30 👁 بازدید

“FanFiction TWO FACED- Chapter 58”

بریــم که داشته باشیم قسمت ۵۸ رو ^_^

این قسمت و قسمت بعد دوقسمتی هستن که تامیتوانید قدر بدایند :دی

ترجمه این قسمت با پری ئه عزیز بود ^^

چپتر جدید درادامــه

همه چيز عملا الان به حالت عادي خودش برگشته….تقريبا.بعد از یهه غیهبت طولانیه بعضي از ما به كلاس برگشتيم ، در حالي كه بقيه هنوز شركتو اداره ميكردن.

مستر ديمن هنوز بيدار نشده اما هيچكس اميدشو از دست نميده.من ميدونم كه اون زود بيدار ميشه.تنها چيزي كه ما نميدونيم زمانشه .ميتونه فردا باشه ، يا هفته ي بعد ، يا يك ماه بعد ، يا سال بعدي .فك كنم ، هر چه زودتر بهتر!

بعضي از همكلاسيامون مثل جيونگ يا ته يانگ اومدن عیهادتش و بعضي از كازيناش عمه و عموزاده هاشون مثل دونگهه و فاميلاشون هم به عيادتش اومدن.

ما همه به نوبت از مستر.ديمن مراقبت ميكنيم.امروزم نوبت من و سهون بود . كريس مشغول اداره ي شركته درحالي كه بقيه به كلاس شبانه ميرن.

من فعلا داشتم بعضي از نوتا و يادداشتايي كه از جين قرض گرفتم رو مرور ميكردم و ياد ميگرفتم . من بايد اونارو قرض ميگرفتم چون یهادداشت هایه هيچكدوممون كامل نبود . ميخواستم نوتاي جيونگ رو قرض بگيرم اما اون نوت برنميداره!-_-

سهون با يكي از دستاش مشغول تميز كردن مستر.ديمن با ي حوله مرطوب بود.اين كار پرستاره اما اون گفت كه امروز انجامش ميده.

“جيونگ گفت امتحانا از هفته ي ديگه شروع ميشن(عخيييي)فك ميكني هنوز هم گرفتار باشيم؟”پرسيدم.

“نميدونم” شونه هاشو بالا انداخت.”ولي تو از پسش برمیهایه ، تو بيشتر وقتو داشتي درسارو مطالعه ميكردي.”

“اما تو و برادرات چي ؟ من ميدونم شماها همتون باهوشيد اما من اين روزا به سختي يكيتونو ديدم كه بخواد يادداشتارو مطالعه كنه.”من دوباره گفتم. نميخوام هيچكس امتحانارو بیهوفته.(حالا مثلا امتحان بدن همه پاس بشن الا خودش?)

“من درباره نمراتم نگران نيستم ، چيزاي خيلي بيشتري هستن كه دربارشون نگرانم.”گفت در حالي كه حوله رو كنار گذاشت.

“مثلا چي؟” پرسيدم در حالي كه دفتري كه ميخوندمو بستم.

“تو!”(*_*) سهون جواب داد.”ما هنوز با اليستر تصفيه حساب نكرديم ، من ميدونم كه اون هنوز داره براي يچيزايي برنامه ريزي ميكنه.من نميخوام كه اون دوباره تورو ببره.”

“اگه من دوباره تغيير كردم ، و البته اميدوارم كه اين ديگه هيچوقت اتفاق نيافته ، فقط درباره اينكه باهام رودر رو بشي مردد نمون.اگه دوباره لازم بود كه از معجون استفاده كني ، اينكارو بكن”بهش گفتم.

اخم كرد . من ميدونم كه اون ازين ايده حتي خوشش نمياد.

“چيز ديگه اي هم هست ، كه دربارش نگراني ؟” دوباره پرسيدم چون نميخوام جو خيلي سنگين شه.

