44 👁 بازدید

fanfiction Two faced -Final

فــن فیکشــ ـــن دوچــهره

چپتــر اپیــلوگو : قسمـــت پایـــانی

هیچــی نمیگم ، بالاخره قسمت آخره : )

 

Sehun’s POV

قرمز. رنگی که زمانی ازش خوشم میومد .

قرمز ،مثل رنگ تیشرت پگی وقتی اولین بار به عمارت اومد .

قرمز ،مثل رنگ رو تختی و لوازم اتاق پگی .

قرمز ،مثل رنگ کلیپس موهاش که هروقت به کلاس های شبانه میرفتیم ازش استفاده میکرد .

قرمز ،مثل طیف رنگ رژلبش وقتی برای اولین بار اونو با میکاپ دیدم ، اون لحظه واقعا زیبا شد

و خداروشکر ..اون شب تونستم اینو بهش بگم

انگاری همون زمانا بود که کم کم از رنگ قرمز خوشم اومد .

صورت پگی که هربار خجالت میکشید سریع سرخ میشد ، درست مثل زمانایی که میفهمیـد فرم شیطانیش منو بوسیـده .

اون اوایل من واقعا از این حقیقت که اون به یه شیطان تبدیل شده خوشم نمیومد ، ولی یه چیزی بود که کم کم نظرمو تغییر داد ، چشم های پگی ، چشم هایی که هربار به طیف رنگ قرمز میدرخشیدن زیباییه منحصر به فردی داشتن . رنگ طبیعیه چشم های پگی مشکی بودن ، چشم های تیره ای که نشون دهنده ی معصومیت و مرموز بودنش بود.

اما چشم های قرمزش دنیای دیگه ای بود ، اونا حسی از شیطنت و موذی گری رو به آدم میدادن ، دقیقا شخصیتی که در تضاد با پگی بود ، ولی هنوزم زیبـــا بودن .

گاهی وقتـــا رنگ قرمـز رو واقعـا دوست ندارم .

هیچوقت طیف رنگ قرمزی که توی چشم های عــمو منعکس میشد رو دوست نداشتـم ، حتی از همون زمان های بچگیم ، اون آدم همیشه هاله ی شـومی رو اطراف خودش داشت ، گاهی وقتا از قرمز بدم میاد وقتی میفهــمم این رنگ ، رنگه آخرین لباسی بود که مادر قبل از فوتــش پوشیده بود .

و زمـانایی هســـتن که از رنگ قرمز متنفـــرم

و فقط یه کلمه ای که میتونه این زمان هارو توصیف کنه . خــ ــون . من بارها و به دفعات مختلفی خون رو به چشم هام دیدم ، یادمـه تو زمانای بچگیــم چطور به هوش و حواس خودم برمیگشتــم و میفهمیـدم که یه حیوون بی آزارو کشتــم . خون دوستـای پگی که همشون به دست من کشته شدن ، خون پــدر وقتـی توســط خنجــر لوکــاس زخمـــی شد و یـا حتی ، خونی که از دستــای بکهیون ریخته میشــد وقتی بخاطر محافظــت از من ، با دستای خودش جلوی اون خنجـررو گرفت . و در نهایـت ، خون پگــی وقتی اون خنجـر نقره ای به سینش فرو رفــت ، هنوز توی تصوراتم زنده اس .

حالا دیگه از دیدن این رنگ خوشــم نمیــاد چرا که فقط برام یاد آور اون لحظه اس ، لحظه ای که میخوام فراموشش کنم ، لحظه ای که دوباره من توی محافظت کردن ازش شکست خوردن .

” هــی سهــون . “

با شنیدن صدای بکهیون یه دفعه به واقعیــت برگشتم .

بکیهون گفت . ” رسیـــدیم . “

وقتی کریس بالاخره ون رو پـارک کرد ، هممون پیاده شدیم ، به محیط آشنای اطرافم نگاه کردم و یه آه عمیق کشیدم .

هیچوقــت از اومدن به قبرستونی خوشــم نمیومد .

سوهو پرسید” با خودتون گل آوردین ؟”

” آره ، ایناهاش ” چن گفت و یه دسته گل رز قرمز رو توی دستش تکون داد . ” بنظرت از اینا خوشش میاد ؟”

همه فقط با یه لبخند کوچیک حرفشو تایید کردن قبل اینکه باهم وارد پارک یادبود بشیــم .

