43 👁 بازدید

Fanfiction Two faced – chapter 65-66

 

 

 

کســی منـو یادشـه ؟ =)))

بعد یه عمری با دست پر اومدم 😐

پست بعدی قسمت آخره ^-^

بیــاین ادامه گلای من *-*

 CHAPTER SIXTY FIVE

Sehun P.O.V

پگی درحالی که بهش نزدیک میشــدم فقط خیــره نگاهم میکرد ، دوباره مثل همون *حالت*گذشته بهم نگاه میکرد ، اون فکرمیکنه میخوام بازم بهش آسیب بزنم .

کیونگسو هشدار داد . ” سهون ، کاری نکن که بعدا برات پشیمونی به بار بیاره . “

ضمن اینکه الیستر هم کاملا حواسش به من بود چشماش رو برام ریز کرد ، انگار دقیقا منتظر حرکت بعدیه من بود .

” اگـه ترسیدی هنوزم میتونی کناربکشی .” من به پگی گفتم اون هنوز همچنان بالجبازی سرجاش ایستاده بود اما میتونستم ترس رو توی نگاهش ببینم .

لی گفـــت . ” سهون ، تو مجبور نیستی اینکارو بکنی ، اینقــدر ناشیانه عمل نکن . “

به حرفشون توجهی نکردم ، اونا جنگ خودشون رو داشتن و منم جنگ خودم رو .

من سریع پگی رو با مچ دستش کشیدم سمت خودم تا جایی که سرش خورد به سینم ، سعی میکرد دستشو از دستم آزاد کنه ولی من فقط مچ دستشو محکم تر گرفتم .

” هنــوز یه چیــزی مونده که باید ازت بپرسم …یه بار دیگه ” من گفتم و اون با کنجکاوی بهم نگاه کرد .

نگاهمو به سمت پایین پرخوندم و پگی وقتی فهمید قصـدم چیه سعی کرد خودشه بکشه کنار ، حتی با دست دیگش که آزاد بود سعی کرد بهم سیلی بزنه ولی تونستم جلوشو بگیرم ، یه قسمتی از موهای پشتش رو گرفتم توی دستم و سرشو گرفتم بالا ، جوری که حالا دقیقا صورتش مقابل صورتم بود ، و همین که فرصتشو بدست آوردم ، دوبــاره بوسیــدمش .

مچ دستشـو آوردم بالا جلوی چشمــاش و نگاه رفت هردومون به سمت مچ دستش .

” فقط محض اطلاعــات اگه هنوز نمیدونی .” من بهش گفتم و جدای زخم روی دستش ، اســمم به وضوح مشخــص بود .

تونستم یه نگاه کوتاهی به چهره ی شوک زده ی بکهیون بندازم ، یه پوزخند تمسخر آمیز تحویلش دادم قبل از اینکه دوباره پگی رو ببوسم .

. پگی بیشـــتر ازاین تلاشی برای رهاییش نمیکرد ولی جـوابی به بوسه ی من هم نمیداد ، وقتی اون بوسه رو تمومش کردم ،چشم های پگی از تعجب گرد شده بود و قطره های اشک توی چشماش جمع شده بود .

” سهــون . ” اشکــاش شروع به ریختن کردن . ” تو دقیقا واسه من چجور آدمی هستی ؟ تو …کی هستی ؟ “

” پگی ، من—” اون سریع ازم دور شـد و پشت الیستــر مخفی شد ، الیستری که حالا داشت با یه لبخند طعنه زننده بهم نگاه میکرد .

ابروهام درهم رفت ، اگه میرفت پشت بکهیون راحتتر میتونستم درک کنم ولی الیستر نه ، اون حتی کوچیکترین تلاشی برای محافظت ازش نکرده ، و فقط ازش به عنوان یه طعمه استفاده کرده .

پـدر گفت . ” مخفی شدن پشــت اون هیچ فایده ای برات نداره بانوی جوان ؛ الیستر فقط داره ازت به نفع خودش استفاده میکنه . “

پگی فقط چشـماشو بست و گوشاشو گرفت ، از گوشه ی چشمم دیدم که بکهیون داشت میرفت سمتش ولی سرراهش قرار گرفتم و گفتم ” اینبــار نــه .”

” پگی به من نیـاز داره . ” بکهیون گفت و از لحن صداش میتونستم بفهمم دنبال یه درگیریه جدید نیست ، انگار فقط میخواد بره پیشش .

” بکهیون ، لطفا این دروغات به پگی رو تمومش کن .” ازش درخواست کردم . ” اگه همینطوری ادامه بدی ، هرسه تامون آسیب میبینم . “

اون به سادگی چشماشو چرخوند و از کنارم رد شد ، جوری که شونه هامون به هم خوردند .

” تو خــوبی ؟” بکهیون به آرومی از پگی پرسید و زخماشو چک کرد ، پگی سرشو تکون داد و دیدم که بکهیون اشک های پگی رو پاک مرد .

چند بار دیگه باید به پگی ثابت کنم کسی که عاشق بود منم نه بکهیون ؟ چطوری هربار با دونستن همه ی این اتفاقا دوبار برمیگرده پیش بکهیون ؟

الیستر خندید . ” سهون ، انگار حسابی از این درد لذت میبری . “

این درد قابل درکه .

” سهون . “

همه چیز واسه یه لحظه جلوی چشمام به سیاهی رفت وقتی حس کردم یه چیزی محکم به سرم برخورد کرد و باعث شد بیوفتم زمین . دیدم تار شد و انگار همه چیز دور سرم میچرخید .

یه سایه ی نامعلوم از شخصی که چیزی مثل یه لوله ی آهنی دستش بود رو دیدم ، همه به قدری درگیر جنگیدن با افراد الیستر بودن که حتی وقتی پدر متوجه ی اون آدم شد دیگه دیر شده بود . پدر سریع رفت سراغ اون مرد درحالی که من داشتم سعی میکردم دوباره بلند شم .

” سهــون . ” چشــام گرد شد وقتی این صدا توی گوشم پخش شد . سرمو گرفتم بالا و فقط با دوجفت چشم نگران رو به رو شدم .

پگی جلوم خم شده بود و انگار واسه کمک کردن بهم تردید داشت .

اون با تآلل دستشو آورد جلو و گذاشت روی اون قسمت از سرم که ضربه خورد بود ، از درد لرزیدم و اون سریع دستشو کشید عقب ولی زدوتر گرفتــمش .

نگرانیه توی چشــماش به راحتی دیده میشــد ، اگه واقعا بهم اهمیت نمیـداد پس هیچوقت نزدیکم نمیشد .