“پدر”جواب داد. ” من شديدا ميخوام كه اون بيدار شه.ميدونم كه واقعا يه پسر خوب براش نبودم ، خيلي وقتا خيلي سرد باهاش برخورد كردم ، ولي وقتي اون نيست حس ميكنم يچيزي ناقصه “

كي دلش براي مستر.ديمن تنگ نشده بود؟همه پسرا دلتنگشن.اونها ازش فاصله ميگرفتن و باهاش سرد برخورد ميكردن ، اما فكر ميكنم اين راه بي نظيريه كه اونا بخوان عشق و علاقشونو نسبت به اون نشون بدن.اونها ميتونن همه اينو رد كنن اما وقتي موضوع درباره پدرشونه اونا خيلي نرم ميشن.

بلند شدم و رفتم كنار اون كه كنار تخت مستر.ديمن بود.آهسته دستمو رو كمرش كشيدم كه باعث شد حداقل حالش بهتر شه.

“يه چيز ديگه هم هست كه دربارش نگرانم.”سهون شروع كرد.

“و اون چيه؟” پرسيدم.

“تو حامله اي ؟”(???)

چشمام از تعجب گشاد شد . “چي؟؟من چطور بايد بدونم؟؟براي چي اينو ميپرسي؟”گفتم.

“اين ممكنه ، اين داره منو ازون موقع عذاب ميده”

دست به سیهنه موندم و سعي كردم از خيره نگاه كردنم جلوگيري كنم.اين يجورايي چيزيه كه فقط تازه اتفاق افتاده . اين يچيزي بود كه جفتمون اون شب ميخواستيمش.(پریه : فقط شما نميخواستيد مطمئن باش خيلي از خواننده هامونم ميخواستنش?)اما اون بدون عشق بود ، و فقط شه*وت بود . من ازين مطمئنم (#عـــاه_خداي_من)

“من حامله نيستم سهون ، نميتونم باشم.”گفتم.

“چي تورو مطمئن ميكنه ازين؟” پرسيد.

“اين بدن منه.” جواب دادم با اينكه خودمم يكم نگران شدم . چرا اين به ذهن خودم نرسيد؟

“فقط مواظب خودش باش.نياز داري كه در اين مورد سالم باشي.”ياداوري كرد.

بهش خيره خيره نگاه كردم.”من حامله نيستم. اوكي؟” عصباني شدم . “به خودت ياداوري كن دفعه بعد از محافظت كننده* استفاده كني-_-“?

*محافظت كننده : ك/ا/ن/د/و/م

سهون لبخند زد و خنديد “دفعه بعد؟”(?ياه ياه ياه)

صورتم بلافاصله بعد ازينكه فهميدم چي گفتم قرمز شد (عخييي بچمون چ نجيبه.تساييه واسه خودش??)

“خفه شو . منظورم اين نبود . تقصير توعه كه ما الان داريم سر اين موضوع بحث ميكنيم.”

“من فقط احتمالات رو حدس زدم.”

“تو بايد از محافظت كننده استفاده ميكردي” هرجوریه فکرمیهکردم چیهزایهیه که تو ذهنم میهگذشت بیه معنیه بود

“تو فكر ميكني من ازاون نوع پسرام كه براي س/ك/س اماده ان؟” (منظورش از لحاظ داشتن وسايل لازم و ايناست?)

با سوالش ساكت شدم .واو .

“باشه . ببخشيد . فراموش كن چيزيو كه گفتم.” شكلک دراوردم.

“تو بايد بيشتر نگران باشي اگه من هميشه و همه جا با خودم ك/ان/دوم داشته باشم.چون اين به اين معنيه كه من هميشه در انتظ…” دهنشو با دستم پوشوندم چون صورتم بيشتر ازين نميتونست قرمز بشه.

“كافيه باشه؟هرچيزي كه دربارش حرف زديمو فراموش كن. اگه من حرف زشت يا بي ادبانه اي گفتم ببخشيد .” اينو گفتم در حالي كه دستمو از رو دهنش برميداشتم.

سهون فقط خنديد”تو واقعا بامزه اي ” دستاشو توي هوا تكون داد.

