581 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-the last part

 

كسي از خواننده هاي اينفينيتي مونده؟❤️

  1. سلام به دوستاي قديميم

    ميدونم خيلي خيلي خيلي طول كشيد ولي نميدونم چرا اصلا دست و دلم نميرفت كه چپتر اخرو بنويسم،ولي بالاخره نوشتم.نياز داشتم كه با حوصله بنويسمش ولي نميدونم چرا خيلي شد خودم واقعا شرمندم،ميدونم هرچي معذرت خواهي كنم كمه ولي واقعا مرسي كه يه سري از شما همچنان هم منتظرش بودين.قدردان تمام محبتا و نظرايه قشنگتون و از اعماق وجودم ازتون ممنونم.نميدونم ديگه چي بايد بگم،حرفا زياده ولي نميخوام خستتون كنم.اينم پارت اخر…:)

-چان؟
بکهیون اروم سرشو از لای در داخل برد و نگاه اجمالی به داخل انداخت.
چانیول که مشغول مطالعه کاغذ های توی دستش بود، با شنیدن صدای بکهیون سرشو بلند کرد و نگاهی به بک انداخت.به تاج تخت تکیه داد و لبخند گرمی زد.
+بیا داخل بک…
بکهیون با شونش در رو به عقب هل داد و داخل اتاق شد.سینی دستش رو روی عسلی کنار تخت گذاشت و روی تخت کنار چانیول نشست.
-هنوز تموم نشده؟
چانیول که دوباره مشغول شده بود، بدون گرفتن نگاهش از برگه های دستش با جدیت سری به نشونه تایید تکون داد و گفت:
+فقط یه خرده کاغذ بازی های اداریش مونده…کریس بهتر میدونه،من فقط از اینور شهادت میدم.
بکهیون سرشو رو شونه چان گذاشت و با تردید زیرلب گفت:
+دیگه لازم نیس بری؟من واقعا دیگه نمیتونم…
چانیول دستشو دور کمر بک حلقه کرد و با مهربونی بوسه ای به موهاش زد.
-نه!دیگه اخراشه،نگران نباش دیگه قرار نیست بلایی سرم بیاد!
چانیول خندید و نگاه بک با ناراحتی روی زخم گوشه لبش ثابت موند.انگشتشو نوازش گرانه روی زخم کشید و لبش رو گزید.
چانیول چندین بار تا حالا توی راه رفتن به دادگاه مورد ضرب و شتم افراد جانگ ریو قرار گرفته بودو بکهیون دوست نداشت یکباره دیگه شاهد درد کشید تنها دلیل زندگیش باشه.
-همشونو گرفتن؟
چانیول برگه های دستش رو روی تخت پرت کرد و خم شد و از سینی روی عسلی لیوان ابمیوه ای برداشت.
دستشو دور بدن بکهیون محکم کرد و بوسه ای به گوشه لبش زد.
+من جای تو بودم به جای فکر کردن به گذشت فکر ایندمون بودم.
بکهیون چشماشو توی حدقه چرخوند و موهاشو از جلوی چشماش کنار زد.
-اره،لابد پسرم ازم میخوای تا وارث ثروتت بشه نه؟
چانیول ابرویی بالا انداخت و حق به جانب گفت:
+حق منه!نباید بخوام؟
بکهیون از گوشه ی چشم نگاهی به چان انداخت و زیرلب گفت:
-پس فک کنم تو انتخابت اشتباه کردی احمق!چون به هر حال دیگه راه برگشتی نداری!
و لبخند ژکوندی تحویل چانیول داد و از رو تخت بلند شد.
+خانوادت کجان؟
یک لحظه انگار جریان برق از بدن بکهیون گذشت.اب دهنش رو قورت داد و سمت چانیول که بی تفاوت بهش خیره شده بود برگشت.شوکه شده بود.
+قبلا که گفتم، اینجا نیستن.
سوال یهویی چانیول، بکهیون رو خیلی شکه کرده بود.
-پس کجان؟

بغض خفیفی گلوی بکهیون رو میفشرد.توی تمام طول زندگیش، این تنها موردی بود که هیچوقت نتونسته بود باهاش کنار بیاد.
-میخوام ببینمشون.
بکهیون تند تند پلک میزد و سعی میکرد فکر اشفتشو سر و سامان بده.
+خانوادم…من…
چانیول همچنان بی تفاوت بود
بکهیون با عجز نفسش رو بیرون داد.سرش رو پایین انداخت و پلکهاشو محکم بهم فشرد.
-چرا بهم نگفتی؟
چانیول بعد از گذشت چند دقیقه زیرلب پرسید.
بک با نارحتی سرش رو بلند کرد و به چشمای غمگین چانیول خیره شد.طبق معمول چانیول چندین پله ازش جلوتر بود.
+تا نخوام این نگاهتو رو خودم تحمل کنم.
-تقصیره تو نبوده بک..
+ولی هیچکس هیچوقت اینو نفهمید،هیچکس نفهمید ما بچه های پرورشگاهی خودمون چه دردی میکشیم تا با این موضوع کنار بیایم، هیچوقت مارو مثل خودشون ندونستن،همیشه بینمون فرق میذاشتن،همیشه از ما بدشون میومد، هیچکس هیچوقت مارو نفهمید، هیچکس هیچوقت دوستمون نداشت…
-ولی من دوستت دارم بک!
بکهیون با چشمایه خیسش به چانیول که لب تخت نشسته بود خیره شد.بکهیون یک بار دیگه هم سعی کرد موضوعی رو از چانیول پنهان کنه اما طبق معمول چانیول از قبل همه چیز رو میدونست و باز هم با سخاوتمندی به روش نمیاورد.و این قطعا یکی از بهترین صفاتی بود که داشت، چانیول قلب خیلی بزرگی داشت و این بکهیون رو متاثر میکرد.
لبخند کمرنگی روی لبهای بک نقش بست.اروم جلو رفت و روی پاهای چانیول نشست و دستاشو دورگردنش حلقه کرد.سرش رو جلو برد و بوسه ی ارومی روی لبهاش به جا گذاشت.
+برای همینم هست که تا حالا این زندگی مسخره رو تموم نکردم…
چانیول چشمایه درشتش رو به چشمای تیره ی بکهیون دوخت.
-دیگه هیچوقت این حرفو نزن،نمیخوام بشنومش،این اتفاق هیچوقت نمی افته.
بکهیون اروم سرش رو تکون داد و سرشو تو گودی گردن چانیول پنهان کرد.
+خیلی زودتر از اینها میخواستم بهت بگم، ولی نتونستم…ترسیدم.نه اینکه به تو اعتماد نداشته باشم، ولی..ترسونده بودنم.از گفتنش خجالت میکشیدم.به هرکی میگفتم، مسخرم میکرد.همیشه کتکم میزدن.ترسیدم چان، اون دوران خیلی سخت بود… هیشکی از من خوشش نمیومد.هیشکی منو دوست نداشت…
چانیول بوسه محبت امیزی به موهای بک زد.حلقه دستاشو دور کمرش محکم کرد و عاشقانه در گوشش نجوا کرد:
-من دوستت دارم بک،اندازه ی تمام کسایی که کتکت زدن،اندازه تمام کسایی که اذیتت کردم،اندازه تمام کسایی که دوستت نداشتن،من بجای همشون دوستت خواهم داشت.دیگه هیچوقت خودتو با این افکار بیهوده اذیت نکن.بهت قول میدم تا اخر عمرم به جای تمام کسایی که قدرتو ندونستن،عاشقانه دوستت داشته باشم…
……
سوهو با شنیدن صدای باز شدن در سراسیمه از رو تخت بلند شد و با نگرانی از اتا

