون ، روی ایوان خونمون نشسته بودیم ، همسایه های اطرافمون همه ساکت بودن و حتی یه ماشین هم توی جاده دیده نمیشد

” زندگــ ــی ” اون به سادگی گفت . سرمو از زانوش چرخوندم سمت صورتش تا بهترببینمش .

” زندگی ؟ چطور ؟”

” خب ، نمونش خود مارو ببین ، توی اینکه وقتی بچه بودیم بشدت ازهم متنفر بودیم هیچ شکی نیست ، من همیشه گریت رو در می آوردم و توام یجور رقت امیزی سعی میکردی به روی خودت نیاری ، ولی آخرش میرفتی پیش مادرت شکایتمو میکردی و منو به دردسر می انداختی ، ولی حالا ببینمون تو چه موقعیتی هستیم ” اون گفت و دستمو گرفت ، فشار خفیفی به دستم داد ؛ فقط همون یه حرکت ساده قبلمو به تپش میندازه

ه”ولی این همچینم غیرطبیعی نیست ؛ اونموقع ماازهم متنفر بودیم چون از دختر و پسربودن هم بدمون میومد ؛ من فکرمیکردم پسرا خیلی مزاحمن و توام همیشه فکرمیکردی دختــرا خیلی ضعیفــن ؛ ولی مام بزرگ شدیم ، همه همینطور بزرگ میشن “

” اوهوم ، ولی توهنوزم یجورایی ضعیف و رو مخی ” اون گفت و نیشخند زد

غر زدم ” توام هنوز رو آدمو اذیت میکنی “

درحالی که چشماش توی چشمام میدرخشیدن گفت “” میدونی تو همیشه مجبوری نیستی بهم ثابت کنی اشتباه میکنم” بااینکه چشماش یه رنگ قهموه ایه تیره و  ساده ای داشتن ، ولی دست خودم نبود و هربارکه بهشون نگاه میکردم توشون غرق میشدم ، یکم که گذشت اون تماس چشمیمون رو شکست و به ساعتش نگاه کرد و اخم کرد . درست مثل همیشه ، بلند شد و با ناراحتی گفت ” من بــاید برم “

.”نـــه ” من گفتم ، بلند شدم و بغلش کردم .” مجبور نیستی بری ، الان نرو “

” هستــم ، باید الان برم ، این اولین بارنیست که ” اون گفت درحالی که دستاشو دور کمرم حلقه کرد .” دیگه باید تاالان بهش عادت میکردی “

” این عادلاته نیست ” من گفتم و سرمو گزاشتم رو سینش

” اینم یه دلیل دیگه برای اینه که زندگی جالبــه ، هیچوقت عادلانه نیست ، درست وقتی که همه چی عالی پیش میره ، مسیر زندگی تغییر میکنه و همه چی رو بهم میریزه .”

” این ناراحتم میکنه ” من گفتم و بهش اخم کردم

” زندگی همینه دیگه .” یه لبخند روی لباش شکل گرفت ، ماواسه چندلحظه توچشمای هم خیره بودیم و قبل اینکه بفهمم مردمک چشماش سمت لبام به پایین حرکت کرد . اخمام سریع ازبین رفتن وقتی لبامون بهم برخورد کردن و چشمام آروم بسته شدن ، لبای اون پسر همیشه منو از درون ذوب میکرد ، همیشه بهم آرامشمو برمیگردوند و حالمو عوض میکرد ، دقیقا دلیلی که اون این لحظه تصمیم گرفت بوسم کنه ، اون به آرومی کنار رفت و توی گوشم زمزمه کرد ” من باید برم “

” نــرو ، لطفـــا ، ” قبله اینکه بتونه بره دستشو گرفتم

” بزار بــرم ” .

با دلخوری سرمو تکون دادم و درجوابم ریز خندید .” باید بزاری من برم “

“نمیـــتونم “

“نــه ، اینطور نیست که نمیتونی ؛ تو نمیخوای که بزاری برم ” . اخم کردم وقتی اون دستشو از تو دستم کشید بیرون ، اومد سمتم و دوباره آروم پیشونیمو بوسید و باعث شد دوباره چشمامو ببندم ، بااینکه اون عقبکی رفت ، من از بازکردن چشمام خودداری میکردم چون میدونستم وقتی چشامو بازکنم ، اون دیگه دیگه رفته . ولی این همیشه اتفاق میوفتاد ، پلکام کنار رفتن تا با صحنه ای مواجه شن که ای کاش هیچوقت نمیشدن ، همینطور که اون داشت از خیابون عبور میکرد ، ماشینی که از اونجا عبور میکرد وحشیانه بهش زد ، بدن بی جونش یه گوشه ی جاده افتاده بود ، اون ماشین مسیرشو تغییرداد و سرعتشو زیاد کرد ؛ تا جایی که تارهای صوتیم بهم اجازه میدن بابلند ترین تن صدام جیـغ دادم و خیلی زود …من به واقعیت برگشتم