بهش چشم غره رفتم ” چيزي كه باعث خنده ي تو ميشه باعث خجالت منه”

اومد پشتم و دستاشو دور كمرم حلقه كرد. “تو ديگه نبايد جلوي من خجالت بكشي”در حالیه که گردنمو میهبوسیهد گفت

“سهون ، ما توي بيمارستانيم” من گفتم (ضد حال)

“فقط بزار همينطوري بمونم.” سهون گفت درحالي كه سرشو توي گردنم مخفي ميكرد.

 

سرمو تكون دادم و آه كشيدم . من نميخوام برخلاف خواسته یه اون عمل كنم. اما بنظرم بایهد جاي بهتر و درست تر براي انجام اين كار باشه.

“مستر.ديمن ! پسرتون داره مثل يه بچه رفتار ميكنه.”لرزيدم وقتي كه ناگهاني روي سي/نه ام فوت كرد.

“اون در هر صورت اينو دوس داره پدر” گفت.

نفسم بريد وقتي كه به مستر.ديمن نگاه كردم.براي ي لحظه ، انگشتاش تكون خوردن.چندبار پلك زدم چون فكر كردم اين ذهنمه كه داره باهام بازي ميكنه. اما من دوباره اونارو ديدم كه حركت كردن.

“هي…هي..نگاه كن.”پشت سر هم زدم رو دستش و بعد به مستر.ديمن اشاره كردم.

ما ديديم كه انگشتاش دوباره حركت كردن.منو سهون نگاه هايي رد و بدل كرديم . ي لبخند داشت روي صورتش شكل ميگرفت.

اون منو نگه داشت و به مستر.ديمن نزديك تر شد.”صداي منو ميشنوي پدر؟ اگه ميشنوي سعي كن و دوباره انگشتاتو تكون بده.”بعد از چند ثانيه ، دوباره انگشتاش تكون خورد.

“واو.اين ي خبر خيلي خوبه.”گفتم و بلافاصله دكتر رو خبر كردم تا مستر.ديمنو چك كنه.

بعد از چندتا ازمايش ، با دكتر با ي چهره ي روشن روبه رو شديم.

“اون خيلي بهتر شده ، فكر ميكنم كه اون زودتر از چيزي كه انتظارشو داشتم بيدار شه.هرچند ما هنوز كاملا مطمئن نيستيم كه كاملا خوب شده باشه وقتي بيدار شه.علاوه بر اون ، من از يكي از پرستارا خواستم كه دستگاه تنفس مصنوعي اونو قطع كنه وقتي كه تونست دوباره كنترل تنفس خودشو بدست بياره.”جفتمون از دكتر تشكر كرديم قبل ازينكه بره.

اين بهترين خبري بود كه شنيديم.من خيلي زياد براي اين دعا كردم .

“هي پگي”سهون صدام كرد.”تو فكر ميكني اون چيزاي مضحكي كه ميگفتيمو شنيده؟”(?)

“كي ميدونه ، شايد اين همون دليليه كه باعث شد اون بهوش بشه.” سرمو تكون دادم.

“خب اون از ما سوال ميكنه وقتي كه نوه دار شد”

به ارنجش ضربه زدم.”دوباره شروع نكن.قبلا هم بهت گفتم ، من . حامله . نيستم.”

“عهه بيخيال.” غر غر كرد.

“اخدایهااا سهون.تو واقعا ميخواي تو اين سن وقتي كه اينقدر جووني بچه دار بشي؟” با تمسخر گفتم.

 

سهون خيلي راحت شونه هاشو بالا انداخت.من حتي فكر نميكنم كه اون چيزي به اسم عقل داشته باشه.

“شما دوتا داريد درباره چي بحث ميكنيد؟” توي يه لحظه ، برادراش وارد شدن.

سرمو تكون دادم.”خوش اومديد پسرا.”ازشون استقبال كردم.

“اتفاق جديدي اين دور و بر افتاده؟” ژيومين پرسيد در حالي كه كيفشو ميزاشت روي نيمكت.