ق بیرون رفت.کریس جلوی در ورودی ایستاده بود و مشغول باز کردن دکمه های لباسش بود.سوهو خوشحال از اینکه کبودی جدیدی به جمع کبودی های رو صورت کریس اضافه نشده،بازدمش رو با اسودگی بیرون داد.
کریس عصبی بنظر میرسید و این توی چهرش مشهود بود.سوهو اب دهنش رو قورت داد و چند قدم جلو رفت.
-کریس…
کریس که تا اون لحظه متوجه حضور سوهو نشده بود با دیدن نگاه پریشونش بالافاصله اخماشو باز کرد.لبخندی به چهره ی رنگ پریدش زد و با چند قدم بلند خودشو به سوهو رسوند، دستشو دور شونه های استخونیش حلقه کرد و محکم بغلش کرد.
سوهو با نگرانی سعی کرد سرشو از سینه کریس جدا کنه و بینشون فاصله ایجاد کنه.
+کریس…چیزی شده؟
کریس محکم سوهو رو به خودش فشرد و بوسه ملایمی به موهاش زد.
+کریس…
-تموم شد…بالاخره تموم شد!
یکباره انگار بار عظیمی از روی قفسه سینه سوهو برداشته شد.بازدمش رو اروم بیرون داد و با ارامش چشماشو بست.
-ترسوندیم!پس چرا اشفته ای؟
کریس سوهو از خودش جدا کرد،گونشو نوازش کرد و با لبخند خسته ای گفت:
+فقط یکم ناراحتم، همین.
سوهو دستشو تو موهای کریس فرو کرد و بهمشون ریخت.
-میدونم هرکی هم که بود،بازم عموت بود…ولی کار درست رو کردی.تو این شک نکن…
کریس پیشونیش رو به پیشونی سوهو تکیه داد و زمزمه کرد:
+فراموش نکردم، اون بی توجه به نسبت فامیلیمون یک بار نزدیک بود تورو از من بگیره با اینکه میدونست تو ماله منی! من به این راحتیا ازش نمیگذرم…
کریس بوسه ی سبکی به پیشونی سوهو زد ،از کنارش گذشت و راه اتاق رو در پیش گرفت.
سوهو روی مبل سه نفره ی گوشه سالن نشست.فکرش درگیر شده بود.جواب یه سری سوالات رو میخواست و منتظر موقعیت مناسبی بود تا مطرحشون کنه.
بعد از گذشت دقایقی کریس برگشت. کنارش روی مبل لم داد و سوهو رو به اغوش کشید.سوهو بی اختیار سرش رو روی سینه ی برهنش گذاشت و دستشو دور کمرش حلقه کرد.
-تو خونه برهنه نگرد.
+دلم میخواد!
کریس با لجبازی جواب داد و دستشو زیر تیشرت سوهو لغزوند.
سوهو بی توجه به انگشتایه گرمی که پوست سردشو میسوزوند و جلو میرفت پرسید:
-چرا اینقدر طول کشید؟
+دادگاه به شواهد بیشتر نیاز داشت.
کریس کوتاه جواب داد و سرشو تو موهای سوهو فرو کرد.
سوهو دست کریس رو از دور کمرش پس زد و نگاه جدیش رو روانش کرد.
-نه ماه گذشته… سهون کجاست؟
کریس نفسش رو محکم بیرون داد ، صاف نشست و نگاهی به چشمایه کنجکاو سوهو انداخت.میدونست که دیر یا زود باید قضیه رو برای سوهو توضیح میداد.
+میخوای همشو بدونی؟
سوهو سری به نشونه تایید تکون داد.
-چند ماهه که با جمله های نصفه نیمه قانعم کردی که این اوضاع رو تحمل کنم، فک کنم دیگه وقتشه که کامل توضیح بدی اینجا چخبره!
سوهو کمی از کریس فاصله گرفت و کامل سمتش برگشت، چهارزانو روی مبل نشست و با چشمهای منتظر بهش خیره شد.
+میدونی که تنها دلیل موندن سهون تو اون جهنم بدست اوردن وصیت نامه مادرش بود.سه ماه طول کشید تا تونست در اون گاوصندوقو باز کنه و بدترین اتفاق ممکن لو رفتنش توی ماه چهارم بود.
چشمایه سوهو ناخوداگاه تا اخرین حد ممکن گرد شد.
+جانگ ریو زمانی که فهمید سهون خیلی وقته که همه چیز یادش اومده و تمام این مدت بهشون رو دستی زده خیلی عصبانی شد.ارتباط ما به طور ناگهانی با سهون قطع شد،خودت میدونی،ما سه ماه نتونستیم ردی از سهون بگیریم.جانگ ریو نفهمیده بود وصیت نامه دستشه،سهون یه سری مدارک پیش پا افتاده رو، رو کرده بود.همونطور که انتظار میرفت توی این سه ماه اتفاقات جالبی برای سهون نیوفتاده بود،اینو از رد چاقوهایی که روی بدنش بود فهمیدم.بعد چند وقت به وسیله چندتا خدمتکار دوباره ارتباطش با ما وصل میشه و به کمک خدمتکارا و راهنمایی های ما از عمارت فرار میکنه.ولی همه چی به اونجا ختم نمیشد،جانگ ریو در به در دنبال سهون میگشت و ما مجبور شدیم برای یک ماه سهون رو بفرستیم سوئد پیش یکی از دوستای قدیمیش.توی وصیت نامه چیز عجیبی بود، مثل یه نقشه.چیزی که ما بعد چندین هفته تازه تونستیم تشخیصش بدیم.ظاهرا جانگ ریو شرکت رو به خاطر کینه قدیمیش از سهون نمیخواسته، به خاطر اون نقشه میخواسته.ما نمیدونستیم ممکنه اون نقشه چی باشه و ما رو به چی برسونه،ولی با دنبال کردنش به یه گاو صندوق قدیمی توی زیر زمین شرکت رسیدیم.
کریس نفسی گرفت و با حیرت سری تکون داد.
+مدارکی که اونجا بود میتونست با زندگی تک تک ما بازی کنه.نمیتونی تصور کنی چه چیزایی توی اون برگه ها نوشته بود.شواهد تک تک کثافت کاریای جانگ ریو توی اون جعبه بود،هر کدوم از اون کاغذها میتونست زندگیشو برای همیشه جهنم کنه.مادر سهون تمام مدت از نقشه اصلی جانگ ریو با خبر بود و توی این مدت با استفاده ازش سیاه ترین شواهد ممکن رو جمع میکرد.اون مدارک نفرت انگیز ترین کارایه جانگ ریو رو اثبات میکرد.قتل پدر سهون، زمینایی که بالا کشیده بود، قاچاق مواد مخدری که انجام میداد…جانگ ریو دنبال اونا بود، نمیخواست بدست سهون برسه..
سوهو بانگرانی به کریس خیره شد.
-بعدش چی شد؟
کریس لبخند پر ارامشی زد و سرشو به پشتی مبل تکیه داد.
+ما اونا رو سپردیم به چانیول.جای مدارک پیش ما امن نبود،ما اینجا به خاطر افرادی که جانگ ریو همه جا داشت تقریبا محدود شده بودیم، اون مدارک رو بدست پلیس رسوند.البته بماند که اونجاهم چقدر چانیول به مشکل خورد تا دادگاه رو به نفع خودش تموم کرد.ما چندین بار گیر افراد جانگ ریو افتادیم ولی خوشبختانه جونگ فکر همه جا رو کرده بود و به موقع رسید.جانگ ریو با رشوه خیلی از دادگاه ها رو به نفع خودش تموم کرد ولی اخرسر بازم نتونستن از قتلی که انجام داده بود بگذرن.
-اون اعدام میشه نه؟
کریس بی حرف سرش رو به نشونه تایید تکون داد.
-متاسفم…

+اون مرد خوبی نبود سوهو،هر چقدرم به گردن من حق داشته باشه…در هر صورت،من همه اینا رو پیش بینی کرده بودم…
کریس لبخندی به چهره اروم سوهو زد و کمرش رو نوازش کرد.
سوهو چند ثانیه سکوت کرد و در اخر با تردید پرسید:
-کای و لی…اونا کجان؟
پوزخند کمرنگی گوشه لب کریس جای گرفت.
+کای به خاطر اخازی ها و جا به جایی موادی که انجام میداد متهم به حبس ابد شد و لی…پنج ماه پیش جنازشو توی ساحل سانتاباربارا پیدا کردن.
سوهو شوکه به کریس زل زد.
-یعنی چی!؟
کریس دستی به گردنش کشید و با سردرگمی گفت:
+مثل اینکه میخواست از من انتقام بگیره به خاطر مسائل شخصی،درحالی که جانگ ریو دستوره دیگه ای داده بود و وقتی که به خاطر این موضوع از گروهشون خارج شده بود ،کشتنش.
سوهو کمی احساس ناراحتی میکرد.اما نه به خاطر لی…
-خانوادش چی میشین؟تا جایی که من میدونم…
کریس با لبخند معناداری به سوهو نگاه کرد.سوهو بهترین انتخاب زندگیش بود و توی این مورد حتی یه ثانیه هم به تردید نیوفتاده بود.
+خواهرش توی یکی از بهترین خیاطی های شهر مشغوله کاره،من
خودم زودتر از تو به فکر بودم.وضعیتشون الان تقریبا خوبه، اوضاعشون بهتر شده.

سوهو نفس عمیقی کشید و لبخند کمرنگی زد.
-پس حالا،سهون کجاست؟
کریس با بیخیالی چشماشو بست و سرشو به شونه سوهو تکیه داد.
+نمیدونم، همین وراست لابد دیگه.
سوهو موهای کریسو از جلوی چشماش کنار زد و به چهره ی خستش خیره شد.خوشحال بود که دیگه لازم نیست زخما و کبودیا جدیدی رو تحمل کنه، دیدنشون وجودشو به اتیش میکشید.زخم کوچیک روی چونش رو نوازش کرد که چهره ش از درد جمع شد.سوهو به سرعت دستشو کشید و زیرلب گفت:
-متاسفم.
کریس چشماشو باز کرد و سرش رو از رو شونه ی سوهو برداشت.روی کاناپه دراز کشید و سوهو رو تو بغلش کشید.
+ارومم کن.
سوهو سرشو رو سینه کریس گذاشت و جواب داد:
-چیکار کنم؟
کریس حلقه دستاش رو دور تن سوهو محکم کرد و زمزمه کرد:
-بودنت،ارامشه.فقط بمون،همین…
سوهو لبخند کمرنگی زد،چشماشو بست و زیرلب زمزمه کرد:
+میمونم،و ایندفعه دیگه هیچوقت تنهات نمیزارم…

……
سری به نشونه سلام برای نگهبان ساختمان تکون داد و لبخند به لب وارد اسانسور شد.به زور دستشو بلند کرد و به ارنج دکمه رو فشار داد.خریدایه تو دستش اینقدر سنگین بود که مجبور بشه از بقیه اعضایه بدنش کمک بگیره.کیسه های خرید رو جلوی در خونه زمین گذاشت.عرق رو پیشونیش رو پاک کرد ،رمز در رو زد و وارد خونه شد.خریدا رو جلوی در خونه ول کرد، هنذفری هاشو از توی گوشش بیرون کشید و روی جاکفشی انداخت.کار هر روزش شده بود بیرون رفتن و ورزش کرده توی پارک سر خیابون.میخواست خودشو سرگرم کنه تا کمتر فکرش مشغول بشه.فکرایه بی سر و تهش ازارش میداد.هنوز در خونه رو کامل نبسته بود که توجهش جلب شعله های کوچیکی شد که روی زمین چیده شده بود. با چشمای گرد شده نگاهشو از شمع های روی زمین گرفت و ردشونو دنبال کرد تا به صحنه ی عجیبی رسید.اون نور های کوچولو به پیانوی بزرگی منتهی میشد که گوشه ای از خونه جا گرفته بود.چند ثانیه مات و مبهوت به صحنه ی روبه روش خیره شد.کم کم چهرش توهم رفت، اخماشو تو هم کشید و با قدم های بلند از خونه زد بیرون و از پله ها سرازیر شد.با رسیدن به نگهبان ساختمون با عصبانیت دست مشت شدشو روی میزش کوبید و توجه نگهبانو به چشمایه اتیشیش جلب کرد.
+کسی وارد خونه ی من شده؟
نگهبان من من کنان نگاهی به لوهان انداخت و با شگفتی گفت:
-ن..نه.مگه..اتفاقی افتاده؟
لوهان خنده ی عصبی سرداد و با خشم غرید:
+مگه وظیفه ی شما اینجا محافظت از خونه های ما نیست؟
نگهبان همچنان گنگ بود.
-من متوجه ی منظورتون نمیشم مگه….
+چطور ممکنه کسی وارد خونه ی من شده باشه و یه پیانوی بزرگو گذاشته باشه گوشه دیوار و رفته باشه اونوقت شما متوجه نشده باشید؟
-قربان من…
لوهان منتظر ادامه ی حرفای نگهبان نشد.وارد اتاقک کوچیکش شد و
پشت میزش نشست.نگاهش روی صفحه مانیتور که دوربین های مدار بسته به اون متصل بود میچرخید.طولی نکشید که با عقب و جلو کردن کوتاهی به قسمتی مورد نظرش رسید.
چهره ی هیچکدوم رو نمیشناخت،حتی اشنا هم نبود.چشمش به نگهبان خورد که گوشه ی کادر ایستاده بود.
از پشت میز بلند و بلافاصله سینه به سینه نگهبان در اومد.
چشمایه سرخ از عصبانیتش رو بهش دوخت و شمرده شمرده گفت:
+اینجا،چه خبره!؟
نگهبان با نگرانی گفت:
-من متوجه نیستم قربان، اتفاقی افتاده؟ کسایی که امروز عصر اومده بودن گفتن از طرف اقای اوه اومدن، دیروزم جناب وو با من تماس گرفتن و گفته بودن که چندنفر امروز برای کاری میان، یعنی شما نمیدو…
لوهان هر لحظه عصبانی تر میشد. دیگه نایستاد تا بشنوه.نگهبان رو کنار زد و با قدم های بلند به سمت پارکینگ قدم برداشت.
…….
با حس تکون های شدیدی چشماشو باز کرد.با بد عنقی دستای سوهو رو پس زد و غلطی تو جاش زد و پتو رو روی خودش کشید.
-خوابم میاد سوهو…
_بیدار شو کریس، لوهان اینجاست..باهات کار داره…
کریس سرشو به کوسن زیر سرش فشرد و زیرلب ناله کرد:
-شروع شد.
+کریس!!!
کریس پلکهاشو بهم فشرد و بعد از چند ثانیه ، نفسی گرفت و چشمهاشو باز کرد.
-ظهربخیر!
+معنیه این کارایه مسخرت چیه؟
-کدوم کارایه مسخره؟
صورت لوهان هر لحظه قرمز تر میشد.
+اون، پیانو،کوفتی، گوشه خونه من،چه غلطی میکنه؟؟؟!!!
اینبار سوهو اخماشو تو هم کشید و نگاه سوالیش رو روانه کریس کرد.
-جز اموال سهونه!
کریس با بیخیالی جواب داد و تیشرتیو که سوهو براش اورده بود از کنار مبل برداشت.
لوهان چند ثانیه مهبوت به کریس خیره شد.
+اموال سهون؟سهون که اموال خاصی نداره؟
لوهان لحظه ای به فکر فرو رفت،دوباره اخماشو توهم کشید و دوباره به کریس که مشغول پوشیدن لباسش بود چشم دوخت.
-کریس…از سهون خبری داری؟
کریس چهره ی بی تفاوتش رو حفظ کرد.نگاه عاقل اندرسفی به لوهان انداخت و در جوابش گفت:
-اگه داشتم، مطمئنن خودم میرفتم سراغش، اون پیانو رو سهون بعد اون اتش سوزی برای خودش سفارش داده بود، الان اماده شده، منم اوردمش خونت.مشکلش چی بود؟
لوهان به نقطه نامعلومی خیره شد.زیرلب زمزمه کرد:
+پس ،چرا چیزی به من نگفته بود…
کریس با حس سنگینی نگاهی سمت سوهو برگشت که با اخم بهش خیره شده بود.
+تو میدونی سهون کجاست!!!
لوهان تهاجمی سمت کریس برگشت و با صدای بلندی تکرار کرد:
+تو میدونی کجاست!!!!
کریس چشماشو بست و صداش رو پایین نگه داشت.
-نه!
+تو میدونی!مطمئنم که میدونی!سهون نمیتونه همچین موضوعی رو از من مخفی کرده باشه!تو ازش خبر داری،میدونی کجاست…

