43 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 32

بعد یه قرنی اومدم، خدایی کدومتون فهمیدین نبودم؟?

اقا قبول نیس، من سر پارت خیلییی احساسات به خرج دادم و زحمت کشیدم.پارت حساسی بود خدایی! ولی چرا نظرا اینقدر کم بود؟ ولی اوناییم که نظر دادن گل کاشتناااا دمتون گرم.

هیییی بریم سراغه داستان!

 

 

یکهفته گذشته بود، اما برای پسر اشفته و شکننده ای مثل سوهو به اندازه ی سال ها طول کشید.
دسته فنجون قهوه اش رو بین انگشتاش فشرد و سعی کرد بغض مزاحمی که به گلوش چنگ میزد رو فرو بده، اما بر خلاف میلش قطره اشک لجوجی به ارومی از گونش پایین چکید.با حرص رد قطره ی سوزان اشک رو محکم از روی گونش پاک کرد و فنجون قهوه اش که حالا سرد شده بود رو کوبوند رویه میز.
زانوهاشو تویه بغلش گرفت و بیصدا زد زیر گریه.حس میکرد اضافیه،یه هفته بود که کریس با هر برخوردشون بی توجه راهشو کج میکرد و از دید سوهو محو میشد و سوهو رو به یه دنیا فکر و خیال ازار دهنده تنها میزاشت. سوهو بارها سعی کرده بود باهاش صحبت کنه اما هر بار با بی توجهیه کریس مواجه میشد.
مشت بی جونش رو به چشماش کشید و سعی کرد اشک هایه مزاحم رو که شده بود همدم این چند روزش،کنار بزنه.
از اولم اشتباه کرده بود،نباید بهش میگفت،باید همینطور که تا الان با این احساس مسخره کنار اومده بود،بازم ادامه میداد تا جایی که به خودش بفهمونه که احساسش اشتباست.حداقل اینجوری کنارش داشتش.ولی الان حس میکرد به معنای واقعی کلمه از دستش داده.
اما سوهو اشتباه میکرد.
حال کریس هم چندان تعریفی نداشت،حتی بیشتر از سوهو نگران بود و دلهره ی از دست دادنش رو داشت.ولی الان باید عاقلانه فکر میکرد.
اگه تا قبل از اینکه متوجه میشد حس سوهو متقابلا مثل خودشه، از خودش میپرسید به سوهو علاقه منده بی شک تاییدش میکرد.ولی انگار این تلنگر کوچیک باعث هجوم تمام افکار منفی دنیا به مغزش شده بود.
کریس تمام این مدت سعی داشت جواب قانع کننده ای و منطقی برای تفکرات منفیش بیاره و خودشو قانع کنه که سرانجام این رابطه شکل نگرفته به کجا میرسه.
اگه اونم به سوهو ابراز علاقه کنه سرانجامش چی میشه؟
باهم میمونن؟ یا فقط در حد یه رابطه زود گذره؟
اصلا اینجور رابطه ها چجوری هست؟
اگه کسی متوجه میشد…
و این قسمت کوچیکی از سوالات بی جوابش بود که تویه مغزش میچرخید.
میدونست که داره بدجور به سوهو فشار میاره،اما چاره ای نداشت.نمیتونست بی گدار به اب بزنه،پس باید صبر میکرد تا تمام موانع رو پیش بینی کنه و راه درست رو برای پشت سر گذاشتنشون انتخاب کنه.
خودش هم بیتاب بود،دلش میخواست سوهو رو به اغوش بکشه و تا اخر عمرش تو گوشش نجوا کنه که عاشقشه.
اما نمیخواست با یه حرکت اشتباه جفتشون رو تو خطر بندازه،پس باید صبر میکرد تا بهترین و عاقلانه ترین راه رو برای موانع و مشکلات سر راهشون پیدا کنه.
……
از دید لوهان:
+بهت میگم پاشو زنگ بزن برای من غذا بیارن!
-به من هیچ ربطی نداره!خودت نمیخوری من که دیگه مسئول سلیقه تو نیستم!میخوای بخور نمیخوای به جهنم…
با عصبانیت به چهره ی سرد سهون خیره شدم که مشغول خورد اون رشته های دراز و بیریخت و از همه بدتر چندش اور بود.
چهرمو جمع کردم و وسواسی بشقاب پر از رشتمو رو هل دادم وسط میز.
+اوه سهون،قرارمون این بود هر روز یکی “غذا” بپزه تا خبرمون بخوریم!این زهرماری که جناب عالی پختی اصلا قابل خوردن نیست که اسمشو بزاریم غذا! امروز نوبت تو بود و غذاتم قابل خوردن نیست، درنتیجه پاشو زنگ بزن یه چیزی بیارن من بخورم.معلومه خودتم داری به زور میخوری بدبخت نخور مریض میشی.لجباز!
سهون ریلکس از پشت میز بلند شد و بی توجه به جیغ جیغ کردنایه من بشقاب خالیشو گذاشت تو ظرف شویی و از اشپز خونه خارج شد.
-ته مونده ی غذایه دیشبه خودت تو یخچاله!
با عصبانیت جیغ کوتاهی زدم و کله مو کوبوندم رو میز.اعصابم از این قطبی خورد میشد که واقعا فک میکرد اون کوفتی که پخته خوشمزست و قابل خوردنه و جالب ترین قسمتش هم این بود که به منم تعارف میکرد بخورم.
با عصبانیت از جام بلند شد و با حالت چندشی کل محتوای قابلمه رو یهویی چپ کردم تو سطل اشغال و قابلمه خالی رو پرت کردم تو ظرف شویی.
+منکه اخر یه روزی به تو میرسم،فقط نمیدونم این یه روزه چرا سه ماهه که تاحالا پیش نیومده.?به جز یکی دو بار.
خوب، تایم شامم تموم شده بود، بدبختانه باید برمیگشتم سرکارم.
وارد اتاق سهون شدم و راهمو به سمت میز کارش کج کردم.طبق قرارمون که من به جای شرکت تایم کاریمو باید تو خونه میگذروندم، الان باید مینشستم و به ادامه پروژه ام میرسیدم.از حمام صدایه اب میومد،بابا بزار اون کوفتی که خوردی بره پایین!