منو سهون به همشون لبخند زديم درحالیه که اونا با يه نگاه عجيب نگامون ميكردن.”حالا میهگیهن يا خودمون بايد حدس بزنيم؟”چن پرسيد.

“منو پگي داشتيم حرف ميزديم كه پدر يهويي انگشتاشو تكون داد.”سهون توضيح داد.”دكتر گفت كه اون خيلي زود بیهدار ميشه.”

قيافه هاي همشون سوپرايز شد و بعدش بيشترشون به سمت مستر.ديمن هجوم بردن.”واقعا؟فقط يه حركت ناگهاني بود؟”سوهو پرسيد.

“نه ، من سعي كردم با اون حرف بزنم براي يه بحظه و بعد اون فهميد و انگشتشو تكون داد.” سهون توضيح داد.

اونها يكي بعد از ديگري سوال ميپرسيدن.مشخص بود كه همشون هيجان زدن.كريس اخرين نفري بود که وارد اتاق شد چون از شركت ميومد.اون واقعا خسته بنظر میرسید.

“تو خوبي؟” ازش پرسيدم.

“هممم…؟ اره.”سرشو تكون داد.”من فقط خستم.”

“يكم قهوه ميخواي؟من ميخرم.”پيشنهاد دادم. كريس سرشو تكون داد

.”میریم بگیرم ، به بقیه بگو من يكم ميرم بيرون.تو هم بايد بری پیش پسرا ، سهون خبراي خوبي براي همتون داره.”من گفتم.

“خبر خوب؟؟تو حامله اي؟”پرسيد و من با ناباوري بهش نگاه كردم. واقعااا؟؟اونا جدي جدي برادرن=|

“نه ، حتي بهتر.” گفتم . “من بايد برم.”

“تنها نرو.” كريس ياداوري كرد.”هي تائو، براي ي مدت كه پگي ميره پياده روي همراهيش كن.”كريس دستور داد.

“اون كجا ميره؟” سهون پرسيد.

“ميرم فقط يكم كافه از مغازه بغلي بگيرم.چيز ديگه اي نيست كه بخوايد؟”پرسيدم.”و بزار تائو همراه من بياد سهون ، تو هنوز بايد به اونا درباره مستر.ديمن بگي.”

“لطفا يكم اسنک واسه عصرونه هم بخر.”كاي گفت.

سرمو تكون دادم.”قهوه و اسنك.گرفتم.برميگرديم.”

“مراقب باش پگي”سهون گفت.

“با غريبه ها حرف نزن.”لي اضافه كرد . من چيم؟ يه بچه؟

من گفتم ” مغازه اونور خيابونه.”

“درسته ، به پگي بگيد مواظب باش و فراموش كنيد كه من اونو همراهي ميكنم”تائو چشماشو چرخوند.

“حواست به پگي باشه پس.” لوهان خنديد وقتي كه تائو داشت شكلک درمياورد.”هي ، من برادر بزرگترم. منو مسخره نكن.”گوششو تكون داد.

“جفتتون مراقب باشيد.”

من و تائو جفتمون سرمونو تكون داديم قبل ازينكه بريم.بيرون از بيمارستان يكم تاريک بود.

“ساعتاي بازديد به زودي تموم ميشن . ما بايد زود برگرديم.”تائو گفت.

از خيابون عبور كرديم و به مغازه رسيديم.تائو به فروشنده قهوه سفارش داد وقتي ک من ي سبد برداشتم و شروع به برداشتن چند بسته اسنك كردم.وقتي كه داشتم مستقيم به راهرو نگاه ميكردم ، يه حس اضطراب بهم دست داد.

حس كردم كه يكي داره نگاهم ميكنه.دور وبرمو نگاه كردم. تنها خريدارايي كه توي مغازه بودن من و تائو بوديم.برگشتم تا اسنكارو بردارم وقتي كه ي مردو از طريق حالت ديگه ام ديدم كه بيرون از فروشگاه ايستاده بود.سرمو تكون دادم و دوباره نگاه كردم ولي هيچكس اونجا نبود.

