54 👁 بازدید

FanFiction TWO FACED- Chapter 61

 

قبــل هرچیـــز تولد ببکــیمون رو تبریـــک میگـــم به همتون T_T

نمیدونم چرا این قسمت افتاد تو همچین روزی : (

بریم که داشته باشیم قسمت های پایانی را

ادامــه ^_^

نميتونستم به چشماي خودمم اعتماد كنم.اینم یه تله ی دیگست ؟ يه توهم!؟ اين نميتونه واقعي باشه.

 

“بکهیون …چرا!؟”پگی قبله اینکه میون بازوهای بکهیون از هوش بره آخرین سوالشو پرسید.

 

نگاهام رو بکهیون ثابت مونده بود .شايد اين ، اون نيست.اين بايد يه توهم باشه ، و يا شايدم اون زير كنترل اليستره. هيچ راهي وجود نداره كه اون بخواد اينكارو بكنه.

 

“بکهیون داري چه غلطي ميكني!؟” سوهو از تعجب فرياد زد.

 

“اليستر ، تو با بکهیون چيكار كردي!؟” كريس پرسید.

 

“هيچي”اليستر پوزخند زد.”اون داره اينكارو بخاطر خوبيه خودش ميكنه.من فقط یکم باهاش حرف زدم همین .”

 

“بکهیون لطفا.”من گفتم در حالي كه سعي ميكردم اون یكي مرد رو هل بدم.”به چيزي كه اليستر گفت گوش نكن ، اون فقط داره ازت استفاده ميكنه.”

 

بکهیون به من نگاه كرد. از صورتش نميشد چيزيو فهمید.اون به پگي و دوباره به من نگاه كرد.

 

“عمو ميدونه من چه احساسي دارم.” اون خيلي اروم و نرم ولی درحدی کافی جواب داد که بتونم بشنوم

 

دستام مشت شدن وقتی دیدم چطور پگی رو گزاشت رو شونش و بلندش کرد .

“بيا بريم” به اليستر گفت.

 

“بکهیون !پس همه ی حرفایی كه تو به من و پگي گفتي چي !؟همه اونا فقط دروغ بودن!؟همه اونا فقط چندتا دروغ توخالي بودن!؟”داد زدم.

 

بکهیون به من ي نگاه سرد تحويل داد.”آدمـا عوض ميشن سهون.”

 

“نزار مغزتو شست و شو بده بکهيون.” ژيومين فرياد زد.

 

“بکهيون ، تو واقعا ميخواي به اون گوش بدي!؟” پدر با نااميدي گفت.

 

“اين تصميم خود منه.”بکهیون به سادگي گفت.

 

یه دفعه حس کردم دارم دارم مثل یه آهن ربا به پشت کشیده میشم . دور و برمو نگاه كردم و دیدم که بقیه هم توی همین وضعیت بودن.

 

قبل ازينكه بتونم بلند شم ، اليستر با بقيه مردا ناپديد شد . و پگي و بکهیون.

 

“پدر!” كيونگسو و لي بلافاصله به طرف پدر دويدن كه روبروي ميز قهوه افتاده بود.

 

اونطرف هم لوهان داشت به تائو کمک ميكرد كه چند دقيقه پيش صدمه ديده بود.

 

خم شدم اما هنوز روي زمين نشسته بودم.دور و برمو نگاه كردم و فهميدم بکهیون واقعا پيش ما نيست.

 

“صدمه ديدي!؟” كاي پرسيد درحالي كه دستشو روي شونه ام ميزاشت.جوابي ندادم و نگاهم روي آخرین جايي كه پگي و بکهیون رو ديدم خیره مونده بود.اون واقعا پگيو برد.

 

سوهو سرنگي كه بکهیون ازش استفاده كرده بود رو برداشت و نشونمون داد ” اون چطور ياد گرفت كه اين معجونو درست كنه!؟فقط لوهان با من بود وقتي كه ما داشتيم اينو درست ميكرديم”سوهو گفت.

 

يهو شنيدم كه چانيول لعنت ميفرسته ” پس برای این بود که تمام مدت اونو همراه خودش داشت ” سرشو تكون داد.