-میگم نه!!
+پس از کجا اینو میدونی!!!
لوهان داد بلندی زد و نگاه اتیشیش رو به کریس دوخت.
+چرا بهم نمیگین کجاست، طوریش شده؟
کریس سعی کرد ارامشش رو حفظ کنه، نفس عمیقی کشید و شمرده شمرده گفت:
-ماهم مثل توییم لوهان، بخاطر یه موضوع قدیمی اینقدر شلوغش نکن.خبری ازش برسه ازت دریغش نمیکنم،اروم باش یه خرده…
سوهو که تا اون موقع بی حرف گوشه ای ایستاده بود و نگاه میکرد، اروم سمت لوهان رفت و شونش رو فشرد.
_سهون حالش خوبه،مطمئن باش…
لوهان سمت سوهو برگشت و نگاه خستشو بهش دوخت .لبش رو گزید و بعد از چند لحظه، زیرلب گفت:
+ببخشید بیخبر اومدم، شب خوش.
نگاه اخری به کریس انداخت و بی حرف از خونه زد بیرون…
……
با رفتن لوهان،کریس نفس راحتی کشید و لبخند اسوده ای زد.
-کارت اصلا درست نبود.
نگاه کریس روی سوهویی چرخید که با دلخوری کنارش ایستاده بود.
+نمیتونستم نقشه ی سهونو خراب کنم.
-ولی لااقل میتونستی بگی ازش خبر رسیده و حالش خوبه.میدونی که چقدر نگرانشه…
کریس شونه ای بالا انداخت و به سمت بار گوشه خونه رفت.
+نگران نباش، تا چند روز دیگه که سهون برگرده بقدری خوشحال میشه که اینارو یادش میره.
-شکم خالی…
+بیخیال سوهو…
کریس نگاه سردی بهش انداخت و لیوان ویسکی برای خودش ریخت.
+بیا اینجا..
کریس روی کاناپه نشست و به کنارش اشاره کرد.
سوهو با حرص نگاهی به کریس انداخت.نفسش رو محکم بیرون داد و کنار کریس نشست.
کریس سوهو رو جلو کشید و بوسه ی محکمی از لبهاش گرفت.
+فک کنم امشب بعد مدتها بتونم یه خواب راحت داشته باشم.
سوهو لبخندی زد و به سیب گلو کریس که با خوردن هر قلوپ ویسکی،تکون میخورد خیره شد.
-تو که میگی هرشب راحت میخوابم.
کریس خنده ای کرد و نگاه معناداری روانش کرد.
+منظورم چیز دیگه ای بود.
سوهو چند ثانیه بی حرف به کریس خیره شد.

-تو خواب ببینی!
و با یه حرکت سریع از روی مبل پرید و به سمت اتاق خوابشون دویید اما طولی نکشید که با حس کشیده شدن لباسش از پشت توی بغل کریس افتاد.
کریس لبهاش رو به گوش سوهو چسبوند و دستهاش رو دور تنش محکم کرد.
+خیلی فرز تر از اونیم که بتونی فرار کنی.
سوهو لبخندی زد و لحظه ای بعد با حس معلق شدنش و قرار گرفتن توی بغل کریس، صدای خنده هاش بود که توی خونه میپیچید…
…….
چند روزی از اون اتفاق عجیب گذشته بود.لوهان مثل همیشه گوشه ای نشسته بود و محو کلمات کتاب توی دستش بود.محو داستان قشنگی که زیبایی عشق رو به تصویر میکشید…
افکارش مدام سمت سهون میرفت.دلش خیلی براش تنگ شده بود.دوست نداشت به این دلتنگی و تنهایی عادت کنه،ولی نمیدونست چرا هرچی میگذره

،سهون برنمیگرده.
با صدای زنگ خونه از افکارش بیرون اومد.کتاب رو بست و از جا بلند شد.با باز کردن در یکباره دیگه با صحنه عجیبی روبه رو شد.مرد پشت در بی حرف دسته گل بزرگی رو دست لوهان داد و در برابر نگاه مبهوت لوهان توی پیچ راهرو گم شد.
لوهان با شگفتی به دست گل بزرگی که پر بود از رز های سفید خیره شده بود و پلک نمیزد.
سر بلند کرد تا بپرسه از طرف کیه اما با جای خالی مرد مواجه شد.لوهان چند ثانیه بی حرکت جلوی در ایستاد اما وقتی هرچیم فکر کرد به نتیجه ای نرسید، ناچار به داخل خونه برگشت و درو پشت سرش بست.
اروم سر خورد و جلوی در نشست.صورتش رو بین دستاش گرفت و بیصدا اشک ریخت.اشک ریخت و ناله کرد از دلتنگی که تموم نمیشد.گله داشت از کسی که خیلی وقته رفته بود و قلب لوهانم با خودش برده بود.
+اگه تو نیستی پس کی میتونه باشه…
…..
-من برنامشو از قبل چیدم!
+باید بهم زودتر میگفتی، من تازه از بیرون برگشتم خستمه.
-یه شامه دیگه، میخوایم با بچه ها دور هم باشیم بعد مدتی.
لوهان با بی میلی نگاهی با ساعت انداخت و بازدمش رو بیرون داد.
+مگه اومدن اینجا؟
سوهو با تعجب گوشی رو تو دستش جا به جا کرد و نگاهشو از کمد لباسیش گرفت و به کریسی دوخت که تو تخت دراز کشیده بود و غرق فکر بود.
-یک هفتست که اومدن!مگه نمیدونستی؟
+کسی به من چیزی نگفت.
لوهان زیرلب جواب سوهو رو داد.از رو صندلی بلند شد و نزدیک پنجره رفت،هوا ابری بود، داشت بارون میومد.
-حالا امشب میبینیشون،بیا دیگه لوس نشو،ساعت ۹ میبینمت.
لوهان جوابی نداد و پنج ثانیه بعد صدای بوق های ازاد بود که تو گوشی میپیچید.
گوشی رو پایین اورد و روی مبل پرت کرد.پنجره رو باز کرد، دستاشو به لبه ی پنجره تکیه داد و نفس عمیقی کشید.بوی نم خاک میومد.نم نم بارون که به صورتش برخورد میکرد رو دوست داشت.
از پنجره فاصله گرفت و راه اتاقشو در پیش گرفت تا لباس برای امشب پیدا کنه.نمیخواست بعد مدت ها که داره دوستاشو میبینه بد بنظر برسه…
……
-لوهان!!
بکهیون با دیدن لوهان،بلافاصله از جا بلند شد و محکم لوهانو بغل کرد.
-دلم برات تنگ شده بود!
لوهان لبخند کوچیکی زد و اروم دستاشو دور بکهیون حلقه کرد.
+سلام بک،خوشحالم میبینمت.
_لوهان…
نگاه لوهان اینبار سمت چانیول چرخید که با مهربونی بهش خیره شده بود.
+سلام چان..
چانیول برادرانه لوهان رو بغل کرد و موهاشو نوازش کرد.
_خوشحالم که میبینم حالت بهتره.
پوزخند محوی گوشه لب لوهان نشست.
+دیگه دارم کنار میام..
و روی صندلی خالی کنار سوهو نشست.
-چی میخوری لوهان؟
لوهان در جواب کریس زیرلب گفت:
+فقط یه لیوان اب.
کریس بعد از چند ثانیه نگاه خیرشو از لوهان گرفت و بی حرف رفت به صندلیش تکیه داد.
_تو پر تر شدی لوهان.
لوهان لبخندی به چانیول زد و چیزی نگفت.
-اوهوم،سهون خوب بهش ساخته.
لوهان نگاه ارومش رو به بکهیون دوخت و ابرویی بالا انداخت.
+سهون؟
لوهان زیرلب گفت و این همزمان شد با به سرفه افتادن کریس.
بکهیون با نا اگاهی درحالی که سیب زمینی سرخ شده میخورد سری تکون داد و گفت:
-اره دیگه! یک ماه گذشته!راستی سهون چرا نیومده اصلا؟
صدا از هیشکی درنیومد.لوهان با ناباوری به بکهیون خیره شده بود و بکهیون با بیخیالی داشت سیب زمینیشو میخورد.
چانیول به زور لبهاشو کش داد و لبخند کج و کوله ای زد.
_بک فک کنم…
با قرار گرفتن دست لوهان جلوی صورتش که به نشونه سکوت بالا اومده بود حرف تو دهنش ماسید.لوهان اروم از جاش بلند شد.دستاشو
به میز تکیه داد و صورتش رو نزدیک صورت بکهیون برد.خنده ای کرد و با جدیت پرسید:
+بکهیون، از چی یک ماه گذشته؟!!!
بکهیون بلافاصله با چشم تو چشم شدن با لوهان چیزی درونش فرو ریخت.از گوشه چشم نگاهی به بقیه انداخت که همه در شوک فرو رفته بودن.
اب دهنش رو قورت داد و به زور لبخند زد.انگار اشتباهی کرده بود که به نفع هیچکدومشون نبود.ظاهرا لوهان از هیچ چیز خبر نداشت.
-یک ماه گذشته دیگه،از اینکه ما برگشتیم.
لوهان چشماشو باریک کرد و نگاهی به چانیول انداخت،چانیول نفسش رو حبس کرده بود و چیزی نمیگفت.
+ولی سوهو گفت شما هفته پیش برگشتین!
چانیول خنده ای کرد و بلافاصله جواب داد:
_اره خوب،در اصل ما یک ماه پیش اومدیم ولی به بچه ها نگفتیم اومده بودیم برای خودمون بگردیم. هفته پیش بهشون گفتیم!
بکهیون هم تند تند سرش رو تکون داد تا حرف چانیول رو تایید کنه.
لوهان اروم سرجاش نشست ، سری تکون داد و لبخندی زد.نفس عمیقی کشید و شمرده شمرده گفت:
+و این موضوع چه ربطی به سهون داره!؟
و دوباره سکوت بود که جو رو در بر گرفت.نفس های لوهان به شمار افتاده بود و هر لحظه نسبت به قبل عصبانی تر میشد.
+شما به من گفتین از سهون خبری ندارین.
نگاه لوهان سمت چانیول برگشت که با نگرانی بهش خیره شده بود.
+شماها به من گفتین از سه ماه پیش دیگه خبری ازش نرسیده.
نگاه لوهان سمت سوهو رفت.
+به من گفتین اگه خبری برسه به من میگین.
اینبار نگاه لوهان سمت کریس برگشت،و مثل همی