” پگــی .” بکهیون صداش کرد و پگی سرشو چرخوند سمت بکهیون ، ولی طولی نکشید که دوباره برگشت سمت من .

” اون آسیـب دیده . ” آروم زمزمه کرد ولی برای من به اندازه ای بلند بود که بشنوم .

دستشو آروم فشـار دادم . ” پــگی تو بی دلیـل نیومدی پیشــم ، فقط بمون و باورم کن که هنوزم میتونم برگردونــدمت . “

میدونم اون هنوز همون پگــیه ، همون دختری که به من و همه اهمیت میداد و دارو یا هرچیزی چیز دیگه ای ، هیچوقت نمیتونه این حقیقت رو عوض کنه .

” پگــی ، از سهون دور شــو . ” بکهیون اینبار با صدای بلند تری گفت .

حلقه ی دست های پگی دور دستم شل شــد ولی دلم نمیخواست بزارم بره ، وقتی به بکهیون و بعـد به من نگاه کرد راحت میتونستم ببینم چقدر بهم ریخته ، چشم هاش رو بست تا جلوی گریه اش رو بگیره.

” متــاسفــم .”

نمیــدونستم ،این *تاسف* برای کدوممون بود ، برای من ؟ یا برای بکهیون ؟

قبله اینکه بتونم چیزی بپرسم ،پگی با اجبار کنارم کشیده شد عقب .

” اووق ، دردم گرفـــت . ” پگی درحالی که موهاش کشیده شد ناله کرد .

الیستر هیس کشید . ” حتی باوجود اون دارو ، بازم مشکل سازی . “

” عمو ، لازم نیست به پگی آسیبی بزنی . ” بکهیون گفت ، این اولین باره ازوقتی که اینجا دیدمش ، خونسردیشو از دست میده .

” بکهیون من اگه جات بودم به خوبی حواسم بهش بود . ” الیستر سمت من اشاره کرد . ” اگه پگی رو نمیکشیدم کنار الان اونو جای تو انتخاب میکرد ، مطمئنم نمیخوای دوباره به داداش کوچیکت ببازی ، اینطور نیست ؟”

بکهیون سرشو تکون داد و با دلخوری بهش نگاه کردم ، الیسترفقط اونو تحریک میکنه و اونم اسیر حرفاشه .

البستر اضافه کرد . ” وقـتی کارش برای همیشه تموم شه ، اونوقت پگـی هم متعلق به توئه . “

شنیدم که بکهیون پیش خودش بد و بیراه گفت درحالی که یه قدم از پگی دور شد .

الیستر قبل اینکه پگی رو ببره جای دیگه ای گفت . ” مطمئن میشم که پگی بیشترازاین مشکلی پیش نیاره . “

وقتی هردوشون رفتن فورا برگشتم سمت بکهیون ، با عصبانیت پرسیدم . ” این چیزیه که تو دنبالشی ؟ یه زندگی پراز دروغ ؟ “

نمیتونم حالت الانه بکهیون رو توصیف کنم چون سرش پایین بود و موهاش جلوی صورتش ریخته بود و چشماشو پوشونده بود ، ولی متوجه ی اون پوزخندی که روی لباش شکل گرفته بود شدم ، بیشتر ازاین نتونستم جلوی خودمو بگیرم و سریع مشتمو نصیبش کردم .

اون افتاد زمین و واسه ی ایستادن تلاشی نمیکرد ، به جاش ، نشست و همونطور که سرش پایین بود دستاشو گذاشت روی زمین .

نمیتونستم بگم این احساس گناه بود که داشت اونو زنده زنده میخور یا اینقدر خسته بود که نایی برای دفاع از خودش نداشت .

” سهون باید بری دنبال الیستر و پگی . ” کریس گفت . ” ما مطمئن میشیم بکهیون همینجابمونه. “

چانیول درحالی که از سمت در ورودی خودشو میرسوند به سختی نفس کشید . ” ما به اندازه ی کافی کمک داریم . “

ژیومین گفت . ” سهون ما حواسمون به همین چیز هست ، پاشو برو . “

حتی لحظه ای هم به چیز دیگه ای فکرنکردم و رفتم دنبال پگی ، از در پشتی خارج شدم و دوباره برگشتم توی جنگل ، آه کشیدم ، اینجا مثل یه تله ای میمونه که از قبل برنامش چیده شده .

تمام این مدت ، مادرست مثل حشراتی بودم که به دام تارهای عنبکوتیه الیستر افتادن، هرچی بیشتر برای فرار ازاین تار ، تلاش میکردیم ، بیشتر گیــر میوفتادیم .

افکارمو کنار زدم و تصمیم گرفتم دنبال پگی بگردم ، چنددقیقه بعد، تونستم عطــرشو تشخیص بدم ، طولی نکشید که توی اون جنگل پیداش کردم . ولی الیستر همراهش نبود .

چشمای پگی با دیدن من از تعجب گرد شد و با دست بهم اشاره کرد که جلوتر نرم .

” نــزدیک نشــو .” درحالیکه به اطرافش نگاه میکرد گفت ، گیج شده بودم ، اون داره بهم اخطار میده یا اینم یه قسمت از تله اشونه ؟

ولی بازم ، یه توضیحی باید در مورد اتفاقی که قبلتر افتاد باشه ، بعد اون نگرانی که تو چشماش دیدم اون نمیتونه به همین راحتی منو فریب بده .

” پشــت سرت . ” صدای پگی رو شنیدم و اینبار تونستم زودتر ضربه ی الیستر که از پشت سمت میومد رو مهار کنم ، سریع بازوشو گرفتم و اونو زمین زدم .

زمانو هدر ندادم و خودمو به پگی رسوندم . ” چـرا داری کمکم میکنی ؟” . من ازش پرسیدم و اون درحالی که لبشو گازمیگرفت با حسی از گناه نگاهم کرد .

” من…من نمیدونم . ” پگی گفت ” فقط حس میکنم….تو اونقدرام آدم بدی نیستی ” میتونم بگـم هنوزم دربرابر خیلی چیزا داره مقاومت میکنه .

” در واقع هم همینطوره پگی ” من بهش گفتم وحالت چهره اش نرم تر شد . ” باور کن ، کسایی که فریبت میدن اونان نه مــن . “

پگی ازتماس چشیمیمون خود داری کرد . ” ولی…بکهیون .”

