61 👁 بازدید

FanFiction TWO FACED- Chapter 62

و درنهــــــایـت

چپتـــر ۶۲ داستان از سری قسمت های پــایـــانی

بیــاین ادامه سریـــعـــا *-*

قسمـــ ۶۲ – ترجمـــه و ویرایــش : پــری و هرمیـــن

 

همینکه از خواب بیدار شدم یه سقف ناآشننا دیدم. هیچ چیز برام اشنا نیست.اتاق…تخت…دیوارا و حتی منظره ی بیرون از پنجره.

سعی کردم از جام بلند شم اما حس انگار تمام بدنم بی حس بود . دید چشــم هامم هنوز واضح نبود . به سختی میتونستم از جام تکون بخورم و باید یکی کمکم میکرد تا بتونم جابه جا شم .

“منتظرت بودم تا بیدار شی”

سرمو اروم چرخوندم و جسم کسی رو دیدم که گوشه اتاق نشسته بود.دیدم ممکنه کمی تار باشه اما من میدونم که اون صدا متعلق به کیه.

اون از روی صندلی بلند شد و به سمت من قدم برداشت.دیدم کم کم داشت واضح تر میشد و ته دلم ، آرزو میکردم کاش همونطور تار میموند ، کاش هیچوقت هیچوقت این هاله ی تاری که دیدم رو گرفته از بین نمیرفت چون متنفرم ازینکه ببینم اون چقدر سرد نگاهم میکنه.

تنها سوالی که میخواستم ازش بپرسم همین بود . ” چـــرا ؟”

از آرنجام استفاده کردم تا خودمو بلند کنم و بشینم ، اینطوری میتونستم حداقل بهتر خیره نگاه کردنشو ببینم.

“این فقط ی شوخی ظالمانس،درسته؟!تو بکهیون نیستی ، نمیتونی اون باشی.” من گفتم.

نگاه های تیزبکهیون تغییری نکرد.طرز نگاه توی چشماش گرفته و بی احساس بودن، اومد کنارم و با یکی از دستاش گونمو نوازش کرد .

“اگه این فقط ی شوخی بود” درحالی که انگشتاش از روی گونم به سمت گردنم و بعد به سمت شونه ام رفت گفت .”اما تو باید با واقعیت روبرو شی بگی.”

به مچش چنگ زدم و بهش نگاه کردم”بکهیون…”با لحنی ناامید گفتم .

“بکهیون” دوباره تکرار کردم ، انگار که صداکردن اسمش اون رو از اون حالت بیرون میکشید.

دلم میخواست بااین وضعیت واقعا گریه کنم اما اشکامو پس زدم.بکهیونی که الان جلوی من ایستاده بود بکهیونه همیشگی که من به وجودش عادت کرده بودم نیست ، کسی که میخواستم باهاش باشم نیست .ملایمت همیشگی تو صداش و علاقه ی توی نگاهش رفته بود.

“من متاسفم که اینطوری شد پگی”بکهیون به نرمی گفت.

اخم کردم و گفتم “عذرخواهی نکن وقتی منظورت واقعا این نیست “. آخرین چیزی که الان نیاز دارم ی عذرخواهی بدون منظوره.ارتباط چشمیمو باهاش قطع کردم و فقط به دستام نگاه کردم .

سکوت کرکننده ای تمام اتاقو احاطه کرده بود . از پشت بطرف تخت سر خوردم و کمرم روبروی سرتخت(تاج تخت) قرار گرفت.

در باز شد و الیسترو دیدم که وارد اتاق میشه . این صحنه خیلی برام آشناس. ، درست یادمه وقتیکه اون و لوکاس منو دزدیدن ، یه خاطره افتضاح از اون دوره .

شاید من دیوونه شده باشم ولی واقعا ترجیح میدم که اون پدرخونده ی مریضم الان اینجا میبود ، و نه کسی که واقعا بهش اعتماد داشتم.

“اون زودتر از چیزی که انتظارشو داشتم بیدار شد ” الیستر گفت .

” بهش چی گفتی ؟ ” من پرسیدم.

الیستر یکی از ابروهاشو داد بالا وروشو کرد سمتم .دوباره پرسیدم . “بهش چی گفتی ؟ “.