همه جـا ساکت بود ، هرچند کسای بودن که اتفاقی مثل ما امروز اومدن بودن تا سری بزنن ، بااینحال ، باوجود نسیـمی که توی این هوا میوزیـد ، همه جا آرام بود .

همه داشتن جلوتر از من راه میرفتن درحالی که من از پشت آروم دنبالشون میکردن ، دستــام توی جیب ژاکتم بود و چشــمام به زمین خیره بود ، این مکـان خیلی غم انگیزه .

بعد از چنددقیقه راه رفتن ، کریس گفت ” آه ، مادوبـاره اینجاییم ” .

لی خــ ــم شــد و تمام برگ های خشکی که روی سنگ قبـر جمع شده بود رو کنار شد .

” خیــلی وقته که باهــم اینجا سرنزدیـم ، متــاسفم . ” لی گفت و آروم فوت کرد تا خاک های نشسته روی اون سنگ گرانیتی رو کنار بزنه .

چـن اون دسته گل قرمـزی رو که با خودش آورده بود گذاشــت دقیقا کنار سنگ قـبرش ، اون احتمـالا داره به هممون لبخند میزنه .

دقیقــا پنج ماه از وقتی که بالاخره پای عمو از زندگیامون بیرون کشیده شد میگذره ، پنج ماه از اون حادثـه .

پنج ماه بدون پگــی .

دوباره آه کشیـدم ، بدجـور دلـم براش تنگ شده ، بدون پگی ، هیچ چیـز مثل قبل نیست .

دلم تنگ شده واسه وقتایی که صبح اول وقت بیدار میشد تا با کیونگسو ، باهم صبحونه درست کنن ، دلم تنگ شده بود برای زمانایی برادرام اونو با لقـبایی مثل خانوم خونه دار دست مینداختن.

حتی کوچیکـترین و ساده ترین خاطراتمون ، به اندازه ای کافی هستن که باعث بشن بیشتر از قبل دل تنگش بشم .

درست مثل وقتی که هردومون کلاسو ترک کردیم و باهمدیگه توی کیلینک موندیم ، یا وقتی میخواست صبحونه درست کنه ، غذارو سوزوند به این بهانه که من باعث حواس پرتیشــم ، حتی یادمه زمانایی که نزدیک بود همو ببوسیــم و با وجود بقیه موفق نمیشــدیم .

به خودم که اومدم فهمیــدم از فکــرکردن به این خاطرات دارم لبخند میزنم .

لوهان زد به شونــم .” خوبـه که میبینم دوباره داری لبخند میزنی . “

من گفتم .” فقط بدجور دلم برای پگی تنگ شده . “

همشون یه لبخند تلخ تحویلم دادن ، ژیومین گفت . ” هممون دلمون براش تنگ شده سهون . “

” پنــج ماه . ” کیونگسو گفت و سرشو گرفت بالا و به ابرها نگاه کرد . ” زمان چقـدر سریع میگذره . “

رفتــم نزدیک اون سنـگ قبــر و نشســتم روی علـف هـا ، همه ساکت موندن وقتی با انگشتــام روی اسمـشو لمس کردم .

زیـر لب زمزمه کردم . ” متـــاسفــم . “

” سهـون ، توهمیشه برای همه چیـز متــاسفـی اگه لازم به اینکار نباشه . ” تائو بهم گفت .

حتــی اگه بقیه هم بارهـا اینو بهــم بگن ، ولی بازم نمیتونن مانع من واسه سرزنش کردن خودم بشـن .

” اگه یکم بیشــر حواسم رو جمع میکردم . ” دوباره آه کشیدم . ” اونوقت پگی الان اینجا پیشمون بود . “

سوهو بهم گفت . ” سهون ، نمیتونی تمام مدت بشینی و خودت رو سرزنش کنی ، مطمئنم پگیم اگه اینجا بود همینو بهت میگفت . “

کاش واقعـا اینجا بود تا بهم بگه ، ولی نیســت ، من دوباره سرمو برگردوندم سمت اون سنگ قبـر .

” فقط بدجـور دلــم برای پگی تنگ شــده خـانوم دِی .”

انگشـتامو همینطور اون کلمه های حکاکی شده ی رو سنگ میکشیـدم ، آنجلینـا دِی ، تولد مادر پگی درست چندروز پیش بود ، مطمئنم پگی هم حتما دلش میخواسته بیـاد و سربزنه .

