28 👁 بازدید

“Fanfiction Magic Castle – Chapter X06X “

چپتـــر ششـــم

ایــن چپتر از قبل آماده شده بود ولــی من تایمــی که بتونم پستش کنم رو نداشتم

ایــن چپتــر هم از دیــد هردو کارکتره امــا نه مثل قبل ^^

 

MuoHia P.O.V

 

تاریکــی شـــب ، نور ماه ، صدای ساییده شدن چرخای ماشیـــنا روی آسفالت جاده ، صداهای جیرجیرکای شــب ،

چراغای قرمز و زردی که توی جاده عقب و جلو میرفتــتن ، قدمــای نامنظم خودم روی سنگ فرشــا ، همشون یه بهانه بودن ، یه بهانه ، یه تلنگر تا فکرمو منحــرف کنم

اتفــاقای امروز تو ذهنم و جلوی چشمــام میچــرخیــد ، آب دهنمو به سختی قورت دادم و وقتی ترشیه بدی رو ته دلم حس

کردم ،سعــی میکـردم خودمو برگردوندم به زمان قبل از بردنم به اون انبــار لعنتــی ولی نمیتونستــم ، نمیــتونستم خودو گول بزنم و وانمود کنــم زمان به عقــب برگشـــته

فقط یه هفتـــه ، من توااین یه هفتـــه میخواستم چیکار کنم ، خودمو درگبر این سوال که پدرمادرمون والدین واقعیمونن یا نه میکردم ؟شاید انتخاب اینکه زندگیه خودمو به بی راهه بکشم یا خواهرمو ؟

وقتی به اینکه بعد از اون برخوردا توهمچین جایی ، یه خیابون شلوغ و پرصدا ، جایی که بااین تاریکیه شب نااشنا بودنش برام درست مثل این میمونه که توی کویر بی انتها گیرکرده باشم ، رهام کردن تا تصمیممو بگیرم خندم میگــرفت ، این مسخـرس ، به طرز کنایه ایی مسخرس

همــه چیز برام مثل یه هزار تو شـده بود ، یه هــزارتو بــدون هیــچ نقشـــه ای

دستــمو مشت کردم و چند بار محکم زدم به قفســه سینم تا بتــونم این بغــض لعنـــتی رو کنار بزنمــش ولی فایــده نداشت

برخـرود یه جســم شیشه ایه محکم به پوستـــم باعــث شد سرمو بیــارم پاییــن و به اون دستبــد حلقه شده دستم نگاه کنم ،

شیشه های الماسی و نقره ای که زیرش کار شده بود و اون نگینای کوچیک مابینش به حدی تو تاریکیـه شــب برق میزد که واسه یه لحظـه منو مجــذوب خودش میکرد و ولی من کیـو گول میــزدم ؟

” حتــی فکر بازکردن اینو هم به ذهنــت نرسه ،مطمئن باش لحظه ای که این دستبدو باز کـــنی همــه چی برات تمومـــه “

یادآوریه این حرف فقط مطمئنم میکرد زیبــا ترین چیــزی که همــرامــه زشت ترین معنیــارو تو ذهنـــم به خودش جای داده ..

قــدمام یه جایی کنار پیاده روی خیابونی که خودمم نمیدونستـــم کجاس متوقف شــدن ، دستمو بالا گرفتم و بیشتر به اون دستنبــد خبــره شدم

اگــه…فقط اگه ..یعنی فقط اگه اینو باز کنم ..اونوقت تموم میشـــه ؟ همه ی این بازیــا تموم میشـــه ؟

انگشتامو رو قفلیه اون دستبند کشیدم و بازش کـردم ، یــه سوزش بدی تو مچـــم بوجود اومد و کم کم داشت شدید تر میشدولی نــه..ذهنم اجاازه ی احساس هیچ دردیو بهم نمیداد ، انگار بی حس شده بودم..تار شــدن دیــدم آخرین چیز بود که انتظار داشتم و چشامو بستم و ثـانیــه شماری میکردم تا همه چیــز تمــوم شـــه

**فــلــش بک **

“یــادت باشــه ماهیــا ، فقط یــک هفتــه ، یک هفتــه وقت داری تا تصمیمـــتو بگیــری ” صدای جکسون درحالی که داشت ازهمون راه اومده میرفت بیرون دوباره تو فضا پخش شد و همونجوری که لبمو گازمیگرفتم چشامو محکم بستم ، نمیخواستم سنگِــینی که تو گلوم جلوی دراومدن حتی کوچیکترین صدایی روهم ازم گرفته بود تو چشمــامم منعکــس شــه و داغیشون بهم ترس گیرافتادنه دنیــام توی یه مارپیــچ بی انتها رو ثــابــت کنه

