19 👁 بازدید

Fanftiction Haunted -chapter 2

کامبــــک باتاخیـــر چهــارمین فیکشن ترجمه ای سایـــتمون ^_^

ترجمه ی داستان رو مترجم عزیزمون در تیم آل فن فیکشن ” مریم” به عهده گرفته

قسمت دوم درادامـــه

 

“بلند شو” شنیدم که یه صدایی گفت .سر جام چرخیدم و یه نفر و دیدم که کنار در ایستاده . پتو مو کشیدم رو سرمو و زیر لب گفتم ” برو بیرون”

“خدایا تو خیلی عذاب آوری . ساعت دوئه .”

پتو از روم کشیده شد و من چشمام و چرخوندم ، همون طور که به آرومی از رو تختم بلند میشدم به برادرم غر زدم .

“سهون نمیتونی روز دیگه ای به غیر از امروز اذیتم کنی ؟ ” من گفتم در حالی که چشمام هنوز خواب آلود بودن.

اون اخم کرد، احتمالا چون فهمید از امروز چه منظوری دارم . “تو نمیتونی بقیه روزو همین جوری فقط بخوابی “

“من تا الان نصف روزو خوابیدم فکر نمیکنم 10 ساعت بیشتر مشکلی داشته باشه ” من گفتم و دوباره رو تخت دراز کشیدم

“چرا امروز نمیری بیرون ؟ من یه نفر و میشناسم که داره میمیره تا یاهات قرار بزاره”

اون همون طوری که می نشست لبه تختم اینو گفت . میدونستم که اون راجبه کی حرف میزنه . گروه دوستای سهون که در واقع گروه رقصش بودند . بکهیون هم تو اون گروه بود . و از وقتی که برادرم و دوست پسرم تو اون گروه بودند من اعضاشو به خوبی میشناختم .

“نمیدونم سهون ..” در حالی که از جام بلند شدم گفتم و به برادر کوچیکم نگاه کردم .

“آه .. فقط برو بیرون . تو خیلی وقته خودتو تو این خونه زندانی کردی” با تعجب نگاه کردم و یه صدای آشنا رو تشخیص دادم .

خواهر بزرگم دم در اتاقم ایستاده بود .

“سویونگ . تو اینجا چه کار میکنی؟” در واقع اون احتمالا تنبل ترین فرد بین ما سه تا بود، اون تونست خونه رو ترک کنه به محض اینکه 18 سالش شد . من میخواستم روش اونو دنبال کنم اما یه چیزی باعث شد برنامه ام به تعویق بیفته .

” اینکه من ازین جا رفتم معنیش این نیست که اینجا دیگه خونه من نیست . حالا بلند شو برو بیرون با اون پسره که سهون راجع بهش حرف میزنه قرار بزار . قسم میخورم من هر وقت که میام اینجا تو کل روزو خوابیدی “

من برگشتم و خیره شدم به خواهر و براردم قبل از اینکه آه بکشم .

” خیلی خب هر چی . میشه هر دوی شما از اتاق من برین بیرون ؟ “

اونا هر دو از روی پیروزی لبخند زدن و من پرتشون کردم بیرون . اونا بعضی وقتا خیلی عذاب آور میشن . میدونم این روش اوناست تا از من مواظبت کنن .

من صورتمو شستم .. لباس پوشیدم و از پله ها رفتم پایین .

” صب بخیر ” اینو گفتم در حالی که به طرف در میرفتم . ” من دارم میرم اون طرف خیابون “

“عصر توام بخیر! ” بابام اینو از پشت روزنامش گفت .

من می خواستم دست گیره در و بچرخونم که مامانم صدام زد . ” صبر کن ! ” اون دوید جلوی من با یه ماهیتابه . ” این و بده به مامان بزرگ باشه ؟” ماهیتابه رو گرفتم و سرمو تکون دادم . مامانم و مامان بزرگ بکهیون همیشه واسه هم دیگه چیزمیز میفرستادن. .

خانواده هامون در هر حالتی به هم نزدیک بودن . مامان من و مادرش کل زندگیشون همو میشناختن .

درست مثل من و بکهیون . اما وقتی بکهیون مرد خانوادش کره رو ترک کردن . من نمیدونم اونا کجا رفتن ..

اما همه چیزی که میدونم اینه که اونا خونشونو برای مادر بزرگش گذاشتن تا ازش مواظبت کنه . من به سرعت از خیابون رد شدم و زدم به در . مامان بزرگ بکهیون درو باز کرد و لبخند زد وقتی منو دید . منم لبخند زدم و یه کمی خم شدم .

“بیا تو ! ” اون گفت.

