14 👁 بازدید

FanFiction TWO FACED- Chapter 61

 

قبــل هرچیـــز تولد ببکــیمون رو تبریـــک میگـــم به همتون T_T

نمیدونم چرا این قسمت افتاد تو همچین روزی : (

بریم که داشته باشیم قسمت های پایانی را

ادامــه ^_^

نمیتونستم به چشمای خودمم اعتماد کنم.اینم یه تله ی دیگست ؟ یه توهم!؟ این نمیتونه واقعی باشه.

 

“بکهیون …چرا!؟”پگی قبله اینکه میون بازوهای بکهیون از هوش بره آخرین سوالشو پرسید.

 

نگاهام رو بکهیون ثابت مونده بود .شاید این ، اون نیست.این باید یه توهم باشه ، و یا شایدم اون زیر کنترل الیستره. هیچ راهی وجود نداره که اون بخواد اینکارو بکنه.

 

“بکهیون داری چه غلطی میکنی!؟” سوهو از تعجب فریاد زد.

 

“الیستر ، تو با بکهیون چیکار کردی!؟” کریس پرسید.

 

“هیچی”الیستر پوزخند زد.”اون داره اینکارو بخاطر خوبیه خودش میکنه.من فقط یکم باهاش حرف زدم همین .”

 

“بکهیون لطفا.”من گفتم در حالی که سعی میکردم اون یکی مرد رو هل بدم.”به چیزی که الیستر گفت گوش نکن ، اون فقط داره ازت استفاده میکنه.”

 

بکهیون به من نگاه کرد. از صورتش نمیشد چیزیو فهمید.اون به پگی و دوباره به من نگاه کرد.

 

“عمو میدونه من چه احساسی دارم.” اون خیلی اروم و نرم ولی درحدی کافی جواب داد که بتونم بشنوم

 

دستام مشت شدن وقتی دیدم چطور پگی رو گزاشت رو شونش و بلندش کرد .

“بیا بریم” به الیستر گفت.

 

“بکهیون !پس همه ی حرفایی که تو به من و پگی گفتی چی !؟همه اونا فقط دروغ بودن!؟همه اونا فقط چندتا دروغ توخالی بودن!؟”داد زدم.

 

بکهیون به من ی نگاه سرد تحویل داد.”آدمـا عوض میشن سهون.”

 

“نزار مغزتو شست و شو بده بکهیون.” ژیومین فریاد زد.

 

“بکهیون ، تو واقعا میخوای به اون گوش بدی!؟” پدر با ناامیدی گفت.

 

“این تصمیم خود منه.”بکهیون به سادگی گفت.

 

یه دفعه حس کردم دارم دارم مثل یه آهن ربا به پشت کشیده میشم . دور و برمو نگاه کردم و دیدم که بقیه هم توی همین وضعیت بودن.

 

قبل ازینکه بتونم بلند شم ، الیستر با بقیه مردا ناپدید شد . و پگی و بکهیون.

 

“پدر!” کیونگسو و لی بلافاصله به طرف پدر دویدن که روبروی میز قهوه افتاده بود.

 

اونطرف هم لوهان داشت به تائو کمک میکرد که چند دقیقه پیش صدمه دیده بود.

 

خم شدم اما هنوز روی زمین نشسته بودم.دور و برمو نگاه کردم و فهمیدم بکهیون واقعا پیش ما نیست.

 

“صدمه دیدی!؟” کای پرسید درحالی که دستشو روی شونه ام میزاشت.جوابی ندادم و نگاهم روی آخرین جایی که پگی و بکهیون رو دیدم خیره مونده بود.اون واقعا پگیو برد.

 

سوهو سرنگی که بکهیون ازش استفاده کرده بود رو برداشت و نشونمون داد ” اون چطور یاد گرفت که این معجونو درست کنه!؟فقط لوهان با من بود وقتی که ما داشتیم اینو درست میکردیم”سوهو گفت.

 

یهو شنیدم که چانیول لعنت میفرسته ” پس برای این بود که تمام مدت اونو همراه خودش داشت ” سرشو تکون داد.

