57 👁 بازدید

“FanFiction TWO FACED- Chapter 60”


CHAPTER SIXTY

“آخــ ..” سهون ناله کرد ولی بکیهون داشت یه قسمتی گوشه ی لبش رو چسب زخم میزد

” صبرکن دیگه سهون؟” بکهیون گفت. ” پگی ، این کار من نیست ، چرا خودت انجامش نمیدی ؟” اون ازم پرسید

من با یه حالت پوزش طلبانه به بکهیون لبخند زدم و پک یخی که روی سرکیونگسو نگه داشته بودمو نشونش دادم .

” پگی ، میتونی منو بیخیال شی دیگه ، نگران من نباش ” کیونگسو درحالی که چشماشو رو هم فشار میداد گفت ، حتما سرش خیلی درد میکنه

بیدار شدن کیونگسو خیلی طول نکشید ، اون گفت سعی کرد با اون آدما مبارزه کنه وقتی ما نبودیم ولی تعدادشون خیلی بوده ، و در آخرشم یه نفر محکم زد تو سرش و باعث شد از هوش بره

” نباید مجبورم میکردی تنهات بزارم ” بکهیون آه کشید درحالی که در جعبه کمک های اولیه رو میبست

” بهرحال که آسیب خاصی ندیدم ” کیونگسو غر زد و اون پک یخ رو ازم گرفت

هممون الان تو اتاق مستر دیمن بودیم ، فقط سهون بود گه چندتا خراش کوپیک برداشته بود ، بازم خداروشکر که طبق حرفای اون فقط الیستر تو این اتاق بود و سهون تونست مراقب مستردیمن باشه.

” من نتونستم هیچکاری انجام بدم ” مستردیمن درحالی که مشتاشو جمع کرده بود گفت ، اون رو تختش نشسته بود و نگاهاش به ملحفه ی تختش بود .

” پدر، تو هنوز کامل بهبودیت رو بدست نیاوردی ” لی گفت

” ولی این دلیل کافی نیست !” هممون شکه شدیم وقتی اون یهو صداشو برد بالا . ” من با چشم های خودم شاید آسیب دیدن پسرم بودم و حتی نتونستم کمکی بهش بکنم .” مستردیمن با عصبانیت گفتم

” اینکه چیز بزرگی نیست ” سهون یه نفس عمیق کشید . ” فقط چندتا زخم کوچیکه ، من ازاین بدترارو تجربه کردم “

میتونم به وضوح بگم که مستردیمن از دست خودش عصبیه ، بندانگشتاش تقریبا به رنگ سفید در اومده بودن .

” تاحالا اینقدر حس بی مصرف بودن بهم تو زندگیم تحمیل نشده بود ” مستردیمن گفت . ” الیستر دقیقا از نقطه ضعف من خبر داره و متنفرم از اینکه اون میدونه چجوری انتقامشو بگیره “

” الیستر اینجا دقیقا چیکار میکرد ؟” کریس پرسید

مستردیمن انگار اصلا دلش نمیخواست حرفی در موردش بزنه برای همین هممون به سهون نگاه کردیم .

” اون فقط تهدیدمون کرد ، ولی کاردیگه ای نکرد ” سهون بعدش با نگرانی به من نگاه کرد . ” من باید ازت محافظت کنم پگی … به هرقیمتی که شده “

من بهش یه لبخند کوچیک زدم . ” مشکلی برامون پیش نمیاد ” من گفتم ، هرچندمیدونم حرفم یجورایی اجباری به نظر میاد .

من این احساسات نگران کننده رو از زمان هشدار الیستر باخودم همراه کردم ، هیچوقت به این موقعیت های بهم ریخته کنار نمیام ، کی میتونه اصلا ؟

” فقط خیلی خودت رو سرزنش نکن بدتر ، میدونم احساس بدی داری بابتش ولی من واقعا حالم خوبه ” سهون به مستر دیمن گفت

” مرســی ” مستردیمن به اجبار یه لبخند زد . ” الان فعلا تنهام بزارید ، لازمه یکم تنها خلوت کنم .”

