19 👁 بازدید

Fanfiction Shattered Face – Chapter 9

یکی از لباسامو که نه خیلی کوتاه بود نه خیلیم پوشیده رو از تو ساکم برداشتم و پوشیدم و روبه روی آینه قدی کنار کمد وایسادم و موهامو از پشت “دم اسبی ” بستم، موهای جلوم که کوتاهتربودو ریختم جلو و یکمم میکاپ یه چهره ی نسبتا متفاوتی به خودم دادم و توی آینه نگاه کردم !

من داشتم تصویر انعکاسیه خودم رو مییدم ولی چرا این اون تصویری نبود که میخواستم ؟ چرا امروز آینه داره یه انعکاس متضاد رو نشونم میده ؟ درست مثل قلبم که داره احساسات برعکسیو نشونم میده !مونده بودم این حسه عجیب که هی تو خودم حسش میکنم دلیل چی میتونه باشه ؟ من امروز چمــه ؟ یه چیزی مثل حس ششم یا هرچیزی که هست فقط تو وجودم هی بهم اخطار میده و نمیفهممش

نفسمو باصدا دادم بیرون که بیشتر شبیه “آه” بود و کیفمو از رو تخت برداشتم گزاشتم رو دوشم ، همه برقارو خاموش کردم از ساختمون اومدم بیرون و یه باد شدیدی تو صورتم خورد و سرمو گرفتم بالا و متوجه ابری آسمون شدم! یه وقت بارون نیاد تو این وضعیت ؟

یکم دور وبرمو نگاه کردم ..اوه مای گاد ..ماشین ! اوپس ، من ماشینو جلوی ساختمون شرکت جاگزاشتم ،اصلا دیروز بابا منو رسوند من تمام مدت بااون بودم . یعنی بی هواس ترازمنم هست ؟

راهمو کج کردم و مجبور بودم تا به خیابون اصلی برسم و ماشین بگیرم چندمین پیاده رو برم .. سرم پایین بود و چشام به قدمام دوخته شده بود ..

پنج دسامبر- پنج دسامبر- پنج دسامبر-پنج دسامبر

تاریخ امروز انگار انعکاس داشت مدام توی ذهنم تکرار میشد و هیچ ایده ای نداشتم چرا اینقدر تو ذهنم داره رژه میره ؟

صدای بوق یه ماشین منو به خودم آورد..سرمو آوردم بالا و دیدم ماشین باباست ..رفتم جلوتر و بابا شیشه رو داد پایین ..

بابا” سوارشــو اییرن”

” ااا چه خوب خودت اومدی ددی..باشــه”

سریع رفتم سمته دیگه ماشین و سوار شدم ..اینطوری خیلی خوبه حداقل ازشرماشین گرفتن راحت شدم

بابا درحالی که راه افتاد پرسید” خونه جدید خوبه ؟”

بااین سوالش دلم میخواست سرمو بوکوبونم توشیشه ! سواله خیلی عالیی بود

” امم اگه از جهت سرای میمون داریش باشه اره عالیه”

” سرای میمون داری؟منظورت چیه ؟”

“منظورم اینه خونه نبود که اونجا ! همه جا پراز پوست موز و موز و شامپو و کلی چیز دیگه! کلا من تو خونه شانس ندارم”

بابا زد زیرخنده ” واقعا؟”

سرمو تکون دادم” آره.. راستی ! بابا پنج دسامبر چه روزیه؟ مناسبت خاصی داره عایا؟”

سرعت ماشین یهو کمتر شد و بابا مکث کرد و باتعجب یه لحظه به من نگاه کرد ! خودمم نمیدونم چرا پرسیدم اما این داره رو مخم رژه میره ..نمیتونم چیزی بیاد بیارم و این آزارم میده

“چرا اینو میپرسی اییرن؟”

” راستش خودمم نمیدونم !از وقتی بیدارشدم تو ذهنمه و داره دیوونم میکنه! مثل حس این میمونه که چیزی هست من خبرندارم ؟”

سرعت ماشین هنوزم کمترازقبل بود ..

“شاید باشه !منم خیلی مطمئن نیستم فقط بهش فکرنکن ”با مکث اینو گفت و سرشو تکون داد ، پیچید تو جاده ی اصلی و دوباره سرعتو زیاد کرد

این لحن حرف زدن بابام و رفتارش ..حتی اگه بدونه هم یعنی نمیخواد چیزی بگه و دیگه بیشترازاین نبایدچیزی بپرسم ..درسته خیلی وقته نبودم ولی حداقل اون بابامه و خوب میشناسمش ! میدونم باهمه ی خونسردی و راحتیش یه همچین وقتایی اگه پافشاری کنم فقط عصبانیش میکنم و من بشدت ازین متنفرم -_-

تاخوده شرکت دیگه حرفی نزدیم و فقط داشتم به بیرون نگاه میکردم و هنوزم اون علامت سوال مبهم تو ذهنم میچرخید و همه حواسمو به خودش گرفته بود ..