برم به کارم برسم،کاره نقشه شعبه سوم هم دیگه تقریبا داشت تموم میشد.یه ایده توپی دادم که اصلا بیا و ببین،به رو خودش نمیاورم ولی میدونستم که گل کاشتم.با افتخار پشت میزش نشستم و لپ تابش رو روشن کردم تا کارم رو شروع کنم.
ناگهان با دیدن شئ مستطیل شکلی روی دراور سهون جرقه ای تو ذهنم زده شد،ناخداگاه دستم رو کیبورد لپ تاپ خشک شد.
چند ثانیه در سکوت به همون نقطه خیره شدم.
با تردید نیم نگاه مشکوکی به در حمام سهون انداختم و دوباره به فکر فرو رفتم.کم کم لبخند خبیثی رو لبم شکل گرفت، اینم یه فرصت برای تلافی!
در لپ تاپ رو کوبوندم و عین جت از جام پاشدم و با دوو هجوم بردم سمت در اتاق، هنوز به در نرسیده بودم که یهو زدم رو ترمز و چند قدم عقب عقب رفتم ، اگه سهون زود بیاد بیرون چی؟
نباید چیزی بفهمه،باید وقتشو تلف کنم!
با چشمایه ریز شده نگاهمو تویه اتاق چرخوندم تا به در کمدش رسیدم.
عقب گرد کردم سمت کمد و بیصدا در کمد رو باز کردم و همینجوری یه کراوات از تو قفسش کشیدمبیرون.
با شیطنت کراوات رو محکم دور دستگیره در حمام گره کردم و سمت دیگشم به دستگیره در دستشویی که کنار در حمام بود گره زدم تا کلا نتونه بازش کنه.
حالا فرار!?
کیف پول و سوییچ ماشین سهون رو از روی دراورش چنگ زدم و به سرعت از اتاق زدم بیرون و وارد اتاقم شدم.همینجوری هرچی دم دستم اومد پوشیدم و از خونه زدم بیرون.

