42 👁 بازدید

“FanFiction TWO FACED- Chapter 59”

من با چپتر جدید این داستان بازگشتـــم ^-^


CHAPTER FIFTY-NINE

آروم و بی صداروی تختم خوابیده بودم که یه دفعه بوسه های آرومی رو یه سمت صورتم حس کردم

” تمومش کن ” غر زدم و جوری که قلقلکم میاد باعث شد ریزریزبخندم

چشامو باز کردم و سرمو چرخوندم و تونستم سهون رو با یه لبخند رضایت بخش روی چهرش ببینم .” خیلی طول کشید تا بیدار بشی” سهون گفت

دستمو بردم سمتش صورتشو هلش دادم یه سمت دیگه و خمیازه کشیدم .”اگه صدام میکردی زودتربیدارمیشدم “

بلند شدم و انگشتامو روی چشمای خوابالودم کشیدم ” تو توی کله هفته گذشته زنگ بیداری شخصیم شده بودی.”

“توهمیشه زودتراز همه بیدارمیشدی، من فقط به سحرخیزیت عادت کرده ام همین ” سهون جواب داد و انگشتش گوشه ی لبمو پاک کرد .

با یه صدای خش دار گفتم ” یکم دیگه منم میام پایین “

سهون قبل اینکه از اتاقم بره سرشو تکون داد ، من مستقیم رفتم تو دستشویی اتاقم و کارای روزانمو انجام دادم ، جدیدا هممون به سختی میتونیم چشم رو هم بزاریم برای همین خیلی خواب میمونم .

بعداینکه لباسامو عوض کردم یه راست رفتم طبقه ی پایین . رفتم آشپزخونه و لی و چانیول رو دیدم که مشغول درست کردن صبحونه بودن .

” چه به موقع اومدی پگی ، کیونگسو هنوز خوابه درنتیجه به کمکت نیاز داریم : چانیول گفت

پیشبندمو پوشیدم و گفتم .” ببخشید اگه بازم خواب موندم “

لی درحالی که درجه حرارت شعله رو برای تابه تنظیم میکرد گفت .” اشکالی نداره پگی ، ماهممون این چندروز گذشته رو مشغول بودیم ، امتحانا تازه تموم شده و باید مراقب پدر هم باشیم .”

” و تازه مسئولیت های شرکت هم هست که باید به نوبت به عهده بگیریم .” چانیول اضافه کرد .” ای کاش منم میتونستم توش کمکی کنم ولی زیاد مسائل شرکت سردرنمیارم هنوز .” ( تو همون پاپز و پاپا رو بگی کافیه پسرم ^_^ )

لی ریزریزخندید .” نگران این چیزا نباش ، کارای شرکت مسئله ی ما برادر بزرگاس “

” حالا امروز کی مسئول کارای شرکته ؟” من پرسیدم و قهوه سازو روشن کردم .

” امروز با منــه ” لوهان رو دیدیم که وارد آشپزخونه شد ، اون یه کت و شلوار رسمی پوشیده بود و موهاشو بالا داده بود . ” هرچند داره دیرم میشه یکم ، برای همین نمیرسم باهاتون صبحونه بخورم “

” باشکم خالی از خونه بیرون نرو ” لی یادآوری کرد . ” میتونی همین الان یه چیزی بخوری ، فرنیامون آماده شده “

چانیول یه ظرف فرنی داد به لوهان و منم یه فنجون قهوه بهش دادم و گفتم .” حتما بخور ، امروز حسابی سرت شلوغ میشه “

قبله اینکه یه قلوپ از قهوه اش بخوره نخودی خندید .” چشــم خانوم “

” یعنی کاملا مشخصه تو همش با پیــرا مهربون تری تا ماها ” کای درحالی که باسهون وارد آشپزخونه میشد گفت .

لوهان سرزنشش کرد .” حواست باشه به کی داری میگی پیر ، جناب “

” گفته باشما من با کای موافق نیستم ” سهون گفت

“البته که جز استثنائاتی،مثلا دوست پسرشیا” چشم غره زد.

