87 👁 بازدید

INFINITY-chapter5

سلااام دوستان من اومدم با چپتر ۵ infinity

امیدوارم خوشتون بیاد.

دوستان متاسفانه دفعه قبل به خاطر کم بودن نظرات چپتر بعدی رو اپ نکردم و اگر همینجوری پیش بره روند داستان تغییری نمیکنه، و از دوستانی که نظر دادن هم صمیمانه سپاس گذارم.امید وادم از این چپتر لذت ببرین.

صبح با تکونای شدید و صدای یواش و نخراشیده ی کریس که در تلاش بود بالا نره،از خواب بیدارم شدم.
درحالی که با حرص پتو رو رو سرم میکشیدم بلند نالیدم:
+کریس جان تو ول کن که بدجور خوابم میاد، بعدا حرف…
با کوبیده شدن دستی رویه دهنم چشمام کامل چشاد شد.کریس جلوی دهنمو گرفت و دستشو رو بینیش به نشونه ی “خفه شو” گذاشت.با چشای گرد شده نگاش کردم و چند بار پشت سر هم پلک زدم.این دیگه چشه اول صبحی؟!
بی حوصله سرمو تکون دادم یعنی “چه مرگته”؟
کریس اخم کمرنگی کرد و با صدایه خش داری یواش گفت:
-یه دیقه خفه خون بگیر احمق!میخوای سهون بفهمه من اینجام همه پرامون بریزه رو اب؟
گیج نگاش کردم،چیچی میگه این اول صبحی برای خودش؟اینا چرا خانوادگی اینجورین؟?
کریس که قیافه ی گیجمو دید با صدای ارومی تند تند گفت:
-اسکل سهون پاشده داره الان میره شرکت ،مگه نمیخواستی بیای تو شرکت ما کار کنی؟ خوب احمق اگه الان سهون بره شرکت ببینه تو نیستی بعد فردا پاشی بیای بگیم تو از قبل میومدی همون اول به دلیل بی نظمی اخراجت میکنه،مخصوصا تو این وضعیت اخلاقیش که کلا با تو لج افتاده.ده پاشو دیگه!
چشمام تا اخرین حد ممکن گشاد شد، بدبختت شدییم! چرا بی خبر حالا! اههههههه….
کریس درحالی که از شدت تند حرف زدن نفس نفس میزد با حرص دستشو از رو دهنم برداشت.
-پاشو هنوز ۴۵ دیقه وقت داری ،تا شرکتم ۱۰ دیقه راهه،ده پاشووو.نباید به هیچ عنوان دیر برسیم!
نفهمیدم چجوری پتو رو زدم کنار و با دو رفتم تو دسشویی.سریع دست و صورتمو شستم و سرسر مسواک زدم.از دسشویی پریدم بیرون و تند رو به کریس گفتم:
+کریس حالا چی بپوشمم؟
کریس نگاه عاقل اندرسفی بهم کرد.
-اینم سواله؟ خوب معلومه کت و شلوار!
با دیدن چهره نگران و گیجم بهت زده بهم خیره شد.
+خدایا…یعنی تو یه لباس رسمی درستی هم نداری؟
با خجالت نگاهمو ازش گرفتم و نالیدم:
+نه… همه لباسام اسپرته!
و با حالت زاری نشستم رو زمین.
کریس محکم کوبوند رو پیشونیش.
-باورم نمیشه!
اویزون بلند شدم تا ببینم شانسی چیزی تو کمدم هست یا نه.دریغ از یه کت یا یه چیزی تو همون مایع ها!
برگشتم و با نا امیدی به کریس نگاه کردم.چه وضعیت افتضاحی…
کریس دستی تو موهاش کشید و با اخم چشماشو بست،یدفعه عین جن زده ها به سمتم اومد و محکم شونه هامو گرفت.با تعجب به چهره جدیش نگاه کردم که تند تند چپ و راستم میکرد و میچرخوندم.
