15 👁 بازدید

Fanfiction Mr Arrogant chapter 9-10

 

قسمــ ــت های نهـــم و دهــم ^-^

نظرا کمه ها : (

قسمــ ـــت نهـــ ـــم

 

روز بعد، صبح اول وقت راه افتادم سمــت خونه ی تهیونگ ، چقدرم اینکار شروع زیبایی واسه روز تعطیلی مثل شنبه اس . شانس آوردم که فاصله ی خونه هامون از هم زیاد نیستن ، ولی هنوزم باورم نمیشه اون پسرک تو همچین خونه ی مجللی زندگی کنه ، اون واقعــا یه بچه مایه داره و من هیچوقت نفهمیدم اینو تا به امروز .

یه جاهایی تقریبا نزدیک بود بین این همه ی خونه ی بزرگ اطرافم ، راه رو گم کنم ، ولی به مسیرم همینطور مستقیم ادامه دادم تا قتی به یه سقف سفید آشنا با مازراتیه آبیه پارک شده جلوش رو دیدم .

زنگ درو زدم و همزمان چند بار هم اسمشــو فریاد زدم ولی دری باز نشد ، ناامید کننده اس ، به چپ و راست و دورو برم نگاه کردم ، هیچکس این اطراف پر نمیزد.

با دقت از دروازه ی اصلی رفتم بالا و پریدم سمت دیگش ، فقط خداکنه دوربین اینجا کار نزاشته باشن . دویدم سمت در اصلی ، چندبار محکم زدم به در ” کیـــم تهیــــونگ درو باز کـــن قبله اینکه —اوه خدای من “

در همون لحظه باز شــد و من با تهیونگی مواجه شــدم که نیمه برهنه بود و فقط یه بیژامه خونگی پوشیده بود . موهاش نامرتب بود و چشمــاش هنوز نیمه باز ، واضح تر بگم ؛انگار تازه همین الان بیدار شده بود .

با دیدنش یهویی چشمــامو گرفتم و برگشــتم پشت .

تهیونگ با یه صدای خواب آلود پرسید ، ” ساعــت چنده ؟”

” 9 صبح ” من جواب دادم . ” پاشو برو یه لباسی چیزی بپوش . “

من هنوز داشتم یه سمت دیگه رو نگاه میکردم که حس کردم یهو کشیده شدم داخل خونه ، تهیونگ درو خونه رو بست ، همینطور بهم نزدیک تر شد و درنهایــت پشتــم خورد به دیوار ، نفسم برید و چتری که کنارم بود گرفتم دستم تا محض اطمینان از خودم محافظت کنم .

آه کشید . ” تو اینجا چیکار میکنی ؟”

من همینطور ساکت موندم ، اونقدری که بهم نزدیک بود نمیتونستم جوابشو بدم ، اون انگار متوجه شد و رفت عقب تا فاصلشو باهام حفظ کنه .

درحالی که آروم اون چترو میزاشتم سرجاش جواب دادم ” قرار بود اا در مورد پروژه ی درسیمون باهم کار کنیم .”

بااینکه هنوز چشماش خواب آلود بود اخم کرد . ” ولـش کن ، بیـا بالا .”

من پرسیدم . ” نمیشه تو همین سالن بمونیم .؟”

” خفه شــو من اتاقمو بهتر ترجیح میدم.” جوابمو داد و رفت بالا ، با بی میلی منم رفتــم دنباالش .

اتاقش رسمـا بهم ریخته بود ، تختش مثل لونه ی مار بود و لباساش هم پخش و پلا بودن روی زمین . ولی یه چیزی چشمــمو گرفت ، یه عروسک شیر بامزه روی تختش بود ، حتما موقع خواب اونو بغلش کرده ، تهیونگ مشغول برداشتن سیگار از تو جعبه ی سیگار بود که که یواشکی رفتم سمت تختش و اون عروسک بامزه رو برداشتم .