پسرا همشون تردید داشتن ولی بااینحال حرف دستور مستردیمن رو قبول کردن

کیونگسو تصمیم گرفت تو اتاقش یکم استراحت کنه چون هنوز سرش درد میکرد و بقیمونم توی اتاق تمرین جمع شده بودیم .

” تو و تائو قبلا بهتون حمله شده بودم و حالا هم بازاین اتفاق افتاد … الیستر قطعا نقشه های بیشتری توی آستینش جا داده ” بکهیون در حالی که من مدام از ضربه هاش جاخالی میدادم گفت .

مافقط تمرین همیشگیمون رو انجام دادیم چون کاری دیگه نبود که بتونیم توش بهتر عمل کنیم ، این حتی یه حواس پرتیه خوب برای خلاصی از فکر اتفاقی که افتاد بود .

” هیچ چیز تو حیطه ی اختیار ما نیست ” من مشتمو بردم جلو ولی بکهیون تونست مچمو بگیره ، سعی کردم با حرکت پاهام بزنمش زمین ولی زودتر دستمو خوند و خودش ناک اوتم کرد.

” حالت خوبه ؟ ” اون فورا بعد ازاینکه خوردم زمین میپرسید

“تو همش یه قدم جلوتر از من بودی ” من غر زدم و بلند شدم

” ولی توام خیلی حواست پرت بود ” بکهیون آه کشید و کمکم کرد

” من دست خودم نیست همش فکر اتفاق یکم پیش میاد تو ذهنم” من گفتم . ” واقعا حس بدی بهم میده ” صدامو آوردم پایین

بکهیون اخماش توهم رفت . ” برای اینکه زیادی بهش فکرمیکنی “

” هی شمادوتا حالتون خوبه ؟” صدای سوهو مارو به واقعیت برگردوندد

سهون رو دیدم که اومد سمتون و از بکهیون پرسید . ” پگی چیزیش شده ؟”.

” نــه …فقط امروز حواسم جمع نیست .” بهانه آوردم . نگاه های سهون و بکهیون رو وقتی داشتم میرفتم یه گوشه ی اتاق بشینم رو خودم میتونستم حس کنم. قلبم تند تند میتپید و نمیتونستم فکرمو جمع و جور کنم

پگـــی من هنوز اینجام

تمام تنم لرزید وقتی صدای خودم رو شنیدم ، نـــه ، اون باید رفته باشه ، فرم شیطانیم دیگه نباید ظاهر شه .

رفتم سمت آینه تا وضعیت خودمو چک کنم ، رنگ چشمام هنوز عادی بود و بنظرنمیاد چیزی تغییر کرده باشه ، شاید من بیش حد تو فکربودم که توهم زدم .

” پگــی ” ناخواسته یهو دست سهون رو کنار زدم . اون با یه حالتی مخلوط از نگرانی و گیجی بهم نگاه کرد .

چشمامو بستم تا خودمو آروم کنم . ” متاسم ..من متاسفــم…متاسفم ” پشت هم تکرار کردم .

” هـــی ” اون دستشو گزاشت رو شونم و آروم تکونم داد.” چه خبر شده ؟ بهم بگو “

پلکامو کنارزدم و چشمامون باهم ملاقات کردن . ” فرم شیطانیم ..اون هنوزم هست ، هنوز میتونه کنترلم کنه ، اگه فقط “

” پگـــی ” صدای سهون آروم بود . ” تو حالت خوب میشه ، ما نمیزاریم این اتفاق دوباره بیوفته “

نمیدونم چرا ولی به طرز عجیبی میخواستم بوسش کنم ، صورتشو تو دستام گرفتم و لبامو گزاشتم رو لباش ، اون اول شکه شد ولی چندثانیه بیشتر طول نکشید اونم جواب بوسه امو داد .