پسش زدم و با گیجی گفتم:
+یااااااااا،کشتیم چیکار میکنی؟
کریس تندی گفت:
-یه ایده کاملا احمقانه و بیخود به ذهنم رسید ولی چاره دیگه ای نداریم! فقط یه راه هس، من با این هیکلم که کت هام اندازت نمیشه،خودتم که کت نداری ضاهرا پس مجبوریم طی یه عملیات محرمانه بریم یکی از کت هایه سهونو ورداریم بیاریم!
چند ثانیه بی حرف بهش خیره شدم، اینکار دیوونگی بود و خیلی هم احمقانه،تازه جدا از اون، اگه اوه سهون میدیدم قشنگ از پنجره پرتم میکرد بیرون!
با چشای گرد شده نگاش کردم، یهو بلند گفتم:
+میخوای جفتمونو دار بزنه؟ ناراحت نشیا ولی پسر عموت خیلی روانی و بی منطقه، هرکاری از دستش بر میاد با این وضع اگه ببینتمون!
کریس محکم زد پشت گردنم.
-خفه شو!!!!!! الان میاد فک میکنه دیوونه شدی،هم منو میکشه هم تورو!بچه خودت خیلی کت داری که حالا مخالفتم میکنی؟
راس میگفت،من همش تیشرت و شوییشرت داشتم،حتی پیرهنم نداشتم که حداقل بشه یه کاریش کردم.اوووف!
کریس نگاه نا امیدی بهم کرد.
-پاشو برو چند تا از کتاشو وردار بیار تا ببینیم کدومش مناسبه و خیلی ضایع نیس، یه ده تایی بیار در رنگ و طرح هایه مختلف.فقط نبینتت که بدبختیم، اگه خدایی نکرده….خدایییی نکرده….خدااااییییی نکرده دیدت از هر راهی برای نقش بازی کردن استفاده کن،پایه منم وسط نمیکشی!اوکی؟
بی توجه به تیکه اخر جملش با تعجب گفتم:
مگه این چندتا کت داره که حالا ده تاشو در طرح ها و رنگ های مختلف وردارم بیارم؟
کریس نگاه شیطانی بهم انداخت و نیشخندی زد.
-بری خودت میفهمی!
با تردید نگاهی بهش انداختم.
+اصلا اندازش بهم میخوره؟سهون خیلی هیکلی تر از منه.این همه راه نریم اخرشم هیچی!
کریس دست به سینه نگاه پر از افتخاری بهم انداخت و متکبر گفت:
-اون که صد در صد، هیکلش رو دست نداره، ولی چون لاغره میشه یه کاریش کرد.
زهر مار? سبک!
عین بز نگاش کردم.
+حالا فک کن من رفتم اوردم پوشیدم رفتیم یعنی اینقدر خره که نفهمه من کتشو پوشیدم؟
کریس متفکر دستشو زد زیر چونش.
-تو برو حالا اونو یه کاریش میکنیم.نه اینکه گیج خنگ باشه ولی کلا به اطرافش اهمیت نمیده.فک نکنم مشکلی پیش بیاد…
پوفی کردم و سرمو تکون دادم، خدا بخیر بگذرونه!
وسط راه برگشتم تا بهش بگم خودشم بیاد که دیدم داره در یکی از کشوهامو باز میکنه.
پوکر شدم.
+بزار برم بعد وایسا فوضولی کن!
کریس با نا امیدی نگاهم کرد و سری از رویه تاسف تکون داد.
-خوب میشی.میخواستم ببینم کراواتی پاپیونی چیزی نداری، قصد فوضولی نداشتم.نه که حالا خیلی چیز گرانبهایی هم داری! ال