پوزخند زد “اوه پگی ، تو اشتباه برداشت کردی اگه فکر میکنی که من اونو به اینجا کشوندم .”

“پس چی ؟تو اونو زیر کنترل خودت داری .”

بکهیون میون حرفمون جواب داد “اون منو تحت سلطه ی خودش نداره “

برنگشتم تا بهش نگاه کنم.فقط به الیستر خیره مونده بودم که قیافه ی از خودراضی به خودش گرفته بود .

“هر کاری که تا انجام دادم تمــاش براساس تصمیم و خواسته ی خودم بوده.”بکهیون گفت

“باورت نمیکنم ” محکم گفتم و ادامه دادم. ” بکهیون اونقدر احمق نیست تا ی همچین کاریو انجام بده .” . خیلی سریع به طرف الیستر نگاه کردم.

“چیه؟”اون با یه پوزخند رو لباش گفت . “تنها کاری که من کردم گفتن حقایق مربوط به گذشته بود ، و یادآوریه اتفاقات پشت سر .”

“پس اون واقعا تو بودی ؟”چشمامو براش ریز کردم . “تو چرا اصلا بهش گوش میدی ؟ ” از بکهیون پرسیدم.

بکهیون جواب داد . “چون اون منو درک میکنه “

” درک میکنه ؟ ” با یه لبخند وعین حال لحن طعنه آمیزی اینو گفتم . ” از کی تا حالا این مرد چیزیو درک میکنه ؟ همه چیز داشت خوب پیش میرفت بکهیون ،اما به لطف تصمیمای اشتباه تو دیگه اینطور نیست “

“خوب پیش میرفت ؟”بکهیون با عصبانیت گفت . “منظورت این نیست که برای تو و سهون خوب پیش میرفت ؟ اگه تو فکر میکنی که همه چیز برای من خوب پیش میرفت اونوقت باید واقعا خیلی بی احساس باشی.”

من از جوابش تقریبا غافلگیر شدم ” اما همه ی اون حرفایی که تو به من و سهون گفتی چی ؟ همه اون چیزایی که تو گفتی . “

“من نمیتونم همیشه ادم خوبه باشم پگی.” اون گفت . “گاهی اوقات ، وانمود کردن هم میتونه خسته کننده باشه “

مشتام گره خوردن . غیر قابل باوره . اینبار داشتم از خودم بخاطر بی توجه و بی احساس بودنم عصبانی میشدم و دست خودم نبود . باید بیشتر با بکهیون حرف میزدم . باید بیشتراز قبل تلاش میکردم تا بهش نزدیک بشم . به اندازه ای توی شادیای خودم کور شده بودم تا حتی متوجه احساس واقعی بکهیون نسبت به خودم بشم. ولی واقعــا..باید اینطوری سرزنش بشم؟

“اما هنوز….تو چطور میتونی به خانواده خودت خیانت کنی ؟”

بکهیون درجوابم گفت . ” این یعنی من بخاطرت حاضرم به خانوادمم پشت کنم .”

“خدایا” با ناامیدی گفتم . ” اصلا میفهمی که داری چی میگی ؟ اینقدر احمق نباش بکهیون ” ؟

یه دفعه دستاشو گذاشت رو لبه ی تخت و نگاهش خیره تر و مشتاقانه تر شد .

( پری :الان تقریبا همین حالتو دارن که دختره مثلا چسبیده به دیوار دست پسره ی طرفشه و بهم زل زدن و اره دیگه /= )

” نمیتونی درک کنی ؟! من بخاطر تو اینطوری شـــدم . ای کاش میتونستم فقط همه اینارو فراموش کنم اما اونقدرا هم آسون نیست.”

” اما تو گفتی که -” منو از خودش جدا کرد . ” تو وسهون به اندازه ای کافی فریب خوردین تا منو باور کنید. شما خیلی راحت منو باور کردید چون جفتتون بیش از حد مشغول شادیه باهم بودنتون بودید.”لبخند تلخی زد ” درست میگم ؟ “

به مچم نگاه کرد و انگشتاشو روی علامتی که فرم شیطانیه سهون گذاشته بود کشید

” چی باعث شده که تو از سهون خوشت بیاد ؟ ” به نرمی پرسید.

دوباره پایینو نگاه کردم. اما اون از دست دیگش استفاده کرد تا چونمو بالا بیاره و مجبور شدم باهاش چشم تو چشم شم.