” یـاااا دست به آقا شیــ—-” . با اخــم جلومو گرفت ، جعبه ی سیگاری که دستش بودو پرت کرد یه گوشه و اومد سمتم و اون عروسکو از دستم کشید .

” آقا شیره ؟ هــاهاهااهااااا ، پسرک خرابکار مدرسه ، کیم تهیونگ ، موقع خواب عروسک بغل میکنه واقعا ؟” به حدی این تصور بامزه بود که از خنده ترکیدم .

” هییی مگه جرمه موقع خواب یه عروسک بامزه کنارت باشه ؟”

تو نگاه اول ، اون الان یه پسر نیمه برهنه ، با موهای بهم ریخته و صدای زیبای خواب آلودشه ، که باعث میشه مردونه تر بنظر بیاد ، ولی این عروسک همه ی این تصوراتو خراب کرد .

بعداز چند دقیقه از ته دل خندیدن ، سعی کردم جلوی خندمو بگیرم ولی بازم با دیدن تهیونگی که حالا نشسته بود روی تخت و درحالی که لب و لوچش آویزون بودعروسکشو بغل کرده بود نمیتونستم جلوی خنده هامو به راحتی بگیرم .

من گفتم . ” خب دیگه پسرکوچولو ، برو دست و صورتتو بشور ، هنوز کلی کار داریم . “

” حالا هرچــی ، باشه هه جین مامانه . ” جوابمو داد و رفت سمت حموم.

حوصلــم سررفته بود ، رفتــم آشپزخونه و تصیم گرفتم یکم املت و چندتا تست درست کنم چون خودمم هنوز صبحونه نخورده بودم . و تهیونگم هنوز تا حموم میکرد وقت میبرد .

ظرف املتی که درست کرده بودمو و با نونای تست شده گذاشتم روی میز و تهیونگ بالاخره درحالی که یه تیشرت سفید و یه بیژامه با عکـس موز پوشیده بود اومد آشپزخونه ، بین شخصیتش توی خونه و شخصیتش توی مدرسه واقعا یه تضاد خیلی بزرگیه .

تهیونگ درحالی که موهاشو با حوله خشک میکرد گفت ،” هــی ، چطوری بی اجازه ی من اومدی آشپزی کنی ، اگه خونه رو به آتیش میکشیدی چی . “

” حداقــلش الان صبحونه رو درست کردم . ” من گفتم و هردمون نشستیــم سر میز .

نون تست برداشت و بـوش کرد . ” سمی چیزی که نریختی توشون ؟”

” نــه ” جوابشو دادم ، اون چاپستیکاشو برداشت و شروع کرد به خوردن املت . نخودی خندیدم و گفتم . ” ولی توی املت زهر ریخته بودم . “

یهو با پاش از زیر میز زد به پــام . داد زدم . ” یاااا ، واسه چی میزنه ؟”

منو به کل نادیده گرفت و به خوردنش ادامه داد .

غذاخوردنمون که تموم شد تهیونگ از جاش پاشد و بلند گفت . ” خودت برو همه ی ظرفـارو بشور . ” رفت سمت سالن و درحالی که تی وی رو روشن میکرد ، لـم داد رو مبل .

” یااا ، تووو ، پسره ی نیم وجبی . ” آه کشیدم و ظرفارو برداشتم و گذاشتمشون توی ماشین ظرفشویی ، دستامو شستم و رفتم رو مبل روبه روش نشستم .

تهیونگ صدام کرد . ” ایی هه جیــن . “

” همم؟”

” چطوری اومدی داخل وقتی در قفل بود و رمز ورودیه دروازه رو هم نمیدونستی ؟”

دهنم وا موند . ” خب ..اممم…اه…”

اون سرجاش درست نشست و به من خیره شد .

تهیونگ گفت . ” توضیح بده زود باش . “

” خب من فقط …امم .”

” راستشو بگو .”

به طرز ضایعه ای سرمو انداختم پایین و دوباره بهش نگاه کردم . ” خب باشه ، از دروازه بالا رفتم . “

درجوابمو ریز خندید.