 

“چيو داشته!؟”پدر پرسيد.

 

“كتاب اليستر”چانيول جواب داد.”اون وقتي كه من داشتم سعي ميكردم كه باهاش حرف بزنم و بگم كه بهمون ملحق شه ، هميشه ميديدمش كه داره كتاب معجوناي اليسترو مطالعه ميكنه. فک كردم كه اون داره اونو ميخونه فقط چون كنجكاوه ولي ظاهرا به اندازه كافي بهش توجه نكرده بودم.بايد میفهمیدم.”ناله كرد درحالي كه انگشتاشو توي موهاش فرو كرده بود و با نااميدي اونارو ميكشيد.

 

“احتمال زیاد وقتی که همش توی خودش بوده و باهامون حرف نمیزد دستور العملاشو یادگرفته .”چن گفت و دست به سینه موند .

 

“اما بازم…من هيچ دليلي نميبينم كه بکهیون بخواد اينكارو انجام بده.اون هفته پيش خوب بود ، اين معنی نميده.” لي دليل آورد.

 

ايستادم و نفس عميقي كشيدم.”اون بکهیون نبود ، درسته!؟”من ي نگاه نااميدانه بهشون انداختم. “اون كاري مثل اين نميكنه ، من ميدونم كه نميكنه.”

 

همشون از نگاه كردن به من جلوگيري ميكردن.”شايد بکهیون هنوز پگيو دوس داره.” تائو گفت.

 

“اما اون ميدونه … اون ميدونه كه منو پگي باهم خوشحاليم.ما دربارش حرف زديم.”با تمسخر گفتم.

 

“تو ميدوني اون چقد صدمه ديده سهون.”كاي ابروهاشو در هم كشيد.”من ميدونم كه این روی بد قضيه اس اما ممكنه اليستر در حال سواستفاده از ضعف اون باشه.تو ميدوني چه اتفاقي افتاد قبل ازينكه اون خودشو از ما دور كنه ، حتما بايد براش خيلي عذاب آور باشه كه بخواد همه اون ماجرا رو بياد بياره.”اون گفت.

 

“اما اين هنوزم دليل كافي اي نيست كه اون بخواد به همه ما پشت كنه.” من گفتم.

 

“سهون ، تو نميدوني بکهیون چه احساسي داره.”سوهو گفت.

 

“اونوقت اون داره كار درستو انجام ميده!؟”چشمامو براش ریز كردم.

 

“ميدونم بکهیون خيلي كاراي اشتباهي انجام داده، اما من نميتونم ازش عصباني بشم.تو خيلي چيزارو نميدوني سهون ، تو نميدوني كه اون تو تنهاییش گریه میکرد چون انتخاب ديگه اي نداشت و مجبور بود پگي رو ول كنه.تو نميدوني كه اون وانمود ميكرد كه خوبه درحالي كه نبود.تو نميدوني كه اون چندبار احساساتشو جلوي تو و پگي پوشوند و بعد كاري كه اونروز اليستر كرد تاثير خيلي بدي روش گذاشت.” سوهو توضيح داد.

 

بهش تنه زدم و به سمت اتاق بکهیون حركت كردم.هيچ كس حركتي نكرد تا دنبالم کنه.

 

دور و بر اتاق بکهیون رو نگاه كردم به اين اميد كه اونجا باشه.شايد بكهيوني كه ما الان ديديم فقط ي توهم بوده باشه ، شايد اون فقط يكي از مرداي اليستر بوده باشه كه تغيير قيافه داده باشه ولي اتاق خالي بود.

 

من كتابو كنار پاتختيش ديدم. صفحه هارو ورق زدمو صفحه اي كه از روي اون معجون درست شده بود تا خورده بود.و دیدم که كه بعضي از اجزاي معجون توي تمام اتاقش پخش و پلا بودن.

 

 

“اين چيزي بود كه اون تمام مدت براش برنامه ريزي ميكرد!؟”از خودم پرسيدم درحالي كه دور و بر اتاق قدم ميزدم. داخل درآورشو نگاه كردم و ي كتاب آشنا ديدم.بازش كردم و داخلش چندتا نقاشي و متن زيرشونو ديدم.