شه همون نگاه بی تفاوت نصیبش شد.
+پس چرا بهم نگفتین؟
صدای لوهان از بغض میلرزید ولی گریه نمیکرد.لوهان خندید،تلخ خندید و با کلافگی دستی به موهاش کشید.
+هنوز هم نمیخواین بگین؟
نگاه لوهان اهسته روی همشون چرخید اما باز هم صدایی از هیچ کدومشون بلند نشد.
+خیلی اشغالین.
لوهان زیرلب گفت و به شدت از جا بلند شد.دیگه یک لحظه هم نمیخواست اونجا بمونه.
-لوهان …
صدای قدم های کریس پشت سرش میومد.کریس صداش میزد و دنبالش میدویید.
-صبر کن لوهان صحبت میکنیم.
لوهان بدون کوچک ترین توجهی به سمت خیابون قدم برمیداشت.ساعت از ۱۰ گذشته بود و کسی اون اطراف به چشم نمیخورد.لوهان تقریبا داشت میدویید.
-لوهان!
صدای کریس از فاصله ی دوری میومد و لوهان توجهی بهش نداشت.بارون بی رحمانه به صورتش میکوبید و هیکل نحیفش رو سرما احاطه کرده بود.لوهان با صدای بلند گریه میکرد و به قفسه سینش چنگ میزد.توی اون لحظه، فقط میخواست خودشو به ماشینش برسونه.دیگه دوستاشم بهش کمک نمیکردن.دیگه نمیدونست باید چیکار کنه،نمیدونست چجوری میتونه سهون رو پیدا کنه…
لوهان سعی کرد نسبت به داد بلند کریس بی توجه باشه،اما با صدای بوقی که از نزدیکیش بلند شد برق از سرش پرید.لوهان به دیدن نور چراغ ماشینی که به سرعت بهش نزدیک میشد لحظه ای مبهوت موند ،اما ناگهان با حس پرت شدنش به سمت دیگه ای تازه موقعیتش رو درک کرد.

لوهان چیزی احساس نمیکرد،اطرافش رو تار میدید و صداهای مبهمی از اطرافش میشنید.سایه هایی رو میدید که بالای سرش در حرکت بودن .اما میون اون هیاهو صدایی اشنا به گوشش خورد.تصویر کمرنگی میدید،یک چهره ی اشنا،یک صدای اشنا…صدای اشنایی که میون اون همه سر و صدا عجیب دلنشین بود.
_لوهان. …لوهان…
……
+دست تو سپرده بودمش…
سهون درحالی که به صورت رنگ پریده لوهان زل زده بود زیرلب زمزمه کرد.بعد از چند ساعت لوهان هنوز به هوش نیومده بود.
-همش تقصیره دهن لقه بک…
کریس با دیدن چهره عصبانی بکهیون و اخم چانیولی که پشت سرش ایستاده بود، ادامه نداد.
اما سهون حواسش به کریس نبود.توی دنیای دیگه ای سیر میکرد و یک لحظه هم نگاهشو از لوهان نمیگرفت.دلش میخواست همونجا اونقدر لوهانو محکم به خودش فشار بده که تمام دلتنگی این چند ماهش برطرف بشه.
اما با حس دستای کریس که روی شونش نشست فهمید که وقته نگاهشو از لوهان بگیره و رفع دلتنگیشو به زمان دیگه ای مولکول کنه.
سهون به زور نگاهش رو از چشمایه بسته لوهان گرفت و به کریس خیره شد.
-خیلی لجبازه، نتونستیم کنترلش کنیم.فک نمیکردم یهو دیونه بشه.برای یه لحظه انگار خودش نبود، وقتی فهمید ما از تو خبر داریم و بهش نگفتیم زد به سیم اخر.
سهون دوباره نگاهش رو روی چهره ی ظریفش گردوند.
+همش به خاطر خودش بود.میفهمید…خیلی اذیت میشد.
_حالا میخوای چیکار کنی؟
سهون لبخندی کمرنگی زد و شستش رو نوازش گرانه روی گونه لوهان کشید.
+دیگه کاری نمونده که بخوام بکنم…برمیگردم خونه…
…….
با صدای برخورد بارون به شیشه های پنجره اروم چشماش رو باز کرد.به محض باز کردن چشماش با اولین چیزی که مواجه شد اسمان تیره و ابری بود.لبخندی زد و پتو رو بیشتر دور خودش پیچید.هوای اتاق گرم بود اما لوهان احساس سرما میکرد.حتی یک لحظه هم فکرش سمت این نرفت که چجوری الان تو تختشه، فقط با بی حواسی محو دونه های بارونی بود که با پنچره برخورد میکرد و اروم سر میخورد پایین.کم کم صحنه های اشنایی از جلوی چشمش گذشت،لبخندش اروم اروم محو شد.چهره ی لوهان هر لحظه بیشتر درهم فرو میرفت.
توی جاش نشست، اون صداها ،هنوز توی گوشش بود.لوهان اون تن صدا رو میشناخت.
لوهان حس کرد میون افکارش یک صدا عجیب و کمرنگ شنیده میشه، نگاهی به پنجره انداخت، این نمیتونست صدای قطره های بارون باشه.نگاه لوهان اینبار سمت در حمام داخل اتاق برگشت، ازش صدای اب میومد.
لوهان با ناباوری به در حمام خیره شده بود و پلک نمیزد.چطور همچین چیزی ممکن بود!؟
صدای اب قطع شد.گلوی لوهان خشک شده بود و لبهاش بیصدا بهم میخورد .با ترس به ملحفه چنگ زد و اونو توی مشتش گرفت.لوهان نمیتونست فکر کنه،از طرفی وحشت زده بود و از طرفی کنجکاو، اون صدایی که قبل از بیهوش شدنش شنیده بود، نمیتونست فقط یک خیال باشه.مغزش قفل شده بود و فقط منتظر بود تا در حمام باز شه و ببینه اینجا چخبره…
طولی نکشید که در حمام باز شد…
صدایی از لوهان بلند نشد.نمیتونست پلک بزنه و زبونش قفل شده بود.لوهان صدای نفس نفس های بلندش رو میشنید ، حس میکرد که قلبش روی هزارتا میزنه.
مردی با موهای تیره از در حمام بیرون اومد،سرش پایین بود و تنها حوله ای به کمرش بسته بود.
مغز لوهان درحال افنجار بود،فکر و خیالات مختلفی توی سرش میگذشت.اما طولی نکشید که با بلند شدن سر مرد روبه روش افکار لوهان یکباره ساکت شد.
سهون متقابلن سرجاش خشکش زده بود و تکون نمیخورد.چشماش با نگرانی روی چشمای سرد لوهان میچرخید.
لوهان بلافاصله خندید،اروم لبهاش به خنده باز شد و چند ثانیه بعد صدای قهقه هاش بود که توی خونه میپیچید.سهون همچنان ساکت بود و بیحرکت کنار تخت ایستاد بود.خنده لوهان به همون سرعتی که اوج گرفت، خاموش شد.لوهان نگاه سردشو به چشایه نگران سهون دوخت.چند ثانیه بهش خیره شد و بعد، نگاهش رو از سهون گرفت .از روی تخت بلند شد و راه بیرون رو در پیش گرفت.
-لوهان…
سهون زمزمه کرد و بازوی لوهان رو میون انگشتاش گرفت تا جلوی رفتنش رو بگیره اما با سیلی محکمی که به صورتش خورد انگشتاش خود به خود شل شد.
سهون چیزی نگفت.سرش رو پایین انداخت و دستاشو از دور بازوی لوهان باز کرد.
-من فقط…
+هیچی نگو سهون..!هیچی نگو…
لوهان با بغض جملش رو تموم کرد و از اتاق بیرون رفت.همیشه توی ذهنش این صحنه رو تصور میکرد که از دیدن سهون اونقدر خوشحال میشه که تمام دردی رو که این مدت کشیده فراموش کنه.اما الان تنها احساسی که داشت عصبانیت بود…نه ماه گذشته بود،و سهون توی این نه ماه یکبار هم خبری ازش نرسیده بود.انگار که فقطم به لوهان خبرا نمیرسید،بقیه ازش خبر داشتن…و این چه دلیلی داشت جز اینکه خوده سهون ازشون خواسته بود؟
……
سه ساعت گذشته بود، لوهان روی تک مبل گوشه خونه نشسته بود و سرشو به دسته بلندش تکیه داده بود و غرق فکر بود.الان خیلی اروم تر شده بود. میخواست تا حقیقت رو بدونه،بدونه که سهون توی این نه ماه کجا بوده و چه اتفاقی براش افتاده…
-اروم شدی؟
لوهان با شنیدن صدای سهون جا خورد.سرش رو برگردوند و به سهون که به دیوار کنار راهرو تکیه زده بود خیره شد.
لوهان جوابی نداد، دوباره سرش رو به دسته مبل تکیه داد و به نقطه نامعلومی خیره شد.سهون اهی کشید و جلو رفت، روبه روی لوهان زانو زد و سعی کرد توجهشو جلب کنه.
-لوهان…
لوهان نیم نگاهی بهش انداخت و دوباره به جلوش خیره شد.
-بزار برات توضیح بدم.
+دارم گوش میکنم!
لوهان با جدیت گفت و نگاهشو به چشمایه قهوه ای سهون دوخت.
سهون اهی کشید و سری تکون داد.
-واقعن چیز جالبی نیست که بخوای بشنوی،سرجمع کلش فقط فرار و گریز بود،همین.
-اوه جدا؟ بنظر خودت نه ماه یخورده زیاد نیست فقط برای فرار و گریز؟
سهون نفسش رو محکم بیرون داد و دستی به موهاش کشید.
-سه ماه گذشته درگیر دادگاه بودم، هنوز جانگ ریو رو دستگیر نکرده بودن. نمیتونستم این ریسکو بکنم،ممکن بود پیدات کنن…من حالم خوبه لوهان و هیچ اتفاقی بیشتر از این نیوفتاده!
+پس چرا نذاشتی بقیه ازت خبری بدن؟
سهون خنده ای کرد که قند تو دل لوهان اب شد.کم کم دلتنگیاش داشت خودشو نشون میداد.لوهان دلش برای خنده های سهون تنگ شده بود.
-چون میدونستم اینقدر دیوونه هستی که یهو کار دست هممون بدی.
لوهان اخمی کرد و نگاهشو از سهون برگردوند.
+چطور میتونی اینقدر راحت بخندی؟
خنده رو لبهای سهون ماسید.لبهاشو جمع کرد و بیحرف به لوهان خیره شد.
+میدونی توی این نه ماهی که به اصطلاح برای تو هیچ اتفاقی نیوفتاده بود، چه به سر من اومد؟میدونی تک تک ثانیه های نبودت با من چیکار کرد؟میدونی این بی خبریا باهام چیکار کرد!؟نه، تو هیچی نمیدونی…چون هنوز اون عوضیه خودخواهه مغروری که فقط و فقط به خودت فکر میکنی،چون اون انتقام لعنتی اونقدر جلوی چشمتو گرفته بود که یادت رفته بود یک نفر اینجا داره به خاطر تو داغون میشه!!این اواخر دیگه واقعن ارزو میکردم نبینمت، همش انتظار اینو داشتم که وقتی برگردی یه جای سالم تو بدنت نباشه و دلشوره اینکه واقعن بلایی سرت بیاد ذره ذره خردم کرد، نمیتونستم به اینکه بلایی سرت اومده فک کنم چه برسه به اینکه اونجوری ببینمت!چند روز پیش واقعا انتظار اینکه خبر مرگتو هم برام بیارن داشتم،واقعن فک میکردم مردی.چون نه ماه گذشته بود و تو حتی یه زنگ به من نزدی!!!!
لوهان سر سهون داد زد و اجازه داد اشکاش روی صورتش خط بندازن.این نه ماه بدترین روزای زندگیش رو رقم زده بود و لوهان گله داشت، از اینهمه بی مهری گله داشت.
-من…من متاسفم، واقعن متاسفم لوهان…
لوهان پوزخند کمرنگی زد.
+فقط همین کارم ازت برمیاد.
-تو نمیدونی که این نه ماه برای خوده من چقدر زجر اور بود.
+اره من نمیدونم، فقط همینقدر میدونم که اونقدرا هم برای تو سخت نبوده که برای من بوده،جوری که تو عملن یادت رفته بوده منم هستم.
-من نمیخوام این بحثو ادامه بدی لوهان! هیچوقت نمیفهمی اون روزا چی به من گذشت و هیچوقت هم نخواهی فهمید!من هیچوقت این بحث رو برات باز نمیکنم چون دلم نمیخواد شاهد هیچکدوم از بلاهایی که سرم اومده باشی.فک میکنی پیچوندنت برام سخت بود؟فک میکنی همین الانشم اگه بخوام نمیتونم دست به سرت کنم؟فک میکنی رفتم اونجا عشق و حال که نتونستم زنگ بهت بزنم؟نه!از این خبرا نبود.اونجا فقط خون بود لوهان،از جای جای اونجا خون میچکید…منم دلم برات تنگ شده بود منم هرشب ارزو میکردم کاش بتونم برگردم ولی نمیشد!این بازی باید تموم میشه اونم به وقتش…حالام تموم شده و و میبینی که منم برگشتم،و خیلی بیشتر از قبل دوستت دارم…نیازی نیست درکم کنی، فقط میخوام باورم کنی…
لوهان به سهون نگاه نمیکرد.همچنان به نقطه نامعلومی خیره بود اما دیگه اون پوزخند روی صورتش به چشم نمیخورد.سهون چند لحظه ای صبر کرد اما وقتی عکس العملی از لوهان ندید، با ناراحتی نگاهشو
ازش گرفت.
چند دقیقه در سکوت گذشت، لوهان با حس جسم فلزی سردی نگاهشو سمت جای خالی سهون چرخوند.با بغض لبش رو گزید و به اون دستبند ظریف نقره ای که دور دستش اویخته شده بود خیره شده.اون علامت بی نهایت، همچنان برق میزد…
……
لوهان نفهمید کی هوا تاریک شد، فقط وقتی به خودش اومد که دیگه نتونست نشستن روی اون مبل سخت رو تحمل کنه و از خونه زد بیرون.کلاه سوییشرتی که از چوب لباسی دم در برداشته بود روی سرش کشید و دستاشو تو جیب شلوارش فرو کرد.مدام با خودش فکر میکرد که چطور باید برگشت سهون رو تحلیل کنه.سهون یک شبه بیخبر برگشته بود و تمام احساسات لوهان یک شبه وارونه شده بود.سهون فقط برای لوهان یک شبه برگشته بود،بقیه خیلی وقت بود که ازش خبر داشتن و این لوهان رو خیلی عصبانی میکرد.