” اوه .. این از طرف مامانه ” من گفتم و ماهیتابه رو بالا گرفتم .

“چه عالی تو . تو میتونی بزاریش تو آشپزخونه . همین جوری اومدی اینجا؟” من با ناراحتی سرمو تکون دادم در حالی که به

طرف آشپزخونه میرفتم . بعد از اینکه ماهیتابه رو گذاشتم روی گاز ..اون گفت ” خب اتاق اون همون جاییه که همیشه بوده . من طبقه پایین ام اگه کاری داشتی “

از پله ها بالا رفتم .. سمت سالن ورودی .. و به آرومی در اتاقش رو باز کردم . اتاقش مثل سه ماه گذشته بود . رفتم تو و در رو پشت سرم بستم و عمیقا نفس کشیدم . اتاقش هنوز هم دقیقا بوی اون و میده . دقیقا بعد از مرگش من ساعت ها رو توی اتاقش می گذروندم و فهمیدم هر چقدر بیشتر میام اینجا بیشتر اهمیتش رو از دست میده . و بعد من تصمیم گرفتم که این بهتر مشه اگه فقط ماهی یه بار انجامش بدم . من میدونستم که باید این تشریفات مذهبی رو کاملا تموم کنم اما این به این معنی بود که من باید این حقیقت که اون برای همیشه رفته رو قبول میکردم .. و من آماده انجام این نبودم …

 

نشستم پایین تختش و به در تا دور اتاقش نگاه کردم . اون همیشه اتاقشو خوب مرتب نگه میداشت . تختش همیشه مرتب بود .میزش همیشه منظم و لباساش حتی تاشده توی دراورش بودن یا آویزون بودن توی کمدش . اتاقش کاملا ساده بود . برعکس من . اون فقط چیزایی که نیاز داشت و تو اتاقش نگه میداشت . تختش یه گوشه اتاقش بود و میز و پیانوش گوشه دیگه .

 

از پشت افتادم روی تختش و به پهلو خوابیدم . تنها چیزی که روی میز کنار تختش دیده می شد یه عکس از ما دوتا بود .

به محض اینکه بهش نکاه کردم اشک هام تو چشمام جمع شدن. ما عادت داشتیم با هم بخوابیم روی تختش و هیچ چیزی نگیم .

خوابیدن روی بازو هاش بیشتر از چیزی بود که من بتونم بخوام .

اما تنها خوابیدن روی تختش بیشترین چیزی بود که بهم صدمه میزد . این فقط نشون میداد که من هیچ وقت نمیتونم وجودشو حس کنم. اون به من قول داد که هیچ وقت از کنارم نمیره . حتی اگه مرد .. همیشه با من میمونه . الان اون کجاست؟ من فکر میکردم که اون تو اتاقش بمونه ، ولی الان به نظر میاد نمیتونم وجودش و حس کنم . این منصفانه نیست که اون فقط توی رویاهام ظاهر میشه .

رویا ها فقط رویا باقی می مونند . اون کجا بود وقتی بیشترین نیازو بهش داشتم ؟ قطعا توی دنیای واقعی نیست !

یه صدای غرش بلند شنیدم وسریع سر جام ایستادم . مامان بزرگ بکهیون اومد تو اتاق بکهیون و گفت ” تو باید الان خونه رو ترک کنی . همین الان بارون گرفت . بهتره عجله کنی قبل اینکه طوفان بشه “

من میدوستم اون انگیزه دیگه ای ازین حرف داره . غیرممکن بود با عبور از یه خیابون سرما بخورم اما این به معنی این نیست که من به حرفش گوش ندم . میدونستم که اون ازین صحنه که من بشینم روی این تخت و گریه کنم خوشش نمیاد . بهتر بود که اونجا رو ترک کنم چون هر چقدر بیشتر اونجا وایسم بیشتر تو این موقعیت قرار میگیرم که گریه کنم . اون کمد بکهیون رو باز کرد و یکی ازژاکت هاشو از کمدش برداشت

” بیا “

اون گفت و ژاکت و به طرف من دراز کرد . “میدونم که تو فقط باید از خیابون رد بشی ..اما این ژاکت مورد علاقه اون بود .. این به تنهایی گرمت نمیکنه اما مطمعنم بهت احساس راحتی میده .. درسته ؟ “

اشک هامو پاک کردم و ژاکت و ازش گرفتم .