 

اينو يادم مياد ، اين يجورايي دفترخاطرات بکهیون بود وقتي كه ما كوچيكتر بوديم.ما يجورايي اونو اذيت ميكردیم چون اين يه كار تقريبا دخترونه بود اما اگه بخوام صادق باشم ، احساس ميكردم كه اين كارش خلاقانه و متفكرانست .

 

توي اون كتاب چندتا عكس از بچگيامون بود ، عكس هايي از اون و پدر ، مامان و ما . متوقف شدم وقتي يه عكس از خودم و بکهیون ديدم. اون لبخند بزرگی زده بود در حالي كه من بغلش كرده بودم.فکر كنم فقط پنج سالم بود وقتي اين عكس گرفته شد ، پس بکهیون از من بلند تر بوده.

 

“سهون هميشه ميگه كه من برادر موردعلاقشم. اونم برادر موردعلاقه منه . همه بايد به ما حسودي كنن!”

 

من به اون نوشته كه با دستخط بدي و با مدادشمعي آبي نوشته شده بود لبخند زدم.پس اون چيزي كه اون گفته بود واقعي بود ، هاه!؟

 

به صفحه هاي بيشتري نگاه كردم.نوشته ها همینطور تعدادشون کمتر و کمتر میشدن تا وقتي كه ما بزرگ شديم.به آخرين نوشته اش نگاه كردم و اون آخرين عكس خانوادگي ما با مامان بود.اون با پدر روي تخت نشسته بودن درحالي كه بيشتر ما پشت اونارو احاطه كرده بوديم.

 

“يه عهد ، عهدی به مادر مادر.ما از همديگه مراقبت ميكنيم . مهم نيست چي پيش بياد.هميشه دوستت دارم.”

 

به تاريخ نگاه كردم و احساس كردم كه قلبم فشرده شد.مادر يكم قبل ازينكه اين نوشته ، نوشته بشه فوت شده بود.

 

به صفحات بعدي نگاه كردم و همشون خالي بودن.فکر كردم كه اون اخرين نوشته اشه ولي دوتا عكس ديگه ديدم.

 

“به خانواده ما خوش اومدي پگي. بخاطرما مراقــ ــب سهون باش.”

 

اون توي تولد پدر گرفته شده بود.توی یکی از عکس ها همه ما با پگي بوديم،يكي از كاركناي پدر اون عكسو قبل ازينكه مهمونا بيان گرفته بود ، و عكس ديگه از پگي ، كاي ، بکهیون و من بود .اون احتمالا وقتي گرفته شده بود كه دوربين افتاده بود دست چن و به صورت رندوم از همه عكس ميگرفت.

 

اون اخرين نوشته اش توي دفتر بود.تا الان هنوز نميخوام باور كنم كه اون واقعا چيكار كرده.ميخوام به اين فکر كنم كه بکهیون فقط گيج شده بوده.شايد اون فقط زير كنترل اليستر بوده باشه.

 

“من ترجيح ميدم پگيو ول كنم تا اينكه بخوام برادرمو ول كنم.”

 

كتابو بستم و آه عميقي كشيدم. اون يه دروغ بود بيكهيون!؟تمام اون چيزايي كه تو به من و پگي گفتي…اونا فقط چندتا جمله ي ساده بودن برات!؟

 

اما بکهیون اعتماد منو نميشكونه … ميشكونه!؟يا شكسته!؟

 

فهميدم كه اگه اون صدمه ديده باشه و بخاطرش به خانواده خيانت كرده باشه و طرف اليسترو گرفته باشه اونوقت همه چیز فرق داره.نميتونم باور كنم كه اون به اليستر اجازه داده پگيو داشته باشه.

 

صداي غيژ غيژ درو شنيدم اما سرمو برنگردوندم.”سهون.”

 

ميتونم بگم كه اون صدای كريسه.”عصباني شدن از دست بکهیون هيچ چيزيو درست نميكنه.”اون گفت.

