49 👁 بازدید

FanFiction TWO FACED- Chapter 64

دیده بودین دوتا قسمت پشت هم آپ کنم ؟

قسمــت شصت و چهــارم نیــز آمادهس ^-^

بیـــاین ادامـــه

 

CHAPTER SIXTY FOUR

از نگــاه سهــون —-Sehun’s POV

بکهیونی که بهمون خیانت کرد ، پگیی که حتی منو با یاد نمیاره و اینجـا ، جلوی چشمام داره بکهیون رو میبوسه ، من چطور باید بااین همه اتفاق کنار بیام ؟ .

من به اندازه ی کافـی سختی کشیدم .

وقتی به خودم اومدم فهمیدم سمت بکهیون حمله ور شده بود. اونو با یقه ی لباسش گرفتم و هلش دادم سمت در .

سرش داد زدم، ” دیگه چی مونده که بخوای ازم بگیری بکهیون ؟ “

با صدای بلند جوابمو داد ” ازت بگیــرم ؟” . با طعنه ادامه داد . ” اونی که از همون اول پگی رو از من گرفت تویی “

همینطور که حلقه ی دستام دور یقه اش محکم تر میشد چشامو براش ریز کردم.

بکهیون گفت . ” سهون تو اولین نفری هستی که روی پگی نشانه ی مالکیت گذاشتی درست ، ولی از حقیقت فرار نکن ، کسی که زودترهمه قلب پگی رو بدست آورد من بودم “

تقریــبا میخواستم با مشت بزنمش ولی حس کردم یه نفر داره منو میکشه کنار .

پگی فریاد زد . ” ولـــش کن ، بهــش آسیب نزن “

کای رفت سمت پگی، اونو کشید کنار و سرش داد زد . ” پگی چرا نمیفهمی ؟ اونی که داره بهت دروغ میگه بکهیونه “

” ولـــم کن ” پگی سعی کرد ازکای دور شه . ” چرا وقتی حتی شمادوتارو نمیشناسم باید بهتون اطمینان کنم ؟ “

وقتی میدیدم چطور به چشم پگی چیزی بیشتر از یه غریبه نیستم به حدی برام غیرقابل قبول بود که از درد صورتمو درهم کشیدم .

چشــام با چشم های پگی برخورد کرد وتنها چیزی که تونگاهاش میدیدم توی یک کلمه خلاصه میشد ، نفــرت .

” تو دقیقــا چی هستی ؟ “

لحظه ای طول کشید تا بفهمم به فرم شیطانیم تغییــر کردم . . یه نفــس عمیق کشیدم . تواین لحظه به جز خشم و عصبانیت نمیتونم هیچ چیز دیگه ای رو حس کنم .

قبل از اینکه رومو برگردونم سمت بکهیون به پگی گفتم ” . من ؟ هیولایی که تو یه زمانی میشناخیـش “

ناگهان هممون متوجه ی صداهای هیاهویی که از پایین پله ها میومد شدیم . اونــا حتما باید رسیده باشن اینجا . ” کــای ” من صداش کردم .” پگــی رو با خودت ببر “

” فهمیــدم ” کای سرشو تکون داد . ” متاسفم پگی ، تو باید با من بیای ” . اون پگی رو انداخت رو کولش هرچند که پگی سعی میکرد تا فرار کنه .

با رفتن کای و پگی ، بکهیون حسابی عصبی بنظر میرسید . ” حتی اگه پگی رو هم باخودت ببری ، ولی اینو بدون دیگه خیلی دیر شده “

” از نظر من ، تا وقتی پگی کنار دروغگویی مثل تو نباشه ، هیچ مشکلی نداره “

اون با تمسخر توصورتم خندید . ” ببینم اینبار ازاینکه نتونستی با بوسیدن پگی اونو برگردونی ناامیدی نشدی ؟ “

سعی کردم با مشت بهش حمله کنم ولی اون خیلی سریع ناپدید شد . تمام اتاق رو نگاه کردم ، ولی اثری ازش نبود .