پله ها رو دوتا یکی پایین دویدم و خودمو پرت کردم تو پارکینگ.
“جگوار” مشکی رنگ سهون اخر پارکینگ خیلی ضایع پارک بود.ای خاک تو سرت که به اینجاش فکر نکردی لوهان!من اینو چجوری برونم ؟
اب دهنم رو قورت دادم و با شوق کودکانه ای به سمت ماشین دویدم.حالا خوبه هیچکس تو پارکینگ نبود وگرنه بی ابرو میشدم!
قفل در رو زدم، در با صدایه سوتی باز شد و چراغ هایه ماشین روشن و خاموش شدند.لبخند پهنی زدم و با غرور سوار ماشین سهون شدم که اصلا بلدم نبودم برونمش.پشت فرمون نشستم و دستی به فرمون چرم و خوش دست ماشین کشیدم.جون میده برای رانندگی!
نگاه کلی به فضایه ماشین انداختم و زبونمو رو لبم کشیدم.بریم تو کارش…
ولی،اگه سهون بفهمه؟ میکشتم…
بلایی سر ماشین نیاد خوبه!
بیخیال لو، اتفاقی نمیوفته!
با دلهره ی کوچیکی کمربندم رو بستم و استارت زدم، ماشین با غرش خفیفی روشن شد.اب دهنم رو قورت دادم و با تردید فرمون رو چرخوندم و گاز دادم.ماشین به شدت از جا کنده شد.
جیغ بلندی زدم و پامو محکم کوبوندم رو ترمز.لوهان بیخیال،بیا از خیرش بگذر، پایه مرگ و زندگیت در میونه! حالا اون هیچی،خودتم نمیری خشی رو ماشینه بیوفته سهون میکشتت!?
خودمم مونده بودم دارم چی میگم، تا چند دیقه پیش من مهم بودم حالا ماشین مهم تر از حال خودم شده!?
دوباره سعی کردم به خودم امید بدم که اتفاقی نمیوفته و چیزی نیس،ولی قفسه سینم بدجور بالا و پایین میرفت.نفس عمیقی کشیدم و اینبار فشار کوچیکی به گاز دادم.ماشین به ارومی شروع به حرکت کرد.هه هه، داره میرههه!
حالا چجوری از پارک بیام بیرون!به زور صد بار عقب و جلو کردن به زور ماشین رو از پارک اوردم بیرون.ولی اخرم حس کردم ته ماشین گرفت به دیوار.?
فرمون رو چرخوندم و کمی بیشتر گاز دادم.حالا ماشین مستقیم به سمت در پارکینگ میرفت.دستپاچه با ریموت در پارکینگ رو باز کردم و اروم از پارکینگ خارج شدم.
عرق سرد روی پیشونیم رو پاک کردم و پلکام رو روی هم فشردم.
گواهینامه داشتم ولی تا حالا خیلی پشت ماشین ننشسته بودم.تا قبل اومدنم به سئول که اکثرا بیرون نمیرفتم و هر وقتم میرفتم راننده داشتم و اینجام که کلا هیچی.
با استرس اشکاری دنده رو عوض کردم و مسیرمو به سمت خیابون اصلی کج کردم.کمی بیشتر گاز دادم و سعی کردم با ماشین ارتباط برقرار کنم، ولی واقعا کنترل ماشین سخت بود.سهونه قطبی همچین با این ویراژ میده ادم فک میکنه داره فرغون میرونه، حالا من سر گاز دادنش قسمش میدم اروم بره.?
کم کم حس کردم کار با ماشین داره برام راحت تر میشه و روون تر دارم میرونمش.
غلغش کم کم داشت دستم میومد.همچین سختم نبود.یعنی بود، ولی باید باهاش ارتباط برقرار میکردم.لبخند ملیحی روی لبام نقش بست.
سرعت ماشین رو بیشتر کردم و با شوقی که به زور سعی در مخفی کردنش داشتم تویه خیابون خلوت مشغول رانندگی شدم.البته حواسم بود که خیلی گاز ندم که چپ کنم!
جلویه اولین رستوران لوکس و با کیفیتی که رسیدم ایستادم و با ژست خاصی از ماشین پیاده شدم.خداروشکر نزدیک بود و خیلی وارد خیابونایه شلوغ نشدم وگرنه معلوم نبود با این حالت جوگیری که پیدا کرده بودم چه بلایی سر ماشین سهون میاوردم.
متکبرانه از ماشین پیاده شدم. قفل ماشین رو زدم و در برابر نگاه خیره دختر و پسرای دبیرستانی که بهم خیره شده بودن وارد رستوران شدم.
خوووب! به حساب سهون بود دیگه هرچییی خواستم برای خودم سفارش دادم.فک کنم به اندازه سه روزم میشد، حداقل برای روزایی که سهون باز زهرمار میپخت اذوقه داشتم.
کیف پول سهون رو باز کردم و با خیال راحت تراول بود که همینجور روی میز میزاشتم.تازه انعامم دادم!!
از بس جذاب بودم پیش خدمت سه سوته غذامو تحویلم داد و با لبخند ژکوندی و بهم خوش امد گفت و تشکر کرد که اومدم رستورانشون?
با سرخوشی از رستوران بیرون اومدم و تا پامو از رستوران بیرون گذاشتم با اخرین سرعتی که در توانم بود مسافت در رستوران تا ماشین رو دویدم. غذاها رو پرت کردم رو صندلی بغل و سریع استارت زدم. به روش خرکی که خودمم نفهمیدم از کجام در اومد با یه حرکت دور زدم و به سرعت به سمت خونه روندم.اصلا حواسم نبود که نیم ساعت گذشت و سهون تو حمومه!