“چون فکرمیکنی شانس زیادی وجود نداره درسته ؟ این بخاطر اینه که اون مدعی تو شد درسته ؟ “

“داری اشتباه میکنی” با تمسخر گفتم . “این فقط بخاطر اون نیست “

بکهیون به طرز دلهره اوری خندید “قبولش کن پگی ، اگه این بخاطر فرم شیطانی سهون نبوداونوقت الان من و تو ، میتونستیم *ما*بشم و باهم باشیم .”

“نه ، از اولشم هردومون میدونستیم که این برای جفتمون اشتباهه که باهن باشیم” بهش گفتم .

“همه اینا بخاطر اینه که سهون مدعی تو شد. فقط بخاطر این دلیل لعنتی ، فقط بخاطر این علامت لعنتی.” درحالی که حلقه ی دستش دور مچم تنگ تر میشد گفت.

“من شما دوتارو یکم تنها میزارم” الیستر گفت قبل ازینکه ناپدید شه .اون هنوز اون نگاه از خودراضیو رو صورتش داشت که نشون میده اوضاع داره بر وفق مرادش پیش میره.

“ولم کن بکهیون ” من گفتم اما اون تکون نخورد.

“فقط بخاطر اینکه تو سهونو داشتی فراموش کردن من اینقدر راحت بود؟” اون پرسید اما من جواب ندادم.

“جوابمو بده” مچمو کشید اما من از نگاه کردن بهش طفره رفتم.

“بخاطر این بود ؟ ” سعی کرد تا منو ببوسه اما خودمو کنارکشیدم .

“بس کن ” هلش دادم اما اون معجون هنوزتاثیرش از بدنم نرفته بود. .

“چون بنظرت سهون خیلی خوبه؟” هردوتا مچمو نگه داشت و خودشو بهم نزدیک تر کرد .

“نه” سرمو تکون دادم . دیگه بیشترازاین نمیتونستم جلوی گریه هامو بگیرم.

“اینطوریه؟” اون شروع کرد به بوسیدن گردنم . “بخاطر این بود ؟ ” اون بین بوسه هاش پرسید.

“فقط بس کن ، لطفا ” همینطور که تقلا میکردم تا از دستش خودمو بکشم کنار اشکام روی گونه هام سرازیر شدن .

بیکهیون جوری رفتار میکرد که انگار چیزی نشنیده.اون بدنشو نزدیکتر کرد و به بوسیدنم ادامه داد.

“تو اینو دوست داری وقتی سهون به زور اینکارو با تو میکنه؟” پرسید ” تو اینو دوست داشتی و این چیزیه که عاشقش شدی؟” نفس کشیدنشو روی گردنم حس کردم.

“بکهیون تمومش کن!” با پام بهش لگد زدم و باعث شد برای لحظه ای صبرکنه.

“همین الان بس کن . به اندازه انجامش دادی.”با هق هق گفتم. ” چی به سر تو اومده ؟ چی واردت شده ؟ “

کمی عقب رفت اما هنوزبهم نزدیک مونده بود . اون هنوز با اون نگاه سردش بهم نگاه میکنه.درست مثل میمونه که من اصلا این آدمو نمیشناسم .

من چندتا مشت ضعیف بهش زدم و اون هیچ تلاشی نکرد تا منو متوقف کنه. اشکام هنو جاری بودن . اخرین ضربرو روی سینش زدم قبل ازینکه سرمو پایین بیارم و بدون کنترل شروع به گریه کردن کنم.

“چرا بکیهون ؟ ” با گریه گفتم .

بیکهیون جوری رفتار کرد که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده.اون فقط ازم فاصله گرفت و لباسشو صاف کرد .

زانوهامو بغل کردم و گریه کردم.گریم بند نمیومد. داشتم میلرزیدم و نفسام پیوسته بود.هیچوقت فکر نمیکردم که اون همچین کاری بکنه . اون یکی از معدود افرادی بود که واقعا بهش اعتماد داشتم و حالا … حالا هیچی نمیدونم.

بکهیون چیزی نگفت بعد ازینکه گوشه تخت نشست . احساساتم قاطی شده بودن . شوک شده بودم ، ترسیده بودم ، ناامید و عصبانی بودم. از خودم عصبانی بودم چون دوباره اینجا بودم…درمانده و نیازمند کمک.