” پگی بکهیون اون آدم سابق نیست ، لازم نیست به گفته هاش گوش کنی . “

” اوه پگی . ” متوجه ی الیستر شدیم که داشت بلند میشد و گرد و خاک لباسشو پاک میکرد . ” نگو که واقعا داری به حرفای این پسرگوش میدی . “

پگی هربار که الیسترو میدید وحشت زده بنظر میومد ، هاله ای که اطراف الیستر بود همیشه حسی از تهدید رو القا میداد ولی اینبار ، هاله ای که اطراف اونو دربرگرفته بود کشنده بود.

” ولی اونا بنظر آدمای بدی نمیان . ” پگی با تردید گفت و به من نگاه کرد . ” فکرنمیکنم سهون آدم بدی باشه . “

” چون هنوز همه چی به طور کامل یادت نیست بچه جون . ” الیستر ریز خندید .” و باور کن ، خودتم دلت نمیخواد بلاهایی که این هیولا سرت آورده رو به یادبیاری . “

مشــتام جمع شدن ، اون چطور جرئت میکنه به من بگه هیولا وقتی کارایی که خودش کرده صد برابر بدتر از منه .

پگی ناخوادآگاه مچ دستشو که اسم من روش بود با دست دیگش پوشوند . ” پس مجبورم نیستم به یاد بیارم . ” پگی گفت . ” تا وقتی اون دیگه همون آدم قبلی نیست ، گذشته هم مهم نیست . مگه نه ؟”

” تاسف انگیزه . ” الیستر شروع کرد به خندیدن ، من و پگی با گیجی به همدیگه نگاه کردیم .

” واقعا باورم نمیشه . ” الیستر همینطور که میخندید دستشو گذاشت روی سرش و ” پگی تو واقعا واسه من یه تهدید بزرگ حساب میشی ، جدا که توام مثل پدرتی “

دیدم که پگی با شنیدن اسم پدرش داشت عصبی میشد ، دهنش وا مونده بود . ” تو با پدرم چیکار کردی ؟”

” من کسی نیستم که بخواد داستان گذشته رو برات تعریف کنه ولی از اونجایی که چیزی یادت نیست یکم استثناء قائل میشم . ” الیستر به اطرافش نگاه کرد . ” با ساده ترین چیزی که یادمه شروع میکنم . ” اون یه لبخند شرورانه زد ” درست همینجا ، نزدیک همینجا کشـــتمش . “

پگی واسه حمله به الیستر یه لحظه هم تردید نکرد ولی قبله اینکه بتونه ضربه ای بهش برنه الیستر ناپدید شد ، چشمــاش به طرز خطرناکی قرمز بودن و از عصبانیت به سختی نفس میکشید ، من دور و برو نگاه انداختم ولی الیستر تو مخفی شدن واقعا کارشو بلده .

” حواستــو جمع کن . ” الیستر ناگهان از پشت پگی ظاهر شد و بدون اینکه به خودش زحمتی بده اونو پرتش کرد و اگه زودتر نمیرفتم سمتش و نمیگرفتمش محکم میخورد به تنه ی درخت ، ولی هردومون بخاطر اون نیروی شدید افتادیم زمین .

” چرا پدرمو کشتــی ؟” پگی داد زد و میتونم لرزیدنش از روی عصبانیت رو حس کنم .

الیستر سمت ما قدم برداشت و دستاشو گذاشت توی جیبــش . ” از اونجایی که خاطراتتو از دست دادی خودم روشنت رو میکنم ، پدر تو کسی بود که باعث شد زنی که عاشقش بودم رو از دست بدم ، و حتی دلیل از دست دادن فرصتم برای تبدیل به رهبر خانواده … و تو کسی هستی که باید تاوان گناهان اونو بده . “

” پگی ، واقعا فکرکردی فرستاده شدنت به اون خونه همش تصادف بود ؟ همه ی اینا از خیلی وقت پیش برنامه ریزی شده بود ، مادرت با لوکاس ازدواج کرد تا بتونه جای خالیی که زمانی به پدرت تعلق داشت رو پر کنه ، لوکاس تمام مدت اونجا بود و اینطوری من به راحتی میتونستم همسر و دختـر کریستوفـر دِی رو زیرنظر بگیرم ، با فوت کردن مادرت نقش لوکاس هم دیگه تموم شده بود ، تنها چیزی که باقی مونده بود رو در رو شدن تو با خانواده ی برادرم بود . ” الیستر توضیح داد .

خندید و ادامه داد . ” میدونم باعث شدی پســرا نسبت به قبلشون تغییر کنه ،ولی چی بیشترازدیدن رنج و عذاب بچه های دوتا عوضیایی که ازشون متنفرم میتونه منو راضی کنه ؟ “

پگی پرسیـــد . ” شماهاا..مادرم رو هم فریب دادین .؟”

” شرم آوره نه ؟ اون واقعا فکرمیکرد لوکاس عاشقشه . ” الیستر پوزخند زد و دیدم که پگی دستاش مشت شدن .

” ولی میدونی که نقــشت شکست خورد . ” من میون حرفش پریدم و اون با به تندی نگام کرد .

” نقشت شکست خورد چون پگی با اومدنش باعث شد همه چیز بینمون بهتر بشه . ” من گفتم . ” میدونم هممون یه شروع بدی رو داشتیم ، ولی همه چیز به مرور بهتر شد ، نقشه ای اصلیت این بود که پگی هم مثل همه ی دخترای قبلی عذاب بکشه مگه نه ؟ ولی اینطور نشد … و برای همینم بود که مجبور شدی دوباره نقشت رو عوض کنی ، پگی رو ترغیب کردی تامنو بکشه ولی نتونستی ، اونو تبدیل به یه شیطان کردی ولی بازم شکست خوردی و حالا … ، حتی بااینکه خاطراتشو از دست داده ، هنوزم داری این بازی رو میبازی ، در واقع من باید ازت بخاطر ورود پگی به خانوادمون ازت تشکر کنم ، اون خانوادمون رو نجات داد ، منــو نجات داد .” با طعنه گفتم ” تو فقط نمیتونی زمین خوردنتو قبول کنی . “

الیستر با عصبانیت گردنمـو به قصد خفه کردنم گــرفت .

” ولــش کن . ” پگی یه مشت گل از روی زمین برداشت و توی صورت الیستر پرت کرد ، من تونستم خودم واز زیر دستاش رها کنم وهوای تازه رو وارد ریه هام کنم .

پگی از فرصت استفاده کرد و پشت هم مشت و لگد هاشو سمت الیستر هواله میکرد ولی الیستر تونست پاشو بگیره و اونو زمین بزنه .