……
بیصدا دره خونه رو باز کردم و با دلهره اروم سرمو از لایه در بردم تو.عین عقاب جای جایه سالن رو از نظر گذروندم.ایول، هنوز نیومده.البته اونطوری که من درو بستم مسلما طبیعی بود نتونه بیاد بیرون.ولی حالا چجوری برم درو باز کنم که بعد خفتم نکنه!
رو پنجه پا مسیر سالن تا اتاق رو طی کردم و وارد اتاقم شدم.در اتاق رو بستم و نفسی از سر اسودگی کشیدم.غذاها رو گذاشتم رویه تختم و لباسامو با لباسایه تو خونه عوض کردم.
دوباره از اتاق بیرون رفتم و جلویه در اتاق سهون ایستادم و گوشمو چسبوندم بهدر،سکوت!یعنی الان خیلی عصبیه؟
اب دهنم رو قورت دادم و با دودلی دستگیره در رو با کمترین صدایه ممکن پایین دادم.لایه درو اروم باز کردم و نگاهی تو اتاق انداختم.
مات و مبهوت به در حمام خیره شدم و در سکوت به صدایی که تو اتاق پیچیده بود گوش دادم.
نهههههههههه!این دیگه خیلی زیادی بود،اینکه هنوز تو حمومه.?
از تو حموم صدایه شرشر اب واضح به گوش میرسید.خدا بخواد خفه شده تو حموم راحتمون کرده؟
به حق چیزایه ندیده! طولانی ترین حمومی که من تو عمرم رفتم بیست مین بود.این داره چیکا میکنه؟
کیف پول و سوییچ ماشین رو دوباره برگردوندم سرجاش و کراوات رو از دور دستگیره در باز کردم و دوباره پرتش کردم تو کمدش و از اتاقش زدم بیرون.بیخیالش!
یه هفته از اومدنمون از سانتاباربارا گذشته بود و سهون تا الان نهباهام به جز کل کل حرف زده بود و نه اصلا خونه بود. دلم بدجور خنک شده بود.مثل اینکه اون یه باری که خردش کردم خوب گرفته بود.برای اولین بار.☺
با صدایه زنگ در از افکارم خارج شدم و نگاه خیرمو از دیوار پوشیده شده با کاغذ دیواری روبه روم گرفتم.
مهمون داریم؟چه بد موقع! منو که کسی نمیشناسه،سهونم که فک نکنم با این اخلاقش کسی رقبت کنه بیاد دیدنش.پس یعنی کیه؟نکنه جانگ ریوعه باز؟اینم بیکاره ها!
با صدایه زنگ پی در پیی که تویه خونه میپیچید تکون کوچیکی تو جام خوردم.
سوزوندی زنگو بابا!
هر کیم بود من کلا حوصله جواب دادن نداشتم گشنم بود میخواستم برم غذامو بخورم، نیاد بشینه وقتمو بگیره.ولی چاره چیه!
به سرعت خودمو به در رسوندم و درو با شتاب باز کردم.زنگمون سوخت!
با اخم غلیظی به نگهبان ساختمون خیره شدم که دستش هنوز رو زنگ بود.
+سوزوندی زنگو اقا! چه خبره؟
نگهبان با عجله گفت:
_متاسفم عجله داشتم جناب ژیو،ممکنه به جناب اوه بگین تشریف بیارن؟
با نگاه بدی چشم قرنه خفنی به نگهبان رفتم و درو بستم .کلا هر چیزی که به سهون مربوط شه بدبختی داره!
با اکاره برگشتم تو اتاق سهون و پشت در حمام ایستادم،تقه ی کوچیکی به در زدم که تو صدایه اب گم شد.دوباره تقه محکم تری زد.
+اوه سهون!بیا دم در کارت دارن.
و باز هم صدایه اب بود که از حمام میومد.
+هووووی سهون بیا زنت اومده پشت در کارت داره.
و باز همه صدایه اب.
با عصبانیت لگد محکمی به در حموم زدم و داد زدم:
+سهووووون، مگه نمیگم دم در کارت دارن؟
و باز هم صدایه اب.
دیگه کم کم اون ته ته وجودم داشت نگران میشد.
نکنه بلایی سرش اومده؟ نکنه عین دبیرستانیا خودکشی کرده؟
با نگرانی دوباره در زدم.
+سهون، اون تویی؟ اوه سهون!
وقتی دیدم باز جوابی نمیده با نگرانی و بدون فکر دستگیره در رو پایین دادم و وارد حمام شدم.
یه لحظه نفسم گرفت!
با لپ های باد کرده پریدم بیرون و تند تند نفس نفس زدم.خفه نشه تو این بخارا!
نفسی گرفتم و با نگرانی دوباره برگشتم تو حموم.با چشمایه ریز شده نگاهمو تو حموم چرخوندم و اینقدر تویه اون انبوه بخار جلو رفتم تا به چیز سفت و سنگی برخورد کردم.
قطرات ریز اب رو حس میکردم که روی صورتم مینشست.
با پایین اوردن سرم با سهونی مواجه شدم که هدفونش رو روی گوشش گذاشته و تو وان پر اب زیر دوش خوابیده.
با فک افتاده بهش خیره شدم.
الان مثلا میخواستی بگی هدفونت زد ابه؟خوب منم از اینا دارم ولی دیگه جنگولک بازی در نمیارم این دیگه چه سیقه ایه!
در میون جنگ افکارم به طور ناگهانی متوجه لخت بودن سهون شدم.ناخداگاه نگاهم سر خورد روی هیکل و سینه پهن و عضلانیش و اروم پایین تر رفت تا رویه پک های خوش فرم شکمش ثابت موند.
چند ثانیه در سکوت بهش خیره شدم، خیلی…جذاب بود.