انگار تمام کنترل و حواسم به اون بوسه بسته بود ، من نمیخوام فرم شیطانیم دوباره کنترل منو بدست بگیره ، من از نقطه ضعف خودم به خوبی آگاهم و اونم هیچی نیست جز سهون .

” واوو.. پاشین برین تو اتاق “

چشام یهو باز شد و سریع از سهون جدا شدم . چطور تونستم فراموش کنم ماتواتاق تمرین کناربرادراشیم ؟ فقط..چجوری ؟

سوهو ، کریس ، ژیومین و تائو انگار تو حال خودشون بودن درحالی که بکهیون و لی انگار همچین ناراضی بودن و بعد چانیول و کای و چن بودن که داشتن سعی میکردن جلوی نیشخنداشونو بگیرن.

” خیلی وقت برد تا بفهمین دارین چیکارمیکنین ” تائو گفت و دست به سینه شد

” م-متاسفم …” من گفتم . ” واقعا حواسم نبود دارم چیکار میکنم “

نگاهام رفت سمت سهون و اونم گیج بنظر میرسید ، ناگفته نمونه که صورت اونم یکم قرمز شده بود.

” ببینم عمدا اینکارو کردی ؟ خداییش مجبور نیستی هی سینگل بودنمون رو بکوبونی تو صورتمون ” چانیول غر زد و من با دلخوری نگاش کردم

” چی ؟ نه ، من فقط خیلی دست پاچه شده بودم و بعد….این اتفاق افتاد . ” چه بهانه ی ضایع ایی پگی .

” پس هروقت مضطرب شدی هرکاری خواستی بکن ، منکه شکایتی ندارم ” کای پوزخند زد .

” اوه خفه شو کای ” براش چشم غره زدم در حالی اون و چن مشتاشو بهم زدن و خندیدن

سوهو گلوشو صاف کرد و پرسید ” ولی جدا ، چی باخودت فکرکردی ؟ تو همینطوری رو هوا پا نمیشی سهون رو بوس کنی مگه نه ؟” ( پسرامون شدن زبون سهون :/ )

” اون همینطوری اینکارو کرد ” ژیومین نظرشو گفت و سوهو از قبلم قیافش کسل تر شد .

” ببخشید ، فقط فراموشش کنین” بایه خنده ی شرمگین گفتم .

” بهرحال نمایش خوبی بود .” چانیول دوتا انگشتای شصتشوبه جهت بالا نشونم داد

” خیلیه خب ، بیاین برگردیم سرتمرینمون باشه ؟ بزارین بچه ها تو حال خودشون باشن ” لی دستاشو به زد و گفت . بچه ها ؟

کریس برای آخرین بهمون نگاه کرد و قبله اینکه برگرده سره تمرینش با چانیول گفت . ” اگه میخواین بازم به کاراتون ادامه بدین ، پاشین برین یه جای دیگه ، ماجلوتونو نمیگریم “

من به سهون نگاه کردم و اون انگار تازه فهمیده بود اصلا چی شده .

” ببخشید اگه یهویی بوسیدمت ” لپشو کشیدم . ” ازاونجایی که کیونگسو حالش زیاد خوب نیست میرم ناهارو آماده کنم “

من سریع از اتاق اومدم بیرون ، همین که درو بستم دستمو لای موهام بردم و اه کشیدم ، خدایااا پگی ، این خیلی بی شرمانه بود .

میخواستم برم سمت آشپزخونه که در پشت سرم باز شد.و صدای سهون رو شنیدم که میگفت .” پگی تو واقعا لازم نبود عذر خواهی کنی “

” خب من … “

اون با جمله بعدیش نزاشت حرفمو ادامه بدم و باعث شد دهنم وا بمونه . ” فقط یادبگیر دفعه بعد خودتو کنترل کنی “

قبله اینکه بتونم جوابی بدم سهون یه پوزخند تمسخر آمیز تحویلم داد و درو روم بست .