قبله اینکه الیستر بتونه حرکت دیگه برای صدمه به پگی انجام بده ، رفتم سمتشو و جلوی ضربه هاشو گرفتم .

” عمـو بهتون گفته بودم به پگی آسیبی نزنین . “

باشنیــدن این صدا دوباره خشکـم زد ، نمیتونه خودش بود .

” بکهیون ، فکرکردم سهون کارتو زودتر تموم کرد. ” الیستر گفت و منو با لگدش محکم کنار زد .

” اون نمیتونه به راحتی همچین کاری باهام بکنه . ” بکهیون درحالی که به پگی کمک میکرد بلند شه گفت . من متوجه لباساش شدم که تمامش با خون همرنگ شده بود ، نمیدونستم چرا ولی یه دفعه نگرانی به وجودم رخنه کرد .

” بهرحال ، این دختر خیلی داره فوضولی میکنه ، مطمئن شو که ازاون دارو بیشتر بهش میدی . ” الییستر گفت و دستشو برد زیرچونش ، لبـش بخاطر مشت های پگی داشت خونریزی میکرد .

” دیگه مشکلی پیش نمیاد . ” بکهیون شونه بالا انداخت ، توی چشماش هیچ احساسی نبود . ” ازالان به بعد دیگه همه چی مرتبه . “

من پرسیدم . ” بکهیون بقیه کجـان ؟”

” کـیـا ؟”

داد زدم . ” احمق نشــو ، پدر کجاست ؟ چانیول ؟ کای ؟ بقیه ؟ “

بکهیون به سادگی آستینای خونیه لبـاسش رو مرتب کرد . ” کارشون تموم شـد . “

حس کردم قلبم ازحرکت ایستاد ، اون واقعا جدیه ؟ اصلا این واقعیت داره ؟ واقعا تونسته تااینجا پیش بره ؟

اون خنجــری که توی جیبــش بود رو بیرون کشید و بین انگشتش چرخوندش .

” سهون این همون حسی بود که وقتی همه ی اون دخترارو کشتی داشتی ؟ ” بکهیون پرسید . ” وقتی همه ی دوستای پگی رو کشتی ؟ چون این احساس واقعا خوبه . “

الیستر یه دفعه نیشخند زد . ” عالیـــه ، بزار ببینمش بکهیون ، باید مطمئن بشم . “

بکهیون همراه پگی به الیستر نزدیک شدن اون خنجرو که هنوز روش خون تازه بود ، دست الیستر داد ، همون خنجر نقره ایی که یه زمانی دست پگی بود .

حالــم کم کم داشت بهم میخورد و سرمو با دستام گرفتم ، میتونستم عطرخونشون رو حس کنم ، چه روی اون خنجر و چه از روی لباسای بکهیون .

” این عالیه ، ترکیبی از خون همه ی اونا . کارتو خوب انجام دادی بکهیون . ” الیستر خندید و بکهیون فقط سرشو تکون داد ، نمیتونستم صدایی برای حرف زدن تو خودم پیدا کنم ، انگار تمام بدنم بی حس شده بود.

نگاه های همشون چرخید سمت من و میدونستم که دیگه کارم تمومه .

الیستر پوزخند زد . ” هنوز یه کار دیگه مونده . “

” افتخــارش با خــودت . ” بکهیون اون خنجرو داد دست الیستر ، منو به زانو در آورد و حالا درست مقابل الیستر بودم . حتی ذره ای توان برای دفاع برام نمونده بود ، خانــوادم … اونا برای همیشه رفتن.

الیســتر خندید . ” بالاخــره تموم شــد . “

من به پگی نگاه کردم که با گناه بهم نگاه میکرد ، متــاسفم ، دوباره صــداشو شنیدم . یه لبخند کوچیک تحویلش دادم ، فکرمیکردم همه چی قرار درست شه ، ولی اشتباه میکردم . پگی ، متاسفم که تنها کاری که از دستم برمیاد متاسف بودنه .

الیستر اون خنجــرو سمــتم نشون گرفت و نفســمو توی سینم حبــس کردم ، و بعــد .. من دیدمش ..قرمــزی خون .

—-

پایــان

 

====شwت وششــمین قسمــت====

بکهیون سهون رو جایی که الیستر با چاقو نشون گرفته بود نگه داشت ، سهون حتی دیگه برای نجات خودش تقلایی نمیکرد.شکست خورده بنظر میرسید. اون تسلیم شده ، مگه نه ؟

الیستر دقیقا کنار من بود . روی لباش یه لبخند شیطانی فرم گرفته بود . ازش متنفرم . چطور ینفر میتونه اینقدر شیطان صفت و عوضی باشه ؟

(پری : فرزندم ایشون یه شیطانه محض اطلاعت =) )

فقط به سهون نگاه میکردم.اون واقعا درمونده بنظر میرسید.من میخوام الیسترو متوقف کنم . واقعا میخوام ، اما بخاطر بکهیون نمیتونم.

سهون آخرین لبخند تلخشو بهم نشون داد و ته دلم خالی شد .چند وقت پیش اون قوی ترین بود ، و من فکرشو نمیکردم که اون بتونه اینقدر هم ضعیف باشه.

بکهیون منو دید که به سهون نگاه میکردم و فقط دستشو روی شونه سهون محکم تر کرد.سهون دیگه حتی سعی نمیکرد اونو از خودش برونه.

“این بالاخره تموم شد”

سهون عصبی شد وقتی خودشو جلوی چاقوی الیستر دید که به سمت قفسه سینش نشون گرفته میشد. قطره های کوچیک خون شروع کردن به ریختن روی زمین و من مشتام گره خوردن.

“لعنتی ، تیرمیکشه ” بکهیون هیس کشید وقتی که تیغه چاقو پوست بین انگشت وسط و انگشت حلقشو عمیقا برید کرد.

سهون به طرفش برگشت.چشماش از تعجب گشاد شده بود.

بکهیون سهون رو رها کرد و خیلی اروم اونو به عقب هل داد.

“داری چیکار میکنی؟ ” الیستر با تعجب فریاد زد و سعی کرد چاقو رو به سمت خودش بکشه اما بکهیون فقط اونو سفت تر فشار داد.اون از درد به خودش میپیچید وقتی که تیغه داشت دستشو عمیق تر میبرید.

و بعدش ، الیستر روی زانوهاش افتاد.سرنگو که بهش از پشت تزریق کردمو کشیدم بیرون و بهش یه لگد محکم زدم که باعث شد بیوفته زمین.