“من فقط میخواستم بهت بگم که من بخاطر تمام دلایل درستش عاشق سهون ، نه فقط بخاطر اینکه اون مدعی من شد.”بین هق هقام گفتم.”جفتمون میدونیم که بودن هردوی ما باهم از اولم اشتباه بوده.”

بکهیون فقط نگاهشو ازم برگردوند.”چطور میتونی به همه اینطوری پشت کنی؟سهون بهت اعتماد داشت بکهیون .اون بهت اهمیت میداد. تو نمیتونی اینکاروباهاش بکنی . نمیتونی اینکارو با اونا بکنی.”

بکهیون هنوزم جوری رفتار میکرد که انگار هیچی از حرفای منو نمیشنوه.

“بهم اعتماد کن بکهیون ، تو نمیتونی با کاری که داری میکنی خوشحال شی.عموت فقط داره ازت استفاده میکنه و اخر همه اینا ، تو به فکر کردن درباره خانودادت پایان میدی.”من با ناامیدی گفتم.

“همونطور که به سهون گفتم ” بکهیون موهامو که توی صورتم ریخته بودن کنار زد . ” فقط عموم میدونه که من چه احساسی دارم . تو نمیتونی درک کنی پگی چون تو نمیدونی که این چه حسی داره.”

درحالی که بقیه اشکامو پاک میکردم گفتم . “تو با دونستن تموم کارای بدی که عموت انجام داده بزرگ شدی و هنوز داری بهش اجازه میدی که مغزتو شستشو بده؟ بکهیون تو بهتر از اینی. “

بکهیون لبخند زد. لبخندی که میتونستم بفهمم پر از درده. “ای کاش ما هرگز تورو ، پگی ؛ کاش تورو هیچوقت ملاقات نمیکردیم،حداقل نه اونجوری. ای کاش هیچوقت عاشقت نمیشدم. فقط ای کاش تو هرگز به خونه ی منو برادرام نمیومدی.یا حداقل نه اونطوری ، اونوقت منم هیچوقت این همچین کاری نمیکردم اما اینا به هرحال اتفاق افتاده.تو باعث شدی که من ینکارارو انجام بدم و اوضاع شاید اینطوری بهتر ازین شه.”

من نفهمیدم که داشتم لبمو گاز میگرفتم تا وقتی که تونستم مزه ی خونمو احساس کنم. موج جدیدی از اشکهام قراره یبار دیگه بریزن.

“بهت وقت میدم تا تنها باشی.” بکهیون گفت.”حتی سعی نکن فرار کنی ، چون فقط انرژیتو هدر میدی.”و بعد ، بکهیون از اتاق رفت.

وقتی که مطمئن شدم که اون رفته ، دوباره گریه کردم.کلماتی که بکهیون استفاده کرده بود مثل ی چاقو قلبمو سوراخ میکردن.”ای کاش تو هیچوقت به خونه ی منو برادرام نمیومدی” تکرار این حرفا توی ذهنم اذیت میکنه . این به طرز مزخرفی درد آوره “

اما اگه الان فقط با شنیدن حرفاش جیگرم میسوزه ، پس حتما ، منم به اون صدمه زدم ، درسته ؟من بودم خوش قلبی و مهربونی بکهیون رو ازش گرفتم . من واقعا اونقدر خودخواه شده بودم که حتی به این فکر نکردم که اون درباره این چیزا درکل چه حسی داره ؟ “

بالاخره آروم گرفتم . به در خیره موندم . به امید اینکه شاید سهون و بقیه برای کمک بهم سربرسن ، اما این همیشه برعکسش اتفاق میافته . من خسته شدم ازینکه اون دوشیزه اندوهگین و نگرانی باشم که همیشه نیازمند کمک و نجات داده شدنه .

( پری : به کارتونهای بچگی خود مراجعه کنید_پیشنهاد من : شرک)

بکهیون گفت که فرار کردن هدردادن تلاشهامه اما من نمیخوام فقط بشینم اینجا و صبر کنم.مستر دیمن و بقیه حتما دارن بهترین سعیشونو میکنن تا منو پیدا کنن پس منم باید کاری بکنم.

اثر معجون کم کم داشت ناپدید میشد برای همین حالا میتوسنم بهتر حرکت کنم نسبت به یکم قبل.