لوهان ساعت ها زیربارون راه رفت و فکر کرد،اونقدر فک کرد که اخر این موضوع رو پیش خودش حل کرد و سعی کرد با این جمله که “سهون قطعا بهترینا رو براش میخواد”خودشو قانع کنه،سهون نمیتونست بدون دلیل اینهمه مدت از لوهان دور باشه و زمانی هم که گفته بود نمیخواد در موردش صحبت کنه لوهان ترجیح میداد به تصمیمش احترام بزاره و بهش اعتماد کنه.شاید این تصمیم اسون بنظر میرسید، اما در واقع فهمیدنش خیلی سخت بود، همیشه قانع کردن مغز سخت تر از قانع کردن قلبه…
لوهان زمانی به خودش اومد که پاهاش از شدت درد گز گز میکرد.لوهان به راحتی قطرات ابی که از موهاش میچکید رو میدید.با تعجب نگاهی به خودش انداخت که اب از همه جاش میچکید.لوهان زمانی که تو اون نم نم بارون بیرون زده بود احتمال این موضوع رو نمیداد که بارون شدتش بیشتر هم میتونه بشه.گوشیش رو از جیب شلوارش بیرون کشید تا نگاهی به ساعت بندازه که اولین چیزی که توجهش رو جلب کرد ۴۷ تماس از دست رفته از یک شماره ناشناس بود.

لوهان اهی کشید و زیرلب اسم سهون رو زمزمه کرد که بلافاصله گوشی دوباره شروع به زنگ زدن کرد.لوهان نفس عمیقی کشید و بعد از چند ثانیه مکث گوشی رو جواب داد.
+بله؟
-میدونی ساعت چنده؟
لوهان به راحتی متوجه شد که پشت این صدای اروم،سهون سعی در سرکوب کردن عصبانیتش داره تا سر لوهان داد نزنه.
+نه.
لوهان کوتاه جواب داد و پشت بندش صدای نفس نفس های سهون بلند شد.
-میدونی چند بار زنگ زدم؟
+نه.
-میدونی چقدر نگرانت شدم؟!
لوهان چیزی نگفت،نمیخواست باهاش لجبازی کنه ولی نمیتونست منکر اینم باشه که ازش دلخوره.
+نه…
لوهان سرش رو پایین انداخته بود و به چاله جلوی پاش که با قطرات بارون پر میشد خیره شده بود.
-کجایی لوهان؟
لوهان سرش رو بلند کرد و با لبخند محوی به برج بلند پوشیده از سرامیک های تیره خیره شد.نمیدونست چطوری به اینجا رسیده بود، ولی هرجوری که بود، الان فقط احساس میکرد که چقدر دلش برای اون روزا تنگ شده، با هر بدی و خوبیش.

+روبه روی برج شرکت o s h…
سهون چند ثانیه سکوت کرد،جا خورده بود.
-همونجا وایسا میام دنبالت.
لوهان چیزی نگفت و چند لحظه بعد صدای بوق های ازاد توی گوشی پیچید.
لوهان اروم گوشی رو پایین اورد و دوباره توی جیب شلوارش فرو کرد.با بغض دوباره سرش رو بلند کرد و به اون برج تیره رنگ کدر خیره شد.دلش تنگ شده بود برای ذره ای ارامش.چیزی که خیلی وقت بود گمش کرده بود.پوزخندی تلخی گوشه لبش جا خوش کرده بود.از وقتی که اومده بود اینجا شاید تنها چیزی که دلگرمش کرده بود وجود سهون بود.که باز هم طولی نکشید که حتی سهون هم خودشو از دریغ کرده بود، حتی با اینکه عمدی نبود…
دستی به صورتش کشید و اشکی که میون قطرات بارون گم شده بود رو پاک کرد.لوهان دیگه کم اورده بود.دیگه هیچی نمیخواست ، فقط محتاج کمی ارامش بود.همین…
با صدای تک بوقی که توی گوشش پیچید نفسش رو اروم بیرون داد و نگاهش رو سمت جگوار مشکی رنگ سهون چرخوند.حتی دلش برای اون هم تنگ شده بود.بعد از رفتن سهون حتی نگاهش سمت سوییچش هم نرفته بود.
با قدم های کوتاه سمت ماشین رفت و بی حرف سوار شد.بدون کوچک ترین نگاهی به سهون بلافاصله سمت پنجره برگشت و به بیرون خیره شد.
سهون چند ثانیه به انتظار عکس العملی از لوهان نشست اما وقتی توجهی از جانبش ندید، بازدمش رو محکم بیرون داد و دستی به موهاش کشید.کت بلندش رو از تنش در اورد و اروم روی لوهان انداخت.لوهان نیم نگاهی به کت انداخت اما باز هم توجهی به سهون نکرد.
سهون با عصبانیت پاشو روی پدال گاز کوبید و لاستیک ها با صدای گوش خراشی روی اسفالت به حرکت در اومدند.
-لوهان…
سهون زیرلب گفت اما تنها چیزی که نسیبش شد سکوت بود.
-لوهان!
سهون اینبار بلند تر صدا زد اما باز هم لوهان توجهی نکرد.