*کــیه که نــتونــه فرق حق انتخـــاب یا تهـــدید رو ازهم تشخیــص بــده ؟ من کجای راه اشتبــاه کرده بودم که حالا اینجـــا گیر بیــوفتم “

میــخواستم از همون راهی که وارد اینجا شدم خارج شــم ولی صداهای اطرافم جلوم رو گرفت ، خوب دقت کردم این صدای روشن شدن یه سری سیستم بود و تونستم مانیتورایی که رو دیوارای اتاق کارگزاشته شده بودو ببینم و فهمیدم تو فقط ماشینای مسابقه ای نیستن که فضارو پر کردن بلکه مانیتورهای نصب شده رو دیوارهم هستن

نمیدونم چرا ولی منتظرموندم تا اون برفکای روی صفحه ی منیتورایی که روشن شده بود از بیــن بره و گیــج شدم وقتی دیدم تصویر توی منیتور حالا از اون تصویر برفکی داره خودمو درست جایی که لان وایساده بودم نشون میــده

” بی مقـــدمــــه شــروع میکـــنم “

گوشام تیز شد وقتی این صدای مردونه ی بم از بانداش پخش شد و واسه یه لحظه نفسمو تو سینم حبس کردم

” دختــرکوچولــوی اِزور ما حالا وقــت انتخابش رسیـــده ، چندساعت پیش تو به جای کسی که ما مدت هاست دنبالشیم اشتباهی به این جمع آورده شدی امـا اتفاقات از الان به بعد هیچ اشتباهی نیست فقط یکم زمان برات تغییر کرده ، برنامه ی ورود تو برای دو ماه دیگه بود نه الان ولی یکم تغییر کوچیک که ایرادی نداره هوم ؟”

گیج شده بودم و اینکه تنها تصویر این اتاق خودم بودم و پخش شدن صدای کسی که نمیدونم از کجا میومد داشت میترسوندتم ، درحالی که منتظر ادامه ی حرفای اون صدای بم بودم باز یه سوال دیگه اومده بود تو ذهنم..ازور یعنی چی ؟

“بدون شک اتفاقای امروز شکه ات کرده و کلــی سوال توی ذهنت داری که بپرسی ، واس دونستن همه چیز خیلی برات زوده اما یه چیزو هرگز فراموش نکن ، هردوی شمــا، تو و ساینــا به عنوان یه عضو اِزور پیـش دوتا از بهترین های ما که فکرمیکنین پدرمادرتونن بزرگ آموزش داده شدین و اگه هرکدومتــون ، نخوایــن این پیشنهاد رو قبــول کنیــن ،نمیــدونم چقــدر میــتونیــن دووم بیـــاریــن و آره ..از حرفام درست فهمیدی ، کسایی که بزرگتون کردن پدرمادر واقعیتون نیستن ، لیلی و کانول نماینده های ویژه ما برای امنیت شما بودن”

 

**** از دیـــد ساینــــا ***

درست زمانی که فکرمیکردم اون مرد بااون دستش که آزاد بود منو میکشه سمته خودش یکی منو کشید سمته یه راهروی باریک که کنارم بود و اصلا متوجهش نشده بودم و اون مرد بخاطر فضای خالیی که سرجام بود سکندریه بدی خورد و باسر افتاد زمین و شراب توی دستش همراه تکه شیشه ها پخش زمین شدن

دستایی که منو محکم کشیده بودن توی این تنگای تاریک و هنوزم رو خودم حس میکردم و وادارم کردن به روبه روم ، به کسی که بخاطر تاریکی فقط میتونستم لذق چشماشو تشخیص بدم خیره شم

” بازم تو ؟ تو تـــااینجـــا هم دنبالم کــردی ؟”

میخواستم جواب بدم اما یجورایی هل شده بودم و نمیــدونستم چی بگــم ، چی باید میگفتم واقعا تو این موقعیت ناجور ؟

” من..من فقط اتفاقی از اینجا سردراوردم و یکی منو بزور اورد داخل “

صدای قهقه های عصبیــه مردی که حالا پخش زمین بود تو فضا پیچیــد و حواس هردومونو به خودش گرفت ، واسه چند ثانیه حواسم به طرز خندین اون مرد و نگاه کسایی که اطرافش بودن وحتی زحمتی برای کمک کردنش به خودشون نمیدادن پرت شد که باز دستم کشیده شد و من سمــته خروجیه اینجا برده شدم