به طرف پنجره رفتم و بیرونو نگاه کردم.من واقعا با این مکان اشنا نیستم اما حس میکنم جاده ی بیرونو میشناسم.

خیلی آروم و بدون سر و صدا پنجره رو باز کردم و بیرونو نگاه کردم ، هیچ اثری از کسی نبود ، میدونم انتظار برای اینکه بکهیون بالاخره به خودش بیاد و همون آدم قبلی بشه احمقانست و بیفکریه و نمیتونم اینجا بمونم ، اینطوری نمیتونم.

از پنجره پریدم بیرون واطرافو نگاه کردم .تندتند قدم برمیداشتم ، اصلا درمورد اتفاقاتی که ممکن بود پیش بیان ، اهمیت نمیدادم فقط میدونستم که میخوام ازینجا بیرون برم.

وقتی که به اندازه دور شدم ،شروع به دویدن کردم اما مکث کردم وقتی صدای پایی رو شنیدم. پشت ی درخت قایم شدم و چندتا از ادمای الیسترو دیدم . تمام لباسهاشون خون آلود بود. ، احتمالا باز دوباره به چندنفر حمله کردن.

وقتی نزدیکتر شدن ، عقب رفتم تا خودمو مخفی کنم.

“فکر کردی زرنگ تر از مایی؟ “

بخودم پیچیدم وقتی یک دستو روی شونم احساس کردم.خیلی سریع دستشو کنار زدم و کنار رفتم .

” هنوز خیلی چیزا هست که تو باید درباره شیاطین یاد بگیری بانوی جوان.ما حتی قبل ازینکه خودتو مخفی کنی وجودتواین اطراف احساس میکردیم.” یکی از اون مردا گفت.

“لعنتی” ناسزا گفتم. قدرتم هنوز کامل برنگشته بود و من مسلما ازونا ناتوان تر بودم.

“حالا زود باش ، تو قراره با ما برگردی “یکی ازونا گفت وقتی که بازوشو روی شونم گذاشت. ” ولی قبل از اون …. نظرت درباره اینکه اول یکم حال کنیم چیه ؟ “

سریع بازوشو چنگ زدم و پسش زدم.بقیه افراد الیستر قیافشون سوپرایز شده و متعجب بود بخاطر کاری که انجام دادم . منم سوپرایز شده بودم…من نباید الان یه همچین قدرتی میداشتم.

قیافه هاشون وحشت زده به نظر میرسید اما همشون باهم به سمتم هجوم اوردن.اما قبل ازینکه حتی بتونن لمسم کنن ، به عقب پرت شدن.همه چیز بعد از اون تار بنظر میرسید.مثل این بود که و ذهن و بدنم به طور غیرارادی عمل میکردن

با شوک بهشون نگاه کردم وقتی که همشونو روی زمین دیدم .با شگفتی پلک زدم ، اثر معجون حتما باید از بین رفته باشه.

“خب پس حالت شیطانیت هنوز یه تهدید به حساب میاد”

برگشتم و بکهیون رو دیدم که چند متر اون طرف تر ایستاده .چشمامو براش ریز کردم و چند قدم عقب تر رفتم.

حالت شیطانیم؟پس بخاطر این بود که اینقدر قوی بودم

“بهت که گفته بودم که فرار کردنت فقط مساوی با هدر دادن وقت و تلاشته.”شونه هاشو بالا انداخت.

من حتی نمیتونم مستقیم توی چشماش نگاه کنم.فقط دلم میخوادحسابی بهش مشت بزنم.

“زود باش ، انرژیتو هدر نده”اینو گفت وجلوم ظاهر شد.

با همه قدرتم بهش مشت زدم ، عقب رفت و افتاد و خودشو جمع کرد . من دیدم که داشت تکون میخورد.

“این بخاطر کارایی که بود که تاالان انجام دادی .”بهش خیره شدم.بعدش لبخند زد ، لبخندی از سرگرم شدن و تحت تاثیر قرار کرفتن. “من واقعا نمیخوام باهات دعوا کنم بکهیون.”

نیشخند زد ” بکهیون هم نمیخواد”ابروهام با گیجی توی هم فرو رفتن

قبل ازینکه حتی هضم کنم چه اتفاقی داره میافته ، ی دست دور گردنم حلقه شد و یکی دیگه بازومو نگه داشت.