” لعنت بهت بکهیون ، حالا دیگه به درسایی که الیستر بهت یادداده عمل میکنی ؟ هان ؟ ” من گفتم و ادامه دادم. ” درست مثل اون بزدل خودتو مخفی میکنی “

خیلی یهویی این من بودم که پرت شدم سمت دیوار پشت سرم .

بکهیون ریز خندید .” داشتی میگفتی ؟”

خرده چوبایی که ریخته بود روم رو پاک کردم و تمام توانمو جمع کردم تا بلند شم .

یه بار دیگه ، بکهیون منو کشید بالا و پرت شدم سمت دیوار پشت ، اون از کی اینقدر قوی شده ؟

سعی کردم از جام بلند شدم و درعین حال ، متوجه شدم یه نفردیگه هم کنارم ایستاده

الیستر به من نگاه کرد . ” چه دیــدار جالبی “

بلند شدم و شونمو از درد حرکت دادم . ” اون پایین حسابی از خانوادت داره پذیرایی میشه ، بهتره یه سر بری پیششون “

من گفتم .” الیستر ، کسی که این جنگو میبازه تویی نه ما ، مااین قضیه رو یه بار برای همیشه تمومش میکنیم “

” جونه من ؟ ولی اونی که الان داره درد میکشه من نیستم ، درسته ؟ ” الیستر خندید و به شونه ی زخمیم نگاه کرد . ” بکهیون تو مراقبش باش ، من باید برم و حساب کارمو با زرکسر تسویه کنم “.

با عصبانیت گفتم . ” جرئــت داری یه بار دیگه به پدرم آسیب برسون “

قبل از اینکه ناپدید بشه ، باحالتی از تمسخر گفت .” چه پســر خوبی ، ولی باید یادبگیری اول مراقب خودت باشی تا تلاش برای محافظت از خانوادت “

بکهیون ناگهان دستشو دور گردنم حلقه کرد و به عقب هلم داد طوریکه بازم سرم از پشت خورد به دیوار . ) ریلی ؟ بکی ؟ وااات ؟ :/(

یه ابروشو داد بالا و گفت . ” تعجب کردی که یهویی اینقدر قویتر از تو شدم نه ؟ . من تمام

اون مدت یادداشت های عمو رو مطالعه میکردم ، و درنهایت متوجه ی معجونی شدم که برای قدرت بود ، پس ازش برای خودم استفاده کردم ” .

” مشخصه داری قشنگ به یکی شبیه ی الیستر تبدیل میشی .” سعی کردم دستشو از دور گردنم کنار بزنم . ” ازامروز بعد ، رابطه ی برادریی بین ما وجود نداره. “

یه لحظه ، انگار هاله ای از درد رو توی چشماش دیدم ولی اون حس سریع از نگاهش محو شد .

” شاید ندونی ، ولی برادر تو بودن ، واسه من دیگه ارزش خاصی نداره .” اون نگاهشو ازم گرفت و من بالاخره موفق شدم دستشو از روی گردنم بردارم .

” پس داری میگی بخاطر پگی حاضری از همه لحظه هایی که به عنوان برادر باهم گذروندیم به سادگی بگذری ؟” . اینبار نوبت من بود که با مشت بزنمش ، اون تونست جلوی ضربه ی مشتمو بگیره ولی هلش دادم عقب تاجایی که محکم به دیوار پشتش برخورد کرد .

” تاوقتی که تو و پگی باهم نباشیـــن ، آره همینطوره . ” بالحنی گفت که منو بیشتر عصبی کنه

، و متنفرم ازاینکه تاییدش کنم ..اما حرفاش واقعا داره عصبیم میکنه

از روی زمین بلندش کردم . ” توئه عوضـــی ، اصلا پگی رو دوست داری بی وجدان ؟ “

” اگه دوستش نداشتم هیچوقت تااینجا پیش نمیومدم. ” قبله اینکه با لگدهاش بهم حمله کنه بازانوش زد تو شکمم . افتادم رو زانوهام و دیدم داشت تار میشد ، من نمیتونم الان کنار بکشم

.