” ولی اینجاها که دوربین کار نزاشتین نه ؟”

اون سرزنشم کرد . ” البته که دوربین وصله هه جبین احمقه . “

” چـــــی ؟”

” درست جلوی در ورودی یه دوربین هست که نمای جلوی دروازه رو ظبط میکنه و همینطور واسه اطمینان اینکه کسی اون مازراتیه پارک شده رو ندزده . ” تهیونگ ادامه داد . ” حالا راحت میتونم بالا بلندی کردنای هه جین رو وقتی از از در بالا میومد ببینم و بفرستمش دست مامورا تا به عنوان یه دزد ناشی بگیرنت . “

نفســم بریــد .” ااا نهههه تروخدااا .”

خندیــد . ” خب ، باشه آروم بگیر ، چطوره فقط به پدرمادرت درموردش بگم؟”

” واای خدااا لطفــا هرجــا فیلمش سیو شـده پاکــش فقط لطفــا . ”

اون همینطور به درموندگیه من داشت میخندید . ” آخییی نگاه هه جینمون چقدرناامیــد شده . “

” تروخدا هرجوری میتونی پاکش کن ، قول میدم تکرار نکنــمش ، تازه هرکاری بگیم میکنم فقط پاکش کن . ” رفتم سمتش و ازش خواهش کردم ، به همون اندازه که از التماس به کسایی مثل این پسر متنفرم ، مطمئنم این بشر ازاین فرصت استفاده میکنه تایه روزی و یه جایی دوباره گند بزنه به زندگیم . حتی ممکنه ویدیوش رو بفرسته واسه بچه های مدرسه و اون وقت رسما به فنا میرم .

” هرکاری ؟” تهیونگ با یه پوزخند پرسید و آب دهنمو قورت دادم .

اون یکم فکر کرد و لبشــو گاز گرفت . “باید پیشخدمــتم بشی ، فرضا اگه بگم چیزی رو تمیز کنی ، انجامش میدی و غیره ..”

” هییی ، چطور دلت میاد ؟ ”

تهیونگ گفت ” اوکی ، من میرم اتاق امنیتی تا فیلمای ظبط شده رو تو سیستـم چک کنم . “

” نه نه نه نه نه ، ایییش قبـوله حالا هرچی . ” تسلیم شدم و دست به سینه نشستم ، اون یه لبخند شیطانی تحویلم داد و به سادگی بلند شد رفت سمت اتاقش .

منم رفتــم دنبالش . ” میشه لطفا بحثمون سر پروژه ی درسیمون رو شروع کنیم ؟”

” آره ، ولی بعد ازاینکه اتاقمو تمیز کردی . “

آه کشیدم .

” تهیونگ ؟ لطفـــا ؟ بیا پروژه رو تموم کنیمش اول بعد اینجارو تمیز میکنم خب ؟” تهیونگ سرشو تکون داد و جفتمون نشستم جلوی میز مطالعه ی بهم ریختش .

تقریبا نود و پنج درصد کارای پروژه رو خودم حل کردم ، نت برداریای از مباحث درحالی که تهیونگ کم کم گیج خواب میشد و ایده های احمقانشو زمزمه میکرد .

بعد حدود یه ساعت کارمون بالاخره تموم شد ، ساعت تقریبا نزدیکای 11 بود .

” تموم شــد .” من گفتم ودرحالی که از نتیجه کار راضی بودم ، قلنج گردنمو شکوندم.

تهیونگ قبل اینکه از اتاق بره بیرون گفت . ” خوبــه ، حاالا بگیر اتاقمو تمیز کن . “

غــر زدم ، من برنامه داشتم زودتر برم خونه تادرامایی که میخواستم رو ببینم ، ولی از ترس اون فیلم ظبط شده که ممکن پخش شه ، مجبور بودم اتاقشـو تمیز کنم.

عرقــمو پاک کردم درحالی مشغول جارو کردن اتاقش بود ، وسایل پخش شده ی اتاقو سرجاشون گذاشتم و لباس کثیفاشو گذاشتم توی سبد لباسشویی ، کتاب های مانگاش رو هم چیدم توی قفسه هاش .