جلومو نگاه کردم و دیدم که بکهیون داره به الیستر تغییر شکل میده.

“تو همیشه با همین حقه گول میخوری”پوزخند زد.

سرمو برگردوندم و از دیدن اینکه ببینم بکهیون واقعی منو نگه داشته دیگه تعجب نمیکردم.

“تو هنوز نمیتونی بری پگی ، من هنوز یه آزمایش دیگه دارم که انجام بدم و نمیزارم که حروم شه.” الیستر گفت. ” بیارش بکهیون.”

بیکهیون وقتو تلف نکرد و توی شکمم مشت زد.زانوهام ضعیف شدن و همه چی سیاه شد.

وقتی که داشتم بهتر میشدم و دوباره هوشیاریمو بدست میاوردم متوجه شدم بازم توی همون اتاقم.

با صدای الیستر و بیکهیون بیدار شدم که داشتن حرف میزدن.

“خوبه ، بالاخره بیدار شد.” الیستر گفت درحالی که یه شیشه کوچیک و یه سرنگ به بکهیون میداد.

“میخوای چیکار کنی؟” با کنجکاوی بهش نگاه کردم.

“این دوباره حالت شیطانیت رو فعال میکنه ، دقیقا همون چیزیه که من درست کردم و تو قبلا خوردیش.”توضیح داد . ” اما اینبار ، من چندتا چیز دیگه بهش اضافه کردم ، گزینه های جدیدی که کاری میکنه خاطره هاتو از یاد ببری”

چشمام گرد شدن اما سعی کردم ارامش خودمو حفظ کنم.

“چرا میخوای تااینجا پیش بری ؟ چرا خاطرات من ؟”الیستر نگاه مختصری به بکهیون انداخت قبل ازینکه اتاقو با یه لبخند شیطانی ترک کنه .

“این چیزی بود که من ازش خواستم.” بکهیون گفت وقتی که اومد کنارم.”چون اونوقت تو همه چیزو درباره سهون و بقیه فراموش میکنی.”روی تخت فشارم داد و نیشخند زد “و وقتی بیدار شی…تو مال منی.”

“نه! تو نمیتونی!” وحشت کرده بودم.من نمیتونم حافظمو از دست بدم.من نمیتونم همرو فراموش کنم. من فقط نمیتونم!

بکهیون ناگهان لباشو رو لبام فشار داد و من خیلی سریع حس کردم که انرژیم داره تحلیل میره.الان فقط ارزو میکنم که حالت شیطانیم برگرده. نمیخوام به بکهیون آسیبی بزنم اما نمیتونم بزارم که حافظمو از دست بدم.

ناگهان حس کردم که هیچ انرژی ای برام نمونده وقتی بکهیون به بوسه هاش پایان داد.دیدمش که در اون بطری شیشه ای کوچیکو باز کرد و سرنگ رو برداشت.

“ازت متنفرم” با ضعف گفتم.

بکهیون به سرنگ نگاه کرد و بعدش به من نگاه کرد ، دوباره لبخندی رو لبهاش شکل گرفت “نه به اندازه ی کافی “

——-

به وضوح میگم مثل قسمتای قبلـــی این قسمتم * نوکامــنت * بشه حالا حالا قسمت بعدو نمیزارم -__-

خیلی استقبالاتون کـم شده بود از ادامش خیلــی : (

پنج قسمت تا چپتـــر نهایی

 



5
دیدگاه بگذارید

avatar
3 گفتگوها
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
4 تعداد نویسندگان دیدگاه
behnaz『 вεţн 』『 вεţн 』VafaChanva آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
behnaz
مهمان
behnaz

مرسی عزیز واقعا عالی بود من از بس منتظر موندم موهام سفید شد
بکیه من چرا اینجوری شده اخه

Vafa
مهمان
Vafa

سلام خسته نباشی. آقا ما که مردیم در انتظار Two Faced 🙁
مرسی از ترجمه خوبت

Chanva
مهمان
Chanva

سلام عزیزم..مرسی بابت آپ?????
وای چرا بکهیون این طوری شده؟؟؟؟??واقعا حافظه پگی پاک میکنه؟؟؟?????
من دلم برای سهون میسوزه???