خیلی نگذشت که باید میرفتیم به کلاس شبانه امون ، کیونگسو و سوهو تو خونه موندن چون نمیتونستیم مستردیمن رو تنها بزاریم خصوصا بعد اتفاقی که افتاد .

اگه دست ما بود کلاس امشب رو هم میپیچوندیم ولی مجبور بودیم تابع قوانین باشیم و این کلاس هارو بریم ، ولی از اونجایی که امتحانامون تموم شده دیگه کلاسمون پشت هم نیستن .

توجهم باز رفت سمت جیونگ ” نمیدونستم اینقدر خرخونی “

” یا شایدم نمیخواستم که امتحانمو بیوفتم ” غر زدم و پاسخ نامه هامون رو که بهمون دادن چک کردم ، البته پاسخ نامه ی کیونگسو رو هم باید چک میکردم ، بکهیون هم مال لوهان رو و کریس هم مال رو سوهو رو چک کرد .

” بده ببینم مال تورو ” من پاسخ نامه ی چیونگ رو ازش گرفتم و اخمام توهم رفت وقتی نمره هاشو دیدم . ” توکه خودت خرخون تری ” برگشو دادم بهش و خندید

این پسره حتی یه جزوه هم نداره اونوقت نمره هاش از متوسطم بالاترن ، حتی تو بعضی درسا از منم نمره ی بیشتری گرفته ، این انصاف نیست ، من ساعت ها وقت گزاشتم برای خوندن

” بـــاهوش ” اون حرفمو تصحیح کرد و براش چشم غره زدم

همه داشتن نمره هاشون رو باهم مقایسه میکردن ، بکهیون و ته هیونگ رو دیدم که داشتن باهم بحث میکردن اونم چون بکهیون ازش خواسته بود تو چک کردن برگه های لوهان کمکش کنه ، چانیول ، کای و چن هم داشتن مال همدیگه رو باهم مقایسه میکردن و کلا دوست داشتن پز نمره هاشون رو بدن

” کیونگسو هم نمره های خیلی بالایی گرفته ” جیونگ درحالی که برگه های کیونگسو رو چک میکرد گفت

” میدونم ، بهش حسودیم میشه ” من گفتم

” هی نیمه پر لیوان رو ببین ، بااینکه اکثر کلاسارو نیومدی ولی درسیو نیوفتادی “

” اره ، این مدیون جزوه های جین ام ، باید بعد ازش تشکر کنم “

” هی پگی ، تو چرا نگفتی جزوه هام رو بهت بدم ؟ ” ته هیونگ پرسید

” چون هیچ بشری نیمتونه خطت رو بخونه” بکهیون جوابشو داد و من و جیونگ خندیدیم . من یهو یاد وقتی افتادم که بکهیون جزوه های ته هیونگ رو قرض گرفته بود و کلی بهش غر میزد ، من بهش گفته بودم بحاش یکم از فرصت استفاده کنه ولی اون دستبدار غرغراش نبود .

بقیه ی بررسیه برگه هامو توی سکوت انجام دادم ، وقتی کارمون تموم شد برگه هارو برگردوندیم به معلم تا نمره هامونو وارد سیستم کنه . حالا فقط باید منتظر معدلم باشیم که تا چندروز دیگه میاد .

” خدایــا ، خیلی خوشحالم که همش تموم شد ” چن درحالی که بازوشو کش میداد گفت .

” مطمئنین همتون قبول شدین دیگه؟” ژیومین پرسید و هممون سرمون رو تکون داد. ” خب پس خوبه ، چون نمیخوام دوباره پدر بخاطر ما دچار دردسر شه “

” من که به زورریاضی انتگرال رو شده قبول شدم ” کای گفت ( ایی انتگرال :/ )

” نمره ی فیزیک منو ندیدی حالا ” چن غر زد .

ژیومین یه جور بدی نگاشون کرد . ” خب دیگه بریم خونه “

ما باهمکلاسیامون خداحافظی کردیم و برگشتیم سمت خونه .