 

“چیو داشته!؟”پدر پرسید.

 

“کتاب الیستر”چانیول جواب داد.”اون وقتی که من داشتم سعی میکردم که باهاش حرف بزنم و بگم که بهمون ملحق شه ، همیشه میدیدمش که داره کتاب معجونای الیسترو مطالعه میکنه. فک کردم که اون داره اونو میخونه فقط چون کنجکاوه ولی ظاهرا به اندازه کافی بهش توجه نکرده بودم.باید میفهمیدم.”ناله کرد درحالی که انگشتاشو توی موهاش فرو کرده بود و با ناامیدی اونارو میکشید.

 

“احتمال زیاد وقتی که همش توی خودش بوده و باهامون حرف نمیزد دستور العملاشو یادگرفته .”چن گفت و دست به سینه موند .

 

“اما بازم…من هیچ دلیلی نمیبینم که بکهیون بخواد اینکارو انجام بده.اون هفته پیش خوب بود ، این معنی نمیده.” لی دلیل آورد.

 

ایستادم و نفس عمیقی کشیدم.”اون بکهیون نبود ، درسته!؟”من ی نگاه ناامیدانه بهشون انداختم. “اون کاری مثل این نمیکنه ، من میدونم که نمیکنه.”

 

همشون از نگاه کردن به من جلوگیری میکردن.”شاید بکهیون هنوز پگیو دوس داره.” تائو گفت.

 

“اما اون میدونه … اون میدونه که منو پگی باهم خوشحالیم.ما دربارش حرف زدیم.”با تمسخر گفتم.

 

“تو میدونی اون چقد صدمه دیده سهون.”کای ابروهاشو در هم کشید.”من میدونم که این روی بد قضیه اس اما ممکنه الیستر در حال سواستفاده از ضعف اون باشه.تو میدونی چه اتفاقی افتاد قبل ازینکه اون خودشو از ما دور کنه ، حتما باید براش خیلی عذاب آور باشه که بخواد همه اون ماجرا رو بیاد بیاره.”اون گفت.

 

“اما این هنوزم دلیل کافی ای نیست که اون بخواد به همه ما پشت کنه.” من گفتم.

 

“سهون ، تو نمیدونی بکهیون چه احساسی داره.”سوهو گفت.

 

“اونوقت اون داره کار درستو انجام میده!؟”چشمامو براش ریز کردم.

 

“میدونم بکهیون خیلی کارای اشتباهی انجام داده، اما من نمیتونم ازش عصبانی بشم.تو خیلی چیزارو نمیدونی سهون ، تو نمیدونی که اون تو تنهاییش گریه میکرد چون انتخاب دیگه ای نداشت و مجبور بود پگی رو ول کنه.تو نمیدونی که اون وانمود میکرد که خوبه درحالی که نبود.تو نمیدونی که اون چندبار احساساتشو جلوی تو و پگی پوشوند و بعد کاری که اونروز الیستر کرد تاثیر خیلی بدی روش گذاشت.” سوهو توضیح داد.

 

بهش تنه زدم و به سمت اتاق بکهیون حرکت کردم.هیچ کس حرکتی نکرد تا دنبالم کنه.

 

دور و بر اتاق بکهیون رو نگاه کردم به این امید که اونجا باشه.شاید بکهیونی که ما الان دیدیم فقط ی توهم بوده باشه ، شاید اون فقط یکی از مردای الیستر بوده باشه که تغییر قیافه داده باشه ولی اتاق خالی بود.

 

من کتابو کنار پاتختیش دیدم. صفحه هارو ورق زدمو صفحه ای که از روی اون معجون درست شده بود تا خورده بود.و دیدم که که بعضی از اجزای معجون توی تمام اتاقش پخش و پلا بودن.

 

 

“این چیزی بود که اون تمام مدت براش برنامه ریزی میکرد!؟”از خودم پرسیدم درحالی که دور و بر اتاق قدم میزدم. داخل درآورشو نگاه کردم و ی کتاب آشنا دیدم.بازش کردم و داخلش چندتا نقاشی و متن زیرشونو دیدم.