 

به طرفش برگشتم و ديدم سوهو همراهشه.چرا اونا اينجان!؟

 

“شما اينجاييد تا دوباره از بکهیون دفاع كنيد!؟ميدونيد که گوش نميدم.”سرسختانه گفتم.

 

جفتشون نگاه هاي نگراني بين خودشون رد و بدل كردن قبل ازينكه آه بكشن.”نزار عصبانيتت بهت غلبه كنه.اين كمكي نميكنه.”سوهو گفت.

 

“همینم گیجم میکنه.”من گفتم و اونا با كنجكاوي بهم نگاه كردن.”من بخاطر كاري كه بکهیون انجام داد عصبانيم ، اما ازش عصباني نيستم.خب ،حداقل الان ديگه نيستم.”

 

“واقعا!؟حتي بعد از اون اتفاق!؟”سوهو سوپرايزوارانه نگاه كردم.

 

“حرفم خیلی ناباورانست ؟!؟”ازش پرسيدم.

 

“من فقط يكم سوپرايز شدم ازونجايي كه بنظر ميرسيد كه تو آماده اي تا به حالت شيطانيت تغيير حالت بدي.”سوهو گفت درحالي كه جفتشون اونور تخت بكيهون نشستن.

 

“هرچند واقعیت همینه…فکر میکنین از بکهیون عصبانيم ، اما نيستم.واقعا نميتونم به خودم بقبولونم كه ازش متنفر باشم.”آه كشيدم.”من فقط نااميد شدم ولي همش همينه.”

 

كاي يه ضربه آروم به كمرم زد.”هي ، بعد از همه اينا ، هرچي نباشه اون بكهيونه.تو نميتوني ازش متنفر بشي.”

 

“آره” با تعلل گفتم.

 

“اونموقع رو يادته كه پدر دعوام كرد چون ي گلدونو شكستم!؟اين در واقع تقصير بکهیون بود اما من بخاطرش سرزنش شدم . اون خيلي قيافش ترسيده بود بنابراين من گناهشو به گردن گرفتم.”سوهو توضيح داد.

 

“و اون زمان كه اون گلاي باغچه مامانو چيده بود ، چانيول بهش گفت كه اينكارو نكنه اما اون گوش نداد . وقتي مادر اومد ، اون گلارو داد دست چانيول و اين چانيول بود كه بخاطرش سرزنش شد.چه بچه لوسي.”كريس اضافه كرد و همه ما بعدش ریزخندیدیم.

 

“چانيول واقعا از دستش عصباني شد ولي اون اصرار داشت كه اين فقط يه شوخي بوده.همه شما بهش گفتيد كه بايد با چانيول حرف بزنه و عذاب وجدان گرفته بود.”من گفتم.

 

” و تو در نهايت طرف اونو گرفتي با اينكه از همه چيز بي خبر بودي.”كريس پوزخند زد.”تو خيلي روش تعصب داشتي!”

 

“خب اون به اين خاطر بود كه اون هميشه و تمام مدت با من بود.شما میدونین كه ما چقد به همدیگه وابسته بوديم.”[ :)) ]

 

“اره ميدونيم…اون زياد تورو اذيت ميكرد اما همه ميدونيم اون تنها كسي بود كه ميتونست گريه ي تورو بعد از مامان بند بياره.” سوهو گفت.

 

“بکهیون بكهيونه.”من با يه لبخند گفتم اما اين خيلي طول نكشيد كه لبخند از روي صورتم محو شد.”اون چه فكري كرده بود!؟”

 

واسه چند لحظه هممون توی سکوت غرق شدیم..چطور برادر خودم تونست اينكارو باهام بكنه!؟ یعنی اون بخاطر عشقش به پگي كور شده بود ؟ اما من فكر ميكردم كه اون احساساتش نسبت به پگي رو رها كرده…

پگي…

 

سرمو پايين انداختم و با انگشتام بازي كردم.من نگران پگی ام.اون حالش خوبه!؟ اونا ميخوان بهش صدمه بزنن؟فقط فكر كردن درباره اينكه اونا ، پگيو ازم دور كردن به اندازه کای ديوونم ميكنه.من بهش نياز دارم و ميدونم كه اونم بهم نياز داره.