زودبــآش ، پس این قدرت لعنتیت وقتی بهش نیاز دارم کجاست ؟

از درون فرم دیگه ی خودمو صدا زدم ، میدونم که همینطوریش به حالت دیگم تغییر کردم ولی توانم هنوز به حد کافی نیست ، حتی نمیتونم با بکهیون مقابله کنم ، اونوقت چه شانسی میتونم درمقابل الیستر داشته باشم ؟

بکهیون با طعنه گفت . ” نگران نباش سهون ، من به خوبی از پگی مراقبت میکنم ” .

سرمو گرفتم بالا و بانگاه های سرد و بی روحش رو در رو شدم . ” وقتی داری مجبورش میکنی توی همچنین دنیای دروغینی زندگی کنه ، هیچوقت نمیتونی به خوبی ازش مراقبت کنی

” .

تمام توانمو جمع کردم و حمله کردم سمتش . هردومون بشدت با دیوار برخورد کردیم و از شیشه ی پنجره پرت شدیم بیرون ، همزمان که بشدت به زمین سرد برخورد کردیم خرده ریزهای شیشه هم ریختن رومون .

من از درد لرزیدم و سعی کردم تکونی به خودم بدم . سرمو چرخوندم سمت بکهیون که سمت دیگه روی زمین افتاده بود ؛ هنوز هیچ حرکتی نمیکرد .

حالا من چطوری میخوام باالیستر روبه رو شم ؟، همه جام پرازجای کبودی بود و بخاطر سقوطمون ، تمام بدنم زخم شده بود و شونــه ام که مطمئن بودم دررفته.

” بکهیـــون ” .! سرمو برگردوندم و پگی رو دیدم که داشت میدوید اینجا و کای هم پشت سرش سریع دنبالش میومد.

پگی فورا دوید سمت بکهیون و بعد به من خیره شد ، سرم داد زد .” تو دقیقــا چه مرگتـــه ؟ “

دیدم که بکهیون حرکت ریزی کردو دست خودم نبود ، ولی با آسودگی خیال آه کشیدم .

کای پرسید . ” تو حالت خوبه ؟ “

آه کشیدم .” بنظرت من الان خوبم ؟ “

کای گفت ” از لحاظ جسمی ، خیلی داغونی . از لحاظ احساسی که تعادل نداری ، از لحاظ روحی هم ، دیگه داری از دست میری “.

غر زدم . ” مرسی واقعا از دلگرمیــت…خیلی کمک کرد ” .

کای نخودی خندید قبل ازاینکه کمکم کنه بلند شم .” من و پگی یه جایی این اطراف مخفی شده بودیم ، هرچندعجیب بود ولی به حرفم گوش کرد . میخواستم برم کمک بقیه و پدر ولی موندنم اینجا با پگی واجب تربود . بی صدا مخفی شده بودیم که یهو دیدیم تو و بکهیون از پنجره پرت شدین پایین “.

همینطور شونمو گرفته بودم و ماساژ میدادم با غر گفتم . ” کای خودتم میدونی چقد دلم میخواد بشینم و یه سره باهات حرف بزنم ، ولی وضعیت واقعا بهم ریخته ، میشه این حرفاروبزاری برای یه وقت دیگه ؟ “

اون شونه بالا انداخت .” آره حتما ، البته اگه همینجا نمیریم “

از روی زمین بلندم و دیدم که پگی هم داشت به بکهیون کمک میکرد تا بلند شه ، اون واقعا نگران بکهیونه ، کای توی جمله ی آخرش گفت اگه نمیریم ولی ، چرا راه دور بریم ؟ من همینطوریشم کارم تمومه.

ما صداهایی رو از داخل خونه شنیدیم . کای بهم گفت . ” این از طرف پســراست ، اونا به کمکمون نیاز دارن “

برگشتم سمت بکهیون که آروم داشت به کمک پگی روپاهاش وایمیستاد .

” فقط محض اطلاعت ، هنوزم دلم میخواد تا سرحد مرگ بزنمت ” سرفه کردم . ” ولی مسئله ی بزرگ اینجا فعلا الیستره ، حداقل توی یه مورد بهت اطمیمان میدارم ، میدونم پگی رو از این بلوا دور نگه میداری “

پگی فقط به بکهیون نگاه میکرد درحالی که اون نگاهشو چرخوند سمت دیگه .