” سهـون . ” ژیومین درحالی که دست به سینه میشد غر زد . ” بسه دیگه جوری رفتار نکن انگار پگی مرده ، هممون میدونم اون حالش خوبـه . ”

( هرمین : سورپرایـــــز *-* دختریمون خیلیم سر و مر و گندس ^_^ )

” منـم میدونــم پگی هرجا هست حالش خوبـه . ” هوفی کشیـدم . ” فقط هربار که بهش فکرمیکنم ، نمیتونم جلوی خودمو بگیرم تا نگرانش نبـاشم . “

هیچکدوممون توی این پنج ماه پگی رو ندیده بودیم ، اون گاهی وقتــا برامون پیـام میفرستـاد ولی بازم نمیشه گفت این کافـی بود .

سوهو با اطمینان گفت . ” مطمئنم ته یان و خواهــراش به خوبــی ازش مراقبـت میکنن . “

پگی دقیقا بعد از دوهفته موندن توی بیمارستان ، مرخص شد تا برگرده خونه ، اونموقع مانمیتونستیم باهاش درست حرف بزنیم چون بخـاطر عملــش اوایل حرف زدن براش مشکل بود .

هممون فکـرمیکردیم باوجود اون اتفاق و خون زیادی که از دست داده بود ، دووم نمیـاره ولی اون مقاومت کرد ، حتی بهم گفته بود که پدر مادرشــو دیده .

” فکــر کردم واقعا قراره بمیــرم ، یعنی اگه من میمردم تو واقعا چیکار میکنی .؟”

سوال پگی که با شوخی ازم پرسیده بود ، و درجواب فقط سرمو تکون دادم و بغلش کردم ، نمیتونستم بهش جوابی بدم ، حتی نمیخواستم بهش فکـر کنم .

باوجود همه ی اتفاقاتی که افتاد ، همه میدونستیم پگی به یه استراحت کامل نیاز داره ، پدر حتی اصرار داشت بخاطر ضربه های روحیی که بهش وارد شده بود اون با یه روانشناس ملاقات داشته باشه ، ولی پگی خودش قبول نکرد و درنهایت ، هممون توافق کردیم تا اون برای مدتی به یه تعطیلات بره تا ذهنـش آروم تر شه … بدور از همه ی مـا .

حتی اگه خیلی سخت باشه ولی ، زمان چیـزی بود که پگی واقعا بهش نیاز داشت ، پسـرا همه مجبورش کردن تا قول بده وقتی مطمئن شـد کامــلا خوب شده برگرده پیشمون .

ته یان و خواهراش ، از اقوام نزدیکمون بودن و هممون میدونستیم به خوبی حواسشون به پگی هست ، پدرهم گفته بود پگی به یکم *لحظه های دخترونه* نیاز داره چون مدت زیادی رو فقط با ما گذرونده .

طبق حرفای یکی از خواهرای کوچیکتر ته یان ، یعنی تیفانی ، پگی زیاد باهاشون توخونه نمیمونه ، اونا اکثر اوقات میرن بیرون ، که خب برای پگی واقعا خوبه چون به یه تغییـر توی زندگیش نیاز داره .

بارها بوده که میخواستیم بریم ملاقـاتش ولی دلم نمیخواد اون دوراه خاطرات بدمون رو به یاد بیاره ، به همون اندازه که از تایید کردنش متنفرم ، حتی اگه دیدنم باعث شه خاطرات خوب و شیرینمون رو به یاد بیاره ، ولی بازم همیشه درکنارش خاطرات بدمون هم هستن که گریز ناپذیرن .

چانیول گفت . ” از آخرین پیـام پگی خیلی وقته میگذره . “

ما هممون واقعا دوست داشتیم این تعطیلات رو با همراه پگی بگذرونیم ، ولی باید سر قولمون میموندیم ، بااینحال اون هرازگاهی پیام میده و این یعنی اون هنوز آمادگی کامل نداره .

کای پرسید ” هی سهون ، بنظرت چی میشه اگه دخترا پگی رو به پسرای دیگه معرفی کنن ؟”

“احتمالش هست . ” شونه بالا انداختم . ” من از اینکه پگی با آدمای جدیدی آشنا بشه مشکلی ندارم ، اگه اونا میتونن بهش کمک کن تا خاطرات بد گذشته رو فراموش کنه چرا که نه ؟”

کیونگسو پرسید . ” اگه تورو فراموش کنه چی ؟ اگه نخواد برنگرده ؟”

” اینطور نیست . ” من سریع جواب دادم . ” پگی هیچوقت من یا شماهارو فراموش نمیکنه . “

کیونگسو لبخند زد و سرشو تکون داد ” حق باتوئه ، اصلا من چرا دارم به پگی شک میکنم ؟”

کریس پرسید . ” ولی اگه نبودش بیشتر از دوماه دیگه طول بکشه چی ؟ یا حتی یه سال ؟ یا بیشتر ؟” (هرمین : کریس جان ، مادر اصلا چطوره همتون از مجردی دربیاین بعد برگرده ؟ )

” من منتظرش میمونم . ” جواب کریسو دادم . ” مهم نیست چقدر طول بکشه ، میدونم که پگی برمیگرده .”