اختیار نگاهم دست خودم نبود، یه چیزی ته دلمو قلقلک میکرد، نمیتونستم نگاهمو ازش بگیرم.
نگاهمو به زور از هیکل خوش تراش و سفیدش گرفتم و رویه صورت غرق خوابش فیکس شدم.اب دهنم رو با صدا قورت داد و به صورت اروم و غرق خوابش خیره شدم.موهایه مشکی و خوش حالتش با ظرافت روی پیشونیش ریخته بود و خط تیز فکش ازش یه چهره جذاب ساخته بود.
به زور نگاهمو از چهره ی بی نقصش گرفتم و مشت محکمی به قفسه ی سینم زدم و زیر لب فوشی نثاره ضربان تند و تعجب اور قلبم کردم.
-اینجا چه غلطی میکنی؟
با شنیدن صدایه اشنایی ناخداگاه داد بلندی زدم و تندی از وان فاصله گرفتم.نگاه احمقانه ام روی سهون چرخید که در همون حالت که خوابیده بود و چشماش بسته بود، هدفونش رو از روی گوشش برداشت و با بیخیالی پرتش کرد کنارش.
-پرسیدم اینجا چه غلطی میکنی….ارامشمو بهم زدی!

دستی تویه موهای خیسش کشید و زیر لب گفت:

-پسره ی احمق!
صداش هم مثل چهرش سرد بود.
حرفمو پس میگیرم،انکار نمیکنم،شاید جذاب باشه ولی خیلی سگ اخلاقه!
خودمو جمع و جور کردم و با اخم کوچیکی رومو برگردوندم.
+دم در کارت دارن،خبرتو بیارن پاشو برو ببین چیکارت داره که طرف زنگو سوزوند.
-با من؟ کیه؟
+نگهبان ساختمون.
سهون با نگاه عاقل اندرسفی بدون توجه به حضور من از تو وان بلند شد و شیر اب رو بست که این کارش مساوی شد با برگشتن من به سمت در و پوزخند صدا داره سهون.
بی توجه بهش از حموم خارج شدم و راه اتاقمو در پیش گرفتم.غذامم سرد شد…
بلافاصله بعد از بستن در اتاقم با یاد اوری غذاها دویدم سمت تخت و با ذوق یکی یکی غذا هارو از تو باکسشون بیرون اوردم.اصلا نمیدونید حس انتقام چه چیز خوبیه.اونم وقتی با غذا باشه.
غذا ها رو ظرافت چیدم جلوم و بعد از چند ثانیه خیره شدن بهشون با ولع شروع کردم به خوردن.
از هر غذایی یه تیکه میخوردم و با خوشحالی برای خودم اظهار نظر میکردم.درسته سرد شده بود ولی واقعا خیلی خوشمزه بود!
نمیدونم چقدر به همین روال گذشته و من از بس غرق مزه بینظیر غذا بودم ،متوجه صدایه پاهایی که به سمت اتاقم میومد نشدم.
با باز شدن در اتاقم و ورود سهون، توی همون حالتی که بودم خشکم زد.
ای وای،…………….غذاها!حالا اینا رو چیکار کنم؟میگم اصلا همسایه داد!?
با نگرانی غذام رو تندی قورت دادم و سعی کردم بی تفاوت جلوه کنم.
بیخیال برگشتم سمت سهون که حالا با چهری مرموزی بهم نگاه میکرد.موهای نمدارش با شیطینت رویه پیشونیش ریخته بود و ازش چهره ی یه بچه دبیرستانی لجباز رو ساخته بود.
+خوبه اینجا در داره، فک کنم بدونی برای چی گذاشتنش، و فک کنم هم بدونه طرز استفادش چجوریه.
سهون در اتاقم رو پشت سرش بست و دست به سینه به در تکیه داد.
-وقتی تو نمیدونی نباید مزاحم حمومه کسی بشی که از قضا دوتا در هم سر راهت داره،دیگهاز من توقع داری؟
+خوب تو…
سهون چهرشو جمع کرد و انگشت اشارشو رویه یکی از گوشاش گذشت.
-یه دیقه جیغ جیغ نکن ببینم!
اینقدر با تحکم گفت که نا خداگاه ساکت شدم.با چهره ی ناراضی سوالی بهش خیره شدم، اصلا این اینجا چیکار داشت؟
بعد از چند ثانیه سکوت بالاخره سهون به حرف اومد.
-میدونی نگهبان دم در چی گفت؟
لقمه ی دیگه ای تو دهنم گذاشتم و با بیخیالی گفتم:
+مسلما با من که کار نداشت.
سهون پوزخندی زد و تکیشو از در گرفت.
-میشه گفت به تو مربوط میشد…
سهون با لحنی که انگار داشت قصه تعریف میکرد قدم زنان به سمت من راه افتاد.
-نگهبان ازم درخواست کرد که برم پایین و جای پارک ماشینمو عوض کنم.
با این حرف لقمه محکم پرید تو گلوم و به شدت به سرفه افتادم.
سهون بی توجه ادامه داد:
-و وقتی رفتم پایین ببینم چشه متوجه شدم که….که ماشین کج جلوی در اسانسور پارک شده…
سهون چرخی به چشماش داد.
-و از اون بدتر…جلوبندی ماشین کامل اومده بود پایین.
نفسم گرفت،بدبخت شدم.از پنجره پرتم میکنه پایین!با نگرانی تو جام سیخ شدم و اماده فرار شدم.
-من خوب یادمه اخرین بار کجا پارکش کردم و امکانم نداره کسی دست به ماشینم زده باشه،مگه اینکه سوییچ اصلی ماشین رو داشت باشه!
بالایه سرم ایستاد و با اخم کمرنگی به چهره مات من خیره شد.
-تو فک میکنی چجوری اونجوری شده لوهان؟!
و بعد با سر به غذاهایه رویه تخت اشاره کرد.
( فلش بک )
با عجله و بی توجه به سرعت زیادم سراسیمه پیچیدم تو پارکینگ و ماشین رو مستقیم به سمت جلو هدایت کردم.
فقط میخواستم زودتری ماشین رو پارک کنم و برم بالا.
با دیدن جای قبلی ماشین که حالا با ماشین دیگه ای پر شده بود با عصبانیت مشتی کوبوندم رو فرمون و همین حرکتم مواجه شد با فراموش کردن سرعت زیادم و برخورد ناگهانیم با ستون وسط پارکینگ.
هین بلدی کشیدم و با ناباوری به جلو خیره شدم.واااااای!
اب دهنم رو قورت داد و دستپاچه با ترس سریع دنده عقب گرفتم و به اولین جایه خالی ای که رسیدم بدون توجه به جایگاهش ماشین رو پارک کردم و بدون کوچک ترین نگاهی به ماشین غذا ها رو برداشتم و از پارکینگ زدم بیرون.