 

“داری درباره چي فكر ميكني!؟” سوهو پرسيد.

 

بغض توي گلومو قورت دادم قبل ازينكه به سقف نگاه كنم.”من نگران پگيم.اگه اونا بهش صدمه بزنن چي!؟اگه اونا مثل قبل در نهايت اونو ازم بگيرن چي!؟اينبار من اونجا پيشش نيستم.اونوقت چه اتفاقي ميافته!؟”من پرسيدم.

 

“هي ، آروم باش.”كريس موهامو بهم ريخت.”پگي دختر قوي ايه.تو دوباره اونو از دست نميدي.”

 

ي لبخند کوچیک تحويلش دادم.ازشون ممنونم كه سعيشونوميكنن تا من احساس بهتری پیدا كنم.ميدونم كه اونا هم به همون اندازه كه من شوكه شدن اما اونا بهتر از من ميدونن كه چطور موقعيتو کنترل كنن.

 

“ميتونيم به شما ملحق شيم پسرا!؟شما مارو با عشق برادرانتون ول كرديد.”

 

هر سه تامون پوزخند زديم به محض اينكه صداي چن رو شنيديم.در ناگهان باز شد و ما ديديم كه بيشتر اونا بيرون پشت در ايستادن.

 

” بايد ميومدین داخل بجاي اينكه فالگوش وايسيد.”سوهو يه لبخند بامزه زد و سرشو تكون داد.

 

“ما نميخواستيم يه همچين لحظه با ارزشيو خراب كنيم.اين اولين باري بود كه كريس همچين رفتاري از خودش نشون ميداد.”تائو گفت كه بعدش ي مشت آروم روي شونه هاش از طرف كريس نصیبش شد

 

“توي همچين مواقعي ، اين خوبه كه مثل يه برادر بزرگتر براي سهون رفتار كني.” كاي گفت و با سرش اشاره كرد.

 

“نه ممنون كاي ، هركسي بجز تو.”من گفتم و در اخر بخاطرش یه ضربه روي پيشونيم گرفتم.

 

“داشتم شوخي ميكردم.”غرغر كردم وقتي داشتم اون نقطه روي پيشونيم كه ضربه بهش خورده بود رو ماساژ میدادم.”اگرچه بخاطرش قدرداني ميكنم.”

 

“كاي ، من درباره ضربه زدن به پيشوني برادرات چي گفته بودم!؟” پدر گفت وقتي كه داشت وارد اتاق ميشد.

 

“كه انجامش نده.” كاي چشم غره رفت و پدر بخاطرش اونو زد .[^^]

 

“حالت چطوره!؟” ازم پرسيد.

 

“اممم.”به همه ي نگاه انداختم.”خوب نيستم!؟” بدون اطمينان جواب دادم.

 

“البته كه نيستي ، برادري كه بيشتر از همه بهش اعتماد داشتي بهت خيانت كرده و دوس دخترتو دزديده.من چه فكري كردم!؟” [چه پدر با فهمي واقعا :/ ]اون غرغر كرد.من بلافاصله ابروهامو درهم كشيدم وقتي كه همه با ناباوري به پدر خيره شدن.

 

چيز بعدي كه فهميدم ، اين بود كخ اون به سرش ضربه خورد.”چطور ميتوني اينقد عادي اينو بگي.تویه احمقي!؟”چن بهش خيره شد.

 

“چطور ميتوني باباي خودتو بزني!؟-_-” پدر از روي تعجب فرياد زد

 

“داد نزن پاپز ، براي سلامتيت ضرر داره.”چانيول دخالت كرد.

 

“منو پاپز صدا نكن.” پدر جواب داد.

