8 👁 بازدید

Fanftiction Haunted -chapter 1

قول دادی که همیشه خوشحالم میکنی . قول دادی تا آخرش کنارم میمونی

. قول دادی هرگز ترکم نمیکنی

تو… عهدخودت روزیر پــات گذاشتــ ـــی

قولــت رو شکســ ـــتی …!

“جالـــب نیست ؟” اون پسر با یه لبخند روی لبش گفت

” چی جالبه ؟” من پرسیدم و با انگشتم روی زانوش دایره کشیدم ، الان دیگه نیمه شب شده بود وهردومون بیرون ، روی ایوان خونمون نشسته بودیم ، همسایه های اطرافمون همه ساکت بودن و حتی یه ماشین هم توی جاده دیده نمیشد

” زندگــ ــی ” اون به سادگی گفت . سرمو از زانوش چرخوندم سمت صورتش تا بهترببینمش .

” زندگی ؟ چطور ؟”

” خب ، نمونش خود مارو ببین ، توی اینکه وقتی بچه بودیم بشدت ازهم متنفر بودیم هیچ شکی نیست ، من همیشه گریت رو در می آوردم و توام یجور رقت امیزی سعی میکردی به روی خودت نیاری ، ولی آخرش میرفتی پیش مادرت شکایتمو میکردی و منو به دردسر می انداختی ، ولی حالا ببینمون تو چه موقعیتی هستیم ” اون گفت و دستمو گرفت ، فشار خفیفی به دستم داد ؛ فقط همون یه حرکت ساده قبلمو به تپش میندازه

ه”ولی این همچینم غیرطبیعی نیست ؛ اونموقع ماازهم متنفر بودیم چون از دختر و پسربودن هم بدمون میومد ؛ من فکرمیکردم پسرا خیلی مزاحمن و توام همیشه فکرمیکردی دختــرا خیلی ضعیفــن ؛ ولی مام بزرگ شدیم ، همه همینطور بزرگ میشن “

” اوهوم ، ولی توهنوزم یجورایی ضعیف و رو مخی ” اون گفت و نیشخند زد

غر زدم ” توام هنوز رو آدمو اذیت میکنی “

درحالی که چشماش توی چشمام میدرخشیدن گفت “” میدونی تو همیشه مجبوری نیستی بهم ثابت کنی اشتباه میکنم” بااینکه چشماش یه رنگ قهموه ایه تیره و ساده ای داشتن ، ولی دست خودم نبود و هربارکه بهشون نگاه میکردم توشون غرق میشدم ، یکم که گذشت اون تماس چشمیمون رو شکست و به ساعتش نگاه کرد و اخم کرد . درست مثل همیشه ، بلند شد و با ناراحتی گفت ” من بــاید برم “

.”نـــه ” من گفتم ، بلند شدم و بغلش کردم .” مجبور نیستی بری ، الان نرو “

” هستــم ، باید الان برم ، این اولین بارنیست که ” اون گفت درحالی که دستاشو دور کمرم حلقه کرد .” دیگه باید تاالان بهش عادت میکردی “

” این عادلاته نیست ” من گفتم و سرمو گزاشتم رو سینش

” اینم یه دلیل دیگه برای اینه که زندگی جالبــه ، هیچوقت عادلانه نیست ، درست وقتی که همه چی عالی پیش میره ، مسیر زندگی تغییر میکنه و همه چی رو بهم میریزه .”

” این ناراحتم میکنه ” من گفتم و بهش اخم کردم

” زندگی همینه دیگه .” یه لبخند روی لباش شکل گرفت ، ماواسه چندلحظه توچشمای هم خیره بودیم و قبل اینکه بفهمم مردمک چشماش سمت لبام به پایین حرکت کرد . اخمام سریع ازبین رفتن وقتی لبامون بهم برخورد کردن و چشمام آروم بسته شدن ، لبای اون پسر همیشه منو از درون ذوب میکرد ، همیشه بهم آرامشمو برمیگردوند و حالمو عوض میکرد ، دقیقا دلیلی که اون این لحظه تصمیم گرفت بوسم کنه ، اون به آرومی کنار رفت و توی گوشم زمزمه کرد ” من باید برم “

” نــرو ، لطفـــا ، ” قبله اینکه بتونه بره دستشو گرفتم

” بزار بــرم ” .