الیستر نفرین میکرد وقتی سعی داشت بلند شه اما معجون کار خودشو کرده بود . اون روی زمین افتاد و چشماش آروم بسته شدن.

“همش تموم شد الیستر.”نفس عمیقی کشیدم.”همش برای تو تموم شد “

سهون هنوز شوک زده بنظر میرسید.اون با بهت و حیرت بهم خیره شده بود.

به بکهیون نگاه کردم و اون بهم ی لبخند کوچیک تحویل داد و گفت ” برو “.

وقتو هدر ندادم و بلافاصله به سمت سهون دویدم تا محکم بغلش کنم.

خدایا ، از لحظه ای ک دیدمش دلم میخواست خیلی محکم بغلش کنم.نمیتونستم اشکامو کنترل کنم.

“متاسفم” دوباره اینو بهش گفتم .

.سهون جوری نگاه میکرد انگار هنوز داره خواب میبینه.میدونستم این براش زیادیه که هضمش کنه.

“هی” درحالی که صورتشو توی دستام میگرفتم گفتم .”لطفا بهم نگو که الان اونی که نمیتونه منو بیاد بیاره تویی” با وجود اشکام لبخند زدم.

“چ..چخبره ؟ “سهون با من من پرسید.

“من هیچوقت حافظمو از دست ندادم سهون.من هیچوقت فراموشت نکردم” من گفتم و ادامه دادم. ” متاسفم ازینکه بهت دروغ گفتم.”

بکهیون نزدیکتر شد و شونه سهون رو با دست سالمش نوازش کرد و گفت .”ما برگشتیم”.

سهون هنوز حرف نمیزد و قسمتی از من افتاد به وحشت ، پس قراره از دستمون بخاطر فریب دادن همه عصبانی شه ؟ از تصورش آب دهنمو قورت دادم.

“میدونم که باید خیلی چیزارو توضیح بدیم”من شروع کردم ، صدام یکم میلرزید “همه چیز خیلی پیچیده شده بود و من متاسفم که مجبور شدم تورو توی تمام اون حالتا قرار بد–..”
نتونستم جملمو تموم کنم چون سهون ناگهان منو بغل کرد.اون خیلی محکم بود و من برای ی لحظه نتونستم نفس بکشم اما هنوز آروم و راحت بود.

“تو دیوونه ای”سهون گفت.”هیچ میدونی چقدر دردناک بود که تورو دوباره از دست بدم ؟ میدونی چقدر ترسیده بودم؟”

صورتشو توی گردنم فرو برد و من میتونستم اشکاش که تی شرتمو خیس میکردن رو حس کنم.

بغلش کردم و مدادم بهش میگفتم که متاسفم .

بی اختیار تمام لحظاتی رو بیاد آوردم که اون وقتی من گریه میکردم بهم دلداری میداد.اینبار ، نوبت منه.

“دوست دارم”توی گوشش زمزمه کردم در حالی که سرشو میبوسیدم.منو به خودش نزدیک تر کرد و کم کم داشت آروم میشد .

به بکهیون لبخند زدم و اونم در جواب لبخند زد.دلم برای دیدن لبخندای خالصانش تنگ شده بود.اون برای فقط یک روز یه آدم کاملا متفاوت بود اما انگار یه مدت طولانی اینطوری بوده.

بکهیون ناگهان روی زمین افتاد.برای یه لحظه نگران شدم تا اینکه متوجه ی بقیه پشت سرش شدم.

“تو پسره ی دیوونه ی احمق.!چطور تونستی اینکارو با ما بکنی ؟!میدونی چقدر نگرانی و اشفتگی رو پشت سر گذاشتیم؟”مستر دیمن شروع کرد داد زدن.

بکهیون درحالی که بلند میشد ناله کرد “این جوری ازم تشکر میکنید پدر ؟ با کتک زدن؟”.

مستر دیمن اونو برای بغل کردن به سمت خودش کشید…بیشتر شبیه ی بغل خرس بود.

“برای چی همچینکاری کردی؟میدونی که من واقعا دوستت دارم اما الان بدجور دلم میخواد با مشت بکوبم تو صورتت.”

بکهیون پوزخند زد ” قابلتو نداشت پدر”

نمیتونستم کاری بجز ریز خندیدن بکنم.فشاری که از طرف سهون بهم وارد میشد کمتر شد وقتی که اون سرشو بالا اورد.متوجه شد که تمام مدت سرش توی گردنم بوده ، و بعد آروم برگشت.

چن اولین کسی بود که فهمید سهون داره به اونا نگاه میکنه.چشمای سهون هنوز قرمز و پف کرده بودن.

“سورپرایز سهون ، ما هنوز نمردیم ” چن طوری اینو گفت انگار که عادی ترین چیز برای گفتنه .

چشمای سهون خیس تر شدن.صورتشو با دستاش پوشوند و بیشتر گریه کرد.

“لعنت به همتون” سهون گفت .

لبخند زدم درحالی که سرشو روی شونم میزاشتم تا بازم احساس راحتی کنه.

“ماهم تورو دوس داریم داداش کوچیکه.”چانیول سهونو دست انداختو اومد کنارمون تا لپ سهونو نشگون بگیره ،اما اون با لجاجت چانیولو هل داد.

“اما جدی ، بدجور گندزدی بکهیون.” ژیومین درحالی ک ضربه ای به سر بکهیون میزد گفت.

“چی؟! چرا ؟!”بکهیون با ناله گفت.

“تو میتونستی به یکی از ما بگی”کیونگسو گفت درحالی که دست آسیب دیده ی بیکهیونو میگرفت.

“هــی !وایسا!درد میکنه.” بکهیون با ناله گفت.

کیونگسو از آستین پاره شدش به عنوان ی بانداژ موقت برای دست بکهیون استفاده کرد.”به ما اعتماد نداشتی؟” کیونگسو در حالی که پارچه رو سفت میکرد پرسید.بکهیون شکلک درآورد وقتی کیونگسو از روی قصد پارچه رو بیش از حد محکم دور دستش بست.

“من به پگی گفتم”بکهیون گفت.

“اره اما تو اونم فریب دادی”سوهو اضافه کرد.

“من باید این رازو پیش خودم نگه میداشتم.باید اعتماد الیسترو به دست میاوردم.میدونم که همه چیو پیچیده تر کردم اما حداقل حواب داد ، درسته ؟ “بکهیون گفت.