 

“يه كلمه ديگه بگید و من همتونو ميزنم” كيونگسو هشدار داد درحالي كه به سه تاشون يه نگاه جدي ميانداخت. مثل اين بود كه هرسه تاشون سر جاشون خشک شدن. ( قدرت کیونگسوی اعظم :دی )

 

“لعنت بهش ، ما بايد الان بیشتر جدي باشيم.”ژيومين اه كشيد.” بايد سعي كنيم كه سهونو تشويق كنيم . اين كار سختيه!؟”

 

“نق نزن”پدر شكايت كرد.

 

بعدش اون كنارم نشست.”میدونم کمک زیادی از دستم برنمیاد.متاسفم اگه نتونستم نبودم كمكي بكنم.نميدونم كه ميتونم چيزي بگم كه حالتو يكم بهتر كنه يا نه اما…قوي بمون.تو مارو داري.و من قسم ميخورم كه ما هركاري كه بتونيم بكنيم ميكنيم تا پگيو برگردونيم.”اون گفت.

 

“و بکهیون.” من گفتم”ما باید اون رو هم برگردونيم.پگي و بيكهيون.”

 

پدر بهم يه لبخند با افتخار زد و بعد سرشو تكون داد.”بکهیون…” اون دور و بر اتاقو نگاه كرد انگار كه داشت دنبال بکهیون ميگشت”قسم ميخورم همین که دستم بهش برسه حسابشو میزارم کف دستش.”

 

“من واقعا نميدونم اون چش شده.”لي بازوهاشو حلقه كرد.”اما هنوزم خيلي دير نيست كه بخوايم اونو جلوشو بگیریم.”

 

“قطعا”پدر گفت.”هيچكدوم از بچه هاي من قرار نيست شبيه برادرم بشن.من بکهیونو برميگردونم حتي اگه اين كار منو بكشه.”

 

بهش يه نگاه نگران انداختم”پدر ، ما نميتونيم بزاريم كه دوباره زندگيتو به خطر بندازي.اين چيزيه كه من بايد بهش رسيدگي كنم.”

 

“احمق نشو سهون، ما همه اينجا گرفتاريم.اهميتي نداره تو و حالت شيطانيت چقد قوي هستين ، تو هيچوقت نميفهمي كه اليستر چی توآستينش داره.پس كار عاقلانه تر اينه كه مارو دور و بر خودت داشته باشي.”لوهان گفت.

 

“ما اين بحثو يبار براي هميشه تموم ميكنيم.خانواده ي ما درمقابل اون ، اون كارش تمومه.”چانيول اضافه كرد.

 

براي يه لحظه مردد شدم.من ميدونم كه همه ما درگير اين قضيه ايم اما به هرحال اين بخاطر من شروع شد.همه چیز اون نفرين شروع شد ، و ميدونم كه اليستر ميخواست من بميرم.نميتونم خودمو ببخشم اگه خانوادم دوباره بخاطر من ضربه ببينن.

 

“سهون ، اين بخاطر همه ي ماست.ما ميدونيم تو قوي اي اما تو نميتوني خودت به تنهايي اينكارو انجام بدي.”پدر گفت.

 

چشمامو بستم و اه كشيدم.اونا درست ميگن.”فقط بهم يه قولي بديد…” من گفتم و اونا يه نگاه كنجكاوانه بهم انداختن.

 

“فقط نميريد”من گفتم و اونا نيشخند زدن.

 

“مسخره نشو سهون ، هيچكس قرار نيست بميره.ما همه هنوز يه عروسي داريم كه بايد توش شركت كنيم.”كاي پوزخند زد .” و پدر هنوز نوه اي نداره.”

 

من با رضایت سرمو تكون دادم. همه اینا شدن جزو تمام دلايلي كه باعث ميشن بيشتر خانوادمو دوست داشته باشم ، باعث ميشه كه بخوام دوباره باهم باشيم.

 

پگي و بکهیون ، فقط صبرکنین و منتظرمون باشید.



2
دیدگاه بگذارید

avatar
1 گفتگوها
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
2 تعداد نویسندگان دیدگاه
Byulinastar آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
star
مهمان
star

سلام گلم…من تازه دارم این فیک میخونم?و میتونم بگم تا حالا فیک به این خوبی نخوندم …….ممنونم که میذاریش??راستی قسمت بعد کی میذاری؟؟