همشون در جوابم لبخند زدن ، بکهیون ریز خندید و موهامو بهم ریخت ، نیشخند زد و گفت . ” سهون خیلی داغونی ، میدونی ؟”

لی گفت . ” حالا به هرحال ، همتون فقط به خانوم آنجلینا توجه کردین در صورتی که باید به پدر پگی هم احترام بزاریم . “

” بنظرتون آقای دِی از این گلا خوشش میاد . ” چن پرسید و یکی از گلای دسته گل رو گذاشت کنار سنگ قبر پدر پگی .

ژیومین خرناس کشید . ” این دیگه چجور سوالیه چن ؟”

” خب شاید اون کاکتوس یا نمیدونم یه گل مردونه تر دوست داشته باشه . “

نتونستم جلوی خندم درمقابل جواب چن رو بگیرم ، اون سریع نیشخند زد . ” دیدین ؟ چه برادر خوبیم من ، بالاخره ی یکاری کردم سهون بخنده . “

بکهیون تذکر داد . ” ولی هنوزم هیچی این حقیقت که من برادر مورد علاقشم رو عوض نمیکنه “

” کله پوکــا .” من نظر دادم و با مشت زدم به شونه ی هردوشون .

مایکم دیگه هم اونجا موندیم ، ولی طولی نکشید که هممون آماده ی رفتن شدیم .

لوهان گفت . ” مادوباره برمیگردیم ، دفعه ی دیگه حتما با پگی برمیگردیم . “

من برای آخرین به هردو سنگ قبر نگاه انداختم ، درست مثل مادر که همیشه مراقبمونه ، میدونم که اونا هم مراقب پگی ان .

توی کل راه من ساکت مونده بودم ، ما از روبه روی مدرسه رد شدیم و دست خودم نبود ولی باز دوباره یاد پگی افتادم ، الان دیگه تقریبا نزدیک شروع سال تحصیلی بود و نمیدونم اون امسال بهمون ملحق میشه یا نه ؟ . از طرفی امسال آخرین سالیه که به کلاسا میریم چون بزودی هممون باید کار توی شرکت رو شروع کنیم .

طولی نکشید که رسیـدیم خونه ، در دروازه باز بود و یه ماشین دیگه هم توی حیاط جلویی پارک بود .

” اون پیرمرد دوباره اینجاست . ” کریس درحالی که ون رو پارک میکرد گفت ، از ماشین پیاده شدیم و رفتیم داخل .

همین که وارد عمارت شدیم ، یه بوی آشنا به مشام هممون خورد ، این بو از آشپزخونه میومد .

” بوی گوشت سخاری میاد . ” ژیومین گفت و اطرافشو بو کشید و جلوتر راه افتاد . ” گشــنم شــد “

پدر به محض دیدنمون ســلام کرد . ” هــای بچه کوچولــو ها . “

چن غر زد . ” بچه کوچولـــو ؟ به ما میگه بچه کوچولوو “

” دارم شـام درست میکنم ، نظرتون درمورد رشته ی سخاری با گوشت چیه ؟” پدر پرسید و هممون سرمونو تکون دادم .

اون نیشخندی زد . ” فقط بدونین خودمم دارم بر اساس دستور عمل میرم ویادمیگرم پس توقع زیادی ازم نداشته باشین ، دلم واسه غذادرست کردن براتون تنگ شده بود . “

لی داوطلب شد . ” من میام کمکت پدر ، تاالان چندباری اینکارارو کردم . “

پدرجوابشو داد . ” اوه نه لازم نکرده ، من همینطوریش یکیو ور دست خودم دارم . “

هممون با گیجی بهش نگاه کردیم ، کی ؟ . یه لبخند ناگهان روی لبای پدر شکل گرفت .

همونطور که انتظارشو میرفت ، هممون صدای قدم هایی رو شنیدیم که با عجله از پله های طبقه ی بالا میومد پایین .