“فکــر کنم خیلی واضــح بهت گفتم دور و بر من نپلکــی؟”

حالا که بیرون بودیم بخاطر روشنی تیرک های اطرافمون بهتر میتونستم چهره ی اون پسر که فقط یه اســم ازش میدونستم رو بببینم ، صداش تقریبا بلند بود و جوری که با کلافگی باچشماش زیرنظرم گرفته نمیدونم چجوری حرفمو ثابت کنم ؟

صبر کن…اصلا چرا باید بخوام قانعش کنم ؟

چشامو چرخوندم و یه قدم رفتم عقــب و چیزی که میدونستمو گفتم ” و منم یادم نمیاد به جز اون شب و قضیه ی بیمارستان اصلا خواسته باشم دنبالت بیـام ،من داشتم برمیگشتم خونه که خبر غیب شدن خواهرمو شنیدم و حواسم پرت شد و بعدم از اینجا سر درآوردم “

حالت چهرش یکم نرم شد و دستشو رو پیشونیش کشیــد . ” تو دیــوونه ای ، یــا دیوونه ای یا قصد جونتو کردی که این وقت شب تنهــا اومدی همچین جایی “

دستام که تاالان جلوم به هم قلاب کرده بودم دو طرفم انداختم و کیفمو رو دوشم حرکت دادم

” میـــدونم ، برای همینم میخوام برگردم قبله اینکه یکی دیگه پیدا شه و منو جای خواهرم اشتباه بگیره ” واسه یه لحظه لبمو گاز گرفتم .” و در ضمــن .بابت خلاص کردنم از شر اون عوضـی..ممــنون ” سرمو تکون دادم و سریع پشت کردم و راه برگشتو گرفتم به جای اینکه بخوام به نگاه های خیرش به خودم اهمیت بدم ..

خــودمو خوب میشناختم ..واسه همین مطمئن بودم اگه فقط چندلحظه بیشتربمونم تمام سوالای دیشبم یهویی به ذهنم هجوم میارن ، اونم توی موقعیتی که اصلا جاش نبود وسعی میکردم جلوی کنجکاویای مغزمو بگیرم

طبق عادتم کف کفشمو روی زمین میکشیدم و آروم قدم برمیداشتمو آه کشیدم ، با هرقدمم حس میکردم یه خط قرمز رو یه سوال دیگه توی ذهنم کشیده میشه و وقتی یادم میومد تا چندلحظه پیش..جایی که بودم که ماهیا هم بهش رفت و آمد داشته ..برام قابل قابل درک نبود و حس خیلی بدی بهم میداد ،

درسته ماباهم زندگی نمیکردیم ولی همین دور بودنمون به قدری بود که بخوایم بهمدیگه اهمیت بدیم ، فکرکنم این یجور قانون تو روبط هممونه که همیشه پابرجاست ،

” تا کی میخوای هی آه بکشی ؟”

خشکــم زد وقتی صدای کریس رو از پشتم شنیدم و باعث شد سرجام وایستم و سریع سرمو برگردونم

” داشتــی دنبالم میومدی ؟”

اون یه ابروشو بالا داد و اومد نزدیکتر .” حتی نمیتونی فکرشم بکنی چه اتفاقایی تو این کوچه میتونه برات بیوفته ، “

دستاشو گزاش تو جیبشو و صداشو صاف کرد ” بزار به جبران کاری که درحقم کردی “

یعدم باسر بهم اشاره کرد حرکت کنم و خودش جلوتر راه افتاد ..

نفهمیــدم ..من شک ندارم قبلش بخاطر نجات دادنش داشت محکومم میکرد و حالا . چیشد واقعــا ؟ چند بارتو گیجیه خودم پلک زدم و سریع رفتم سمتش تا عقب نمونم ، وقتی رسیدم بهش تقریبا قدمامون هماهنگ شده بودن ..