“هی ، منکه باهمتون خوشبرخورد بودم ، از چی اینقدر پری که غرمیزنی ؟” من پرسیدم

کای نوک بینیمو کشید و نیشخندشو تحویلم داد .” داشتم فقط سر به سرت میزاشتم “

لوهان آروم خندید .” هی کای ، جناب اخمو بهت خیره شده “

کای به ساد گی فقط زبونشو واسه سهون در آورد درحالی اون فقط سرشو تکون میداد

” همه کاراو رو انجام دادین ؟” کیونگسو با عجله وارد آشپزخونه شد

لی جواب داد .” آره ، فقط مونده میزو اماده کنیم .”

کیونگسو سرشو خاروند و آه کشید.” ببخشید دیر بیدار شدم .” اون عذرخواهی کرد .” نشد کمک کنم “

” اشکال نداره ، توام به یه استراحتی نیاز داشتی همیشه صبح زود بیدارمیشدی .” چانیول گفت

” کیونگسو هردومون مثل همینم ، منم دیربیدار شدم ” نیشخند زدم و اونم لبخند زد .

” پس من میرم میزو آماده میکنم ” کیونگسو گفت

” ماهم میایم کمکت ” سهون و کای باهم گفتن ، هزمان لوهانم خوردنشو تموم کرد و آماده ی رفتن شد .” خودتون به بقیه بگین که داریم میرم شرکت “

” مراقــب باش ” من گفتم و لوهان واسه بارآخر برامون دست تکون داد قبله اینکه بره

طولی نکشید که همه رسیدن پایین و صبحانه رو باهم خوردیم .

” یعنی مستر دیمن بیدار شده ؟” من پرسیدم

” قبله اینکه من بیام پایین که خواب بود ” ژیومین جواب داد

من سریع غذامو تموم کردم و از جام بلند شدم و گفتم ” پس من میرم براش غذاشو ببرم “

” لازم نیس باعجله غذاتو تموم کنی پگی ” سوهو بهم گفت

” به اندازه کافی خوردم ” بهش اطمینان دادم

” نه نخوردی ، بهت گفته بودم باید مراقب خودت باشی ” سهون نظر داد

سرمو تون دادم ، من منظورشو فهمیدم ، ولی ممکنه اون باز بحثی رو پیش بکشه که دلم نمیخواد بهش فکرکنم .

غذای مستر دیمن رو برداشتم و رفتم سمت اتاقش . اون تقریبا یه یک هفته ای میشد اومده بود خونه ، بعداینکه به هوش اومد بخاطر آزمایشاتش چندروز طول کشید تا مرخص شه . ولی هنوزم بخاطر زخمش نباید زیاد حرکت کنه .

همین که وارد اتاقش شدم دیدم که داره سعی میکنه رو تختش بشینه . سینی غذارو گذاشتم کنار تختش و بهش کمک کردم

” صبح بخیر آقا ” من گفتم

” آه … مرسی پگی ” اون صورتشو از درد توهم کشید وقتی بالاخره تونست بشینه . من بالش پشتشو بیشتر کردم تا یکم راحت باشه

” صبحانتونو آوردم” من گفتم و گزاشتمش رو همون میزی که استفاده میکرد

مستر دیمن بهم لبخند زد . ” بازم تندتند غذاتو خوردی بخاطراینکه اینو بیاری بالا؟”

” نه اینطور نیست ، بعدم این کار خاصی نیست آقا نگران من نباشین ” سرمو تکون دادم

” چرا هست ، راحت میشه گفت تو باز تو غذاخوردنت عجله کردی بانوی جوان ” سرزنشم کرد . ” میدونی که ممکنه بعدا روت اثر بدی بزاره “

” خب من زود سیر میشم ” من گفتم

مستر دیمن از رو شکست آه کشید و شروع به خوردن کرد ، منم تی وی رو روشن کردم تا فضا خیلی ساکت نباشه

“بار دیگر سه حمله ی جداگانه در شهر اتفاق افتــا—“

من سریع کانال رو عوض کردم ، بازم مربوط به گروه های الیستر بود .