دارم خيلي بدگمان ميشم و الكي شک ميكنم؟

به كانتر فروشنده برگشتم و پول قهوه ها و اسنك رو حساب كردم”بيا سريع بريم تائو”.

من و تائو هركدوم ي پلاستيك خريد برداشتيم و اومدیم بیرون.من دوباره دور و برمونو نگاه كردم و اينبار اون مردي كه ديده بودم رو باز ديدم ، ولي با اين تفاوت كه اون اينبار داشت به سمت ما ميومد.

“زود باش تائو.” استينشو كشيدم.

ما به گروهي از مردم ملحق شديم كه داشتن از خيابون رد ميشدن. اون مرد هم به ما اضافه شد ولي من احساس ارامش كردم بعد ازينكه فهميدم اون نميتونه هيچ كار بدي بين اين همه ادم انجام بده.

“مارو دنبال کنی اونوقت صدمه ميبيني.”

من و تائو جفتمون ايستاديم…صبر كن… اين ي تله بود ؟؟ [منظورش اين گروه مردمه كه رفتن بينشون.]

يه وسيله نقليه با چراغاي روشن ناگهان به سمتمون اومد و من تونستم چهره بعضي از مرداي توي اون ماشينو تشخيص بدم.اونها براي اليستر كار ميكردن(ياه ياه ياه)

يه مرد بازوي تائو رو نگه داشت درحالي كه مردي ك پشت سر من بود با دستاش شونه هامو گرفت.”زود باشيد ، اگه همكاري كنيد هيچكس صدمه اي نميبينه.” اون مرد زمزمه كرد.

لعنتي . بجاي اينكه مارو از خيابون رد كنن. به يه جاي ديگه بردن.منو تائو فقط ميتونستيم اونارو دنبال كنيم.ما نياز داشتيم كه فكر كنيم كه چطور ازين وضعيت نجات پيدا كنيم . اونها شش نفر بودن و ما فقط دونفر . مسلما ما كمتر بوديم.

وارد يه كوچه تاريك و خالي شديم.”شما فقط به من مشكوكيد.ها؟” اون مرد گفت.”خيلي بده پرنسس . بينش و بصيرتت اشتباهه.”

“اليستر ديگه از ما چي ميخواد؟اين براش واضح نيست كه شكست خورده؟ من به حالت نرمالم برگشتم.”

“تو ميدوني كه رييس ما حالا حالا تسليم نميشه.البته اون الان برنامه هاشو يكم تغيير داده.” يكي ازون مردا گفت.”و اون گرفتن تو توسط گرفتن نيروهاته.”

چشمامو براش باريك كردم.چرا من؟اين اينطوري نيست كه من ميخواستم قبلا بهش كمك كنم.

“ما دستور داشتيم كه تمام مدت تورو بپاييم بعد ازينكه ديگه به مخفيگاه برنگشتي.بهم اعتماد كن بچه ، ما از تمام حركتايي كه هفته پيش زدي و همه كارايي كه انجام دادي خبر داريم.”

“چي؟” با تعجب فرياد زدم.

“خيلي فريبنده بنظر ميرسيد.”(اهم)مرد پشت سر من گفت.”چهرت خيلي معصومه ولي بنظر ميرسه توي تخت خوبي.”

من اون مردو هل دادم و اون فقط خنديد ، اين اشغالا-_-.

“زود باش بچه جون …. ما تمام شبو وقت نداريم.فقط به اون پسره بگو بره و اونوقت ماهم ميريم.”اون يكي مرد به تائو اشاره كرد.

من به تائو نگاه كردم و اون ريلكس بنظر ميرسيد.من به اون اعتماد دارم. اون دومين نفريه كه توي جنگيدن خوبه.

“بدو و به برادرام خبر بده.”زمزمه كرد.

“صبر كن ، من ميدونم شما داريد درباره چي فكر ميكنيد.” يكي از مردا ناگهان منو به سمت خودش كشيد و دستامو پشت كمرم نگه داشت.”تو هيچ جا نميري.فقط از نمايش لذت ببر .” پوزخند زد.