برای یه هفته ی بعد هممون خونه موندیم ، کلاس ها تموم شده بود و میتونستیم از زمان فراغتمون تواین دنیا لذت ببریم ، خب..به جز اوناییمون که مسئول کارای شرکت به جای مستردیمن بودن.

حرف مستردیمن شد ، اونم حالا حرکت کردن این اطراف براش راحت تر شده بود و مجبور نبود دیگه تو اتاق بمونه .

” هی پگی ، تو نمیای تو آب ؟” کای پرسید

لبخند زدم و سرمو تکون دادم . ” نه من پیش مستردیمن میونم “

اونا همشون امروز رفته بودن سراغ استخر . (تعارف کای : ))) ) . ازبس بخاطر گرما غر میزدن چن پیشنهاد برن استخر و اونام قبول کردن

” اگه فقط بخاطر همراهی کردن من موندی مجبور نیستی پگی ” مستردیمن بهم گفت .

من گفتم” اوه نه ، من فقط از شنا زیاد خوشم نمیاد”

مستردیمن پرسید ” چرا ؟ شنا که حال آدمو جا میاره “

“پگی خاطره های سانسوریشده ای از استخر داده ” کای نظرداد و بخاطراین حرفش سهون هلش دادزیرآب

” حالا دیگه حرف نزن ” مستردیمن بهش گفت

” حرف کای رو فراموش کنین ” من گفتم

نگاهامو چرخوندم سمت استخر ،دیدنش اینطوری باید حتما خوش بگذره ولی من تقریبا از شنا کردن اینجا میترسم .

” شــــت ” یه دفعه غر زدم وقتی اون سردرد مزمن رو دوباره حس کردم ؛ چندثانیه طول کشید تا از شرش خلاص شم.

“حالت خوبه ؟” مستردیمن بانگرانی نگاهم کرد و پرسید

” خوبم ” آب دهنمو رو قورت دادم . یه مدت میشد این سردردارو داشتم و فقط باعث میشد هرروزی که میگذره عصبی و نگران تر شم .

من فهمیدم بقیه ی پسرا هم حواسشمون به منه ، من قبلا بهشون هشدار داده بودم که میتونم صدای فرم شیطانیم رو بشنوم هراز گاهی و میدونم اونام در موردش نگرانن ، فقط نمیخوام دوباره به تاریکی که توش بودم برگردم .

” بکهیون تو خیلی پسر شیرینی هستی ، خیلی تاسف انگیزه که مجبوریم از هم جدا بمونیم ”

فکر کردم فقط خودم بودم که صدای فرم شیطانیم رو شنیدم ولی اونجوری که از قیافه ی بقیه معلومه انگار اونام شنیدن .

” من مطمئنم با تو یکی هیچ کاری نکردم ”

حالا میتونستم صدای بکهیون رو هم بشنوم . این کار الیستره ؟ چرا ؟ چرا اینکارو میکنه؟

” میدونم توام اینو میخوای ”

درست مثل یه شوخی مزه ، تمام صحنه اون شب که بکهیون رو بوسیدم توی ذهنم فلش خورد ، نه فقط ذهن من ، فکر کنم همه این صحنه رو دیدن .

من به سهون نگاه کردم و اون فقط نگاهاش به زمین بود، ضمین اینکه من اصلا نمیتونستم از عکس العمل بکهیون چیزی بفهمم.

” بکهیون گفت نمیخواد دست به کاری بزنه که سرآخر عاقبتمون مثل تو و پدر بشه ، یعنی دروغ گفت ؟”

حالا این صدای سهون بود ، اون باالیستر حرف زده بود ؟ .و همچین چیزی گفته بود ؟

یه لحظه حس کردم انگار دیدم رو از دست دادم و همون لحظه تمام خاطرات تو ذهنم فلش خوردن ، زمانی که میخواستم سهون رو بکشم ، وقتی اون مردی که به مستردیمن آسیب رسوندرو کشتم و بعدش خودم تو لحظه ای که داشتم لوکاس و تقریبا سهون رو هم میکشتم .