نگو هات نشکنه!
با حرص گفتم:
+زهرمار، اونو ول کن حالا من چجوری برم تو اتاقش؟
کریس قیافه متفکری به خودش گرفت.
+نگا کن سهون مطمئنن الان داره صبحونه میخوره، تقریبا با ارامش و اروم میخوره و اونقدرم بیخیال هست که توجهی به صدا در و مخصوصا تو نکنه،پس نمیبینتت،پس شما با دووو میری تو اتاقش و یه ۱۰،۱۱ تایی کت چنگ میزنی میاری اوکی؟
پوکر نگاش کردم.
+نابودتم با این نقشت!تو داری اینجا تلف میشی حیفت نیست؟ تو کم کمش باید یه فیلسوفی میشدی جان تو!
از این کریس که ابی گرم نمیشد، بریم ببینیم چی میشه!هرچه بادو باد…
سرمو اروم از در بردم بیرون و نگامو تو سالن چرخوندم،همونطور که کریس گفته بود بیخیال دنیا مشغوله کوفت کردن بود.با کمترین صدایی که میتونستم از اتاق خارج شدم و در اتاقشو به ارومی باز کردمو سریع پریدم تو،نفس عمیقی کشیدم و با سرعت رفتم سمت کمدش.
باز کردن در کمد همانا و خشک شدن منم جلویه در همانا،با بهت به کمدش نگاه کردم که سر تاسرش پر بود از کت های جورواجو ورنگارنگ که به ترتیب رنگ از بلند به کوتاه چیده شده بود.این بشر چقدر کت داشت.البته منم به همین مقدار تیشرت داشتم فقط یه خورده شلخته تر از این بودم?
دستی به روی کت هاش کشیدم و همشونو از نظر گذروندم، همشون مارک و صد البته گرون بودن، این مارکا رو خوب میشناختم.
سلیقشم خوب بودااا!یادم باشه حتما یه ده تاییشو ببرم دیگم برنگردونم،نه راستی باکترای میشم.
با خودم مشغول چرت و پرت گفتن بودم که با صدای قدم های شخصی که به طرف اتاق میومد به خودم اومدم.خوب سهون بود دیگه اینکه واضح بود.
با ترس نگاه سریعی اتاق انداختم، واییی حالا چیکار کنم این طرف دیوونست ببینمتم یه بلایی سرم میاره.از قیافه قطبیش خباثت میباره ناموسا!
مسلما تو دستشویی که نمیتونستم برم چون ممکن بود بیاد و ببینتم، زیر تختم که جام نمیشد.از شانس قشنگ ما جایه دیگه ای هم که نبود ، در اوج بدبختی باید میرفتم تو کمدش.وقت فکر کردن نبود،شیرجه زدم تو کمد و تندی درو بست.
به زور خودمو زیر کتایه بلند گوشه کمد قایم کردم.یعنی اگه میدیدم بیکار میشدم قشنگ.?
صدای در اومد و پشت بندش صدایه قدم هایه ارومی که نشون از ورود سهون میداد.صدای قدم هاش رو حس میکردم که داره به سمت کمد میاد.خودمو بیشتر جمع کردم و با استرس چشمامو بستم. ،،،، تو این نقشت کریس!