” اون واقعا هیچ انگیزه ای برای تموم کردن کارا نداره ” مستر دیمن گفت و دستی رو شقیقه هاش کشید . ” فکرکنم تا وقتی کله خانوادمو ازهم بپاشونه دست بردار نیست . “

اخم کردم ، اون موقع ها فکرمیکردم شاید هنوز برای درست شدن رابطه ی بین الیستر و مستردیمن یه شانسی باقی مونده باشه ، فکرمیکردم هنوزم ممکنه که همه ی مشکلات رو حل کنیم باهم ولی اتفاق هایی که افتاده بیش از حده ، بعد دیدن الیستری که مشتاقانه منتظره تا برادرشو بکشه ، فهمیدم که هیچکدوم از این کشمش ها تموم نمیشه مگه اینکه یه نفر جونشو از دست بده … و من امیدوارم اون فرد از میون کسایی که برام ارزشمندن و اهمیت دارن نباشه (یه نفر ؟:/ این تا همتون رو قتل عام کنه ول کن نیس که :/)

” من هنوزم برام جای تعجبه آقا ” من گفتم و رو صندلی کنار تختش نشستم .” چرا نتونستین برادرتون رو بکشین ؟ اون خیلی بدی در حق خانوادتون کرد ، پس چرا نتونستین ؟”

” چون من یه آدم بزدل و ترسو ام پگی ” اون یه لبخند تلخ زد . ” الیستر یه عوضیه بی وجدانه و من هنوزم نمیتونم خودمو به کشتنش قانع کنم “

” ولی این شمارو بزدل نمیکنه ” من گفتم

” نمیدونم ” مستردیمن گفت . ” اون بهترین دوستمو کشت ، همسر و کوچیکترین پسرمو نفرین کرد ، و حالاهم باهمه ی ما درگیر شده ، من کلی دلیل برای نابود کردنش دارم ولی هنوزم نمیتونم ، نمیتونم چون هنوزم برادرمه “

” این منو یاده زمانی انداخت که میتونستم با انتخابم سهون رو بکشم ” بخاطر احساس گناهم لبمو گاز گرفتم .” اون موقع منم کلی دلیل داشتم ، میخواستم آزادیمو پس بگیرم و پای زندگیه بقیه هم وسط بود ولی بازم نتونستم ، بااینکه بهش احساسی نداشتم ولی بازم نشد …یا حداقل من اینطور فکرمیکردم ” من گفتم

” خب ، حداقل تصمیم تو درنهایت نتیجش خوب بود ، تصمیم من کاملا واضحه که اشتباهه ” مستردیمن گفت . ” من باید همون موقع اون عوضی رو میکشتم ، اگه اینقدر بی دل و جرئت نبودم “

” شما آدم ترسویی نیستین آقا” من بهش گفتم .” شما فقط … قلب رئوفی دارین ، خیلی رئوف ” جمله ی آخرمو با تردید اضافه کردم

بهم لبخند زد .” ببین ، تو خودتم همینطوری ” اون فرنی که دستش بود رو تموم کرد

من سینی غذارو برداشتم گزاشتم یه گوشه و لیوان آبی که همرام آورده بودم رو دادم به مستر دیمن .( سر فرنی آب نده دخترم :/ )

” تو جدا واسه سهون همسر خیلی خوبی میشی ” مستردیمن حرفی رو زد که باعث شد برای چندلحظه سرجام خشکم بزنه.

” چرا اینقدر تعجب کردی ؟ با وضعیتی که تو و سهون الان دارین ، احتمال ازدواجتون خیلیه ” مستردیمن بایه نیشخند حیرت زده گفت

” من فقط زیاد به این موضوع فکرنکردم ” به طرز ضایعی خندیدم

” پس یعنی هیچ علاقه ای به ازدواج با سهون نداری ؟” مستردیمن پرسید

چشمام گرد شد .” نــه ، اینطور نیست ، منظورم اینه ..تاحالا براش برنامه ای نداشتم ، ماهنوز خیلی جوونیم ” درحالی که گونه هام سرخ شده بودن توضیح دادم

مستردیمن یه ابرو داد بالا قبله اینکه مرموزانه بهم نیشخند بزنه .” البته که شمادوتا فکرمیکنین خیلی جونین برای ازدواج کردنتون ، ولی درست زمانی که همه شمارو تو خونه تنها میزارن ، کارنیست که دست به انجامش نزنین ” ( بعلـه :دی ددی دیمونمون از همه خبرداره ^-^)

تقریبا نفسم بند اومد ، هرچند من هیچ جوابی نداشتم بهش بدم ولی حرفاش باعقل جوردرمیومد

” باشــه من تسلیم ” سرفه کردم و چشامو چرخوندم

” پس یعنی قبول میکنی که اینبار سهون تورو مجبورت نکرد به اینکار ؟” خدایااا ، اون هنوزم گیره به مادوتا

” فکرکردم میدونستین ؟” من پرسیدم

” نمیدونستم ” مستردیمن گفت . ” من فقط شنیدم چیکار کردین ، ولی هیچ به شنیدن جزئیاتش مشتاق نبودم چون به اندازه کافی شنیده بودم “

هربار که یادم میاد مستردیمن حرفای من و سهون رو وقتی توبیمارستان تو اتاقش بودیم شنید احساسات مخلتفی بهم دست میده .