 

اینو یادم میاد ، این یجورایی دفترخاطرات بکهیون بود وقتی که ما کوچیکتر بودیم.ما یجورایی اونو اذیت میکردیم چون این یه کار تقریبا دخترونه بود اما اگه بخوام صادق باشم ، احساس میکردم که این کارش خلاقانه و متفکرانست .

 

توی اون کتاب چندتا عکس از بچگیامون بود ، عکس هایی از اون و پدر ، مامان و ما . متوقف شدم وقتی یه عکس از خودم و بکهیون دیدم. اون لبخند بزرگی زده بود در حالی که من بغلش کرده بودم.فکر کنم فقط پنج سالم بود وقتی این عکس گرفته شد ، پس بکهیون از من بلند تر بوده.

 

“سهون همیشه میگه که من برادر موردعلاقشم. اونم برادر موردعلاقه منه . همه باید به ما حسودی کنن!”

 

من به اون نوشته که با دستخط بدی و با مدادشمعی آبی نوشته شده بود لبخند زدم.پس اون چیزی که اون گفته بود واقعی بود ، هاه!؟

 

به صفحه های بیشتری نگاه کردم.نوشته ها همینطور تعدادشون کمتر و کمتر میشدن تا وقتی که ما بزرگ شدیم.به آخرین نوشته اش نگاه کردم و اون آخرین عکس خانوادگی ما با مامان بود.اون با پدر روی تخت نشسته بودن درحالی که بیشتر ما پشت اونارو احاطه کرده بودیم.

 

“یه عهد ، عهدی به مادر مادر.ما از همدیگه مراقبت میکنیم . مهم نیست چی پیش بیاد.همیشه دوستت دارم.”

 

به تاریخ نگاه کردم و احساس کردم که قلبم فشرده شد.مادر یکم قبل ازینکه این نوشته ، نوشته بشه فوت شده بود.

 

به صفحات بعدی نگاه کردم و همشون خالی بودن.فکر کردم که اون اخرین نوشته اشه ولی دوتا عکس دیگه دیدم.

 

“به خانواده ما خوش اومدی پگی. بخاطرما مراقــ ــب سهون باش.”

 

اون توی تولد پدر گرفته شده بود.توی یکی از عکس ها همه ما با پگی بودیم،یکی از کارکنای پدر اون عکسو قبل ازینکه مهمونا بیان گرفته بود ، و عکس دیگه از پگی ، کای ، بکهیون و من بود .اون احتمالا وقتی گرفته شده بود که دوربین افتاده بود دست چن و به صورت رندوم از همه عکس میگرفت.

 

اون اخرین نوشته اش توی دفتر بود.تا الان هنوز نمیخوام باور کنم که اون واقعا چیکار کرده.میخوام به این فکر کنم که بکهیون فقط گیج شده بوده.شاید اون فقط زیر کنترل الیستر بوده باشه.

 

“من ترجیح میدم پگیو ول کنم تا اینکه بخوام برادرمو ول کنم.”

 

کتابو بستم و آه عمیقی کشیدم. اون یه دروغ بود بیکهیون!؟تمام اون چیزایی که تو به من و پگی گفتی…اونا فقط چندتا جمله ی ساده بودن برات!؟

 

اما بکهیون اعتماد منو نمیشکونه … میشکونه!؟یا شکسته!؟

 

فهمیدم که اگه اون صدمه دیده باشه و بخاطرش به خانواده خیانت کرده باشه و طرف الیسترو گرفته باشه اونوقت همه چیز فرق داره.نمیتونم باور کنم که اون به الیستر اجازه داده پگیو داشته باشه.

 

صدای غیژ غیژ درو شنیدم اما سرمو برنگردوندم.”سهون.”

 

میتونم بگم که اون صدای کریسه.”عصبانی شدن از دست بکهیون هیچ چیزیو درست نمیکنه.”اون گفت.