45 دقیقه یا بیشتر گذشته بود که کارم دیگه تموم شــد ، اتاق مثل روز اولش برق میزد ، گرد و خاکو از روی دستام پاک کردم .

درست همون لحظه ، تهیونگ اومد توی اتاق و همه جار و خوب نظاره کرد . ” وااااو.. تو واقعا خدمتکار خیلی خوبی میشی . “

” حالا هرچی ، دیگه برمیگردم خونمون . ” من گفتم و کیفمـو برداشتم ، دویدم سمت پایین و از خونه زدم بیرون ، ولی همون موقع یه فکری اومد تو ذهنم ، برگشتم پست و تمام اطراف درو دنبال دوربین امنیتی چک کردم .

هرچقـدر اطرافو نگاه میکردم ، هیچ دوربین مداربسته ای اونجا دیده نمیشــد ، اون تهیونگ حتمــا سرم شیره مالیده .

پســـر بچه ی کله پــوک .

 

*******

قسمت دهــم

 

دوشنبه ی بعد رسید و من با وجود تماشای اون همه سریال عقب افتاده ای که داشتــم ، شب قبل دیروقت خوابیــدم و از مدرسه جا موندم ، من دیر رسیدم .

خودمو پاورچین پاورچین ، درحالی که مطمئن میشــدم کسی منو نمیبینه به کلاس رسوندم .

” لـــی هه جیـن “

نفـسم برید و برگشتم پشـــت ، آهی کشیدم وقتی فهمیـدم اون تهیونگه .

تهیونگ پرسید ” اینجا داری چیکار میکنی ؟”

جوابشـو دادم ” دیــر رسیــدم ، خودت اینجا چیکار میکنی ؟ “

” من تازه از دستشویی اومدم “

“خب حالا هر چی ، تو زودتر بروداخل من فعلا نمیخوام بیام تو کلاس “

اون با لحنی تهدیدآمیز گفت ” البته …به معلـم میگـم نمیای داخل کلاس “

زمزمه وار داد زدم ” چی؟ نــه تروخدااا “

” پس کمکــم کن تــا—-“

نزاشتم حرفشو کامل کنه و زودتر گفتم . ” یااا یاااا ، دیگه من نگو خدمتکارت بشـــم ، میدونم هیچ فیلم مزخرفی درکار نبود ، توی دیوونه هیچ دوربین مداربسته ای جلوی خونت نیست .”

” لــی هه جیــن .”

هردومون برگشتیم سمت راست و آقای کیم رو دیدیم .

تهیونگ قبل اینکه سریع بره تو کلاس گفت ” من باید برم . ” و منو با آقای کیم که داشت میومد سمتم تنها گذاشت ، اووق بازم سرو کله ی معاون خپلمون پیداش شد .

آقای کیم شروع کرد به سرزنشـم . ” هه جین دیــر رسیدی به کلاست اینطور نیست ؟”

بیست دقیقه ی کامل رو داشتم فقط به وراجی های معاونمون در درمورد دیر رسیدن به مدرسه ، مدیریت زمانی و اینکه چطوری یه دانش آموز صادق باشیم گوش میدادم ، آقای کیم همینطور که حرف میزد ، آب دهنشو اتفاقی تف میکرد تو صورتــم و بدجور داشـــتم کفری میشدم از دستش ، من همینطوریش برای کلاسم دیرم شده بود و حالا اون با سخنرانیش داشت کاری میکرد بیشتر دیرم بشه .

” بهرحــال هه جین ، بعداز مدرسه دوساعت حبـس کلاسی میری ، فهمیدی ؟”

قبله اینکه باعجله برم توکلاس تعظیم کردم و گفتم . ” بلــــ ــــه …”

همینطور که میرفتــم سمت صندلیــم کله کلاس به من خیــره شدن .