کم کم به اوایل کوچه رسیده بودیم و نزدیکای خیابونی که قبلا توش بودیم و به جز اون سرو صدای ماشینا که هرلحظه بهشون نزدیکتر میشدیم یه سکوتی بینمون بود که نمیدونستم چطوری توصیفش کنم ، من مدام داشتم از تو دهنم زبونمو گاز میگرفتم که سوالی نپرسم ولی به طرز عجیبی جز سخت ترین کارا برام شده بود ، شاید باید اعتراف کنم که جرئت کردنش برام سخت شده بود

“خیــلی ساکــته “

بالاخره تنها چیزی که به ذهنم رسیدو به زبون آوردم

” ایـن وقت شــب طبیعیــه” کریس خیلی ساده گفت و تو دلم به خودم پوزخند زدم ، یا واقعا منظورمو متوجه نشد یا نمیخواد اصلا حرفی بزنیم و من به گزینه ی دومم مطمئن ترم

“منظورم این نبـود “

” میـدونم ، از اون برگ یادداشتی که گزاشتی برام میتونم حدس بزنم ولی دونستن جواب اون سوالا فایده ای برات نداره “

لبمو گاز گرفتم و با لبجازی گفتم .” نصفه جوابای ما تو زندگی سودی به حالمون ندارن ، من فقط کنجکاوم “

اون سرجاش وایساد و با اخطار بهم نگاه کرد که باعث شد سرجام میخکوب شم و گفت .” ولی دونستن بعضی از جوابا به قیمت جون آدم تموم میشه “

عالـی شد ، من دقیقا دارم نتیجه ی که منتظرش بودم رو میگیرم ؛ اون حاضر نیست جوابمو بده

ما راهمونو سمته خیابون بعدی کج کردیم و من دوباره پرسیدم .” توام تو خونه ی نیک ، پیش اون دوتا برادرا میمونی ؟”

واسه یه لحظه بهم نگاه کرد و دوباره حواسشو گزاشت جلومون ” زندگی میکردم ، من از اونجا خیلی وقته رفتم اما فعلا موقتا برگشتم “

سرمو تکون دادم و تصمیم گرفتم دیگه چیزی نپرسم قبله اینکه خودم از کارم پشیمون شم و به جــاش گفتم

” منم فقط بخاطر قراره کاریه مادرم با نیک مجبور شدم بیام به این خونــه و خب..درست شب اولی که رسیدم اونجا اون اتفــاق بــرات اف—”

“اخــــ.خ.” نتونستم حرفمو ادامه بدم وقتی یه درد عجیب و خیلی بدی تو کله بدنم پیچید و به طرز عجیبی پشت گردنم میسوخت ..مثل این میموند که یه جمعیت عظیمی از زنبورا همزمان یه نقطه از بدنتو نیش بزنن

کریس سریع وایساد و برگشت سمته من .” حالــت خوبــه ؟”

تنها چیزی بودکه تونستم به سختی بشنوم اون لحظه و چندثانیه بیشتر طول نکشید تا نتونم هیچ صدایی رو تشخیص بدم ، چهرمو از درد توهم کشیدم و میخواستم جوابشـــو بدم ولی نمیتونستـــم

.من چم شد یهـــو ؟ چه بلایی داره سرم میاد ؟ سرمو به نشونه ی *نـــه* به سختی تکون دادم ودستمو پشت کردم کشیدم چون فکرمیکردم نیش حشره ای چیزی باشه ولی اینطور نبود ،

حس کردم دیگه نمیتونم حتی یه لحظه رو پاهام وایستم و اگه کریس منو نمیگرفت مطمئنن به طرز بدی میخودم زمیــن ، سرم داشت گیج میرفت و مهم نبود چقدر پلک بزنم چون حتی دیدمم تار شده بود

همه چـی خیلــی سریع افتــاد ..من بدون اینکه بفهــم چه اتفاقی افتاد بایه درد عجیب و افتضاح تو تاریکیه مطلق فرو رفتم

*****

میســـوزه ، لعنـــتی ، پوســـت گردنم بدجور میســوخت وجوری بود فقط میخواستم بخارونمش، اما نمیدونستم چــرا ، بدون اینکه زحمتی به خودم بدم و چشمامو باز کنم دستمو بردم سمت گردنم تا اون قسمتی که اذیتم میکرد رو بخارونم

ولی همون لحظه که دستم خورد به پوستم نفــسم بــرید ، طوری از درد هیس کشیدم که باعث شد یهو چشمامو باز کنم و همون لحظه نور خورشید که ازپنجره مستقیم میومد سمتم چشامو زد

چــندبار پلک زدم و اطرافمو خوب نگاه کردم و بعد جایی که خودم بودم ،یه اتاق نه خیلی کوچیک نه بزرگ که هیچ شباهتی به اتاق اصلیم یا اتاق جدیدم تو خونه ی نیک نداشت ، دیواراش با کاغذ دیواری از دوتا رنگ ترکیبیه بنفش و سفید بودن و یه کلوزت و یه تخت ساده که خودم روش بودم همراه پاتختیه کوچیکی که کنارم بود ولی..