 

به طرفش برگشتم و دیدم سوهو همراهشه.چرا اونا اینجان!؟

 

“شما اینجایید تا دوباره از بکهیون دفاع کنید!؟میدونید که گوش نمیدم.”سرسختانه گفتم.

 

جفتشون نگاه های نگرانی بین خودشون رد و بدل کردن قبل ازینکه آه بکشن.”نزار عصبانیتت بهت غلبه کنه.این کمکی نمیکنه.”سوهو گفت.

 

“همینم گیجم میکنه.”من گفتم و اونا با کنجکاوی بهم نگاه کردن.”من بخاطر کاری که بکهیون انجام داد عصبانیم ، اما ازش عصبانی نیستم.خب ،حداقل الان دیگه نیستم.”

 

“واقعا!؟حتی بعد از اون اتفاق!؟”سوهو سوپرایزوارانه نگاه کردم.

 

“حرفم خیلی ناباورانست ؟!؟”ازش پرسیدم.

 

“من فقط یکم سوپرایز شدم ازونجایی که بنظر میرسید که تو آماده ای تا به حالت شیطانیت تغییر حالت بدی.”سوهو گفت درحالی که جفتشون اونور تخت بکیهون نشستن.

 

“هرچند واقعیت همینه…فکر میکنین از بکهیون عصبانیم ، اما نیستم.واقعا نمیتونم به خودم بقبولونم که ازش متنفر باشم.”آه کشیدم.”من فقط ناامید شدم ولی همش همینه.”

 

کای یه ضربه آروم به کمرم زد.”هی ، بعد از همه اینا ، هرچی نباشه اون بکهیونه.تو نمیتونی ازش متنفر بشی.”

 

“آره” با تعلل گفتم.

 

“اونموقع رو یادته که پدر دعوام کرد چون ی گلدونو شکستم!؟این در واقع تقصیر بکهیون بود اما من بخاطرش سرزنش شدم . اون خیلی قیافش ترسیده بود بنابراین من گناهشو به گردن گرفتم.”سوهو توضیح داد.

 

“و اون زمان که اون گلای باغچه مامانو چیده بود ، چانیول بهش گفت که اینکارو نکنه اما اون گوش نداد . وقتی مادر اومد ، اون گلارو داد دست چانیول و این چانیول بود که بخاطرش سرزنش شد.چه بچه لوسی.”کریس اضافه کرد و همه ما بعدش ریزخندیدیم.

 

“چانیول واقعا از دستش عصبانی شد ولی اون اصرار داشت که این فقط یه شوخی بوده.همه شما بهش گفتید که باید با چانیول حرف بزنه و عذاب وجدان گرفته بود.”من گفتم.

 

” و تو در نهایت طرف اونو گرفتی با اینکه از همه چیز بی خبر بودی.”کریس پوزخند زد.”تو خیلی روش تعصب داشتی!”

 

“خب اون به این خاطر بود که اون همیشه و تمام مدت با من بود.شما میدونین که ما چقد به همدیگه وابسته بودیم.”[ :)) ]

 

“اره میدونیم…اون زیاد تورو اذیت میکرد اما همه میدونیم اون تنها کسی بود که میتونست گریه ی تورو بعد از مامان بند بیاره.” سوهو گفت.

 

“بکهیون بکهیونه.”من با یه لبخند گفتم اما این خیلی طول نکشید که لبخند از روی صورتم محو شد.”اون چه فکری کرده بود!؟”

 

واسه چند لحظه هممون توی سکوت غرق شدیم..چطور برادر خودم تونست اینکارو باهام بکنه!؟ یعنی اون بخاطر عشقش به پگی کور شده بود ؟ اما من فکر میکردم که اون احساساتش نسبت به پگی رو رها کرده…

پگی…

 

سرمو پایین انداختم و با انگشتام بازی کردم.من نگران پگی ام.اون حالش خوبه!؟ اونا میخوان بهش صدمه بزنن؟فقط فکر کردن درباره اینکه اونا ، پگیو ازم دور کردن به اندازه کای دیوونم میکنه.من بهش نیاز دارم و میدونم که اونم بهم نیاز داره.