کای اضافه کرد . ” ما نمیتونیم مجبورت کنیم کمکمون کنی وقتی خودت نمیخوای ولی میدونم هنوزم مراقب پگی هستی “.

” بهتره بریم سهون “.

داشتیم از اونجا دور میشدیم که برای آخرین بار به پگی نگاه انداختم . ” و یه چیز دیگه ، حرفایی که زدم به این معنی نیست که میزارم بکهیون تورو دراختیار داشته باشه “

من و کای با عجله از اونجا دور شدیم ، درسته که همینطوریشم خیلی دیر به پگی رسیده بودیم

، ولی امیدوارم برای بقیه ی خیلی دیرنکرده باشیم .

از در ورودی وارد اون خونه شدیم ، بدن های زخمی افراد الیستر همه جا دیده میشدن .

” شمــا دوتا . ” چانیول رو دیدیم که داشت میومد سمتمون ، دستشو گذاشت رو زانوهاش و نفس نفس میزد . ” چی شد ؟ پگی و بکهیون کجان ؟ “

” اون بیــرونن ، مشکلی براشون پیش نمیاد . ” من گفتم و سعی کردم برم پیش بقیه ولی چانیول جلومو گرفت .

چانیول پرسید . ” صبرکن ببینم ، چرا اونا باشما نیستن ؟ “

” پگی ….اون منو به یاد نمیاره .” نگاهام به زمین خیره موند ” . هیچکدوم از مارو به خاطر نمیاره “

چانیول بنظر گیج شده بود . ” چـــی ؟ “

” دقیقــا همونطور که سهون گفت ، پگی هیچکدوم از مارو بخاطر نمیاره ، مارو به عنوان آدم بده ی ماجرا میشناسه ” کای توضیح داد ” من-من نمیفهمم ، یعنی چطوری ؟ “

” بعدا درموردش حرف میزنیم .” بحث رو عوض کردم . ” تو چرا اینجایی ؟ بقیه کجان ؟ “

” من اینجا موندم تا جلویی یه سری از افراد الیستر که میان داخل رو بگیرم و هم اینکه مطمئن بشم کسی از نوچه هاش مارو اون داخل غافلگیر نکنن ، یه سریاشون البته رفتن بیرون تا دوباره تو شهر حمله کنن ” چانیول توضیح داد .

کای گفت . ” بهتره اینجا وقت رو تلف نکنیم جوری که انگار واقعا منتظرشونیم ” .

من و چانیول بعد از کای راه افتادیم . داخل به طرز افتضاحی هرج و مرج بود ، همه داشتن مورد حمله قرار میگرفتن ولی هنوز میتونستم حس کنم ما یه دست ازشون بالاتریم .

” وقتشه ماهم به پارتی ملحق بشیــم . ” کای سوت زد و گردنشو پیچ و تابی داد” . سهون من اگه جات بودم همه ی این احمقارو نفله میکردم ” .

درحالیکه یکی از مردایی که داشت میدوید سمتم رو هل دادم کنار گفتم . ” همیــن قصدو هم دارم “

من باید تمام این احساساتی که ازنشآت گرفته ناامیدی و سرخوردگیه رو از بین میبــردم ، بی توجه ، کورکورانه به هرکسی که سعی میکرد سر راهم قرار بگیره حمله میکردم ، تا وقتی دستم به الیستر نمیرسید هیچ چیز جلودارم نبود .

اطراف رو نگاه کردم و اثری از الیستر نبود ، نزدیک پله ها شدم و دوباره رفتم طبقه ی بالا ، پدرم و تمام برادرام مشغول درگیری با مردای دیگه بودن ،

کی میدونه ؟ الیستر به راحتی میتونه تغییر شکل بده تا بخواد همه ی مارو گیج کنه ، یاحتی خودش رو به شکل یکی از برادرام تغییر بده .

هنوز حتی به پله های بالایی هم نرسیده بودم که حس کردم یه نیروی قوی بهم برخورد کرد ، و باعث شد از پله ها سقوط کنم پایین .

” سهــــون .” پدر درحالی که به مبارزش با فردی که درگیرش بود خاتمه داد فریاد زد و دوید سمت من .