در کمد به ارومی باز شد،چشمامو بیشتر روی هم فشار دادم و ناخونامو توی گوشت دستم فرو کردم.بعد از چند ثانیه که حس کردم اتفاقی نیوفتاد اروم یکی از چشمامو باز کردم.چشمم مستقیم رویه چهره ی بی حس سهون زوم شد،سهون نگا سرسری به کتا انداخت و بیخیال یکیشونو برداشت و درو بست.نفس حبس شدمو به زور بیرون دادم،اووف خداروشکر که اینقدر خنگ بود که نفهمید،البته خودمم به خوبی قایم شده بودم.من قطعا در اینده دزد خوبی میشدم.
بعد از گذشت ۱۰ دیقه طاقت فرسا بالاخره صدایه باز و بسته شدن در اتاق اومد و سهون شرشو کم کرد.با خوشحالی درو هل دادم جلو دادم..ولی..چرا باز نمیشد!لبخند رو لبم ماسید، با شدت بیشتری هلش دادم ولی بازم باز نمیشد.با حالت زاری زدم تو سر خودم…فقل بود.یعنی یکی من شانس ندارم، یکی اون سهون که از شانسش عقل نداره!
هیچ کاری از دستم بر نمیومد، فقط باید صبر میکردم تا سهون بره و این کریس دراز بیاد درو باز کنه.من که میدونم امروز دیر میرسم! ولی نه لوهان امیدوار باش الان فقط ۱۵ دیقه گذشته و نیم ساعت وقت داری.
بالاخره صدای درم بلند شد که نشون دهنده ی رفتن سهون بود، نذاشتم یه ثانیه هم بگذره و محکم کوبیدم به در کمد و داد زدم:
+کریییس….کریییییسسسسسسسس……..کککککککررررررررریییییییسسسسسسسسسسسسسس.
در کمد به شدت باز شد، چون به در کمد چسبیده بودم نتونستم تعادلمو حفظ کنم و با سر رفتم تو زمین، اخخخخ سرم.اروم وحشی!
با صورتی سرخ شده سرمو بلند کردم تا به کریس بپرم که کریس به سرعت بازومو گرفت و بلندم کرد و منو روی تخت نشوند.دوباره برگشت سمت کمد و یکم کت های سهونو زیر و رو کرد و در همون حالت با حرص گفت:
-گفتم برو کت بیار نه کت بدوز!چرا اینقدر طولش دادی؟
در حالی که سرمو میمالوندم پریدم بهش:
+خوبه خودت اومدی دیدی تو کمد بودم.
-فهمیدم اومد تو اتاقش، مگه جای دیگه نبود که بری قایم بشی؟
پوکر شدم.
+تو اون موقعیت نه، میرفتم تو دسشویی که یدفعه بیاد ببینتم اونوقت بدبخت بشیم؟
کریس کلافه سری تکون داد و یکی از کتای سهونو بیرون کشید.
-بیا برو اینو بپوش ببین خوبه.
نگاهی به کت انداختم،کت اسپرت خاکستری تیره با جیبا و یقه ی مشکی و سر استین های مشکی، جذاب بود. سری تکون دادم و کت رو از دستش گرفتم و سریع تنم کرد.یکم برام بزرگ بود که اونم طبیعی بود ولی به خوبی رو تنم نشسته بود و جذابم کرده بود.راضیم ازت کریس!
داشتم تو اینه قدی سهون خودمو دید میزدم که کریس یه پیرهن مشکی هم پرت کرد تو صورتم.
– بی برو اینم بپوش با یه شلوار مشکی تا بریم.
ععع راست میگفت پیرهنم نداشتم.خودم برایه خو