 

“داری درباره چی فکر میکنی!؟” سوهو پرسید.

 

بغض توی گلومو قورت دادم قبل ازینکه به سقف نگاه کنم.”من نگران پگیم.اگه اونا بهش صدمه بزنن چی!؟اگه اونا مثل قبل در نهایت اونو ازم بگیرن چی!؟اینبار من اونجا پیشش نیستم.اونوقت چه اتفاقی میافته!؟”من پرسیدم.

 

“هی ، آروم باش.”کریس موهامو بهم ریخت.”پگی دختر قوی ایه.تو دوباره اونو از دست نمیدی.”

 

ی لبخند کوچیک تحویلش دادم.ازشون ممنونم که سعیشونومیکنن تا من احساس بهتری پیدا کنم.میدونم که اونا هم به همون اندازه که من شوکه شدن اما اونا بهتر از من میدونن که چطور موقعیتو کنترل کنن.

 

“میتونیم به شما ملحق شیم پسرا!؟شما مارو با عشق برادرانتون ول کردید.”

 

هر سه تامون پوزخند زدیم به محض اینکه صدای چن رو شنیدیم.در ناگهان باز شد و ما دیدیم که بیشتر اونا بیرون پشت در ایستادن.

 

” باید میومدین داخل بجای اینکه فالگوش وایسید.”سوهو یه لبخند بامزه زد و سرشو تکون داد.

 

“ما نمیخواستیم یه همچین لحظه با ارزشیو خراب کنیم.این اولین باری بود که کریس همچین رفتاری از خودش نشون میداد.”تائو گفت که بعدش ی مشت آروم روی شونه هاش از طرف کریس نصیبش شد

 

“توی همچین مواقعی ، این خوبه که مثل یه برادر بزرگتر برای سهون رفتار کنی.” کای گفت و با سرش اشاره کرد.

 

“نه ممنون کای ، هرکسی بجز تو.”من گفتم و در اخر بخاطرش یه ضربه روی پیشونیم گرفتم.

 

“داشتم شوخی میکردم.”غرغر کردم وقتی داشتم اون نقطه روی پیشونیم که ضربه بهش خورده بود رو ماساژ میدادم.”اگرچه بخاطرش قدردانی میکنم.”

 

“کای ، من درباره ضربه زدن به پیشونی برادرات چی گفته بودم!؟” پدر گفت وقتی که داشت وارد اتاق میشد.

 

“که انجامش نده.” کای چشم غره رفت و پدر بخاطرش اونو زد .[^^]

 

“حالت چطوره!؟” ازم پرسید.

 

“اممم.”به همه ی نگاه انداختم.”خوب نیستم!؟” بدون اطمینان جواب دادم.

 

“البته که نیستی ، برادری که بیشتر از همه بهش اعتماد داشتی بهت خیانت کرده و دوس دخترتو دزدیده.من چه فکری کردم!؟” [چه پدر با فهمی واقعا :/ ]اون غرغر کرد.من بلافاصله ابروهامو درهم کشیدم وقتی که همه با ناباوری به پدر خیره شدن.

 

چیز بعدی که فهمیدم ، این بود کخ اون به سرش ضربه خورد.”چطور میتونی اینقد عادی اینو بگی.تویه احمقی!؟”چن بهش خیره شد.

 

“چطور میتونی بابای خودتو بزنی!؟-_-” پدر از روی تعجب فریاد زد

 

“داد نزن پاپز ، برای سلامتیت ضرر داره.”چانیول دخالت کرد.

 

“منو پاپز صدا نکن.” پدر جواب داد.

 

“یه کلمه دیگه بگید و من همتونو میزنم” کیونگسو هشدار داد درحالی که به سه تاشون یه نگاه جدی میانداخت. مثل این بود که هرسه تاشون سر جاشون خشک شدن. ( قدرت کیونگسوی اعظم :دی )

 

“لعنت بهش ، ما باید الان بیشتر جدی باشیم.”ژیومین اه کشید.” باید سعی کنیم که سهونو تشویق کنیم . این کار سختیه!؟”

 

“نق نزن”پدر شکایت کرد.