لوهان ته دلش از شنیدن اسمش از زبون سهون ذوق کرد اما باز هم سعی کرد بی تفاوتیش رو حفظ کرد.
با ایستادن ناگهانی ماشین و صدای دوباره لاستیک هایی که روی اسفالت کشیده شد سر لوهان ناخداگاه سمت سهون برگشت.
+معلوم هست چت…
با کوبیده شدن لبهای گرم سهون روی لبهاش چشمای لوهان یکباره گرد شد.لوهان شکه شده بود و بیحرکت به پلکای بسته سهون خیره شده بود.
لوهان تا به خودش اومد بلافاصله شروع کرد به تقلا کردن.مشتهاشو به سینه های پهن سهون میکوبید و سعی در عقب زدنش داشت.
+س…سه..ون..ب..بس کن!!!
لوهان به زور موفق به انداختن چند سانت فاصله میون خودش و سهون شد.
سهون نفس نفس زنان بهش خیره شده بود و همچنان با نگه داشتن کمرش سعی میکرد فاصله ی بینشون رو ثابت نگه داره.لوهان حتی متوجه نشد کی سهون اینقدر پیشروی کرده.
-میدونی چقدر نگرانت شدم؟
سهون با جدیت پرسید و به چشمهای لوهان خیره شد.لوهان نگاهی به اخمی که روی صورت سهون نشسته بود انداخت و نگاهشو به سمت دیگه ای دوخت.
-به من نگاه کن!!!
سهون با گرفتن چونه لوهان وادارش کرد دوباره بهش خیره شه.
-برای چی گوشیتو جواب نمیدادی؟
لوهان لب باز کرد جواب بده،اما دوباره لبهاشو بست و باز هم سکوت کرد.
-چرا لجبازی میکنی؟
سهون زمزمه کرد و با چشمایه نیمه بازش به لوهان خیره شد.
-وقتی میدونی دنیامو میدم تا یه لحظه صداتو بشنوم…
لوهان از میون چتریای خیسش که جلوی دیدش رو گرفته بود به سهون خیره شد.
+نمیدونم.فقط میدونم ازت دلخورم…
لوهان بالاخره دووم نیاورد و سکوتش رو شکست و با صداقت تمام جواب سهون رو داد.
-میدونم،حق داری، ولی نمیخواد بیشتر از این با بی توجهیت عذابم بدی.خودم همه حرفایی که دلت میخواد بهم بزنی رو میدونم.
+چی به بقیه گفته بودی که هیچکدومشون حتی نیومدن یه خبر کوچیک ازت بهم بدن؟من فقط مشکلم همینه که چرا نذاشتی خبری ازت بهم برسه؟
-با خودت روراست باش لوهان،یکیشون میومد یه خبر ازم بهت میداد گیر نمیدادی که از کجا سهون رو دیدی یا چجوری ازش خبر داری؟گیر نمیدادی که میخوای منو ببینی یا باهام حرف بزنی؟
+حق اینو نداشتم؟
-نه نداشتی! پات به این مسئله باز میشد فک میکنی دنبالت نمیومدن؟فک میکنی راحتت میذاشتن؟میدونی چرا تو دیشب بعد سه ماه کریس رو دیدی؟اصلا میدونی کجا رفته بود؟میدونی کریس و چانیول تا این مسئله رو جمع کردن چه بلاهایی به سرشون اومد؟ یکبار نشده بود که چانیول سالم برگشته باشه خونه! کریس از ترس اینکه بلایی سر سوهو نیارن یه ماه فرستادش المان و هیچ ارتباطی باهاش نداشت.چانیول برای اینکه کسی نفهمه بکهیونی هم وجود داره تا دوماه این ریسکو نکرده بود که بزاره بکهیون پاشو از خونه بیرون بزاره.منم این ریسکو نکردم، چون نمیتونستم بزارم تا دوباره بخوان بلایی سرت بیارن.توی این مدت هم به سختی کسی نتونسته بود پیدات کنه، کریس افرادی رو جلوی در خونه مستقر کرده بود که ازت محافظت کنن.این مسئله تا همین یه هفته پیش ادامه داشت.تا اینکه بالاخره وضعیت معلوم شد و ما مطمئن شدیم جانگ ریو دیگه این بیرون افرادی نداره که بخواد خطری تحدیدت کنه…
لوهان با چشمایه گرد شده به سهون زل زد. شوکه شده بود.از هیچ کدوم اینا اطلاع نداشت و هیچ فکرشم نمیکرد وضعیت میتونه تا این وخیم باشه.البته میشه گفت توقع وضعیت اسون تری هم نداشت…
-حالا هنوزم میخوای به بی توجهیات ادامه بدی؟
صدای برخورد محکم قطرات بارون به شیشه ماشیت سکوت رو میشکست.لوهان نمیدونست چی بگه،چیزی از اتفاقاتی که برای سهون افتاده بود نمیدونستم ولی حالا با روشن شدن شرایط،دیگه دلش نمیخواست این بحثو ادامه بده.
+میشه برگردیم خونه؟
لوهان زیرلب گفت اروم دستاشو از پیرهن سهون جدا کرد.
سهون بی حرف اروم سرشو تکون داد.دستهاشو از دور کمر لوهان ازاد کرد و سر جاش برگشت.
نگاه لوهان همچنان به سهون بود.سهون نگاهشو به مسیر روبه روش دوخته بود و چیزی نمیگفت.
تا پایان مسیر حرفی رد و بدل نشد و لوهان مدام با خودش فکر میکرد قرار این زندگی دوباره چجوری پیش بره.
……
نزدیکایه نیمه شب بود، لوهان به پنجره اتاق خوابشون خیره شده بود و همچنان فکر میکرد.از وقتی اومده بودن یه کلمه هم بینشون رد و بدل نشده بود و لوهان حتی نمیدونست سهون هنوز بیداره یا نه.حالا که سهون برگشته بود، خیلی کارا بود که لوهان میخواست باهاش انجامشون بده. توی این چند ماه بارها بهشون فک کرده بود،و حالا نمیدونست از کجا باید شروع کنه.
+سهون..
لوهان بالاخره بعد از چند ساعت سکوت بینشون رو شکست.
-هومم؟
صدای سهون از پشت سرش بلند شد.
+چرا نخوابیدی؟
-خودت چرا نخوابیدی؟
لوهان بعد از چند لحظه،زمزمه کرد:
+داشتم به اینده فک میکرد.
-به چیزیم رسیدی؟
لوهان لبخند محوی زد.
+هومم، خیلی چیزا…
سهون غلطی زد و از پشت لوهان تو اغوشش کشید.لوهان سرشو به سینه سهون تکیه داد و با ارامش چشماشو بست.
-چه چیزایی؟
+چیزای خوب، لحظه های شاد، صدای خنده هامون.فقط منم و تو و دیگه هیچی…
سهون لبخند کوچیکی زد.چشمهاشو بست و اون لحظات رو تصور کرد. زیبا بود، خیلی زیبا….
-منم داشتم به تو فکر میکردم.
لوهان کمی سرش رو برگردوند تا بتونه صورت سهون رو ببینه.
+تو به چی رسیدی؟
سهون شستش رو نوازش گرانه رو صورت لوهان کشید.
-به اینکه چقدر دلم برات تنگ شده بود.
لبخند لوهان اروم محو شد.کامل سمت سهون برگشت و خودشو اروم تو بغلش جا کرد.
+من خیلی بیشتر…
لوهان سرش رو میون سینه های برهنه سهون پنهان کرد و اروم بوسه ای به وسط سینش زد.
-میدونم جبرانش نمیکنه، ولی ببخش که اذیت شدی…
+همین که الان هستی کافیه…
-تا سه ساعت پیش که دلت میخواست سر به تنم نباشه!
سهون طنز امیز گفت و اروم موهای لوهان رو نوازش کرد.
+هیچوقت همچین چیزی رو نخواستم.
سهون با حس خیسی رو پوستش با نگرانی به لوهان خیره شد.
-لوهان..
سهون زمزمه کرد و سعی کرد صورت لوهانو ببینه.
لوهان دستشو محکم روی دهنش میفشرد تا صدای هق هقش بلند نشه.
سهون به ارنجش تکیه داد و نیم خیز شد.پهلوی لوهان رو گرفت و اروم برش گردوند.با دیدن صورت خیس از اشکش اخمی از روی ناراحتی کرد.
لوهان با چشمای سرخش به سهون خیره شد.لبهاشو محکم بهم فشرد تا هق هقش رو خفه کنه.دستش رو اروم بلند کرد و روی گونه سهون کشید.
+نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.
-لوهان…

+نمیدونی چقدر نگرانت بودم…
لوهان لبش رو گزید و به زور سعی کرد بغضش رو قورت بده.
+نمیدونی چه حسیه،اینکه الان اینجا کنارمی.عطر تنت،گرمای دستات،تن صدات.همه و همه ی اینها برام ارزو شده بود سهون.ثانیه به ثانیه های این روزای لعنتی برام ساعت شده بود، نمیگذشت.انگار عقربه های ساعت وایساده بودن و تکون نمیخوردن.نمیدونی الان چه حسی دارم که دوباره گرمایه اغوشتو حس میکنم،روزای بارونی صدای رعد و برق بند بند وجودمو میلرزوند و تو نبودی که بغلم کنی.نمیدونی اون روزا چی به من گذشت.فقط میخواستمت، اسمتو داد میزدم و میخواستم که باشی.اون شبایی که تا صبح خوابم نمیبرد از ترس اینکه نکنه بلایی سرت اومده باشه که خبری ازت نمیرسه.نمیدونی اون لحظه که زل زدی تو چشمام و بهم گفتی نمیشناسیم چه به سر من اومد.هر روز به خودم میگفتم نکنه منو باز یادت رفت، نکنه دیگه هیچوقت برنگردی پیشم،اینا رو با خودم میگفتم و دوباره روز و شبم با گریه سپری میشد.هیچکدوم اینا این نه ماه منو راحت نزاشتن، همشون از درون روز به روز بیشتر خردم میکردن.
لوهان میون گریه لبخندی زد و دستشو به سیب گلوی سهون کشید که مدام تکون میخورد.
+ولی الان تو اینجایی و نمیدونی داری دوباره چه ارامشی رو بهم تزریق میکنی،نمیدونی همین بودنت چه اتیشی رو درونم خاموش کرد.حالا که هستی دیگه هیچی نمیخوام،هیچی…فقط دیگه هیچوقت تنهام نزار،چون ایندفعه دووم نمیارم.مطمئن باش که میمیرمم…
سهون لوهانو توی اغوشش کشید و محکم به خودش فشردش.
-هیییش، تموم شد لوهان، دیگه تموم شد.دیگه هیچوقت تنهات نمیزارم، قسم میخورم…
لوهان بلند گریه میکرد و سهون سعی داشت با نوازش کردن کمرش ارومش کنه.
-من اینجام لوهان، دیگه قرار نیست همچین اتفاقی تکرار شه.من هیچ جایی نمیرم.بهت قول میدم دیگه نزارم هیچ اتفاقی مارو از هم جدا کنه، بهترین زندگی برا میسازم، چیزی که ارزش اینهمه دردی که کشیدی رو داشته باشه، بهت قول میدم…
لوهان سرش رو از شونه سهون جدا کرد.نگاهشو به چشمای سهون دوخت و با دستاش صورتشو قاب کرد.
+هیچی نمیخوام…من فقط تورو میخوام،فقط تو…
چشماشو بست و لحظه ای بعد لبهاش بود که به ارومی روی لبهای سهون سر میخورد.لوهان دلتنگ بود و نیاز داشت که رفعشون کنه،و الان بهترین وقت برای رفع دلتنگیش بود.چون الان بیشتر از هر وقت دیگه ای سهون رو میخواست…
……
سوهو به دیوار شیشه ای اتاق خوابشون تکیه داده بود و نگاهش بی هدف قطره های بارونی که شتابان خودشون رو به شیشه میکوبید میکاوید.
-هنوز که اماده نشدی!ساعت شد هفت!!!
سوهو عکس العملی نشون نداد.کریس به سرعت مشغول بستن دکمه های لباسش بود، تا همین الانش هم دیر شده بود.
-شنیدی چی گفتم؟
سوهو باز هم تکون نخورد.کریس با تعجب نگاهی بهش انداخت ،انگار اصلا اینجا نبود…
اروم جلو رفت و دستشو رو شونه ی سوهو گذاشت.
-جون میون!
سوهو تکون محکمی خورد و به سرعت سمت کریس برگشت.
کریس کف دو دستشو بالا برد و با تعجب گفت:
-اروم باش کاریت ندارم! معلوم هست چته؟ از دو روز پیش تا حالا احساس میکنم با ارواح زندگی میکنم!
کریس دستشو پایین اورد و ساعت مچیشو به سوهو نشون داد.
-یک ساعت دیگه پرواز داریم اونوقت تو هنوز درست حسابی چمدونتم نبستی،یکم عجله کن لطفا!
کریس با جدیت نگاهی به حال پریشونش انداخت و برگشت تا به بقیه کاراش برسه،اما در اخر طاقت نیاورد و دوباره به سمت سوهو برگشت که بازوهاشو بغل کرده بود و بیصدا گوشه ای ایستاده بود.
-سوهو،به من نگاه کن.
کریس روبه روی سوهو ایستاد و انگشتاشو دور بازوهاش حلقه کرد و وادارش کرد بهش خیره شه.
-میشه بگی چیشده عزیزم؟ من واقعن نمیفهمم تو این چند روز چت شده، هرچقدر دارم تلاش میکنم دلیلشو بفهمم تو نه حرفی میزنی نه عکس العملی نشون میدی.میشه مشکلتو برام توضیح بدی لطفا؟ شاید بتونیم باهم حلش کنیم.
سوهو دستاشو روی ساق دستای کریس گذاشت تا بلکه اونها رو از بازوهاش جدا کنه اما با فشار دستای بیشتر کریس بیخیال شد.
نفس عمیقی کشید و نگاه سردرگمش رو به چشمای اروم کریس دوخت.
+م..من..راستش…میدونی…
کریس همچنان در سکوت منتظر جواب از سوهو بود.
+نمیخوام بیام…
کریس بازمش رو اروم بیرون داد و لبخند کمرنگی زد.
-ما درباره این موضوع قبلا صحبت کردیم عزیزم!
سوهو تند تند سرش رو تکون داد و با لکنت گفت:
+میدونمم..میدونم که…ما برای …کار ..میریم و زود…برمیگردیم…
کریس سرش رو اروم تکون داد و با ابروهای بالا رفته بهش خیره شد.
-میریم و زود برمیگردیم،شرکت یخورده به مشکل برخورده،دوهفته میریم سانتاباربارا و برمیگردیم.فک میکردم اونجا رو دوست داری!میریم خونه خودمون…