به محض آوردن اسم الیستر ، سریع برگشتم و بهش نگاه کردم.هنوز هیچ نشونه ای از حرکت اون نبود.معجونی که بهش تزریق کردم سم کشنده ای داشت.بکهیون دربارش کلی مطالعه کرده بود و تونسته بود درستش کنه.الیستر همین الانشم به آخر خط رسیده.

برگشتم سمت سهون.دوباره صورتشو توی دستام گرفتم و از شستم استفاده کردم تا اشکاشو پاک کنم.

“دیگه گریه نکن ، باشه ؟ “.

سهون توی چشمام نگاه کرد و لبخند زد.”من فقط…خوشحالم که حالت خوبه.”

“من خوبم”گفتم درحالی که پیشونیشو میبوسیدم.”متاسفم ، دلم برات تنگ شده بود.” برای یه لحظه صبر کردم قبل ازینکه لبامون همدیگرو لمس کنن .

“دست میندازی منو ^_^ ” پوزخند زد قبل ازینکه لباشو روی لبای من فشار بده.

“صبر کن ” برای یه لحظه اون بوسه رو متوقف کرد، اما لباش هنوز روی لبام حرکت میکرد .”تو که قرار نیست لباتو پاک کنیو به من بگی که برم ، مگه نه ؟ “

سوالشو جواب ندادم و بجاش برای یه بوسه دیگه بهش نزدیکتر شدم.

خیلی سخت بود که تظاهر کنم که اونو نمیشناسم.خیلی سخت بود که تظاهر کنم عاشقش نیستم.

“هی ، شمادوتا میتونید بعدا باهم صمیمی بشید اما اینجا نه .” مستر دیمن اضافه کرد که باعث شد منو سهون جفتمون با تعجب از هم جدا بشیم.

“ببخشید” من با یه لبخند شرمگین گفتم . از طرفی هم سهون فقط چشماشو چرخوند.

“شما دوتا الان خوبید ؟” بکهیون با یه لحن نیش دار پرسید.

سهون بلند شد و بی درنگ مشتی به شونه ی بکهیون زد.”لوس”. بکهیون نیشخند زد.

انگار سهون میخواد چیزی بگه اما داره جلوی خودشو میگیره.

“اگه جرفی برای گفتن داری ، فقط بگو.میدونم که الان توی ذهنت داری منو خفه میکنی.” بکهیون پوزخند زد.

کای نظر داد. “خب تو و پگی یجورایی جلوی اون همدیگرو بوسیدید … اره ، اون احتمالا داره توی دهنش خفت میکنه.”

منو بکهیون با ناباوری به اون نگاه میکردیم وقتی چانیول با ارنجش بهش ضربه زد.

“ببین من…” بکهیون آه کشید.”من تمام مدت داشتم نقش بازی میکردم و آره… من یکم از حد گدشتم و بخاطر همینه که دارم میگم متاسفم.من هیچ کینه ای نسبت به شما دوتا ندارم . به هیچ وجه.ما دربارش صحبت کردیم.درسته ؟ ” بکهیون با یه لبخند اطمینان دهنده گفت.

“همه چیز خیلی واقعی بنظر میرسید.”سهون زیر لب غرغر کرد.” فکرمیکردم تموم شده ، فکرمیکردم دوباره پگیو از دست دادم.”

“باید طوری رفتار میکردیم که باور کنید.”به سختی گفتم.” من واقعا متاسفم سهون” من گفتم.

سهون به سادگی منو دوباره به آغوشش کرد.”خیلی دوستت دارم.”گونمو بوسید.”لطفا دوباره اونطوری منو نترسون.”

سهون به طرف بکهیون نگاه کرد و بعدش لبخند زد.”ممنونم”گفت و بکهیون در جوابش لبخندی زد.

از سهون دور شدم و بعد بازوشو کشیدم.سهون فقط دنبالم میکرد وقتی من اونو به سمت بکهیون میبردم.

“بغلش کن” با خنده گفتم.

سهون یه نگاه لجوجانه به بکهیون انداحت درحالی که بکهیون دستاشو باز کرده بود .

“چقدرم که بغل کردن همو” ژیومین با بیحوصلگی گفت درحالی که بکهیون هل میداد.

” متاسفم” بکهیون وقتی سهونو بغل میکرد گفت .

سهون فقط با یه “هوف” جوابشو داد.

“من بهت صدمه زدم…جسمی و روحی.”

“عذرخواهی نکن”زیر لب گفت.” منم همون کارارو کردم.”

“ببخشید که دوست دخترتو بوسیدم.” بکهیون پوزخند زد.

“خفه شو” اون متقابلا جواب داد.

“فقط برای اینکه حالتو بهتر کنم، میدونستی تقریبا موفق نشدیم؟” بکهیون پرسید و به من اشاره کرد.

“لعنتی خیلی سخت بود” من گفتم . ” وقتی تو و کای رو دیدم داشتم کنترلمو از دست میدادم تا بغلتون نکنم. داشتم با هر کلمه ای که میگفتم بهت آسیب میرسوندم و واقعا از خودم برای این متنفر شدم.” اخم کردم. ” خیلی سخت بود که تظاهر کنم، حتی آخرش گریه کردم وقتی منو بوسیدی. فکر کردم نقشه امون تمومه اونم موقع.”

سهون بهم اشاره کرد تا نزدیکتر شم.وقتی رفتم پیشش ، بازوشو دور شونه هامون انداخت ” لطفا بهم قول بده که دیگه اونکارو نمیکنی.”

“کدوم کار؟ بوسیدن جلوی تو ؟ ” بکهیون با نیشخند گفت و زدم زیرخنده.

سهون غرغر کرد ” منظور من صدمه زدن به خودتون بود.”

“خب این به این معنیه که بکهیون هنوز میتونه پگی رو ببوسه ؟ ” کای نظر داد که باعث شد بکهیون بلند بزنه زیرخنده . از دست این پسر .

( هرمین ؛ گفته بودم چقد این بچه رو دوس دارم ؟ =)) )

سهون بهش خیره نگاه کرد وقتی که کای شونه بالامینداخت.”یعنیــا ، اگه منم تمام مدت تظاهر میکردم که دارم به تو خیانت میکنم اونوقت منم میتونستم پگیو ببوسم ، درسته ؟”

“فقط خفه شو قبل ازینکه با درخت یکیت نکردم.”بکهیون به کای گفت ،سهون آهی کشید وقتی من با ناباوری سرمو تکون دادم .

” منم دلم برات تنگ شده بود کای” من گفتمو اون به سادگی برام چشمک زد.

بکهیون ناگهان روی زانوهاش افتاد.

” هی تو خوبی؟” سهون پرسید.