با دلخوری سرمو تکون دادم و درجوابم ریز خندید .” باید بزاری من برم “

“نمیـــتونم “

“نــه ، اینطور نیست که نمیتونی ؛ تو نمیخوای که بزاری برم ” . اخم کردم وقتی اون دستشو از تو دستم کشید بیرون ، اومد سمتم و دوباره آروم پیشونیمو بوسید و باعث شد دوباره چشمامو ببندم ، بااینکه اون عقبکی رفت ، من از بازکردن چشمام خودداری میکردم چون میدونستم وقتی چشامو بازکنم ، اون دیگه دیگه رفته . ولی این همیشه اتفاق میوفتاد ، پلکام کنار رفتن تا با صحنه ای مواجه شن که ای کاش هیچوقت نمیشدن ، همینطور که اون داشت از خیابون عبور میکرد ، ماشینی که از اونجا عبور میکرد وحشیانه بهش زد ، بدن بی جونش یه گوشه ی جاده افتاده بود ، اون ماشین مسیرشو تغییرداد و سرعتشو زیاد کرد ؛ تا جایی که تارهای صوتیم بهم اجازه میدن بابلند ترین تن صدام جیـغ دادم و خیلی زود …من به واقعیت برگشتم

جیغ زدم و تو تختم بیدار شدم ؛ نفس نفس میزدم و عرق کرده بودم ؛ حواسم رفت سمت پنجره و فهمیده هنوز هوا تاریکه ، قبله اینکه پاشم و تا بالکن اتاقم برم صبرکردم ضربان قلبم آروم شه ، رفتم سمته لبه ی بالکن وروی حفاظش تکیه دادم ؛ کاری که هرشب بعد دیدن همون خواب همیشگی انجام میدادم ، به خونهه ای که دقیقا رو به روی خونه امون قرارداشت خیره شدم : اتاق اون پســر ، و البته بالکن اتــاقش

ما ساعت ها بیرون توی بالکن اتاقمون وقت میگذروندیم و از این فاصله بهم خیره میشدیم و با گوشیمون باهم صحبت میکردیم ، گاهی وقتا بی قانونی میکردیم و سرهمدیگه از دور داد میزدیم ، ولی اینکارمون همیشه سریع متوقف میشد وقتی پدرمادرامون سرمون داد میزدن که خفه شیم ، یه حس خفگی تو سینم بهم دست داد وقتی یه سایه ای رو روی بالکن اتاقش دیدم که بهم خیره شده بود ، چشامو مالیدم و اون سایه رفته بود . آه کشیدم و برگشتم توی اتاقم . تو تختم دراز کشیدم و دستبندی که همیشه همرام بودو توی دستم تکون دادم ، یه دستبند از نشونه ی دوستیمون بود که موقع کریسمس وقتی هنوز مدرسه ی راهنمایی میرفتیم برای هم خریده بودیم . پیش خودم آروم خندیدم وقتی خاطرات اون موقع رو به یاد آوردم ؛ اون زمان فکرمیکردیم اگه به هم یه کادوی یه شکل بدیم خیلی باحاله

رو یه سمتم دراز کشیدم و به قاب عکس روی پاتختیم خیره شدم ، اونم همین عکسو روی پاتختیه اتاقش داشت ، ماتقریبا هرماه یه عکس جدید میگرفتیم تا قاب عکسامون رو به روز نگه داریم ،

آیفونم رو از روی پاتختی برداشتم و هدفونم رو انداختم توی گوشم ، آهنگی رو که هرشب پلی میکردم تا خوابم ببره رو گزاشتم رو پخش ، این آهنگ اون بود ، هربار که شبا ناراحت بودم و از گریه نمیتونستم بخوابم برام آهنگ میخوند ، یه بار وقتی سگم مرده بود ، و یه بارم چون ، پسری که باهاش دوست بودم رهام کرده بود ، من همینطور به خوندن و گیتار زندش کم کم هرشب عادت کرده بودم ولی اون در نهایت برام یه آهنگ ظبط کرد ؛ حتی پیانو و بقیه سازهارو هم بهش اضافه کرد ، هرچند هیچی قابل قیاس با صدای اصلی نبود ، ولی حتی ورژن ظبط شده هم برام ارزشمند بود

من به این روال واسه ی تقریبا سه ماه گذشته عادت کرده بودم ؛ به ساعت کناریم نگاه کردم ، دقیقــا 12 بامــداد ، الان شد ، دقیقا سه مــاه

از اون روز تاالان ، دقیقـا سه ماه گذشته از مرگ بکهیــ ــون

***

در اخرین روزهای بهمن ماه اومدیم بایه فیکشن جدید ^-^

*-*و البته درحال ترجمه !!

قسمت اول از کوتاهترین قسمت های این فیکشن 26 قسمتی بود

Dislike


10
دیدگاه بگذارید

avatar
4 گفتگوها
6 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
5 تعداد نویسندگان دیدگاه
ByulinabbhROSHAkiaraSaba-s آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
bbh
مهمان
bbh

یجوریه…
بک مرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
لابد این پسره روبرویی هم چانه…
جالب بود ممنون…

ROSHA
مهمان
ROSHA

خدای من خیلی جالبه ولی غمگین نیس یکم 🙁
ممنون و اینکه خسته نباشی ♥

Saba-s
مهمان
Saba-s

به نظر میاد که جالب باشه .
این فیک رو از wattpad برداشتی؟

kiara
مهمان
kiara

سلوووووم عزیزم
خیلیییی خوب بود
میسی
خسته نباشی
بایییییییییییییی