 

بعدش اون کنارم نشست.”میدونم کمک زیادی از دستم برنمیاد.متاسفم اگه نتونستم نبودم کمکی بکنم.نمیدونم که میتونم چیزی بگم که حالتو یکم بهتر کنه یا نه اما…قوی بمون.تو مارو داری.و من قسم میخورم که ما هرکاری که بتونیم بکنیم میکنیم تا پگیو برگردونیم.”اون گفت.

 

“و بکهیون.” من گفتم”ما باید اون رو هم برگردونیم.پگی و بیکهیون.”

 

پدر بهم یه لبخند با افتخار زد و بعد سرشو تکون داد.”بکهیون…” اون دور و بر اتاقو نگاه کرد انگار که داشت دنبال بکهیون میگشت”قسم میخورم همین که دستم بهش برسه حسابشو میزارم کف دستش.”

 

“من واقعا نمیدونم اون چش شده.”لی بازوهاشو حلقه کرد.”اما هنوزم خیلی دیر نیست که بخوایم اونو جلوشو بگیریم.”

 

“قطعا”پدر گفت.”هیچکدوم از بچه های من قرار نیست شبیه برادرم بشن.من بکهیونو برمیگردونم حتی اگه این کار منو بکشه.”

 

بهش یه نگاه نگران انداختم”پدر ، ما نمیتونیم بزاریم که دوباره زندگیتو به خطر بندازی.این چیزیه که من باید بهش رسیدگی کنم.”

 

“احمق نشو سهون، ما همه اینجا گرفتاریم.اهمیتی نداره تو و حالت شیطانیت چقد قوی هستین ، تو هیچوقت نمیفهمی که الیستر چی توآستینش داره.پس کار عاقلانه تر اینه که مارو دور و بر خودت داشته باشی.”لوهان گفت.

 

“ما این بحثو یبار برای همیشه تموم میکنیم.خانواده ی ما درمقابل اون ، اون کارش تمومه.”چانیول اضافه کرد.

 

برای یه لحظه مردد شدم.من میدونم که همه ما درگیر این قضیه ایم اما به هرحال این بخاطر من شروع شد.همه چیز اون نفرین شروع شد ، و میدونم که الیستر میخواست من بمیرم.نمیتونم خودمو ببخشم اگه خانوادم دوباره بخاطر من ضربه ببینن.

 

“سهون ، این بخاطر همه ی ماست.ما میدونیم تو قوی ای اما تو نمیتونی خودت به تنهایی اینکارو انجام بدی.”پدر گفت.

 

چشمامو بستم و اه کشیدم.اونا درست میگن.”فقط بهم یه قولی بدید…” من گفتم و اونا یه نگاه کنجکاوانه بهم انداختن.

 

“فقط نمیرید”من گفتم و اونا نیشخند زدن.

 

“مسخره نشو سهون ، هیچکس قرار نیست بمیره.ما همه هنوز یه عروسی داریم که باید توش شرکت کنیم.”کای پوزخند زد .” و پدر هنوز نوه ای نداره.”

 

من با رضایت سرمو تکون دادم. همه اینا شدن جزو تمام دلایلی که باعث میشن بیشتر خانوادمو دوست داشته باشم ، باعث میشه که بخوام دوباره باهم باشیم.

 

پگی و بکهیون ، فقط صبرکنین و منتظرمون باشید.

Dislike


2
دیدگاه بگذارید

avatar
1 گفتگوها
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
2 تعداد نویسندگان دیدگاه
Byulinastar آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
star
مهمان
star

سلام گلم…من تازه دارم این فیک میخونم?و میتونم بگم تا حالا فیک به این خوبی نخوندم …….ممنونم که میذاریش??راستی قسمت بعد کی میذاری؟؟