” الیستر فقط خودت رو نشون بده و مثل یه مرد مبارزه کن ” مستر دیمن باعصبانیت گفت .

ما صبرکردیم ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد . تنها چیزی که شنیدیم صدای خنده ی ضعیف بود ولی اثری از الیستر هیچ جا نبود .

” من میرم تو اتاقــم ” بکهیون یکی از حوله هارو برداشت و گفت .

” ولی بک— ” سهون قبله اینکه بتونه صداش کنه ، بکهیون ازاینجا تلپورت کرد و رفت .

” بزارین یکم تنها باشه ” کبونگسو گفت

من بخاطر حس گناهی که داشتم لبامو گاز گرفتم ، نمیدونم بکهیون چه حسی داره الان ، ولی نمیخوام آسیبی ببینه ، مهم نیست چند بار بگه که حالش خوبه ، هنوز دست خودم نیست وهربار فقط مدام خاطراتمون تو ذهنم به یادم میان .

یجورایی حس میکنم خیلی امیدوارش کردم و یهویی راحت رهاش کردم ، این حس افتضاحه ، یعنی من اینقدر شخص بدیم ؟ ، لعنت بهت الیستر ، من به اندازه کافی تو ذهنم با بازیه الیستر کشیدم .

اون شب تمام سعیم رو کردم تا بکهیون حرف بزنم ولی اون ازم اجتناب میکرد ، حتی تا چندروز بابقیه هم زیاد حرف نمیزد ، خیلی یهویی دیگه اون صمیمیتش همراش نبود.

من واقعا تلاشمو کردم تا بتونم باهاش حرف بزنم ، بکهیون مثل بهترین دوستم توی این خونه اس و البته که خیلی بهش اهمیت میدم ولی هربار که میخوام باهاش صحبت کنم ، فقط بهم لبخند میزنه و میره .

” هنوزم نتونستی ؟” سهون پرسید و من سرمو تکون دادم . سرمو گزاشتم رو شونش و آه کشیدم

” یعنی من آدم بدی ام ؟”

” پگی ، اینطور نیست ” سهون گفت .” فقط یکم بهش زمان بده “

همونطور که انتظار میرفت ، بکهیون وارد سالن اصلی شد و بایه لبخند کوچیک پرسید .” اشکالی نداره…منم بهتون ملحق شم ؟”

” البته که نه ، بیا بشین ، خیلی وقته تو جمع نیستی ” چانیول گفت و بادست به جای خالی کنارش زد .

برخلاف انتظارم بکهیون اومد و تو جای خالی کنار من نشست ، من سرجام به کل میخکوب شدم و همه باگیجی بهش نگاه کردن .

” متاسفم که باعث نگرانیت شدم “

” اونی که باید متاسف باشه منم نه تو ” من گفتم واز چشم تو چشم شدن باهاش دوری کردم .

” اوه ولی خیلی خوبه که شمارو باز کنارهم اینجا میبینم ” مستردیمن دستاشو بهم زد . ” و همینطور پگی رو “

توی شرکت فعلا کار خاصی برای انجام دادن نیست برای همین امروز رو همه خونه موندن ، یه مدتی میگذره از وقتی که همه باهم جمع شدن

همه همش داشتن با بکهیون حرف میزدن ، مدام ازش میپرسیدن چیزی که هست که بخواد بخوره ، یاکانال تی وی رو عوض کنه یا جایی که بخواد بره و ازاین چیزا

” اینقدرجوری رفتارنکنین انگار من ازهمه اینجا کوچیکترم ” بکهیون ریزخندید . ” من خوبم ..واقعا میگم ” . یه چیزی واقعا در مورد جوری که اون لبخند میزنه اشتباهه .

بین حرف هامون مستردیمن یهو اگار عصبانی به نظر میومد . ” اون عوضــی ” بلند شد و اطرافو نگاه کرد .