” مستــر دیمن ، ببخشید خیلی طولـش دادم . “

من سریع با شنیدن این صدا برگشتم ، درست همون لحظه ، دیدمش که یه پیشبند آشپزخونه دور خودش بسته بود . اونم درست به اندازه ی من شکه شده بود .

اون یه هودیه قرمز که براش بزرگتر بود پوشیده بود با یه جین آبی ، موهـاش از قبل بلند تر شده بود ، اون واقعا …زیبــا شده بود .

مثل این میموند که هیچکدوممون نمیدونستیم چطوری عکس العمل نشون بدیم ،واقعا خیلی وقت از آخرین دیدارمون گذشته .

“پگی با یه خنده ی نخودی سکوت بینمون رو شکست . ” شمــا پســرا زودتر از انتظارم برگشتن خونه . “

تائو اولین نفری بود که پگی رو کشید سمت خودش تا بغلش کنه چون از همه بهش نزدیکتر بود ، ریز خندید و گفت . ” پگی ، درستش این بود بگی دلم براتون تنگ شده بود بچه ها . “

” ببخشیــد ، واقعا شکه شدم یهویی . ” پگی گفت . ” تازشم میخواستم همتون رو سورپرایز کنم . “

” خیلی وقتــه اینجا نبودی پگی . ” سوهو لپ پگی رو کشید . ” همه دلشون برات تنگ شده بود . “

” آرهههه .. دلمون واسه خانوم خونمون تنگ شده بود ” کای گفت و پگی رو بغل کرد .

” بکش کنار ببینم ، من اولم .” بکهیون کای رو کشید عقب .

” من هنوز کارم تموم نشده . ” کای غر زد . ” پگی چند ماهه نبوده ، بغلمون حداقل باید جبران این چندماهه رو داشته باشه . “

” صبر کنین ، من مطمئن میشم همتون رو تک تک بغل کنم . ” پگی ریز خندید و درحالی که همه رو بغل میکرد گفت . ” مستر دیمن و من برنامه داریم برای خوش آمد گویی بهتون براتون شام بپزیم . “

” احمق جون ، اونی که باید بهش خوش آمد بگیم تویی . ” کریس هوفی کشید و پگی رو بغل کرد .

پدر گفت . ” منم بهش گفتم ولی خودتون میدونین دیگه پگی چقدر لجبــاز و حرف گوش نکنه . “

” من فقط یه آزادیی که بهش تعلق داشتم برگشتم . ” پگی ریز خندید . ” آشپزی نهایت کاریه که میتونم برای شما پسرا انجام بدم . “

” نه دیگه ، وقتی داری با یکی از ماها قرار میزاری اونوقت دیگه نمیشه بهش بگی آزادی . ” لوهان نظر داد .

پگی سر جاش متوقف شد وقتی رسید جلوی من . من آخرین نفری بودم که باید بغلش میکردم .. حداقل اینطور انتظار داشتم اما اون آستین منو کشید.

“میشه صحبت کنیم؟” پگی پرسید. “فقط خودمون دوتا.”

“هی پگی تو قرار بود برامون شام درست کنی.” چن مداخله کرد و من جلوی خودمو گرفتم که بهش چشم غره نرم.

پدر گفت “شما دوتا کاری به این پسرا نداشته باشید ، من اینجارو مدیریت میکنم. لی هم به هرحال به عنوان کمکی اینجاست.”

واقعا سورپرایز شده بودم ، از پدر همچین انتظاری نداشتیم که زودتر از بقیه طرفمون رو بگیره . .

“بالکن خوبه؟” من پرسیدم و پگی سرشو به نشونه موافقت تکون داد.

کای پرسید “این بالکن رفتنتون منو یاد موقعی میندازه که فقط ما سه تا تو خونه بودیم، واقعا شما دوتا تو بالکن چیکار میکنین ؟ “

قبل ازینکه حتی بتونم برای جواب دادن بهش فکر کنم ، کیونگسو گوش کای رو پیچوند . ” لی توی خرد کردن سبزیجات کمک لازم داره ، من تورو داوطلب کردم . “

هممون خندیدیم. حس کردم که پگی دوباره آستینو کشید و برای همین هردون رفتیم سمت بالکن .

من تمام مدت داشتم بهــش خیره نگاه میکردم . پگی بالاخره اینجاست.