بالاخره ماشین ترمز کرد و همزمان پیاده شدیم و روبروی ساختمون وایسادم و یه نگاه به کلش انداختم ..

بابا” اماده ای ؟”

یه لبخند اجباری زدم و سعی کردم واسه این مدت کمی که میرم داخل حداقل خوب جلوه کنم” من همیشه امادم ددیی”

” خوبه .. پس بریم !!”

بابا جلوتر رفت و منم از پشت تمام راهو دنبالش کردم تا اینکه رسیدیم به اتاق کنفرانس و همین که وارد شدم متوجه نماینده های اصلی که اونجا بودن شدم و همینطور..همینطور تمام پسرا و ..و چانیول؟ اوه جـــی من فکرمیکردم بابا همه نماینده هارو میگه ! چقدتوخنگی اییرن؟

به خودم اومدم دیدم هنوز جلو در موندم درحالی که بابا رفت سرجای اصلیش و اون مجری که پشت تریبون بود هم ساکت شده بود و توجه همه به من بود و جااینکه حس کنم دارم معذب میشم سریع رفتم سرصندلی خالی که کناربابا نشستم و اون کسی که پشت تریبون بود شروع کرد دوباره و حواس بقیه رفت سمتش جز من

من به وراجیای اون گوش نمیدادم و یه جورایی برام مهم نبود و فقط سعی میکردم افکارمو جمع جور کنم .

چنددقیقه ای طول کشید تاحرفاش تموم شد و بااشاره بابا فهمیدم منم باید ازجام جیم شم برم توضیحات خودمو بدم ..

برگه هایی که جلوم بازکرده بودمو برداشتم و رفتم سمته تریپون و پشتش وایسادم و نگاه های همه بازرومن شد و نگاهای بی کنترل من زوم یه نفــر ..

“اهمیتی نده اییرن.. نباید اهمیت بدی “

-: اه…امم .. ! GOOd EnOugh

” گفتن این اسم باعث شد دستمو مشت کنم و فقط به نوشته هایجلوم نگاه کنم و بعد به اجبار چشمام رو اطراف رو افراد مختلفی که اینجا جمع بودن بچرخونم ” آلبومی که مسئولیتش رو این شرکت لطف کرد و دست من داد ! شاید بعضی از شماها باشین که نظرایی مثل اینکه یه شخص مثل من “اییــرن مِلارکی” که تاحالا تجربه ای رسمی تو این زمینه نداشته چطور میتونه همچین چیزی رو برعهده داشته باشه؟هرفردی که الان توی جایگاه بالایی قراره داره !تک تک ماها از اول بالا نبودیم و بخاطرفرصتی که بهمون داده شده تونستیم خودمونو به اوج برسونیم

به همین دلیل قبلش میخوام ازتون خواهش کنم همونطور که جناب پاول ملارکی این فرصت رو به من دادن شما هم این فرصت رو دراختیارم بزارین و قبل هرقضاوتی کمی صبرکنین و اول نتیجه کارم رو ببینین اونوقته که هرقضاوت و انتقادی رو میپذیرم !

و موضوعی که برای درامای اصلی در نظر گرفــته شد.. راستش خیلی زوده بخوام براتون بازش کنم و اززمان شروعش فقط یک روز گذشــته

” یه لبخند کج زدم و جمله اخر به طرز کنایه آمیزی گفتم و بالاخره تونستم یه نگاهامو بدزدم و به بابا نگاه کنم که فقط طوری که کسی نفهمه شونشو انداخت بالا و جوابمو خیلی واضح داد !!

و تم رومنسی که گفته شده بود براش..اونطور که متوجه شدم محور اصلی حول یک زوج اصلی بوده و اما اینجا ما با دوتا زوج کاملا متفاوت مواجه ایم با که تنها وجه اشتراکشون ..

**

بالاخره تمام موضوعاتی که تو ذهنم بود و جمع بندی کرده بودم گفتنش تموم شد و تعظیم کوتاهی به جمع کردم و صدای دست زدن کوتاه بقیه تو گوشم پیچید و برگشتم سرجام و حالت چهرشون بهم میفهموند انقدرام که معلومه خراب نکردم

اینبار بابا جای من رفت جلو ..