سرشو به نشونه مثبت تکون داد ، وقتی داشت سرشو تکون میداد تا دیدشو واضح کنه . “من فقط خستم” بکهیون نیشخند زد ، ” دعواکردن با سهون الکی نیست.حتی باوجود نیروی اضافی بازم نمیتونستم ازش ببرم.”

چانیول با تمسخر گفت ” درستو یاد گرفتی. هیچکس نمیتونه حریف یه دوست پسر عصبانی که میخواد دوست دخترشو پس بگیره بشه.” .

“آره… من اینو از راه سختش یاد گرفتم.”بکهیون با خنده گفت.

“صبر کن…تو واقعا از ی معجون واسه خودت استفاده کردی؟” سهون پرسید.

بکهیون سرشو تکون داد “مجبور بودم.همه این کارا هدر میرفت اگه تو آخرش منو میکشتی.”

“من نمیتونم تورو بکشم احمق”سهون ناله کرد.

“تو واقعا منو دوست داری ، نه ؟” بکهیون ابروهاشو داد بالا و سهون در جواب یه نگاه خشک و بی روح بهش انداخت . این برادرا هیچوقت عوض نمیشن.

“این سرنگ خالی که ما توی اتاق پگی پیدا کردیم چیه ؟ ” سهون پرسید تا موضوعو عوض کنه.

“بکهیون اونو قبلا خالی کرده بود .”من جواب دادم.”به هرحال از بین میرفت، ما اونو روی کس دیگه ای امتحان کردیم.”.

” کی؟”.

“مثل مردای الیستر . اونا مجبور نیستن که بیاد بیارن برای الیستر کار میکردن. میتونن برگردن به زندگیای عادیشون.”من توضیح دادم.

“من میدونستم که چطور درستش کنم ، پس از بین نمیرفت به هرحال.”بکهیون گت.

“اصلا تو چطور به پگی گفتی که همه اینا حقه بوده ؟ با دیدن عکس العمل سهون ، پگی باید بدتر میشد.”چانیول پرسید.

بکهیون با نگاه گناهکارانه ای به من خیره شد.”اره ، من هنوز حس خیلی خیلی خیلی افتضاحی درموردش داشتم.”سرشو خاروند.

. “ولی نه برای مدت طولانیبکهیون پوزخند زد.من چشمامو بستم ، و به این فکر کردم که همه چیز برای من تموم شده.

منتظر برخورد سوزن اون سرنگ به پوستم بودن ولی این اتفاق هیچوقت نیوفتاد، .بجاش ، حس کردم که بکهیون داره نزدیکتر میشه.

متاسفمزمزمه کرد.

چشمامو باز کردم و اون سریع جلوی دهنمو با دستش گرفت . ” همه چی قراره درست بشه.”

چشمام از تعجب گشاد شدن.صدای مردونه و آرومش ناگهان برگشته بود.

من قرار نیست به تو صدمه بزنم.” درحالی که سرنگو مینداخت گفت .”ببخشید که اونطوری ترسوندمت.”

منو برای ی بغل به سمت خودش کشید . “متاسفم پگی . مجبور بودم عمو رو فریب بدم.مجبور بودم تورو فریب بدم.”

اشکام شروع به ریختن کردن و نمیتونستم هق هقامو کنترل کنم.

تو میدونی من هیچوقت اونکارو نمیکنم پگی.من هیچوقت تورو از سهون نمیدزدم.هیچوقت.”.

ازت متنفرمگفتم و با ضعف به قفسه سینش ضربه زدم.”تو منو خیلی ترسوندیهق هق کردم.”تو چیزای اذیت کننده ای گفتی. اصلا خودت نبودی.”

بکهیون فقط همه مشتارو تحمل میکرد.وقتی متوقف شدم ، به آرومی مچامو گرفت و منو به خودش نزدیک تر کرد.

میدونم که گفتم و بابتش متاسفم.”زمزمه کرد.”از حرفام منظوری نداشتم ، قسم میخورم . باید طوری رفتار میکردم که تو و عمو رو قانع کنم .من خیلی متاسفم.”

میدونی که من واقعا نمیخوام به تو و سهون صدمه بزنم.”اینو گفت درحالی که دستشو روی گونه هام میزاشت.(پری : من غششش=)) چشمامو بستم تا گرماشو دستشو احساس کنم ، اشکام هنوز بند نیومده بودن.

هیمن دوباره به تو صدمه نمیزنم “بکهیون گفت.”فقط دراین مورد به من اعتماد کن پگی.بهت قول میدم به زودی پیش سهون برمیگردی.”پیشونیمو با لطافت بوسید.” فقط بهم اعتماد کن.”

فکر کنم اون حدودا صدبار ازم عدرخواهی کرد و گفت متاسفم.” من گفتم .”عذرخواهیشو متوقف نکرد تا اینکه من گریه کردنم کامل تموم شد.”

“عذاب وجدان بدجور داشت وجودمو زنده زنده میخورد ، جوری که پگی گریه میکرد باخودم گفتم الاناست این دختر سکته قلبی کنه ..”بکهیون پوزخند زد وقتی موهامو بهم ریخت.

“پس من چی؟من تقریبا دشتم دیوونه میشدم چون فکر میکردم پسرم داره از دستورات عموشو اطاعت و پیروی میکنه.”مستر دیمن فریاد زد .

“جدا بکهیون ، تو و پگی لیاقت ی جایزه اسکاردارید واسه نقش بازی کردنتون . تو باید با یه شرکتی جایی قرارداد ببندی.”چن در حالی که سرشو تکون میداد گفت.

“من تعجب کردم وقتی که پگی طرف بکهیون رو گرفت سهون شروع به گریه کردن نکرد.پسر ، اون باید خیلی دردناک باشه.”چانیول گفت.

“من خودمم سورپرایز شده بودم”بکهیون گفت.”منم آماده بودم تامیتونم از دست سهون چوب بخورم ، اما همش پگی بود.”

“همه چیز مثل به چالش بود.”من گفتم . ” میدونستم که این یه نمایشه اما واقعا نمیخواستم بکهیون هم صدمه ببینه.نمیخواستم بکهیون و سهون اونطوری به دعوا کردن ادامه بدن.”توضیح دادم.

“خیلی بی پروا نباش”سوهو غرغرکرد.”عذابش به همون اندازه ای بده که ممکن خودت جای کسه دیگه ای صدمه میدید ، میدونی ؟”

لبخند زدم ” خب ، الان که هممون با همیم . این تنها چیزیه که اهمیت داره.”