بدون هیچ حرفی ، پگی دستاشو دورم حلقه کرد . منم همینکارو کردم و ما چنددقیقه ای به همون حالت موندیم .

مـن گفتم “دلم برات تنگ شده بود “.

“منم دلم برات تنگ شده بود…”سرشو روی سینم گذاشت .”خیلی زیاد.”

آروم خندیدم “چی باعث شد اینقدر برگشتنت رو به تاخیربندازی ؟”.

پگی سرشو گرفت بالا و نگاه هامون بهم گره خورد.

” من با خودم عهد بستم که وقتی برمیگردم نسبت به دختری که بودم ، آدم بهتری شده باشم .میدونم خیلی طول کشید تا به این خواسته ام برسم ولی نمیخواستم وقتی برمیگردم بازم همون دختری بشـم که باعث نگرانیه بقیه باشته . ” پگی توضیح داد.”وقتی من نبودم شماها چیکارمیکردین؟”

” روزی نبود که بدون یادآوریه خاطرات بودنت بگذره.” درحالی که با موهاش بازی میکردم. گفتم “ما چندین بار به والدینت سر زدیم درست همونطور که تو بهمون گفته بودی.”

” پگی تو خیلی نامردی ، میدونستی؟” من ادامه دادم .”تو از تعطیلاتت لذت میبردی وقتی که ما اینجا دلتنگت شده بودیم.”

” خودت مجبورم کردی قول بدم.” پگی خندید.”و این اینطورم نیست که من دلم برای هیچ کدومتون تنگ نشده باشه.منم همینطور بودم. هی مدام از بقیه در موردتون میپرسیدم اما سویونگ بهم گفت که اگه همش نگرانتون باشـم اونوقت نمیتونم سلامتیمو کامل بدست بیارم .”

من پرسیدم ” دختـرا باهات خوب رفتار میکردن؟”.

پگی سرشو با شوق تکون داد.”ته یان و سئوهیون شبیه مامانا میمونن ، نمیتونم باورکنم که اونا بزرگترین و جوون ترین فرد بینمون بودن . جسیکا خیلی منو یاد کریس میندازه ، هیویان هم هیچوقت توی خندوندن من شکست نمیخورد و سانی…”یکی از انگشتامو روی لب هاش گذاشتم تا جلوی حرفاشو بگیرم .

“بعضیا خیلی این وسط بهشون خوش گذشته نه ؟ فکر میکردم دلت برامون تنگ شده ؟ “

“البته دلم تنگ شده بود .” پگی غرغر کردو پرسید “تو که بهشون حسودی نمیکنی ، میکنی؟”.

دستامو دور کمرش گذاشتم و بلندش کردم تا وقتی که نشوندمش روی نرده پله ها.پگی سریع شونه هامو گرفت و از تعجب جیغ خفیفی کشید .

“منو اینطوری سورپرایز نکن.”.

” نمیوفتــی که ، نگران نباش.” من بهش گفتم و محکم تر نگهش داشتم.”چشماتو ببند.”

با گیجی بهم نگاه کرد اما کاری که گفتمو انجام داد . “بازشون کن” چشماش از تعجب گرد شدن.

من به حالت شیطانیم تغییـر کرده بودم .درست از چندماه پیش دیگه روی هردوحالـت انسانی و شیطانیم کنترل کامل داشتم. و دیگه صداهای فرم شیطانیم توی سـرم اکـو نمیشدن . .

” پگـی ، ترسیدی؟چه احساسی داری؟ از دیدن دوباره این حالــت من ؟”

دستشو بالا اورد و گونمو نوازش کرد.”تمام اتفاقات بدی که افتاد توی ذهنــم میچرخه …اما دیگه نمیترسم.”

“منو بخاطر همه چیز بخشیدی؟”

پگی گفــت “البته ، از همون لحظه ای که صداقتتو احساس کردم “.

“حتی بعد ازون همه دردی که تحمل کردی وم من باعث بودم ؟”

“قبول دارم ، خاطره ی دردناکیه.” پگی با لطافت گفت.”اما هربار که به یاد میارم که چطور حالت شیطانیت عاشق من شد و صداقتشـو نشونم داد ، درست اون لحظه اس همه دردش از بین میره.”لبخند دلگرم کننده ای زد.”تو عوض شدی سهون ، مـــهم ایــنه .”

با آسودگی آه کشیدم.چشمامو بستم و به حالت عادیم برگشتم.وقتی چشمامو باز کردم ،فهمیدم دوباره به پگی خیره شدم.