چشماي اون مرد ناگهان قرمز شد.تائو ي نفس عميق كشيد . و ديدم كه چشماش قرمز شد.

همه اونا در يه زمان ازون تغذيه كردن . من ميدونم تائو قويه ، اما اون ينفره.اون توي جاخالي دادن و حمله كردن سريعه اما اون خيلي نميتونه در برابر اين مقاومت كنه.

“ميدوني ، شايد يه روش بهتر باشه كه ازش استفاده كني وقتي يكبار تورو گرفتيم.”مردي كه منو نگه داشته بود گفت.

“شما منزجر كننده ايد(براي من)” گفتم.

“خودتم میدونی اونی که الان بدبخت و درماندست من نيستم ، هستم؟”مسخره ام كرد.

بطور غريزي عمل كردم و اونو به عقب هل ميدادم تا كمرش به ديوار بخوره.اون تونست منو بگيره و من شروع کردم به حمله به اون كردم. همه اون روزاي تمرين قطعا داره به دردم ميخوره.

“اين بچه لوس ” اون به سمتم دويد.يكبار كه بهم نزديك شد ، لباسشو چنگ زدم و همه قدرتمو جمع كردم تا اونو به سمت يكي از كسايي كه با تائو ميجنگيد هل بدم.

“واو”تائو سوت كشيد.”داري بهتر ميشي.”گفت در حالي كه از يه ضربه جاخالي ميداد.

 

“عجله كن.”گفتم درحالي كه كمكش ميكردم. فکر ميكنم اين بخاطر فرم شيطانيمم باشه كه تونستم با اين مردا بجنگم.

” اینم از آخریش” گفتم درحالي كه به مردي كه تائو نگه داشته بودو ضربه زدم.

ما سريع اونجارو ترك كرديم درحالي كه اونا بيهوش بودن [ولكككک چ بييد=| مگه فيلم هنديه؟??]

“حال داد.”تائو گفت درحالي كه داشتيم توي سالن بيمارستان راه ميرفتيم.

“داري باهام شوخي ميكني؟ من اون موقع خيلي عصبي بودم.”اهي كشيدم.

ما به اتاق بيمارستان برگشتيم و اينطور بنظر ميرسيد كه اونا منتظر مان.من فهميدم كه اونا دستگاه تنفس مصنوعي مستر.ديمن رو بردن و الان فقط ي ماسک اكسيژن به اون وصله.

“شما دوتا خيلي نامرتب بنظر ميرسيد.”كيونگسو گفت.

قهوه كريسو بهش دادم درحالی که اسنكارو به كاي ميدادم.”يكم از قهوه ريخته.شرمنده.”

“هي، چه اتفاقي براي شما دوتا افتاده؟”بكهیون پرسيد.”اين خون نيست روي تي شرتت؟”روبه تائو گفت.

“خب ما درگير ي دعوا شديم.”تائو توضيح داد.”بعضي از افرادي كه براي اليستر كار ميكردن مارو دنبال کرده بودن و بعد مارو ي گوشه گير انداختن.”

“صدمه ديديد؟” لي با نگراني گفت درحالي كه منو تائو رو چك ميكرد كه زخمي نداشته باشيم.

“نه خيلي.”جواب دادم.”ما خيلي خوب تونستيم اونارو شكست بديم.”

“بايد پگيو ميديديد.”تائو گفت.”خيلي خفن شده بود.”

“داره اغراق ميكنه ، من پشتيبان اون بودم.اون اولش پنج تا مردو تنهايي زد .” من گفتم و تائو بهم هاي فايو داد(زد قدش????)

“جدي ، شما دوتا داريد طوري رفتار ميكنيد انگار اين چيزي نيست.”كريس اهي كشيد.”پس شما جفتتون امشب خيلي خوب تونستيد بجنگيد ، اما متاسفانه به اين معنيه كه دردسراي بيشتري توي راهه پس خيلي دربارش خوشحال نباشيد.

“اونها اصن چرا اول بهتون حمله كردن؟”سهون گفت درحالي كه منو چک ميكرد که مشكلي نداشته باشم.