جیغ زدم و تو تختم بیدار شدم ؛ نفس نفس میزدم و عرق کرده بودم ؛ حواسم رفت سمت پنجره و فهمیده هنوز هوا تاریکه ، قبله اینکه پاشم و تا بالکن اتاقم برم صبرکردم ضربان قلبم آروم شه ، رفتم سمته لبه ی بالکن وروی حفاظش تکیه دادم ؛ کاری که هرشب بعد دیدن همون خواب همیشگی انجام میدادم ، به خونهه ای که دقیقا رو به روی خونه امون قرارداشت خیره شدم : اتاق اون پســر ، و البته بالکن اتــاقش

ما ساعت ها بیرون توی بالکن اتاقمون وقت میگذروندیم و از این فاصله بهم خیره میشدیم و با گوشیمون باهم صحبت میکردیم ، گاهی وقتا بی قانونی میکردیم و سرهمدیگه از دور داد میزدیم ، ولی اینکارمون همیشه سریع متوقف میشد وقتی پدرمادرامون سرمون داد میزدن که خفه شیم ، یه حس خفگی تو سینم بهم دست داد وقتی یه سایه ای رو روی بالکن اتاقش دیدم که بهم خیره شده بود ، چشامو مالیدم و اون سایه رفته بود . آه کشیدم و برگشتم توی اتاقم . تو تختم دراز کشیدم و دستبندی که همیشه همرام بودو توی دستم تکون دادم ، یه دستبند از نشونه ی دوستیمون بود که موقع کریسمس وقتی هنوز مدرسه ی راهنمایی میرفتیم برای هم خریده بودیم . پیش خودم آروم خندیدم وقتی خاطرات اون موقع رو به یاد آوردم ؛ اون زمان فکرمیکردیم اگه به هم یه کادوی یه شکل بدیم خیلی باحاله

رو یه سمتم دراز کشیدم و به قاب عکس روی پاتختیم خیره شدم ، اونم همین عکسو روی پاتختیه اتاقش داشت ، ماتقریبا هرماه یه عکس جدید میگرفتیم تا قاب عکسامون رو به روز نگه داریم ،

آیفونم رو از روی پاتختی برداشتم و هدفونم رو انداختم توی گوشم ، آهنگی رو که هرشب پلی میکردم تا خوابم ببره رو گزاشتم رو پخش ، این آهنگ اون بود ، هربار که شبا ناراحت بودم و از گریه نمیتونستم بخوابم برام آهنگ میخوند ، یه بار وقتی سگم مرده بود ، و یه بارم چون ، پسری که باهاش دوست بودم رهام کرده بود ، من همینطور به خوندن و گیتار زندش کم کم هرشب عادت کرده بودم ولی اون در نهایت برام یه آهنگ ظبط کرد ؛ حتی پیانو و بقیه سازهارو هم بهش اضافه کرد ، هرچند هیچی قابل قیاس با صدای اصلی نبود ، ولی حتی ورژن ظبط شده هم برام ارزشمند بود

من به این روال واسه ی تقریبا سه ماه گذشته عادت کرده بودم ؛ به ساعت کناریم نگاه کردم ، دقیقــا ۱۲ بامــداد ، الان شد ، دقیقا سه مــاه

از اون روز تاالان ، دقیقـا سه ماه گذشته از مرگ بکهیــ ــون 

***

در اخرین روزهای بهمن ماه اومدیم بایه فیکشن جدید ^-^ 

 *-*و البته درحال ترجمه !! 

قسمت اول از کوتاهترین قسمت های این فیکشن ۲۶ قسمتی بود



10 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
bbh
مهمان
4 سال قبل

یجوریه…
بک مرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
لابد این پسره روبرویی هم چانه…
جالب بود ممنون…

ROSHA
مهمان
4 سال قبل

خدای من خیلی جالبه ولی غمگین نیس یکم 🙁
ممنون و اینکه خسته نباشی ♥

Saba-s
مهمان
4 سال قبل

به نظر میاد که جالب باشه .
این فیک رو از wattpad برداشتی؟

kiara
مهمان
4 سال قبل

سلوووووم عزیزم
خیلیییی خوب بود
میسی
خسته نباشی
بایییییییییییییی

kiara
مهمان
Reply to  『 вεţн 』
4 سال قبل

خوهش
خیلی نازه