پگی بحث رو عوض کرد ” سهون تو متوجه هیچ تفاوتی نشدی؟”

نیشخند زدم و گفتم “اومم خوشگل تر شدی.”

“سهون دارم جدی میگم .” پگی پرسید .”تو منو بلندم کردی ، درسته ؟ .

با گیجی بهش نگاه کردم “اممم….اره”

حالت چهره اش طوری بود که انگار میخواد بخنده و من حتی نمیدونم چرا.

“تو واقعا متوجه هیچ تغییری نشدی؟فقط بگو ، منکه عصبانی نمیشم.”.

“داری عجیب رفتار میکنی . ” .

چشماشو چرخوند و ناگهان توی بغلم پرید که باعث شد نفسم بند بیاد.

” تو سنگین تر شدی.” با ناله گفتم و پایین گذاشتمش.” جدا پگی ، بازی رو بزار کنار.”

دوباره خندید.” حالا اولین چیزی که گفتی چیه؟”

با ترید بهش گفتم “تو…ستگین تر شدی؟”

دستاشو زد به هم ” دقیقـــا . “

” و من باید بخاطر سنگین تر شدنت خوشحال باشم؟”.

” سهون من هوس توت فرنگی هم کرده بودم.” پگی بهم گفت.”یونا و یوری یبار مجبور شدن باهام بیان تا یه عالمه توت فرنگی بخریم.”

“عــــه ؟” =)))

پگی دوباره گفت “تازه جدیدا هم خیلی زود خسته میشــم “. (این بچه کشت خودشو)

وقتی تازه متوجه منظورش شدم چشمام آروم شروع کردن به گرد شدن “صبر کن… منظورت اینه که؟” (فاینالی)

“بنظرت دختره یا پسر؟”

دهنم از تعجب باز مونده بود.مغزم نمیتونست همه اینازو باهم هضم کنه.

“سوالت توی بیمارستان درست بود سهون . من حاملم ^-^”با خوشحالی گفت.”البته حامله بودنم هنوز خیلی معلوم نیست چون شکمم هنوز کوچیکه و لباسام میپوشوننش.”

“من قراره بابا بشم؟”با خوشحالی پرسیدم درحالی که دستامو روی گونه هاش گذاشتم.سرشو تکون داد و من به ارومی لباشو بوسیدم.

اشک شوق از گونه های پگی پایین میریخت درحالی که میبوسیدمش.میتونستم لبخند پگی رو روی لبام حس کنم و اینکه خیلی آروم زمزمه میکرد دوستت دارم ، من سریع در جوابش *دوست دارم* رو زمزمه کردم .

کلمات الان حتی نمیتونستن ذره ای از خوشحالی منو توصیف کنن.راستش ، الان بیشتر خوشحالم تا متعجب.

پگــی گفت “میدونم که ما هیچوقت اماده نبودیم اما الان…اینجاییم ، کنـار هم .”.

پیشونیمو روی پیشونیش گذاشتم ” پگـــی بامــن ازدواج کن.”

قبل ازینکه لبخند بزنه با تعجب پلک زد”ولی توی لباس عروسیم چاق بنظر میرسم.”

“برام مهم نیست.من حتی میتونم توی ماه نهمت باهات ازدواج کنم و هنوزم خوشحال ترین مرد روی زمین باشم.”.

با خجالت لبخند زد قبل ازینکه از خوشحالی آهی بکشه.

“پس….با من ازدواج میکنی؟”

“یه عروسی تفنگ ساچمه ای ؟” *نیشخند زد و من شونه بالا انداختم.”چرا باید رد کنم؟ به هرحال من و تو نیمه های گمشده ی همدیگه ایــم “

( پری : Shotgun wedding* : به عروسی ای میگن که مثلا طرف حاملس میخوان گندی که زدنو جمعش کنن =) )

” این بچه های بی ادبو نگاه ، حتی اول از بابایی هم اجازه نمیگیرن.”

منو پگی جفتمون با ناباوری ناله کردیم قبل ازینکه سرامونو برگردونیم.چرا من ازینکه اونا فالگوش وایساده بودن تعجب نکردم ؟

کای با افتخار گفت “بهتون گفته بودم هممون ی عروسی در پیش داریم.” .

چانیول با هیجان گفت “صبر کن ، پگی واقعا حاملس؟ یعنی هممون قراره عمو بشیم.” ( خدا رحم کنه به اون بچه)

پگی با خجالت گفت”راستش من تا ماه سوم متوجه نشده بودم.”