خانوم کیم بهم سلام کرد ” اوه سلام لی هه جین . ”

خانم کیم ، برعکس همسرش که معاون مدرسمون بود ، معلم خونسرد و صبوری بود ، اون بیش از حد با بچه ها خوش برخورد بود و برای همینم خیلی وقتا بچه ها از این خوش روییش سوء استفاده میکردن ، خداروشکر که اون معلم خوبیه و قرارنیست بخاطر بخاطر دیر کردنم سرم کلی غربزنه .

معلممون با احترام پرسید ” برای چی دیررسیدی ؟”

من گفتم ” من دیـر رسیدم مدرسه ولی همسرتون کلی منو بیرون از کلاس سرزنشم کرد و برای همین بیشتر دیرم شد ؛ بهرحال صبح شمـاهم بخیر خانم کیم . “

اون بهم لبخند زد . ” باشه عزیزم ، کتابتــو از کیفت در بیـار و ماهم بقیه ی درسو ادامه میدیــم . “

***

همراه مینـا از کافه تریـا اومدیم بیرون توی راهرو تا بریم سراغ لاکرمون و یه چندتا از وسایلمون رو برداریم .

مینا ” اوه خدای من ، من یه دامــن جدید گرفـــتم که طرحش گل گلیه و خیلی خوشگله ، و—”

وقتی متوجه ی جمعیت توی راهرو شـدیم مینا بیشترازاین به حرفش ادامه نداد .

صدای فریاد تهیونگ رو شنیــدم ” پول من کجاست ؟”

خدای مـن ، از دست این بچه .

مینــا درحالی که لب پایینشو گاز میگرفت ، گفت ” اون تهیــونگ نیست ؟ اومووو چه پسر بد و باحالیه “

براش چشـــم غره زدم . مینا رو تنها گذاشتم و رفتــم سمت تهیونگ ، خودمو به جلوی جمعیت رسوندم و دیدم که تهیونگ یقه ی یه پسره ی بیچاره رو گرفته و اونو به از پشت به لاکرش میکوبونه . جیمین و جونگ کوک هم درهمین حال دست به سینه بهش خیره شده بودن .

” هـــی کیـــم تهیونــگ ” . داد زدم و خواستم برم پیشش که جیمین و جونگ کوک جلومو گرفتــن .

جیمین گفــت ” وااو آرومش باش خانمــی ، ما یه خرده حسابایی داریم که باید بین خودمون حل کنیم . “

پامو محکم گذاشتم رو کفششون و هردوشون رو کنار زدم .

تهیــونگو از اون پســر بیچاره که فهمیــدم جونگ سوکـه جدا کردم و گفــتم . ” تهیونگ فکر کردی داری چیکار میکنی ؟”

کله جمیعــت به من خیـره شده بودن

تهیونگ بهـم خیـره شد و واقعا عصبانی بنظر میرســید ، جونگ سوک رو با یقه ی لباسش گرفت و گفت . ” این پســر هنوز بدهیــشو نداده ، بکش کنــآر تو کارمن دخالت نکن “

دوباره میخواست با مشت جونگ سوک رو بزنه که جلوشـو گرفتم . ” تمومــش کن . “

اون تو صورتم فریاد زد . ” گفتــــم بکــش کنــار . “

همه ی بچه هایی که دورمون بودن نفس تو سینشون حبس شده بود و درگوش همدیگه پچ پچ میکردن ، به خودم لرزیدم ، کیــم تهیــونگ بی ادبیـــآش گل کرده بوده ، رفتارش خیلی بی ادبـانه بود .

معاومون از بین جمعیت خودشو رسوند و بهمون خیـره شد . ” اینجا چه خبره ؟” و بعد برگشت سمت تهیونگ .

” کیم تهیونگ ، نمیخوای این کارتو توضیح بدی ؟” معامون پرسید و بعدش به جیمین و جونگ کوک نگاه کرد که هردوشون قیافشونو مظلوم کردن و یه قدم رفتن عقــب . (موزیــای من *-* )

من چند قدم تهیونگ فاصله گرفتم و رفتم پیش معاونمون تا همه چی رو براش توضیح بدم ، اون به تهیونگ خیره شده بود و تهیونگ فقط چشم غره رفت براش .