( پایانه فلش بک )
اب دهنم رو با صدا قورت دادم و با ترس به چشمایه سرد سهون خیره شدم.
واقعا هیچی به ذهنم نمیومد تا بگم.

کم کم لبخند کجی رویه صورت سهون نشست.
-دست تو بوده نه؟
تیر خلاص! یکم زیادی ریلکس بود.
فوقش دعوا میشه دیگه، گور باباش فدایه سرم اصلا میخواست درست غذا بپزه.
انگاری که با همین چندتا جمله شجاع شده بودم.
با چشمایه وحشی زل زدم تو چشماش و با ترش رویی گفت:
+اصلا اره دست من بوده، حالا میخوای چیکار کنی؟
سهون با تعجب و ابروهایه بالا رفته بهم نگاه کرد.
+چیه؟حالا نکنه باز میخوای تحدیدم کنی؟ ها!
در کمال تعجب سهون بی تفاوت شونه ای بالا انداخت.
-ایندفعه واقعا عمل میکنم، به اندازه خسارت ماشین دو برابرش رو از حقوقت کم میکنم که اونم حقته!میدونی که پول کشیدن از حسابت برام کاری نداره!
عین برق گرفت ها پاشدم و با خشم رویه تخت وایسادم.
+یا یا یا،تو نمیتونی همچین کاری کنی!ب چه اجازه ای حق و حقوق منو تایین میکنی؟قبول کن خودت غذا درست نپختی و منم گشنم بود و مجبور شدم چون بیرون بر درستی هم نداری وگرنه منم بیکار نیستم برم ماشین تورو با اون همه دنگ و فنگ بردارم.توام به اندازه من مقصری….
سهون بی حرف بهم خیره، بعد چند ثانیه در سکوت عقب گرد کرد و در کمال ناباوری از اتاق خارج شد.

حاضرم قسم بخورم که قبل از اینکه روشو برگردونه به طور عجیبی حاله محوی از لبخند رو روی صورتش دیدم…

ببینم با نظرات چه میکنیدا!

Dislike


جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
Raha
مهمان
Raha

عالی بود واقعا میگم این قسمتو خیلی دوس داشتم فقط دلم به حال سوهوم میسوزه گناه داره ? کریس بیشعور زود تر بره پیش سوهوم فقط ? تیکه حمومش خیلی باحال بود…زهر مار…???
عالی بود دستت درد نکنه?❤ معلومه حواسم بود من چند روز یک بار یه سر به این سایت میزنم تا فقط ببینم فیک تو اپ شده یا نه?

**z.s**
مهمان
**z.s**

وااییی
عاقل این قسمتش عالیبو.ینی چه دل و جرئتی داره لوهان.اون موقعی سهون در حموم رو باز نمی‌کرد جدی جدی فک کردم طوریش شده.
ایول بابا???

**z.s**
مهمان
**z.s**

عاقل این قسمت عالی بود.
نمی‌دونم چرا گوشیم هر چی بخواد می‌نویسه.اعصاب واسم نداشته.

Baekla
مهمان
Baekla

سلام وای این قسمت عالی بود? یعنی از شدت زیاد خنده و اضطراب اینکه ی بلایی سر ماشین سهون نیاد اشکم دراومد ولی بلاخره گل پسرمون یه کاری کرد تا سهونو کفری کنه البته مطمئن نیستم از کفری شدش یا نه ولی اونجور که از شواهد پیداس خبرای خوبی در انتظاره لولوم نیست?
آهان و راستی راجب سوالت من قشنگ جای خالیتو حس میکردم نفس??
به دور از حاشیه خسته نباشی و خیلی ممنون این قسمتم مثل بقیه ها عالی بود??❤?

fzfsx
مهمان
fzfsx

عالی عالیه
دستت درد نکنه دوستم
فقط تو رو خدا زودتر آپ کن یادم میره خو

Gessy
مهمان
Gessy

خخخ خیلی خوب بود
خسته نباشی