لوهان خندید. “باورم نمیشه آرزوی پدر واسه نوه دارشدن اینقدر زود داره به واقعیت میپیونده.”

“منو کای از وقتی مچ شما دوتارو توی اتاق سهون گرفتیم انتظار این لحظه رو داشتیم.” بکهیون خندید قبل ازینکه اونو کای مشت هاشونو بهم بزنن.

پدر به سمت ما دوید و هردومون رو بغل کرد.”خیلی واســه شما دوتا خوشحالم.میدونم که باید هردوتون رو بخاطر اینکه وقتی من توی کما بودم باهم دیگه مشغول بودید سرزنش کنم اما شما خیلی چیزارو پشت سر گذاشتید و لیاقت تمام خوشحالی های توی دنیارو دارید.”

منو پگی به سخنرانی کوتاه پدر خندیدیم.چیز بعدی ای که فهمیدم این بود که منو پگی داشتیم له میشدیم.

“میدونید راستش بغل خانوادگی خیلی هم مردونه نیست”من خاطرنشان کردم ^_^

کریس شکایت کرد. “داداشای بزرگتر نمیتونن برای این زوجشون خوشحال باشن؟”

پگی گفت “خیلی ممنونم بچه ها . بابت همه چیز.من به شما خیلی مدیونم.”

سوهو بهش گفت. “ما باید از تو تشکر کنیم که وارد زندگیمون شدی پگی ، بخصوص زندگی سهون.”

“شما دارید اشکمو در میارید.” پگی لب و لوچشو اویزون کرد =)

پدر گفت” این فقط درباره سهون و پگی نیست ، درباره همتونه. قول بدید که همیشه باهم میمونید. خانواده مهم ترین چیزه.اینو یادتون باشه.”

چن اضافه کرد”و بیاید قول بدیم که عموهای خوبی برا برادرزاده ی آینده امون میشیم.”

هممون با موافقت خندیدم”عموی شیطان صفــت دیگه نــه ، لطفا؟”پگی با خنده گفت.

ژیومین خندید. “هیچوقت.”

” پگی باید اینو بگم ، تو یا واقعا فرشته ای که عاشق یه شیطان مثل سهون شدی یا به اندازه کافی دیوونه ای که اینکارو انجام دادی .”پدر گفت.

“احتمالا جفتش” پگی گفت قبل ازینکه به من نگاه کنه ” تو چی فکر میکنی؟”

من جواب دادم ” شخصا اولیو ترجیح میدم.”.

چن دخالت کرد. “نه ، دومی بیشتر بهش میخوره.”

خندیدم ، این چه دیوونگیه محض باشه یا نباشه ، من واقعا خیلی خوش شانسـم که دختری مثل پگی رو توی زندگیم دارم.حتی نمیتونم تصور کنم بدون وجود پگی چه زندگی ای انتظارمو میکشید ، اگه با پگی آشنا نمیشدم.شاید هنوزهمون شیطان دوچهره ای بـودم که حتی نمیدونست لیاقت چه چیزایی رو میتونه داشته .

واضح ترین نکته ی بین ما اینه ، از حالا به بعد منو پگی قراره بقیه عمرمون رو کنار هم سپـری کنیم ..شیطان بودن یا نبودن ، دیگه برامون مهــم نیست .

شاید واقعا حق با چن باشه نه ؟ ، شاید پگی یجورایی دیوونست.و شایـد آره ، منــم دیوونه باشــم .

یه دیوونه ی عاشــق .

 

 

********

پایــــان .۱۰ . ۶٫ ۹۶

*****

هرمین * هــرا * :

مرسی که بودین ، مرسی که هستین ، مرسی که خوندین و مرسی که با نظرات و دلگرمیاتون ازمون حمایت کردین .

دوچهـره برای من همیشه خاص بود و خاص هم میـمونه .

لاو یــو آل … هرمیـــن ( هــرا)

پــری :

خب خب خب =)) بالاخره تموم شد و دلم نیومد این جملات اخرو خراب کنم دیگه =)

عرر باورم نمیشه تموم شده =)

حرف اضافه بسه =)

امیدوارم خوشتون اومده باشه . این جانب و هرمین جان را از نظراتتان اگاه سازید باتشکر.

دلم براتون تنگ میشه ^_^.

 

****

—–

Translated By Parmin ~ Pari and Hermin ~

 

 



دیدگاه بگذارید

avatar
  اشتراک  
آگاهی از :