“مرسی” در حالی که از روی تخت بلند میشدم گفتم . ژاکت و پوشیدم وبه سرعت رفتم به طرف خونه . به محض اینکه رفتم تو

مامان به طرفم اومد و پرسید ” تو خوبی؟”

به آرومی سرمو تکون دادم ” خوب میشم “

اون غیر منتظرانه منو کسید تو بغلش ” من خیلی متاسفم “

“الان سه ماهی میشه .. من خوبم مامان ” اون رفت عقب و به من اخم کرد . میدونستم که میدونه دارم دروغ میگم . اما اون بیخیال این شد . من دوست نداشتم راجع به این موضوع حرف بزنم و اون اینو میدونست . از پله ها رفتم بالا و رفتم توی اتاقم . توی تختم فرو رفتم ؛ مامان بزرگ بکهیون حق داشت این ژاکت واقعا راحت بود.

” هی .. لــوه _این ژاکت جیمیه ؟ ” سهون پرسید در حالی که میمومد توی اتاقم .

سرمو تکون دادم ” مامان بزرگ اجازه داد که من داشته باشمش . اما قبلش داشتی چی میگفتی؟”

“لوهان گفت که ببینیش توی خونش ساعت 7 ” من دهنمو باز کردم که یه چیزی بگم ولی اون پیش دستی کرد . “نه تو نمیتونی نری .من بهش گفتم که تو میری . “

من دوباره دهنو باز کردم اما این بار سویونگ حرف زد . من حتی نفهمیدم که اون توی اتاقمه تا این شروع کنه . ” تو حق نداری دیگه این ژاکت و بپوشی “

چشمامو چرخوندم ” من نمیخواستم بپوشمش !” اونا هر دو چشماشون و برام باریک کردن ” باشه شاید میخواستم . چه اشکالی داره مگه؟من هرچی بخوام میپوشم و فک نمیکنم هر براش مهم باشه “

سهون چند دفعه پلک زد.” میدونی که حق با ساراس “

سویونگ زد به بازوش. ” تو به این موقعیت کمک نمیکنی . تو باید حداقل نشون بدی که اهمیت میدی” اون گفت و رفت به طرف کمدم

” اما من برام مهم نی_” من گفتم در حالی که یه پیرهن پرت شد رو صورتم .

___

با بی میلی در خونه ی لوهان رو زدم . بعد از چند ثانیه اون در و باز کرد و سرشو آورد بیرون . چشماش درخشیدن وقتی منو دیدن و در و بیشتر باز کرد .

“هی ” اون گفت و من و کشید تو بغلش . ” تو خوشگل شدی .. مثل همیشه” یه رشته از موهامو از صورتم کنار زد . به خاطر تماسمون کشیدم عقب .. اما تماس مردونه ی اون بیشتر آرامش بخش بود و خیلی شبیه بکهیون .

واقعا نمیدونم بعدش چه اتفاقی برام افتاد . میدونستم که اون بکهیون نبود اما از اون مدت کوتاه خوشم اومد .. از هر چیزی که وقتی نزدیکش بودم انجام داد .

به محض اینکه دستش صورتمو ترک کرد من یه بوس کنار لبش گذاشتم . اون بوسه دور از ادب بود . اون زبر بود و پر از عصبانیت و آسیب . میتونم بگم اون شکه شد از بوسه اما میدونستم که اون وضعیتموو فهمید وقتی اونم منو بوسید . من هلش دادم توی آپارتمانش و در و پشت سرم بستم . قبل اینکه بیشتر داخل خونه بکشمش اون کشید کنار . من با تعجب بهش نگاه کردم اون

با خجالت لبخند زد . ” کفش ها ” اون گفت و با چشم به پایین در اشاره کرد . من چشمامو چرخوندم و پامو کوبیدم زمین . دوباره مجبوربودم روی نوک پام وایسم تا برسم به لباش و همه چیز گرم تر شد . لباس ها همه ی کف اتاق و پر کرده بودند ..

و خیلی زود من روی تختش با هیچ چیزی به جز لباس زیر بهش چسبیده بودم . هر چی بیشتر و بیشتر میبوسیدمش عصبانیتم کمتر میشد . اما وقتی که ولم کرد احساس کردم اذیت شدم . من حتی نفهمیدم داشتم گریه میکردم تا وقتی متوجه شدم لوهان دوباره من و بوسید .

” چی شده ؟” به آرومی چشمامو باز کردم و با صورت نگرانش مواجه شدم

” من متاسفم ” اونو روندم و روی تختش دراز کشیدم ” من فقط خیلی دلم براش تنگ شده . ” گفتم و اشکامو که از چشمام میریخت وپاک کردم .

” اشکالی نداره ” اون جواب داد .

نمیتونم بگم صداش ناراحت بود به خاطر بکهیون یا به خاطر اینکه به طور ناگهانی یه شانس بدست آورد که بخوابه .