__: کارت خوب اییــرن : )

صدای لوهان بود که یه لحظه اومد نزدیک و صداش کنارگوشم پیچید و رفت سرجاش و من فقط یه لبخند تقریبا محو زدم و متوجه چانیول شدم که چشاشو ریز کرده بود و خیره من بود و اگه میله خودم بود همین الان شده از شیشه پشت سرم عینه اون پرنده میگ میگ دممو میزاشتم رو کولمو میرفتم اما من اییــرنم !درستــه یه دختر بایه دنیای جدیــد ..

رومو برگردوندم و خواستم به حرفای بابا تمرکز کنم که گوشیم به زلزله افتاد و یه لحظه باعث شد بلزرم باهاش و از دوربه بابا اشاره کردم یه لحظ میرم بیرون و حواس همه روش بود و از اروم از درپشتی رفتم بیرون تو راهورو و جواب نانا دادم ..

” بگو نــانا”

نانا” کجایی تو اییرن ؟ میدونی چقد زنگ زدم ؟”

“توجلسه شرکت بودم هنوزم هستم چیزی شده؟”

نانا” اوه حواسم نبود ! اره نیستی ببینی اینجا چه خبــره ..کله مجتمع شولوغ شده”

” خب برای چی ؟”

نانا” نمیتونم پشت تلفن توضیح بدم برات ..فقط هرطور میتونی خودتو برسون اینجا”

” چیشــده خب ؟”

نانا” اییرن بیا خودت میفهمی خوب ! من نمیتونم از پس کاریمن بربیام اصلا !!”

” ای بابا از دست تو ..باشه ببینم چه میکنم !فعلا”

“اوکی !”

قط کردم و سرمو اروم کوبوندم به دیوار و واسه چند لحظه چشامو بستم ! خدایا امروزو خودت بخیربگذرون !

گوشیو گزاشتم تو جیبمو برگشتم برم سمته سالن کنفرانس که با دیدن چانیول یه لحظه جاخوردم !

درعین حال که چیزی نگفته بود داشت میومد جلو اولش فکرکردم یه سمته دیگه میخواد بره ولی نه ! اون مستقیم داشت میومد سمت من و من فقط یه قدم رفتم عقب که دورباردیوارپشتم یکی شدم

-: هــی !بهتره یکم حدفاصلمون رو نگه داری ! راستش من باید برم اگه چیزی میخوای بگی بهتره بزاری دفه بعد

بالاخره لب وا کردم و اینارو گفتم خواستم از جلوش رد شم که مانع شد و اینبار دست راستش حفاظ و من و انور شد !

” خدایــا این پســر چشــه ؟ من یادم نمیاد اونو تاحالا اینطوری بااین نگاه ها دیده باشم !!! “

چانیول : اسم آلبوم ! لست نیمِ ملارکــی که همراته ! اون نگاه ها و رفتارات ..! تو کــی هستی ؟ اییــرن ؟!؟

اسممو بایه لحن خاصی گفت و من مونده بودم .. شاید بخاطر اسمی البوم شک کرده بود! اره این اسم رو همون زمان ها برای خودمون روش فکرمیکردیم و تصمیم داشتیم باهم درآینده بوجودش بیاریم ولی اون اینده دیگه رفته و باهم بودنی معنی نداره ! “

بدون اینکه یه ذره هم فکرکنم و بدون هیچ ایده ای گفتم

-: من؟ ا .. شاید تنهاخاطرات باقی مونده از گذشتــه !

چانیول : منظورت چیــه ؟

سرمو چرخوندم و تا خودمو بکشم کنار که از پشت شیشه ورودیه ساختمون دیدم مامان و خاله دارن میان داخل و تقریبا داخل بودن ..

اوه جـــی ! اونا اینجا چیکار میکنن؟ نه ..نه ..نه یه کاری کن اییرن ! فقط کافیه مامان سرشو برگردونه و مادوتا روببینه ! . گــاد هلپ می. حالا چیکار کنم ؟ تا اتاق راهه کمی نیس که بدوم برم توش و مطمئن مارو میبینن و اصلا دلم نمیخواد تو برخورد اول مام اینجاباهام مواجه شم

صدای چانیول دوباره دورم منعکس شد و سوالشو تکرار کرد و بدون اینکه اصلا توجهی کنم بهش نگاه کردم و سریع گفتم ” منو مخفی کن”

” ببخشید؟”

با نگرانی بهش نگاه کردم و و قتی برای توضیح این چیزا نمیتونستم پیدا کنم “فقط من مخفی کنـــ ! لطفــا”

ازم چند قدم فاصله گرفت با تعجب بهم نگاه کرد و همون موقع در سالنی کنفرانس بازشد و نمیدونم کی ازش اومد بیرون ولی یهو مامان روشونو برگردوندن و ناخودآگاه برگشتم سمته دیوار و دستامو جلوصورتم گرفتم