چشمایه سوهو به سرعت گرد شد و کریس به راحتی متوجه تغییر ناگهانی رنگ پوست سوهو شد.
+نمیشه من نیام؟
اخم کمرنگی روی صورت کریس نشست که پشت بندش سوهو به سرعت سرش رو پایین انداخت.
-خودت جوابمو میدونی، دلیلشم میدونی، نمیفهمم برای چی باز اصرار داری!
کریس متوجه لرزش خفیف بدن سوهو شد.دستشو دور کمر سوهو حلقه کرد و محکم بغلش کرد.
-سوهو چرا باهام حرف نمیزنی؟
+من نمیخوام بیام!
-خوب به چه دلیلی؟!
سوهو باز سکوت کرد.نمیخواست به احساسات کریس صدمه بزنه ولی از طرفی هنوز نتونسته بود با خودش کنار بیاد.
-من دیگه واقعن نمیدونم باید چیکار کنم…واقعن نمیدونم…
اروم از سوهو فاصله گرفت و برگشت تا چمدونش رو ببنده.
-دیگه خیلی دیرمون شده.من چمدونا رو میبرم چیزی خواستی همونجا میخریم.من میرم پایین اماده شدی بیا..
+چرا نمیفهمی من از اونجا و اون خونه کذایی نفرت دارم!!!
کریس یه لحظه احساس کرد پاهاش شل شد.انگار برای یک لحظه اتاق دور سرش چرخید.چمدونی که بلند کرده بود از دستاش ول شد و با صدای مهیبی زمین افتاد.سوهو چند قدم عقب رفت و شوکه دستشو جلوی دهنش گرفت.کریس ابدهنش رو قورت داد و اروم عقب رفت و روی تخت نشست.
نگاهی سردرگمش چرخید و چرخید تا اخر روی سوهو قفل شد.با ناراحتی به چشماش خیره شد و بعد از چند ثانیه سرش رو پایین انداخت.گوشیشو از جیب شلوارش بیرون کشید و شماره ای گرفت.گوشی رو کنار گوشش گذاشت و بعد از وصل شدن تماس تنها به گفتن “کنسلش کن”اکتفا کرد و گوشی رو پرت کرد رو تخت.
سکوت سنگینی حکفرما بود.چند دقیقه کذایی دیگه هم برای سوهو گذشت، کریس سرش رو بین دستاش گرفته بود و حرفی نمیزد.
سوهو احساس پشیمون بیش از اندازه داشت بهش فشار میاورد و حتی نمیدونست باید چیکار کنه.
-چرا زودتر بهم نگفتی؟
کریس با صدای خشداری زمزمه کرد.
سوهو نگاهی بهش انداخت و زیرلب جواب داد:
+نمیخواستم فکر کنی من هنوز به اون قضیه فک میکنم.
-خوب…الان داشتم بهش فکر میکردم!تو هنوزم به اون قضیه فک میکنی..
کریس سرش رو بلند کرد و با ناامیدی به سوهو خیره شد.
سوهو اروم جلو رفت و کنارش رو تخت نشست.دستاشو دور کمرش حلقه کرد و سرشو به شونش تکیه داد.
+بهش تا حالا حتی یک لحظه هم فکر نکردم، ولی میدونم وقتی برم اونجا، قطعا دوباره یادم میاد.هوای اونجا برام سنگینه، نمیتونم تحملش کنم.اونجارو دوست داشتم، ولی دیگه ندارم…
-من بهت قول دادم، دیگه هیچوقت این اتفاق تکرار نمی..
+اصلا بحث این نیست، من به تو اعتماد دارم، ولی به افکارم نه.نمیتونم پامو تو اون شهر بزارم و جلوی افکاری که اون صحنه هارو بیادم میاره بگیرم.اونجا، اذیتم میکنه…
کریس نگاهی به چهره رنگ پریدش انداخت.لبخندی سردی زد و دستاشو دورش حلقه کرد.سوهو سرشو رو سینه کریس گذاشت و خودشو تو بغلش جمع کرد.
-دفعه بعد زودتر بهم بگو، من نمیخوام دوباره اذیتت کنم…
سوهو چشمهاشو بست و با ارامش گفت:
+نمیکنی،هیچوقت…بهش فکر نکن،خودتو بخاطر چیزی که گذشته اذیت نکن.
کریس نگاهشو از پنجره به بیرون دوخت.
-جون میون…تا حالا بهت گفتم چقدر دوستت دارم؟
سوهو زیرلب گفت:
+اندازه ستارها؟
کریس بدون گرفتن نگاهش از ابرای تیره شهر سری به نشونه منفی تکون داد و زیرلب گفت:
-ستاره ها اندازه دارن…ولی من بی نهایت دوستت دارم…
……
با شنیدن همون صدای همیشگی از خواب بیدار شد، صدای نم نم بارون که به شیشه های اتاق خواب برخورد میکرد.نفس عمیقی کشید و لبخند محوی زد.بعد کلی وقت بالاخره دیشب تونست مزه یه خواب راحت رو بچشه.غلطی زد و دستی به جای خالی کنارش کشید، سهون نبود، بلافاصله نیم خیز شد و با تعجب به جای خالی سهون خیره شد.سهون نبود اما جاش یه برگه کوچیک روی بالشتش خود نمایی میکرد.
لوهان تو جاش نشست.اخم از روی تعجب کرد و به تنها جمله ای که وسط کاغذ نوشته شده بود خیره شد.
“من رفتم شرکت عزیزم،یخچال خالیه رفتی بیرون یکم خرید کن”
لوهان با چشمایه گرد شده و دهن باز به نوشته داخل برگه خیره شده بود و پلک نمیزد.همین؟
دستی به کمرش زد و اهی از سر درد کشید.کمرش تیر میکشید.از تخت بیرون اومد و تصمیم گرفت دوش بگیره،بدنش کوفته شده بود.بعد از دوش کوتاهی چند لقمه غذا خورد و از خونه زد بیرون.ساعت نزدیکایه چهار بعد از ظهر بود،ولی هوا تاریک تر از حد معمول به چشم میخورد.لوهان طبق عادت همیشگیش هنذفریش رو تو گوشش گذاشته بود و با قدم های کوتاه اسفالت های خیس خیابون رو پشت سر میذاشت.سهون مسلما تا ۶ برنمیگشت و لوهان برای برگشت به خونه خیلی وقت داشت.دیگه بارون نمیومد ولی ابرای سیاه همچنان اسمون شهر رو پوشونده بودن.لوهان همون مسیر همیشگی رو پیاده روی کرد تا به پارک نزدیک خونشون رسید.کسی توی پارک به چشم نمیخورد.شاخه درختان با هر وزش باد به این طرف و اون طرف تکون میخوردن و لوهان از تماشاشون لذت میبرد.باد سردی که به پوست صورتش میخورد رو دوست داشت.لبخندی زد و نفس عمیقی کشید.لوهان این هوا رو خیلی دوست داشت.
کمی در اطراف پارک قدم زد بعد از مدتی تصمیم گرفت که بره خریداش رو بکنه و زودتر برگرده خونه.نم نم بارون شروع به باریدن کرده بود و لوهان علاقه ای نداشت دوباره خیس اب بشه.
کمی تا هایپر مارکت سر خیابون پیاده روی کرد و یک ساعتی هم اونجا معطل شد.هوا دیگه تاریک شده بود و بارون داشت شدت میگرفت.لوهان برای اولین تاکسی که دید دست بلند کرد،مسلما با پلاستیکایه دستش دیگه نمیتونست پیاده روی کنه. وقتی که به خونه رسید ساعت از ۶ گذشته بود و لوهان این احتمال رو میداد که سهون برگشته باشه.کلید انداخت و وارد خونه شد و با اولین چیزی که مواجه تاریکی محض بود که خونه رو در بر گرفته بود .لوهان اخمی از سر تعجب کرد.گردن کشید و نگاهی به داخل انداخت و وقتی کسی رو ندید با تعجب داخل خونه شد و درو پشت سرش بست.پلاستیک هارو جلوی جاکفشی رها کرد و با تعجب صدا زد:
+سهون؟؟
لوهان تنها با یک قدم جلو رفتن با انبوهی از شمع های سفید و قرمز کوچیک مواجه شد که تمام زمین رو پر کرده بود.زبون لوهان بند اومده بود.با شگفتی چشماشو اصراف خونه چرخوند و بعد از مکث طولانی قدم دیگه ای جلو رفت و اینبار مبهوت تر از قبل، غرق در نورهای طلائی رنگی شد که تقریبا رو تمام وسایل خونه به چشم میخورد.
خونه توی سکوت فرو رفته بود و تنها صدایی که به گوش میرسید صدای سوختن فیتیله شمع و نم نم بارون بود.لوهان شکه نگاه دوباره ای به شمع های روی زمین انداخت که مسیرشون به سمت وسط سالن منتهی میشد.چند ثانیه طول کشید تا لوهان بتونه تصویری که میدید رو تحلیل کنه و در اخر،با قدم های مردد میون اون همه شمع سفید جلو رفت.
لوهان با هر قدمی که برمیداشت شمع های بیشتری رو میدید که با نظم و ظرافت کنار هم چیده شده بودند.لوهان حتی نمیتونست درست فکر کنه.اونقدر محو تصویر پیش روش شده بود که انگار اصلا رو زمین قدم برنمیداشت.
لوهان تنها با رفتن چند قدم جلوتر اینبار شاهد صحنه ای شد که بیش از پیش شکش کرد.لوهان هنوز صحنه روبه روش رو تحلیل نکرده بود که با بلند شدن صدای ارامش بخش پیانویی که به دست سهون نواخته میشد حالش رو به کل دگرگون شد، و این دگرگونی زمانی به اوج رسید که صدای سهون همراه با اوای ملایم پیانو بلند شد…
What would I do without your smart mouth
بدون اون لبای باهوشت چیکار میتونم کنم؟
Drawing me in and you kicking me out
منو میکشن سمتت و تو منو پس میزنی
You got my head spinning, no kidding, I can’t pin you down
منو به سرگیجه میندازی، بدون شوخی میگم، نمیتونم یجا بند ات کنم
What’s going on in that beautiful mind?