“فهمیدم شما دوتا خیلی نزدیک بودین ، نمیتونم فک کنم که حتی یه چیزی بتونه بین شما قرار بگیره “

“خب تو اشتباه کردی” گفتم به طرفش چرخیدم و به صورتش نگاه کردم .

“مطمعنی که نمی خوای بس کنی؟”

خنده ی خفه ای کردم ” من سعی کردم سه ماه پیش تمومش کنم لوهان .فک نکنم هیچ وقت بتونم بس کنم تا وقتی بفهمم اونا با بدنش چه کار کردن “

” تو هیچ وقت نتونستی بهم بگی چی شد .. اگه حالت خوبه البته .. هنوز یادت میاد؟”

“چه جوری میتونم فراموش کنم؟”

من 7ساعت و 24 دیقه با بکهیون تو بیمارستان موندم . دستشو گرفته بودم و باهاش حرف میزدم . حتی اگه نمیتونست جوابمو بده

من میدونستم که اون داره گوش میده .

انقد خوابم میومد که نه صدای قلبشو از مانیتو بشنوم نه بفهمم که چقدر صندلی های بیمارستان اذیت میکنن .

بکهیون تقریبا 9 روز توی بیمارستان بود وقتی مادرش ازم خواست برم خونه و یه استراحت درست وحسابی داشته باشم .

من اول درخواستشو در کردم اما اون بعد منو یه جورایی مجبود کرد برم . یادمه وقتی به آینه نگاه کردم وقتی رسیدم خونه . من خیلی داغون بودم . حلقه های سیاهی پایین چشمم معلوم بود و حداقل 2 سانتی متر دور چشمم و گرفته بود . موهام بهم ریخته بود و تازه فمیدم 9 روزه حموم نرفتم . و واضح بود که وزن کم کرده بودم . بعد از اینکه خودمو شستم ، و یه شبو توی خونه خوابیدم برگشتم بیمارستان .

 

از راهروی سفید رفتم پایین به طرف اتاقش و .. اتاقشو خالی دیدم . فک کردم شاید اون و به اتاق دیگه ای منتقل کردن . .

من با پرستار های راهنما صحبت کردم و اون با نارحتی بهم گفت .. ” اون مرده” .

یادمه که نمیتوستم باور کنم وقتی اون و بهمگفت . فک کردم شاید منظورش اینه که اون به بیمارستارن دیگه ای منتقل شده . اما اون دوباره با صدای محکم تری گفت و من میدونستم چاره ای جز باور کردنش ندارم .

افتادم روی زمین وقتی اون پرستار اینو گفت . سی دیقه روی شونه هاش گریه کردم

” هیچ وقت نباید ترکش میکردم ” من گفتم و ادامه دادم ، “متنفرم که مادرش مجبورم کرد برم “

پرستار بهم گفت همچین چیزایی نگم . تنفر قطعا کلمه سنگینی بود اما با گفتنش انگار احساس میکردم اون بر میگرده . آرزو میکردم ای کاش حد اقل این خبر و از خانوادش میشنیدم تا از کسی که اونو فقط 9 روز میشناخته . اما اون گفت که خانواده ی اون رفتن به محض اینکه اون مرد . خیلی ناراحت شدم وقتی شنیدم خانوادش به محض مرگ پسرشون کشور و ترک کردن .

قطعا .. بکهیون تک فرزند بود و این واقعا ناراحت کنندس اما من تنها کسی بودم که باید این خبر و به مامان بزرگش میداد .

من وقعا مسئول این قسمت نبودم اما هنوزم ازشون به خاطر این ناراحتم . هیچ کس قادر نبود به من بگه چه بلایی سر بدنش اومد .

بیمارستان گفت اینا اطلاعاتین که فقط میتونن به خانوادش بدن . من حتی خواستم برم به قسمت بایگانی و بفهمم چی شده . اما انگار اونا توسط کل بیمارستان حفاظت میشدن . و من خیلی ترسو میشم وقتی موقعیت مثل این جدی میشه . این فقط باعث شد من از خانوادش متنفر باشم . اگه اونا تو کره مونده بودن من میتونستم بفهمم چه بلایی سر اون اومده و من این موضوع رو تمومش میکردم .

هیچ چیز باعث نمیشه من کل دنیایی که ازم گرفتن فراموش کنم .

****

پایــان قسمـــت دوم

” ترجمه توسط تیــم ترجمه ی نامیـــن ”

” مترجم و ویرایشگــر : مریـــم و هرمیــن . “

 

 

Dislike


دیدگاه بگذارید

avatar
  اشتراک  
آگاهی از :