اون تمام حرفامون رو کامل نشنید ولی خب ،درست قسمت هایی که نمیخواستم بشنوه رو شنید ( :دی )

” متاسفم ” من گفتم . ” من نمیدونم کارم اشتباه بود یانه “

” برای چی عذر خواهی میکنی ؟ البته ، من وقتی شنیدم حسابی سورپرایز شدم و میخواستم دوتاتون رو سرزنش کنم ولی هردوی شما به اندازه ی کافی بزرگ هستین که برای خودتون تصمیم بگیرین . فقط مسئولیت کارهایی که میکنین رو بپذیرین ” مستردیمن گفت و تونستم فقط سرمو تکون بدم

“هرچند ، نوه داشتن خیلیم خوبه ” اون اضافه کرد

از درون پیش خودم غر زدم ، حالا میفهمم چرا سهون اینقدر درمورد حامله شدنم نگران بود ، این خصلتشو به پدرش رفته .

“ولی ما اصلا براش آماده نیستم ” بایه لبخند ناجور گفتم

همون لحظه در باز شد و سهون اومد داخل . ” هی پگی ، قهوه ات رو جا گذاشتی “

” از دست این پسر ” مستردیمن براش چشم غره زد .” اول به پدرت مریضت سلام کن “

” توکه دیگه مریض نیستی ” سهون تذکر داد. ” حالت خوب میشه ” سهون اضافه کرد و بدتر مستردیمن رو عصبی کرد

من قهوه رو از سهون گرفتم و با اشاره ابروهام سرزنشش کردم . ” اینقدر بی ادب نباش “

” چیزی هست نیاز داشته باشی…پدر ؟” تیکه آخر رو سهون با تردید گرفت

” بابایی ” مستردیمن حرف سهون رو تصحیح کرد

سهون اخم کردو دلخوری گفت . ” خیلی هنر کنم بتونم بگم پدر ، یا همینو قبول کن یا هیچی ، بابایی خیلی بچگونس “

” پس به همون پدر راضی میشم ، حداقل بهتر از اون پیرمرد خرفت ئه ” مستردیمن با دلخوری آه کشید

” من فعلا تنهاتون میزارم ” به هردوشون گفتم

” باشــه ، من یکم اینجا میمونم ” سهون گفت درحالی که مستردیمن یه باردیگه ازم تشکر کرد

من رفتن سمت اتاق تمرین چون این ساعتا معمولا بقیه اونجا جمع میشن . ژیومین ، تائو ، سوهو ، کریس و لی رو اونجا دیدم ، فکرکنم همشون استراحت میکردن چون رو تشکا دراز کشیده بودن و چشماشونو بسته بودن .

نمیخواستم مزاحمشون بشتم برای همین سریع از اونجا رفتم ، من خودمو توی یه اتاق دیگه پیدا کردم و بکهیون و چن و کای و چانیول رو دیدم که داشتن دارت بازی میکردن .

” چی تورو اینجا کشونده پگی ؟” چن پرسید و یکی از تیرای دارت رو پرتاب کرد و دقیق خورد تو هدف

” تقریبا هیچی ، کیونگسو کجاس ؟” من پرسیدم

” تو کتابخونست ، منم یکم پیش اونجا بودم ولی ازم خواست پاشم برم چون خیلی حرف میزنم ” بکهیون درحالی که میخندید گفت و تیرک دارتشو پرتاب کرد .