آقای کیــم تهیـونگو گرفت و درحالی که اونو باخودش میکشوند سمت دفترش گفت . ” اینجا تو جمع چیزی بهت نمیگم ، فعلا باهام میای دفترم تا تکلیفتو مشخص کنم . “

جمعیتی که تو راهرو جمع شده بون رفتن سمت کلاساشون و من سریع رفتم سمت جونگ سوک ، اون گوشه ی لبش زخم شده بود و داشت خون میومد .

” حالت خوبه ؟” . من ازش پرسیـدم

اون سرشو تکون داد و قبل از اینکه بره کلاسش گفت ” ممنونــم ، دیگه باید برگردم کلاسم . “

آه کشیدم و رفتــم سمت کلاس .

****

کلاس ریاضیمون تموم شد و ساعت بعدی هممون ورزش داشتیم ، لباسامون رو عوض کردیم و توی زمین بازی جمع شدیم .

” اوکی بچه ها ، امروز فوتبال بازی میکنیم ، همه یه توپ بردارین و شروع کنین به شوت کردن تا اول یکم خودتون رو گرم کنین ” مربی ورزشمون گفت و همه همونطور که مربیمون گفت عمل کردن .

همینطور که میخندیدم توپ رو شوت کردم سمت مینا ، که یه دفعه حس کردم یه چیــزی داره میاد سمتـم .

یه توپ فوتبال دقیقــا پرت شد سمتــم و خورد تو صورتــم ، افتــادم روی چمــن و بینیم شروع کرد به خونریزی .

” هـــه جیــن ” مینا درحالی که اسممو داد میزد خودشو رسوند بهم و خم شـد سمتم .

سرم داشت گیج میـرفت ولی دیدم که مربی ورزشمون داره میاد سمتون .

مربیمون پرسیــد ” تو حالت خوبــه ؟ مینــا ٍ کمکش کــن بلند شـه و ببرش اتاق درمان ”

من بینیمو گرفتــم و بلند شــدم ، متوجه ی تهیونگ شدم که دقیقارو به روم ولی با فاصله ی بیشتر ساکت مونده بود ، با وجود پوزخندی که روی صورتش بود مطمئن شدم شوت شدن اون توپ تو صورتم کارخودشه .

***
درحالی که یخـو میزاشتم رو بینیم غر زدم ” اییش اون عوضیه ی بی وجدان . ” . رو تخت دراز کشیده بودم و از دست تهیونگ کللافه بودم .

مینـا گفت ” تقصیره خودته نباید امروز تو کارش دخالت میکردی “

سرش داد زدم . ” هــی ، تو مگه با جادوی عشقش کور شدی ؟”

” نـــه ، بهرحال فکرکنم بینیت خوب شد ، پاشو بریم لباسامونو عوض کنیم ساعت ورزشمون دیگه تموم شده . “

خونریزیه بینیم بند اومد بود برای همین برگشتیم برای کلاس بعدی تا زنگ پایانیه مدرسه هم بخوره ، ولی متاسفانه یادم اومد بعد از کلاسا آقای کیم منتظرمه و باید برم حبس کلاسی .

” خیله خب ، برو داخل .” آقای کیم گفت و بعد از اینکه رفتم داخل درو پشت سرم قفل کرد .

ولی بعدش فهمیدم تو کلاس تنها نیستم ، تهیونگ بازم تو کلاس بود ، تمام سعیمو کردم تا وجودش توی کلاسو ندید بگیرم ، رفتم و دورترین نقطه ی ممکن از تهیونگ نشستم .

من درنهایت تو ردیف آخر گوشه ی کلاس نشستــم درحالی که اون روی یکی از صندلیای ردیف اول نشسته بود ، یه دفعه ، برگشت و به من نگاه کرد .