قلبـــم گرفت وقتی یه سری وسایل پانسمان رو روی اون پاتخیه ی کوچیک کنار خودم دیدم و منو وادار کرد دوباره دستمو ببرم پشت گردنم و جدای دردش من داشتم یه چیز دیگه رو حس میکردم …

جای بخیـــه ..؟؟

واسه یه لحظه دل پیچیه ی بدی از ترس اومد سراغم و نمیــدونستم چه اتفاقی برام افتاده ، من چجوری اومدم اینجا؟ نمیتونستم چیزیو دقیق به یــاد بیــارم ، یادم بود که تو خیابون داشتم قدم میزدم و تو راه برگشت بودیم ..اما بعدش ؟

پتویی که روم بودو سریع زدم کنار و خواستم بلند شم که همون لحظه در باز شد و من سرجام متوقف شدم ، مطمئن نبودم با دیدن کریس که اومد تو اتاق باید خیال خودمو راحت میکردم یا میترسیدم از اتفاقات بعدی و خلاف انتظارم پشت سرش یه پسر دیگه ای هم وارد اتاق شد

اون پسر پوست تقریبا روشنی داشت چشمای مشکی و حالت دارش و موهای لختش به چهــرش زیباییه خاصی میداد

“بیــدار شدی بالاخره ؟” کریس اولین نفری بود که سکوت بینمون رو شکوند

” مــن..چــه اتفاقی بــرام افتاده ؟ شما بامن چیکار کردین ؟” با وحشت نگاشون کردم و اینبار اون پسری که نمیشناختمش اومد جلو و نشست رو لبه ی تخت و باعث شد من خودمو بکشم عقــب

“تــو..اسمت سایناس درستــه ؟”

جوابی ندادم و اون فقط سرشو تکون داد ، ” پس درسته ، خوشبخــتم سایــنا منم لی ام “

چشامو ریز کردم و با همون حالت ترس قبلیم دوباره به چیزمیزایی که رو پاتختی بود نگاه کردم و سوالمو تکرار کردم

” شمــا بامن چیکار کردین ؟”

“بهـــتره بپرسی کسایی که تاالان مراقبــت بودن باهات چیکار کردن ” کریس با اوقات تلخی گرفت و داشت به طرز اذیت کننده ای با قدماش عقب جلو میرفت

احساسااتم حالا با گیجی و ترس میکس شده بودن .” یعنـی چی؟ من نمیفهمـــم “

“ساینــا ” صدای لی باعث شد سرمو برگردوندم سمتش ” از الــان به بعد هرچی بهت میگم ، باید کاملا بهشون دقت کنی باشه ؟”

بااینکه نمیدونستم چی میخواد بگه سرمو تکون دادم

لی یکم سرجاش جابه جا شد ، ” خوبــه ،ببینم تاحالــا اسم موئسسه ای به نام NFA به گوشت خورده ؟”

دستامو توهم قفل کردم “نــه ، یعنـی فکرنکنم همچین اسمی شنیده باشم “

” انتظارش میـرفــت ، پـس خوب گوش کن ” لی همونطور که باجدیت بهم نگاه میکردبا یه لحن آرومی ادامه داد .”همه چی بایه اسم شروع میشه ! NFA ، یه موئسسه که میشه گفت تقریبا گیرا در حد خودش ، جایی که با اسم بزرگترین شرکت مسابقه های رالی و پرورش بهترین ها توی خودش معروف شده اما این معروفیت فقط برای سرپوش روی ماهیت اصلی و سود بیشترشونه چون در واقعیــت ؟ یه موئسسه ی گسترده برای قاچاق اعضای بدن “

چشمــام گرد ، “این دیوونگیــیه ، اینا چه ربطی به من داره ؟” بایه تن صدای پایینی پرسیدم

اینبار کریس بود که جای لی جواب داد .” ربطش اینه توام جز اون موسسه لعنتی ایی ، یکی دیگه از اون قربانیایی که یهــویی پیدات شد “

صداش بلند بود ، بلند و عصبی ، من بهش خیره مونده بودم و هیچی نفهمیده بودم ، اون هرلحظه باهر جوابش منو بدتر گیج میکنه و میترسونه ، یعنی چی من جز اون موسسه ام ؟ یعنی چی ؟ اینا معنی نمیده