سهون دور و برو نگاه کرد .” بقیه کجان؟”

“من بهشون گفتم تا یه کاری انجام بدن”بکهیون جواب داد.

سهون گیج بنظر میرسید اما همونموقع ، کریس ، لی ، لوهان و تائو از راه رسیدن.

“خداروشکر شما جفتتون خوبید.”لی وقتی مارو کشید آهی از آسودگی کشید.

“باید تایید کنم که … تو واقعا مارو خر کردی پگی.”لوهان در حالی که سرمو نوازش میکرد گفت .

“بابت اون متاسفم”با یه لحن لوس وارانه گفتم.

“به هرحال ، همش تموم شده بکهیون.هنوز یه کار دیگه داریم که انجام بدیم.”کریس گفت درحالی که یه چیزی به بکهیون میداد.

“یه فندک ؟ ” سهون پرسید.

“بوی یه چیز متفاوتی استشمام میکنی؟” تائو پرسید.

“بوی عرق و خونمون.”کای نیشخند زد و تائو در جواب زد تو سرکای .

“بوش مثل…بنزین و الکل میمونه.”سهون یکی از ابروهاشو بالا برد.” چه نقشه ای باز تو سرتونه؟”

(پری : نقشه ی شیطانی یوهاهاها)

“هیچکس نباید درباره این مکان بدونه.”بکهیون گفت.”خیلی از مردم بخاطر افرادی که اینجا بودن صدمه دیدن.”

بکهیون فندکو به مستر دیمن داد .” این مال الیستره.”

“ما اینو داخل پیدا کردیم.همه چیز داخل داغون شده.ما الکل ، شراب و بنزینی که پیدا کردیم رو داخل خونه خالی کردیم ، و همچنین مطمئن شدیم اون مردایی که زنده موندن در فاصله امن و مناسبی ازینجا باشن.”لوهان توضیح داد.

“لحظه ای که من اینو پرتاب میکنم.”مستر دیمن گفت درحالی که به فندک ضربه میزد.”هممون یه زندگی جدید رو شروع میکنیم .دیگه مشکلی سد راهمون نیست. فقط یه زندگی جدید وهمراه با آرامش.”هممون به نشونه موافقت سرتکون دادیم.

یک زندگی جدید همراه آرامش،هان؟ ازش خوشم میاد.

هممون به سمت خونه حرکت کردیم وازونجایی که یکم ازش دور بودیم. تو فاصله امنی ایستادیم وقتی مستر دیمن به کنار خونه رفت.اون فندکو پرت کرد و ما دیدیم که چطور شعله ها شروع به گر گرفتن کردن.آتش به سرعت پخش میشد.

“هیچوقت فکرنمیکردم اونقدری زنده بمونم تا سوختن یه خونه به این بزرگی رو ببینم.”چن گفت و هممون خندیدیم.

به سهون نگاه کردم و لبخند زدم.قدم زدنای قبلمون رو بیاد آوردم ، ما بالاخره میتونیم باهمدیگه و خوشحال باشیم بدون داشتن نگرانی درباره چیزای دیگه.

شما یچیزیو فراموش کردید.”

(Duuuuuuuuh *laugh*)

(پرمین *باید بگیم چقدر این نویسنده رو دوست داریم؟ *laugh * )

چشمام ناگهان از تعجب گشاد شدن.

ناگهان درد زیادی رو احساس کردم.نزدیک بود روی زمین بیافتم اما سهون منو گرفت.

الیستر داشت میخندید وقتی به خون من نگاه میکرد ” فکر کردی من برنامه ریختم که تنها بمیرم ؟”

دستمو روی سینم گذاشتم.درد خیلی زیادی داشتم و داشتم خون زیادی از دست میدادم.

“تو حروم زاده ی مریض!”مستر دیمن چند تا مشت به اون زد قبل ازینکه اونو به سمت خونه ی درحال سوختن پرت کنه.

الیستر هنوزم داشت میخندید درحالی که توسط شعله ها بلعیده میشد.

“فکر کنم ما زیادی خوشحال بودیم که اونو فراموش کردیم.”با ضعف پوزخند زدم.

” نه ، نه ، نه ، نه نه نه پگی…هی ، پگی”سهون با وحشت و اضطراب گفت.

محکم دستشو نگه داشتم.”این شبیه دژاوو نیست ؟ چرا اینقدر واسه ما سخته که فقط خوشحال باشیم؟”من پرسیدم و اون اخم کرد.

“پگی ، ما سریع تورو به بیمارستان میبریم.تو خوب میشی.” مستر دیمن بهم گفت.

دیدم داشت تار میشد و پلک هام سنگین شده بودن.”حس…خوابالودگی دارم.”.

“پگی نه ، لطفا بیدار بمون.لطفا.”سهون التماس کرد.

سهون توی بازوهاش حملم میکرد و بعد شروع به دویدن کرد.احتمالا بقیه هم داشتن دنبالمون میکردن.

“سهون”صداش کردم.”سهون” تکرار کردم ازونجایی که اون سرش با دویدن گرم بود.

“پگی ، انرژیتو نگه دار.وقتی که به بیمارستان برسیم خوب میشی.”بکهیون گفت درحالی که دقیقا کنار سهون میدوید.

“هی”گفتم و جفتشون به من نگاه کردن.”مرسی”لبخند زدم.”بابت همه چیز”

“اینو نگو.”سهون با طعنه گفت.”تو خوب میشی.” بیشتر بنتظر میرسید داره خودشو قانع میکنه تا منو.

واقعا برام سخت بود تا بیدار بمونم.

فکرکنم این حقیقت که وقتی به لحظات آخرت نزدیک میشی ، کل زندگیت جلوی چشمات فلش بک میره واقعا درسته ، من ناگهان تموم خاطرات خوب و بدمو از بچگی بیاد آوردم .

سرمو روی سینه ی سهون گذاشتم.کیونگسو و بقیه تمام مدت داشتن با من حرف میزدن اما صداشون تار بود.

وقتی سهون با وجود من توی آغوشش ، مشغول دویدن بود ، من ناگهان زن آشنایی رو دقیقا کنار سهون دیدم. اون زن دستشوسمتم گرفته بود ولبخند شیرینی به لبش داشت .کنار اون زن ، یه مرد ایستاده بود.

لبخند زدم وقتی بالاخره اونارو شناختم… پدر و مــادرم ..

قطره اشک روی گونم جاری شد وقتی که سعی میکردم دستمو بهشون برسونم.

*****



دیدگاه بگذارید

avatar
  اشتراک  
آگاهی از :