اون ازم پرسیــد . ” اینجا چیکار میکنی ؟”

واس اینکه جوابش رو بدم یا کلا به بهش توجهی کنم مردد بودم ، خیلی کوتاه درحدی که متوجه بشه گفتم ” صبح دیر کرده بودم . “

اون سرشو تکون داد و برگشت جلو ، مطمئنم بخاطر اتفاقی که تو ساعت تفریح افتاده تو کلاسه .

یه سکوت خیلی بدی توی کلاس بوجود اومده بود و هیچکدوممون حرفی نمیزدیم .

تهیونگ یهو برگشت و پرسیـد ” تو حوصلت سر نرفته ؟”

تصمیم گرفتم بهش توجهی کنم و به خوندن کتابم ادامه بدم ، بهم پشت کرد و دوباره سوالشو تکرار کرد ، و البته که بازم جوابشو ندادم .

تهیونگ با ناآمیدی از جاش بلند شد و اومد دقیقا روبه روم نشـست ، و گفت . ” هی ، دارم باتو حرف میزنما . “

با دلخوری بهش نگاه کردم ، و دوباره نگاهمو چرخوندم سمت کتابم ، بااینکه داشتم بهش بی محلی میکردم ولی بازم قلبم تند تند میزد ، من مضطرب شده بودم .

” از دســتم دلخوری ؟”

آه کشیدم و دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم . ” خودت چی فکرمیکنی هان ؟ اون جوریکه تو سرم داد زدی جلوی همه تحقیــرم کردی ، و بعدشم که توپ فوتبالو کوبوندی تو صورتم تا بینیم خون بیـآد . “

” آخــی هه جیــنی قهرش گرفته . ” تهیونگ با تمسخر گفت و چشم غره رفتم .

” باشــه ، باشـــه ، من معذرت میخوام خوبــه ؟” اون به من نگاه کرد و گفت

تحویلش نگرفتم وبازم به خوندن کتابم ادامه دادم ، اون کتابمو از دستم کشید و با نگاهاش به من زل زد

دسته به سینه شدم و گفتم . ” چیــه ” . تهیونگ لب و لوچشو آویزون کرد و شروع کرد به کیوت بازیای دخترکشش .

یه ابرومو بالا دادم و گفتم . ” من بااین چیـزا خر نمیشــم . ” .

اون بالاخره بیخیال لوس بازیاش شد و میز جلوم رو زد کنار ، و صندلیه خودشو کشید جلوتر طوری که حالا زانوهامون بهم میخوردن .

و بعـدش بغلــم کرد .

کنـار گوشــم زمزمه کرد ” ببخشیــــد . “

قلبــم جوری تند میزد که خودمم میتونستم صدای ضربان قلبمو بشنــوم ، این بچـه چشـه ؟ . من سرجام بی حرکت مونده بودم درحالی که اون دستاشو دورم حلقه کرد بود .

همینکه به خودم اومد ، سریع هلش دادم عقب و گفتم ” یااا ، داری چیکار میکنی …”

گونه هام بدجور سرخ شده بود ، اون سر جاش درست نشست و لبخند مستطیلیه همیشگیش رو تحویلم داد.

تهیــونگ دوباره گفت . ” متــــااسفــم ؟؟”

نتونســتم جلوی لبخــندمو بگیرم و گفتم . ” باشه باشــه تمومش کن ، فقط برو برگرد سرجات . “

چقــدر رفتارای این پســر عجیبــه .

 

 

Dislike


3
دیدگاه بگذارید

avatar
2 گفتگوها
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
3 تعداد نویسندگان دیدگاه
kiut- ARMY_nosayebeByulinaHanvin آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
kiut- ARMY_nosayebe
مهمان
kiut- ARMY_nosayebe

وووووووواوووووووووو خوشبه حال دختره ای خدا مرسی هیونگ مثل همیشه عالیه

Hanvin
مهمان
Hanvin

بابا زود تَر بزار تو رو خدا به خدا أصلا موضوع فیک یادم رفت