“کریس ، تو داری بدتر گیجش میکنی ، این دختر چیزی نمیدونه ” لی روبه کریس گفت و برگشت سمته من .” فعلا به حرفای اون دیوونه فکرنکن ، فرقــی نداره تو کی باشی و از کجا اومده باشی ، وقتی وارد موسسه شی ، خواسته یاناخواسته ، یا به دسته ازور ها فرستاده میشی یـا لزور ها ، وفرق این دوتا دراینه ، اگه تویه ازور باشی زندگیت مثل یه برده زیر دستوره ، درست شبیه ی سرباز اجباری و تو هرتمام دستوراتی که بهت داده میشه رو ناچاری انجام بدی و اما اگه تو یه لزور باشی ، اونوقت اون بدنتــه که هدفشون قرار میگیره و جسمت میشه گزینه ی آیندشون برای فسادبازیاشون “

EAZOR | LEZOR

نمیتونستم حال خودمو توصیف کنم ولی باشنیدن این حرفا ته دلم کاملا خالی شده بود و جرئت تصورشو نداشتم

“میخوای بگی اونا ازاعضای بدن لزور ها برای قاچاق استفاده میکنن ؟”

لی ” دقیقـــا ، و نکته ی دیگه اینجاست ، اکثر این فراد بچه هایی هستن که توی موسسه بدنیا میان و همون موقع علامت گزاری میشن که به کدوم دسته تعلق دارن ، تمــام این افراد برای علامت گزاری روشون یه تراشه ی مخصوص کار گزاشته میشه و تازمانی که اون تراشه فعال نشــه اونا از آینده ای که در انتظارشونه هیچی نمیدونن “

آب دهنمو قورت دادم و هنوز داشتم این حرفارو تو ذهنم جایگذاری میکردم .” اینا چه ربطی به من داره ؟”

” اون تراشه ، توی بدن توام بوده و دلیل اینکه دیشب اونطور از حال رفتی و وضعیت الانت بخاطر همینه ، تراشه ی تو دیشب فعال شــد “

جواب کریس که بدون مکث این کلماتو تحویلم داد شکه ام کرد ، حس کردم بدنم شل شد وناخودآگاه پیش خودم خندیدم ،

” بازیتون گرفته نه ؟ میخواین بگین منم یه ازورم ؟ یا نه یه لزور ؟” به دوتاشون با ناباوری نگاه کردم اما جواب لی باعث د بیشتر از قبل متلاشی شدن رو بین رشته ی افکارم حس کنم

“ااینطور نیست ساینا ، اونا روی تو از تراشه ی کپی شده استفاده کردن،این قانون فقط برای دوقلو ها استفاده میشه، اصل اون تراشه تو بدن کسه دیگه ای کار گزاشته شده و بافعال شدنش خود به خود برای توهم کاملا نه اما فعال شد ، این یعنی هدف اصلیشون یکی دیگه بوده اما تو ، تو وسیله ای برای تهدید اون فرد میشی تا قوانین موسسه رو قبول کنه و اگه اون آدم این ورود رو رد کنه تو به عنوان لزور شناخته میشی “

 

هیچکدوم از این حرف هارو نمیفهمیـدم..نه ، یعنی نمیخواستم که بفهممشون ، هضم این چیزا غیر ممکن و آخرین چیزی که ذهنم بهم اخطار میداد یه اسم بود..خواهر دوقلوی مــن..ماهیــا ..

 

 

***

هــرا دوباره با مجیـــک کستل باز گشت *-*

خیلی طول کشید نه ؟:/ جا داره بگم میدونم تاخیـرش زیاده ولی خب ببخشید دیگه 😀

بااینکه تاخیرم زیاده، ولی من تو این فاصله ها بین هرچپتر جداگانه روشون وقت میزارم و نهایت سعیمو میکنم

حداقل چپتری که قرار آپ کنم یه چیز آبکـی نباشه و از خط اصلیه داستان منحرفمون نکنه 🙂

ایــن قسمت تقریبا جواب یه سری سوالا بود و بسی مهم .-.کارکتر جدیدمون هم هنوز کامل معرفی نشده 😀

اونایی که میخونن امیدوارم تااینجا از این فیکشن راضی باشین و خوشحال میشم نظراتتونو بدونم ^_^

اصلا میخونین یا نه ؟ X’D

و در آخر امیداورم این قسمت گیج نشده باشین چون نصفه تلاشم این بود این قسمت تایه حدی واضح باشه 😀

:/ به قول ادمین دیگه سایتمون نانا : بنده استاده مبهـــم نویسی ام 😀

 



دیدگاه بگذارید

avatar
  اشتراک  
آگاهی از :