چی تو اون ذهن خوشگلت میگذره؟
I’m on your magical mystery ride
من سوار این قطار رمزآلود تو شدم
And I’m so dizzy, don’t know what hit me, but I’ll be all right
من حس اضطراب دارم، نمیدونم چه به سرم اومده ولی این حسو با تمام وجود میخوامش
My head’s under water but I’m breathing fine
با اینکه سرم زیر آبه ولی نفس میکشم
You’re crazy and I’m out of my mind
تو خل و چلی و منم که مغزمو از دست دادم
Cause all of me loves all of you
چون تمام وجودم عاشق تمام وجودته
Love your curves and all your edges
عاشق همه اون انحنای بدنت..و تمام لبه های تنت..
All your perfect imperfections
تمام نقاط خاص کننده تنت که تورو از بقیه خاص میکنه
Give your all to me, I’ll give my all to you
همه اینهارو به من بده.. منم همه دنیامو بهت میدم
You’re my end and my beginning
تو اول و آخر منی
Even when I lose, I’m winning
چه ببازم و چه ببرم
Cause I give you all of me
چون همه چیمو میدم بهت
And you give me all of you
و تو هم همه وجودتو بهم دادی
How many times do I have to tell you?
چنبار اخه باید بهت بگم؟
Even when you’re crying, you’re beautiful too
که وقتی گریه هم میکنی بازم زیبایی..
The world is beating you down, I’m around
دنیا داره به زانو درت میاره؟ من باهاتم
Through every mood
تو هر حال خوب و بدت
You’re my downfall, you’re my muse
تو فراز و نشیب منی
My worst distraction, my rhythm and blues
بدترین حواس پرت کن من و همینطور ریتم و موسیقی زندگیم
I can’t stop singing, it’s ringing in my head for you
نمیتونم ازین اهنگم برات دست بردارم، تمام مغزم شده این اهنگم برات
My head’s under water but I’m breathing fine
با اینکه سرم زیر ابه ولی نفس میکشم
You’re crazy and I’m out of my mind
تو خل و چلی و منم که مغزمو از دست دادم
Cause all of me loves all of you
چون تمام وجودم عاشق تمام وجودته
Love your curves and all your edges
عاشق همه اون انحنای بدنت..و تمام لبه های تنت..
All your perfect imperfections
تمام نقاط خاص کننده تنت که تورو از بقیه خاص میکنه
Give your all to me, I’ll give my all to you
همه اینهارو به من بده.. منم همه دنیامو بهت میدم
You’re my end and my beginning
تو اول و آخر منی
Even when I lose, I’m winning
چه ببازم و چه ببرم
Cause I give you all of me
چون همه چیمو میدم بهت
And you give me all of you
و تو هم همه وجودتو بهم دادی
Cards on the table, we’re both showing hearts
پاسور رو میزه، هردومون دل دستمونه
Risking it all, though it’s hard
توی این بازی حکم، هردومون با اوردن این کارت به زمین داریم ریسک میکنیم
Cause all of me loves all of you
چون تمام وجودم عاشق تمام وجودته
Love your curves and all your edges
عاشق همه اون انحنای بدنت..و تمام لبه های تنت..
All your perfect imperfections
تمام نقاط خاص کننده تنت که تورو از بقیه خاص میکنه
Give your all to me, I’ll give my all to you
همه اینهارو به من بده.. منم همه دنیامو بهت میدم
You’re my end and my beginning
تو اول و آخر منی
Even when I lose, I’m winning
چه ببازم و چه ببرم
Cause I give you all of me
چون همه چیمو میدم بهت
And you give me all of you
و تو هم همه وجودتو بهم دادی
I give you all of me
همه چیمو بهت میدم
And you give me all of you
و تو هم همه وجودتو بهم دادی
……
لوهان با چشمهایی که از اشک خیس بود به لبهای سهونی که اروم اخرین کلمات اهنگ رو زمزمه میکرد خیره شده بود و چیزی نمیگفت.چیزی که میدید در یک کلمه رویای بود.لوهان لحظه ای که پاشو از در گذاشت بیرون حتی یک لحظه هم به این فکر نکرد که وقتی برمیگرده ممکنه با همچین صحنه فوق العاده ای روبه رو میشه.
صدای پیانو اروم قطع شد و انگشتایه سهون از حرکت ایستاد.سهون با لبخند پررنگی اروم سمت لوهان برگشت و بهش خیره شد.از پشت صندلی پیانو شد و با قدم های شمرده شمرده جلو رفت.لوهان به محض باز شد دستایه سهون خودشو تو اغوشش پرت کرد و محکم به خودش فشردش.به هر نفسی که میکشید عطر تن سهون رو به درون ریه هاش میکشید و با هر قطره اشکی که از چشماش فرو میریخت به این فکر میکرد که چقدر از اینکه سهونو داره خوشحاله.
سهون با لطافت دستاشو میون موهای لوهان تاب داد و نوازشش کرد.بعد از گذشت چند لحظه لوهان رو از خودش جدا کرد و در کمال ارامش جلوش زانو زد.لوهان مات و مبهووت به رفتارایه سهون خیره شده بود و پلک نمیزد.لوهان هر لحظه بیشتر از پیش شکه میشد و با اخرین حرکتی که سهون از خودش نشون داد ، درون قلب لوهان غوغایی به پا شد.
سهون دستاشو داخل جیب شلوار پارچه ایش فرو کرد و لحظه ای بعد جعبه ی مخمل قرمز رنگی میون دستاش ظاهر شد.
-بعد از این همه اتفاقی که باهم پشت سرشون گذاشتیم، دیگه نمیخوام حتی یک لحظه هم وقتو تلف کنم.دیگه نمیخوام به هیچ چیز جز با تو بودن فکر کنم و دیگه اجازه نخواهم داد کسی میون من و تو فاصله بندازه.
با باز شدن در جعبه ،انگار زمان از حرکت ایستاد و طولی نکشید که قطره های اشک لوهان دوباره روی گونش راه گرفت.
-با من ازدواج میکنی لوهان؟
لوهان دستشو محکم روی دهنش میفشرد و از شوق اشک میریخت.لبخند سهون پررنگ تر شد زمانی که لوهان سرش رو اروم به نشونه موافقت تکون داد و انگشتای کشیدش میون دستای سهون جا گرفت.
سهون با عشق حلقه رو دست لوهان کرد و بوسه به انگشتاش زد.نگاه لوهان قفل حلقه ظریفی بود که حالا میون انگشتاش خودنمایی میکرد.حلقه باریک نقره ای رنگی که تجملات خاصی نداشت،فقط با نگین های ریز سفید رنگی تزئین شده بود،ساده اما زیبا بود.و لوهان این سادگی رو خیلی دوست داشت.
سهون روبه روی لوهان ایستاد.دستاشو اروم دور کمرش حلقه کرد و از فاصله چند سانتی بینشون به چشمایه عسلی لوهان که حالا بیشتر از هر وقت دیگه ای برق میزد خیره شد.
خنده ی جذابی کرد و زمزمه کرد:
-دوستش داشتی؟
لوهان به دستش که روی سینه های سهون جا خوش کرده بود نگاه کرد و اروم خندید.
+خیلی، ولی نه به اندازه ای که تورو دوست دارم!
سهون یک تای ابروش رو بالا انداخت و سوالی بهش خیره شد.
-خوب منو چقدر دوست داری؟
+قبلا بهت گفتم، البته اگه این یکیم مثل من یادت نرفته باشه.
لوهان شیرین خندید و سهون با جدیت به فکر فرو رفت.
لحظه ای گذشت ، حالا چشمای سهون هم مثل لوهان بیشتر از همیشه برق میزد.
-بی نهایت؟
لوهان سرش رو جلو برد و قبل از چسبوندن لبهاش به لبهای سهون زیرلب گفت:
+بی نهایت…

اينفينيتي هم بالاخره تموم شد،كلي خاطره خوب دارم ،هم از فيك و هم از شما عزيزاني كه هميشه با حرفاتون بهم انرژي ميدادين.يه وقتايي واقعا ميدونستم كه فيكم خوب نيس ولي حرفاي شما تمام مدت باعث ميشد كه ادامه بدم و تلاش كنم كه بهتر بشم.فيكو همينجوري كه ميخواستم پيش بردم و واقعن هموني شد كه ميخواستم.اينفينيتي تجربه فوق العاده اي براي من بود و اميدوارم كه شمام دوستش داشته باشين.نميدونم ديگه بعد اين فيكي بنويسم يا نه ولي مطمئنن اگه باز خواستم بنويسم حتما اول تمومش ميكنم بعد ميزارم،ولي همين يه فيكي هم نوشتم خودش تجربه خوبي بود.مرسي كه در تك تك لحظه هاي اينفينيتي همراهيم كردين.از ته قلبم عاشقتونم

بهترينا رو براتون ميخوام و اميدوارم فيكم لياقت نظرات و وقت ارزشمندتون رو داشته باشه

با احترام،نسترن❤️

 



18
دیدگاه بگذارید

avatar
8 گفتگوها
10 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
5 تعداد نویسندگان دیدگاه
▲ηasι▼AtashP.tPariaPariya آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Atash
مهمان
Atash

واقعا ممنونم خیلی خیلی ،خیلی فن فیکشن قشنگی بود واقعا خسته نباشید دست قلمتون خیلی قشنگه کریسهوش خیلی باحال بود هونهانشم پر از احساس بود چانبک بکیهیون خیلی بانمکش کرده بود .واقعا قشنگ بود یکی از بهترین فیکایی بود که تا الان خوندم

P.t
مهمان

پي دي افش رو هم گذاشتي؟?

Paria
مهمان

???

Paria
مهمان

عااااااااليهه

Pariya
مهمان

به نظرم اين بهترين فيكي بود كه تو عمرهم خوندم
همه چيزش كامل بود انسجام يا خط روايت و ….رو كامل رعايت كرده بودي
واقعا لذت بردم از خوندش
راستش آنقدر خوشم اومده بود كه از اينكه تموم شه ناراحت ميشدم
واقعا خسته نباشييييي❤️❤️❤️❤️❤️????????
راستي يه سوال منم درخواست نويسندگه دادم و يه نمونه فرستادم چرا هيچي جواب نميده؟