” الیستر اینجاست ! تعدادشون خیلی زیاده ، پونزده ، نه تقیبا بالای بیست نفرن . ” ژیومین هشدار داد

” بابت هوشیاربودنتون بهتون افتخار میکنم ” الیستر یهو ظاهر شد .

همون لحظه یه گروه از افرادش توی سالن ظاهر شدن و محاصرمون کرد ، بعضیاشون همونایی بودن که من و تائو باهاشون مبارزه کرده بودیم .

” دیگه میخوای چیکار کنی تا به مراد دلت برسی ؟ به اندازه کافی آدمای اطرافت رو نکشتی ؟” کریس پرسید

” ولی شماها هنوزم همتون کنارهمین ، این دقیقا چیزیه چشم دیدنشو ندارم ” الیستر پوزخند زد .

” میدونی که دست ازاین بدخلقت برداشته بودی و زندگیه خودت رو پیش گرفته بودی اونوقت مادر رو هم میتونستی فراموش کنی، ولی تو بی دست و پا ترازاینا بودی ” تائو به حرف اومد

الیستر انگار خشمگین شده بود و تائو بخاطر حرفش پرت شد سمت دیوار

” لعنت بهت الیستر ، این دعوا فقط بین ما دوتاست ” مستردیمن گفت . ” تمومش کن “

” من دست بردارنیستم تا وقتی پگی رو بهم بدین “

” چی باعث شده فکر کنی مااینکارو میکنیم ؟ پگی رو تنها بزار الیستر ” سهون چشماشو براش ریزکرد.

” آزمایشای من روپگی هنوز تموم نشده ، هنوز کارای زیادی هست که فرم شیطانیش میتونه انجام بده ” ( مگه موش آزمایشگاهیته مردک ؟-__- )

بازم اون سردرد کشنده ، لعنــــتی.

الیستر فقط از قبل هم حیرت زده تر بنظرمیومد . ” باش پس ، باهاشون بجنگین “

” پگی رو ازاینجا ببرین ” مستردیمن داد زد .

قبله اینکه هرکدوم از دوطرف بتونن شروع کنن یه ضربه محکم از پشتم رو حس کردم که باعث شد تعادلم رو ازدست بدم .

الیستر خندید و ” میدونستم “

مچ دستامو یکی از پشت گرفته بود و یه سوزش بدی رو توی بازوم حس کردم و بعد ..، سرنگ خالی که افتاد زمین رو دیدم ، این خیلی آشنا بود ، همون دارویی نبود که سهون قبلا ازش گفته بود ؟

” چــــرا ؟ ” سهون داد زد ولی آدمای الیستر جلوی همشون رو گرفتن

پلکام ناگهان سنگین شدن و زانوهام دیگه توان ایستادن نداشن ، سرمو چرخوندم سمت کسی که منو ازپشت نگه داشته بود ، قبله اینکه بتونم کاملا ازهوش برم تونستم فقط یه چیزو بپرسم ..

” بکهیون …چرا ؟

*****

پایـــــــــ ــــان

چپتر ۶۰ رو دراین لحظه به پایان میرسانیم

چه چپتری شد این چپتر:/ نقدیاتشو میزاره به عهده ی خودتون دیگه حرفی ازش نمیزنم -_-

واینکه نمیدونم تاقبل از عید بتونم تواین یه هفته چپتردیگه ای از داستان پست کنم یانه

ولی پیشاپیش سال جدید رو بهتون تبریک میگم : )

از طرف تیم عزیزم در آل – فن –فیکشن امیدوارم تک تکتون سالی پراز شادی ، موفقیت و مهمترازهمه سلامتی رو داشته باشین ^_^

توی تعطیلات هم حتما همراهمون باشین چراکه ایشالا برنامه ها داریم براش : )

پ.ن : کسایی که منتظر لیسد و چپتر بعدیه فیکشن هانــت هستن چیزی تا پست شدنشون نمونده ^^



دیدگاه بگذارید

avatar
  اشتراک  
آگاهی از :