بین این همه موقعیت ، چر الان ؟ چرا درست همین الان؟ ..حالا این وسط من چیکارکنم ؟

-: اییــرن ؟ دارم درست میبینم ؟ اییـــرن تویی اونجا ؟

این صدااا..اوه نههه…مامان ؟ زیرچشمی نگاه کردم …نههه داشت میومد سمتم خدا نیاااا نیااا نمیخوام ببینمت مامان …فاصلش داشت کمتر میشد و خداخدا میکردم یه چیزی جلوش بگیره که حس کردم یه چیزی افتاد رو سرم و از پشت هل داده شدم یه سمتی ..کدوم سمت ؟

مثه لباس بود نه انگاری که تیشترت یا کت بود و جلو دیدمو گرفته بودو یه بوی عطر مردونه خاصی توی بینیم پیچید. هیچی نمیتونستم ببینم و فقط داشتم بااونی که میکشیدتم باخودش هم قدم میشدم

صدا چفت و بس یه درو بالاخره شنیدم و یه حسی بهم میگفت یه جای دیگم ..سری چیزی که روسرم بودو رو از رو خودم برداشتمو فهمیدم از بقیه خبری نیست چون تو یه جای دیگه بودم و بنظرمیومد اتاق کنترل بود

” فکرکنم دیگه وقتشه جواب سوال منو بدی ؟”

صداش از پشتم اومد و باعث شد سریع برگردم پشتم و تازه رسیدم خونه اول قبله اومدن مامان و خاله ، چهره ی منتظر و مبهم چانیول گیراقتادن توی موقعیتی که هستم رو برام کاملا واضح میکرد

لبمو گاز گرفتم و یه سمت دیگه رو نگاه کردم “لطفــا ..اینقدر وانمود نکن که منظورمو متوجه نشدی ، شناخــتن من و دلایل اینجا بودنم هیچ سودی برات نداره ، پس بیخیال این سوال هوم ؟ “

اون نفسشو محکم داد بیرون و یجور تمسخرآمیزی بهم نگاه کرد “اونم به همین راحتی هان؟ “

موهامو از جلوی صورتم کنار زدم و مشتمو جمع کردم ، ” بزار واضح تربگم ، اینکه چرا بهم شک داری یا نمیدنم چرا به تصمیم گرفتی باهمچین سوالی گیرم بندازی ، میتونم راحت حدس بزنم به خاطر کی بوده و چرا ، ولی باید بگم هرکاری که الان یا در آینده انجام بدم ، فقط به این دلیله که آخرین خواسته ی سلیـنا بوده ”

خیلی واضح میتونستم بفهمم از حرفم تعجب کرده ..چشماش اینو داد میزد و خودمم کلمه هام تو ذهنم میچرخید..حقیقتم همین بود .. من اینطوری خودم رو قانع کردم و تنها باورم بود ؛ سلینای گذشته دیگه وجود نداشت ولی هر طوریکه جلو برم هرکاری بکنم خواسته هایی که تو گذشته ی قبل از خورد شدنم باخودم عهد بستم ..

چانیول قدمایی که باهام فاصله داشت رو ازبین برد و واسه چندثانیه خم شدطرفم : اینکه چی میدونی و چیکارمیخوای بکنی ..اینا هیچ ربطی به من نداره فقط یه چیز ! حدتاخودتو داشته باش

بایه لحن جدی گفت و قبله اینکه بخوام جوابی برای حرفش پیدا کنم گفتم :

-: صبر کنــ

داشت میرفت سمت در که صدام در اومد ..

کتشو که دستم بود گرفتم سمتش و یه ابرومو دادم بالا : بهرحال بابت چندلحظه پیش ممنون .

اینو گفتم و کتشو دادم دستش و زودترازاون ازاونجا اومدم بیرون ! تو راهرو فقط تندتند راه میرفتم سمته پارکینگ و قدمام اینقد محکم بود که کم مونده پاشنم بشکنه داشتم منفجر میشدم انگار ..قدمام بیشترازاین همذاهیم نکردن و میون ماشینای پارک شده توی پارکینگ وایستادم و پشتمو نگاه کردم ، .حد خودتو داشته باش ؟ بین این همه کلمه تو فرهنگ لغات نمیتونستی جمله ی قانع کننده تری بگی؟

Dislike


1
دیدگاه بگذارید

avatar
1 گفتگوها
0 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
1 تعداد نویسندگان دیدگاه
Raha آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
Raha
مهمان
Raha

سلااااااااااام
واقعا داستانت عالیه و دوسش دارم،خیلی منتظرم ببینم چی میسه
واقعا نزدیک به ساله اپ نکردی؟؟؟
میشه زود برگردی خیلی داستانتو دوست دارم