درحالی که بلند میشدم با ناامیدی گفت . ” چطوری میتونی اینقدر سربه هوا باشی ؟ “

برخلاف انتظارم ، الیستر ناگهان مقابل هردمون ظاهر شد.

پدر هیس کشیـد. ” خزنده ی بی مصـــرف “.

الیستر در جوابش فقط خندید . ” میخواستم بخاطر اومدنتون تشکر کنم ، اینطوری کار ماروهم آسونتر کردین . درواقع من برنامه داشتم بیام به عمارت و همونجا کار همتون رو یه سره کنم ولی خب ، خودتون زحمت کشیدین اومدین ” .

پدر به اطراف نگاه کرد ، فاتحانه لبخند زد و گفت . ” الیستر ، من اگه جات بودم بیشتر نگران میشدم ، داری جنگتو میبــازی. “.

هرچنــد تعداد افراد الیستر نسبت به ما زیاد بود ولی به لطف تمرینایی که داشتیم ، برادرام به خوبی داشتن از پسشون برمیومدن . هرچند ، الیستر چهره ای کاملا خنثی به خودش گرفته بود

، هنوز همون لبخند مغرورانش روی صورتش شکل خودش رو حفظ کرده بود .

پدر گفت. ” بهتره همه چیزو تمومش کنیم ، این بار ، حتی یه لحظه هم برای اینکه کارتو تموم کنم درنگ نمیکنم ” .

الیستر با طعنه گفت . ” اوپـس ، اونوقت جمله ی *اون هنوز برادرمه*رو چیکارش کردی ؟ “

” برادر ؟ تو حتی دیگه حق نداری این کلمه رو به زبون بیاری ”

الیستر به نظر اینبار تحریک شده بود . ” مهم نیست ، من خیلی وقته فکراینکه همچین عضوی توی خانوادم دارم رو دور انداختم “.

پدر دقیقا آماده بود تا بهش حمله کنه وقتی درست همون لحظه فرد دیگه ای کنار الیستر ظاهر شد ، و باعث شد هممون سرجامون خشکمون بزنه .

پدر گفت . ” بکهیون “…

اون زخمی شده بود ، به سختی میتونست نفـس بکشه و میتونم بگم حتی نمیتونه درست سرپا بمونه .

بکهیون گفت .” قبل از اینکه دستتون بهش برسه ، اول باید از من رد شین ” .

من دور و برمونو نگاه کردم و متوجه ی پگی شدم که کنار در ورودی بود ، چهره اش ترسیده بود و توجه اش به کل فضای داخل بود .

لوهان درحالی که الیسترو نشون گرفته بود بود داد زد . ” بکهیون ، تو یه نگاه خودت انداختی

؟ بزور رودوتاپاهات وایستادی اونوقت میخوای از این مردک محافظت کنی ؟ “

الیستر دستشو گذاشت رو شونه ی بکهیون و با تمسخر برای هممون پوزخند زد.

) هرمین : کوفت -_- نیشخندت تو سرت -_- (

الیستر درحالیکه میخندید گفت . ” حالا ببینین کیه که کارت برنده رو دراختیار داره “

برادرام همشون نگاه های دلخورشون سمت بکهیون بود ، خدا میدونه چقدر تک تکشون عصبانی و ناامید شدن ؟.

ضمن اینکه ، بکهیون تنها با نگاه هایی خالی از احساس ، فقط به پدرخیره بود .

” بکهیون ، بکــش کنار از سرراهم ” پدر با ناامیدی فریاد زد. ” چطوری روت میشه بااوجود کارایی که کردی اینطور مستقیم تو چشمام نگاه کنی ؟ “

نگاه های بکهیون کوچیکترین حرکتی نکرد ، چیزی که باعث شد احساسات خشمی که توی صورت پدر نمایان شده بود اینبار جای خودش رو با درد عوض کنه ، حس میکردم الانه که خونم به جوش بیاد .

با عصبانیت ، ازمیون دندونام گفتم . ” بعد از همه ی کارایی که پدر در حقمون کرد ، حداقل میتونی یکم بهش احترام بزاری “

بکهیون فقط به سادگی ، لبخندی از روی تمسخر زد و سرشو تکون داد ؛ انگشتام مشت شدن ، بیشتر ازاین نمیتونستم رفتارهای این عوضی رو تحمل کنم . دویدم سمتش تا بزنمش روی زمین ولی همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد .

بکهیون به سمت دیگه ای کشیده شده بود و تنها چیزی که اون لحظه فهمیدم ، وجود پگی مقابل خودم بود .

بدجور شکه شده بودم ، حتی بکهیونم شکه شده بود ، درواقع همه متعجب شده بودن ؛ پگی هردو دستشو به روی سمت چپ قفسه ی سینش گذاشت و از درد صورتشو درهم کشید .

“پ-پگــی …م-من متــاسم ” .با وحشــت گفتم ، یه بار دیگه ، من بهش صدمه زدم ، من دوباره بهش آسیب رسوندم .

” سهـــون .” . اون چشم هاشو باز کردو به من نگاه کرد. ” به بکهیون آسیبی نزن ، لطفــا بهش آسیب نرسون ” .

اشک توی چشــم های حلقه زده بود و چیزی نمونده بود تا روی گونه هاش سرازیر شن ، با نگاهایی ملتمسانه بهم نگاه کرد . ” تروخــدا ، بهش صدمه نزن”. پگی تکرار کرد و حس کردم قلبم هرلحظه داره تیکه تیکه میشه .

ازش دور شدم و اون سعی کرد روی پای خودش بایسته و بلند شه ، حتی دستمو برای کمک رد کرد .

” اگه میخوای با بکهیون بجنگــی ، …اونوقت باید بامنم بجنگی ، نمیزارم دیگه بیشترازاین بهش آسیب بزنی ” .

باورم نمیشـــه بعداین همه ماجرا ، هنوز هوش و حواسم رو از دست ندادم .

برادرام هنوز چهره اشون گیج شده بنظر میرسید چون نمیدونستن دقیقا چه اتفاقی افتاده .

چانیول و کای با ترحم بهم نگاه کردن و بیشترازاین دیگه عکس العمل بکهیون برام مهم نبود .

حتی نمیتونم یه لحظه نگاه کردن بهش رو تحمل کنم . پدر بنظر متوجه ی موقعیت شده بود ، و با تنفــر به الیستر نگاه کرد

پگی بنظر ترسیده بود ولی هنوزم حواسش جمع بود ، چشم هاش ، رنگ چشم هاش کم کم داشت به قرمز تغییر میکرد .

این وضع نفرتم از الیستر و بکهیون رو حتی بیشتر از قبل میکرد ، اونا کلی جون کندن تا مارو تحریک کنن ، ولی در آخر ، پگی رو سرراهمون گذاشتن ، مسخره تراز این نمیشد .

من موضع خودمو حفظ کردم و تمام حرکات پگی رو زیرنظر گرفتم ، فاصلمو باهاش کمتر کردم ولی اون حرکتی نکرد .

سوهو با گیجی پرسید .” سهون ، جدی جدی میخوای باهاش درگیر شی ؟ “

وقتی دقیقا مقابل پگی بودم ، دیگه قدمی برنداشتم .” یه نفـر باید اینکارو بکنه”.

همه جوری نگاهم کردن که انگار من دیوونه شدم ، حتی بکهیون با تعجب بهم خیره شده بود ، ولی من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم ، هیچ چیــز دیگه مثل قبــلش نیســت

” خــودت بگــو پگــی … اینجوری قرار بود به همــه چی پایــان بدیم ؟ “

“این بود اون پایانی که انتظارش رو میکشیدیم ؟ ”

—-

 



2
دیدگاه بگذارید

avatar
1 گفتگوها
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
2 تعداد نویسندگان دیدگاه
ByulinaChanva آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Chanva
مهمان
Chanva

مرسی آپ کردی???ولی قسمت ۶۳ قبل آپ کرده بودی به خاطر همین دو تا قسمت محسوب نمیشه?
واااایییی بکهیون یعنی بره بمیره میخوام بکشمش???واییی چه آخر این قسمت خوب بود خداوکیلی این پگی خیلی رو مخه فقط دردسر سازه???خیلی خوب شد که سهون میخواد باهاش بجنگه???بازم مرسی??