” تو توی این بازی وارد نیستی بکهیون ” چانیول بکهیونوبا پره ی دارتش که به امیتاز یک خورده بود مسخره کرد

” کی اهمیت میده ، تاوقتی سوزن به صفحه میخوره و میچسبه بهش مهم نیست ” بکهیون شونه بالا انداخت

چانیول یه نیشخند مغرورانه تحویلش داد قبله اینکه به راحتی تمام تیرکاش باهم به هدف بخورن

” بکش کنار ببینم ” بکهیون غر زد درحالی که چن داشت میخندید

” جدا چطوری تونستی همه رو باهم بزنی ؟” کای خودشو پرت کرد روی مبل . ” من دیگه نیستم ، چاانیول این دورو برد . ” اون گفت

” پگی میخوای بهمون ملحق شی ؟” چانیول پرسید

قبله اینکه بتونم جوابشو بدم ، بکهیون بهم اشاره کرد کنار خودش وکای رو مبل بشینم

” باهاش بازی نکن ، اگه ببره یه سره بهت پز میده ” بکهیون گفت و چانیول فقط سرشو تکون داد

” من نمیخوام بازی کنم ، فقط نگاه میکنم ” من بهشون گفتم

من سرگرم نگاه کردن بازی چن و چانیول بودم درحالی کای و بکهیون به نوبت بهشون متلک مینداختن ، وقتی هممون از لحظه هامون داشتیم لذت میبردیم که یهو یه صدای مهیب همه جا پخش شد

هممون به سرعت دویدیم بیرون از اتاق ، دیدیم که بقیه هم سریع از اتاق تمرین اومدن بیرون

” این صدای چی بود ؟” کریس پرسید

هممون داشتیم میرفتیم سمت اتاق مستر دیمن تا اونجا رو چک کنیم که صدای شکستن شیشه ها تو خونه پخش شد

” اونا اینجـــان “

هممون گوش به زنگ شده بودیم ، ” این صدای کیونگسو بود ” با وحشت گفتم

” اون تو کتابخونست “پسرا باعجله دویدن سمت کتابخونه ، من سورپرایز شدم وقتی خودمو جلوی درکتابخونه پیدا کردم ، من تونسته بودم تا اینجا با پای خودم تلپورت کنم ؟ بقیه هم یکی یکی کنارم ظاهر شدن و سریع درو باز کردن

کتابخونه داغون شده بودم ، تمام قفسه های کتاب همه افتاده بودن پایین ، کتاب ها همه جا پخش شده بودن و خورده شیشه های شکسته همه جای زمین بودن

” کیونگســو” من داد زدم ، اون رو زمین بیهوش افتاده بود .

” همه جارو چک کنین ببینین اگه هنوزم اینجان یا نه ” ژیومین گفت . ” تائو ، سریع برو اتاق پدر و مطمئن شو اون و پدر حالشون خوبه “

همشون سریع رفتن اطرافو بگردن ، ضمن اینکه منم رفتن تا وضعیت کیونگسو رو چک کنم که آسیبی ندیده باشه .

” اون حالش خوبه ” با آسودگی آه کشیدم وقتی مطمئن شدم زخمی برنداشته ، فقط از هوش رفته بود .

” این چیه ؟” بکهیون خم شد و کتابی که رو زمین کنار کیونگسو افتاده بود رو چک کرد و دیدم که حالت صورتش تیره شد وقتی اونو دید

بقیه هم به اون کاغذ لای کتاب نگاه کردن و همون عکس العمل رو داشتن ، منم به اون برگه نگاه کردم وخوندنش خونمو به جوش میاورد

” فقط محض اطمینان ، انگار همتون فراموش کردین منم اینجام ”

” لعنت به این مردک ، چه حرکت بزدلانه ای ” سوهو غر زد

” امیدوارم واسه لوهان تو شرکت مشکلی پیش نیومده باشه ” لی با نگرانی گفت

من به کیونگسو نگاه کردم که هنوز بیهوش بود ، الیستر واقعا نمیدونه کی دست از کاراش بردار . در یهو باز شد و تائو با عجله اومد داخل وسعی کرد نفس بگیره . ” پدر حالش خوبه ولی به سهون حمله شده “

” پگی تو همینجا بمون ، فعلا مراقب کیونگسو باش ” چانیول گفت

” من باهاشونم تا مراقبشون باشم ” بکهیون گفت و بقیه همه رفتن بیرون .

مشتامو جمع کرده بودم وفشار دندونام روهم رو حس میکردم ، بکهیونم مثل من واقعا عصبانی بنظر میرسید

تمام این ماجــراها ، واقعا لازمه که تموم شه

 



دیدگاه بگذارید

avatar
  اشتراک  
آگاهی از :