دم متاسف شدم.
کریس دستمو کشید و از جلویه اینه کشیدم کنار.
-بسه برو لباسوتو عوض کن تا بریم.
با تعجب گفتم:
+همینجا؟
کریس سری تکون داد.
+یه سری چیزای دیگم میخوایم.
سری تکون دادم و اومدم برم تو اتاقم عوض کنم که یقه ی لباسم از پشت کشیده شد.
-کجا!!
با تعجب برگشتم عقب.
+برم تو اتاقم عوض کنم دیگه!شلوارمم اونجاس.
-اوکی فقط زود باش لوهان!
با دووو رفتم لباسامو پوشیدم و سریع برگشتم تو اتاقم.
کریس با رضایت بهم نگاه کرد.
-خوبه، حالا بیا اینجا.
به صندلی جلوی دراور سهون اشاره کرد.با تعجب بی حرف رفتم و روش نشستم.کریس یکم به موهام ژل زد و دادشو بالا.
با اعتراض دست کریسو پس زدم.
-ععع نکن موهامو چیکار میکنی؟
کریس کلافه گفت:
-ببینم لوهان تاحالا تو فیلمام شرکت ندیدی؟با موهای چتری که نمیرن شرکت اداری باید مدل جذاب و رسمی بزنی نه اسپرت.تو که بچه پولداری هستی پس چرا اینجور چیز های ساده رو نمیدونی و حتی یه کتم نداری؟
ساکت شدم،کریس راست میگفت من حتی یه کتم نداشتم،ولی چه ربطی به پولداری داشت اخه؟ استایلم اسپرت بود خو.من بچه شادی بودم و دلم نمیخواست به هیچ عنوان رسمی باشم برای همین همیشه لباس های راحت میپوشیدم و زندگی راحت خودمو میگذروندم.هیچوقتم نخواستم رسمی باشم.ربطی نداره!
لبخند بی جونی زدم.
+خوب من ادم اسپرتیم و دلم نمیخواد رسمی باشم پس هیچ وقت سمتش نرفتم که بخوام دربارش بدونم.
کریس بی تفاوت سری تکون داد و مشغول ادامه کارش شد.موهامو زد بالا و به حالت خیلی قشنگ و شیکی حالتش داد.یکی از عطرای تلخ سهون رو روم خالی کرد و به گفته خودش این عطر رسمی بود.زهرمار، هی رسمی رسمی رسمی!
بعد از تموم کردن کارش بدون حرف دستمو کشید و منو به سمت قفسه های کفش برد.بعله همونجور که مشخصه بنده همش کفش اسپرت دارم.یکی از کفشای معمولی و براق سهون رو برداشت و مجبورم کرد بپوشمش.خدایی خیلی ضایع بود! به زور ۶ تا کفی تازه یکم مناسب شد.
بیچاره سهون کل وسایلاشو بار کردیم!
رو به کریس گفتم:
+میگم کریس یعنی این نمیفهمه من لباساشو برداشتم؟خیلی تابلوعه.
-فوقشم بفهمه، کاری نمیتونه بکنه. ولی اگه سوال پرسید اصلا رو نکن ضایع بازی هم در نیار اوکی؟
سری تکون دادم و با عجله همراه کریس از خونه خارج شدم.تا اونموقع اصلا دقت نکردم که کریس هم با کت و شلوار مشکی و پیرهن خاکستری داره میاد و منم نفهمید، اینم به قول خودش رسمی بود.شونه ای بالا انداختم و سوار ماشین شاسی بلنده کریس شدم.خدارو شکر هنوز ۱۰ دیقه تا ساعت اداری وقت داشتیم.
کریس با سرعت باور نکردنی میروند،من که قشنگ چسبیده بودم به صندلی.
+کریس جان،فرزندم،هنوز ۱۰ دیقه وقت داریم چرا اینقدر تند میری؟
اخرش رو قشنگ داد زدم.
کریس ریلکس گفت:
-۱۰ دیقه دیگه ساعت اداری شروع میشه!یعنی تو باید ۵ دیقه قبلش اماده پشت میزت باشی، پس تا ۵ دیقه دیگه باید شرکت باشیم.کارتو که بلدی دیگه؟
سری تکون دادم و چیزی نگفتم.
ساعت اداری شرکت۸ صبح بود و الان ۷:۵۰ دیقه بود.بعله، دیگه به لطف سرعت خرکی کریس ۵ دیقه مونده به ساعت اداری رسیدیم.نفهمیدم چجوری از ماشین پیادم، بابا دس خوش! عجب برجیه لامصب! من با کی هم همخونه شدم.?
کریس سوییچ رو پرت کرد تو بغل نگهبان و دست منو کشید داخل ساختمون.اووو،نزدیک ۳۰ طبقه بود.نما رو که دیگه نگو،ولی مدیر بودن اوه سهون گند میزد به کل نماااا!
با کریس سوار اسانسور شدیم، کریس شماره ۳۰ رو فشار داد.طبقه ۳۰ امممممم! مگه طبقه ی دیگه ای نبود که طبقه ی ۳۰ ام رو برای شرکتشون انتخاب کردن؟ خدا زیادش کنه.
اسانسور بالاخره ساعت ۸ رویه طبقه مورد نظر توقف کرد.با عجله وارد سالن شدیم.اینقدر عجله داشتیم که اصلا کریس نذاشت یه نگا به سالن بندازم.کریس هلم داد تو یکی از اتاقا و منو پشت یکی از میزها نشوند و خودشم میز کناریش نشست.
یه چند تا برگه پخش کرد جلوم و سریع گفت:
-الان سهون میاد بازدید بخش ها.بیرون کارمندا رفتن تو سالن کنفرانس استقبال ولی منو و تو اینجا میشینیم و به کارمون میرسیم اوکی؟
سری تکون دادم و نگاه سرسری به برگه های جلوم انداختم ، اینا که همش نقشه بود.ساده بود، لبخندی زدم و خودمو باهاشون مشغول کردم.

 



11
دیدگاه بگذارید

avatar
6 گفتگوها
5 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
7 تعداد نویسندگان دیدگاه
niaNasiGessypariNastaran آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
nia
مهمان
nia

واقعا خیلی خوبه ???

Gessy
مهمان

یا خدا یا خدا
عجب
خدا یا به حق اون کلید پرت شده بغل نگهبان لوهان لونره

pari
مهمان
pari

kris/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif cxeili xub bud

Nastaran
مهمان
Nastaran

وای خیلی باحال بودمرسی

Elmira
مهمان
Elmira

چقدر این قسمت استرسی بود
خخخخخخخخخخ
خیلی دوست دارم عکس و العمل سهون وقتی لوهانو میبینه ببینم
دستت درد نکنه