“لي منو چک كرد ، من خوبم.”گفتم.”هيچ جام صدمه نديده.”

“اين باعث نميشه که من از نگراني دربيام.”آهي كشيد .”واقعا چ اتفاقي افتاد؟بايد ي دليلي براي اينكار باشه.”

“اونها از من ميخواستن كه باهاشون برم.”من گفتم و چهره اونا جدي شد.

“اما چرا ؟ بعد ازينكه سهون تورو برگردوند اونا ديگه هيچ دليلي ندارن.”چانيول پرسيد.

“من نميدونم عموي شما چه نقشه ای داره.” سرمو خاروندم.”اون فكر ميكنه كه هنوز راهي هست تا از من در مقابل شما استفاده كنه.”

“به درک ، اون ميتونه.”كاي مسخره كرد.”اگه اون واقعا جدي نشون داده باشه ، اون توي ي معامله ست تا با همه ما بجنگه”

“من شك دارم كه اون تنهايي بجنگه”سهون گفت.”اخرين باري كه ما با اون جنگيديم ، اون پشت پگي مخفي شده بود.”

 

“گاهي اوقات ، من در تعجبم كه ما چرا و چطور با اون فاميليم.”چن غرغر كرد.

خنديدم”چيز خوبيه كه هيچكدمتون مثل اون نشديد.”

“هي همه شما.” سوهو شروع كرد.”اگه هركدوم از شما شبيه عمو شديد ، قسم ميخورم كه اينقدر ميزنمتون تا دوباره برگردید به خودقبلیتون .” تهديد كرد.

“پدر”سهون گفت.

“پدر نه. منظورم عمو بود .” سوهو گفت.

“نه اون نه ، پدر” اون گفت . نگاهشو دنبال كردم و هممون چشماي مستر.ديمنو ديديم كه به ارومي باز ميشدن.اون بيدار شد!! اون واقعا بيدار شد!!

لوهان بلافاصله دكترو خبر كرد در حالی كه بقيه نميتونستن خوشحالي و هيجانشونو پنهان كنن. آرزوم تقريبا براورده شد.

“پاپا؟ميتوني منو ببيني؟چانيولم . تو بيشتر از همه دلت براي من تنگ شده بود.” چانيول بلافاصله پرسيد.

مستر.ديمن یه لبخند زد و بهش اشاره تا اون نزديكتر بشه.

من از مستر.ديمن انتظار داشتم كه اروم موهاي چانيولو نوازش كنه اما همونطور كه هممونو سورپرايز كرد ، اون گوش چانيولو پيچوند. (ددی دیمونم کامبــک شد ? )

 

بعدش آهي از سر آرامش و آسودگي كشيد.نميتونستم خودمو كنترل كنم كه نخندم.

ظاهرا قراره دوباره توي خونه بهمون خوش بگذره

*****

پایــآن چپتر ۵۸ !!

چپتر بعدی رو که بامنه دقیق نمیدونم کی ترجمش رو تموم کنم چون همزمان درگیرتحویل پروژه امم هستمwp-monalisa icon

ولی سعی میشــه تا هفته ی آینده ترجمش کنم ^_^

و همانگونه که گفتم قدراین دوقسمت ۵۸ و ۵۹ و همینطور میشه گفت ۶۰ رو هم بدونین

رخداد های جدید درراه اســتwp-monalisa icon

از جانب پرانتزی هاwp-monalisa iconهم پوزش میطلبیمwp-monalisa icon



6
دیدگاه بگذارید

avatar
3 گفتگوها
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
4 تعداد نویسندگان دیدگاه
Byulinaمهدیهمهدیهبهاره آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
مهدیه
مهمان
مهدیه

این فن فیک هنوز ترجمه میشه؟یا قطع شده..؟؟؟????

مهدیه
مهمان
مهدیه

سلاااممم این فن فیک هنوز داره ترجمه میشه یا قطع شده؟؟؟؟

بهاره
مهمان
بهاره

عاللللللی بود مرسی