111 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter49

سلام? من اومدممممممممممم

یه پارت اوردممم بسی مهم، دیدین گفتم درست میشه?بچه پیدا شد??

 

لوهان با نا امیدی گوشه ی سالن تاریک و دلگیر خونه کز کرده بود و به بخار رقصانی که از چای کنار پاش بلند میشد چشم دوخته بود.ذهن مشوشش خیلی خسته بود…دیگه تحمل این دوییدنا رو نداشت…جا نزده بود، فقط کمی خسته بود، نیاز به استراحت کوتاهی داشت، فقط همین…
دیروز با جونگ تا جایی که میشد دنبال راه چاره گشتن، ولی اون ادرسی که لوهان داشت، ورود به اون خونه تقریبا غیر ممکن بود و هیچ جوره امکان پذیر نبود.مسلما نه دلیل قانع کننده ای داشتن و نه جانگ ریو ازشون پذیرایی میکرد…
باید منتظر میموندن تا خوده سهون از خونه بیرون میومد که احتمال اونم خیلی کم بود.مطمئنان سهون تا اطلاع ثانوی قرنطینه بود،البته اگه تو اون خونه بود..کی میدونست،شاید تا الان دیگه حتی تو سئولم نباشه…تمام افراد سهون درگیر بودن و به نحوی سعی میکردن ردی ازش پیدا کنن ولی انگار اب شده بود رفته بود تو زمین….کسی ازش خبری نداشت،فقط یه امید تو خالی تو سر همشون میچرخید،”بودن سهون تو اون خونه!”
با صدای زنگ گوش خراش گوشیش که توی فضایه خالی سالن اکو شد به زور سرش رو از روی زانوهاش بلند کرد.چشمایه نیمه بازش رو به صفحه نورانی گوشیش که از رو مبل چشمک میزد دوخت و به زور بدنش رو حرکت داد ،چهار دست و پا جلو رفت و گوشی رو از رو مبل چنگ زد.با دیدن شماره ی ناشناس روی صفحه ناگهان چیزی درونش فرو ریخت.نکنه سهون باشه!!
چشماش یکباره چراغونی شد و به سرعت کلید سبز رو فشار داد.
+الو…

چند ثانیه سکوت برقرار شد، انگار شخص پشت خط برای زدن حرفش دودل بود.

-…لوهان…
لوهان با ناامیدی چشماشو بست، اون صدای سهون نبود، اما خیلی اشنا بود…
+بفرمایید؟شما؟
-یه… رفیق قدیمی!
لوهان برای لحظه ای درد و غمش رو فراموش کرد.
+سوهو!!!
صدای خنده تلخ و خش دار سوهو از پشت تلفن بلند شد.
-هی پسر..حالت چطوره؟
لوهان روی پارکت های سرد کف خونه دراز کشید و چشمایه خاموشش رو به سقف دوخت.
+داغون…
سوهو با نگرانی گفت:
-چیزی شده؟با سهون به مشکل برخوردی؟
لوهان گرمی اشکایی که به ارومی صورتش رو میشست و پایین میومد رو روی صورت سرد و بی حسش، حس نمیکرد.اهی کشید و بغضشو قورت داد.جونگ بهش گفته بود که این یه موضوع محرمانست و لوهان اجازه نداشت در این باره با کسی صحبتی کنه.لوهان شک داشت که حتی کریس هم از موضوع خبردار باشه،وگرنه تا الان حتما یا خودشو میرسوند یا حداقل زنگ میزد..
+نه..سهون عالیه…چیزی نیست، فقط سرما خوردم،حساست فصلی و اینا…اوضاع شما چطوریه؟کریس چطوره؟
سوهو نفس عمیقی کشیدو با ناراحتی، صادقانه لب زد:
-خبری ازش ندارم.
دست و دلش نمیرفت جوری رفتار کنه که انگا همه چیز خوب، میدونست که بعدش از اینکه این توصیفات واقعی نیست چقدر حسرت میخوره.فقط میتونست حداقل موضوع رو طور دیگه ای جلوه بده.
چشمایه لوهان میون گریه های بیصداش گرد شد.
+یعنی چی؟
-اا..خوب…من تقریبا یک ماه و نیمی میشه برای کار به یه شرکت صادرات واردات لوازم الکترونیک تغییر شغل دادم،مدیر بخش مالیم، تو المان…راستش دوری از خانوادم…خوب، خیلی ازار دهنده بود.نتونستم کنار بیام و برگشتم المان..خیلی وقته که گوشی کریس خاموشه.میخواستم ببینم…تو…خبری ازش نداری؟
چرا سوهو اینقدر ریلکس سراغ کریس رو از اون میگرفت؟

لوهان اون لحظه فقط این سوال براش پیش اومد. با تعجب سرجاش نشست و زیرلب گفت:
+نه،ندارم…هیچی….تقریبا از وقتی که از امریکا برگشتیم خبری از هیچکدومتون ندارم…به جز چان که اونم خیلی وقته پیداش نیست.میخوای زنگ بزنم بپر…
-نه،ممنون میشم حرفی از من نزنی!
لوهان با بریده شدن ناگهانی حرفش با لحن دستوری سوهو تکون محکمی خورد.از فرط تعجب لحظه ای زبونش گرفت.
سوهو به سرعت خنده ی مصنوعی کرد و سعی کرد لوهان رو متقاعد کنه.
-…می..میخوام خودش اول زنگ بزنه…اسمی از من نبر یکم نگران شه!متوجه شه کارش اشتباه بوده…نباید منو نگران میکرد!!
لوهان خیلی راحت متوجه ی درست نبودن قضیه شد،اما اونقدر ذهنش درگیر مشکلات خودش بود که پا پیچ نشه.
-من دیگه باید برم… مواظب خودت باش…
+ت..توهم همینطور…بازم بهم زنگ بزن…
……
_پسرم…بیشتر بخور…وقتی دیدمت یه لحظه نشناختمت…خیلی لاغر شدی…
سهون با شنیدن لفظ پسرم پیچش معدشو از شدت بهم خوردن حالش حس کرد،اما از سر ناچاری سری به نشونه احترام خم کرد و اروم مشغول خوردن باقی سوپ سردش شد که بیشتر داشت باهاش بازی میکرد.
نگاه زیرکانش بین کای و جانگ ریو میچرخید.تصمیم به پرسیدن یک سری سوال های هدف دار داشت و الان بهترین موقعیت بود.
+پدر؟
جانگ ریو با چشمایه درخشان جام شرابشو پایین اورد و به سهون خیره شد.
+شما…چرا تا الان ملاقات من نیومده بودین؟
با این حرف سهون، کای کنار دستش تکونی خورد و چشمایه جانگ ریو باریک شد.
-پدر یه سفر کاری مهم بودن،نتونستن کارو ول کنن و بیان.
سهون نگاه خصمانه ای روانه ی کای که پیش دستی کرده بود و جواب داده بود،کرد.
_من بابتش متاسفم،اما ایمان داشتم که تو پسر قوی هستی و نیازی به من نداری…
سهون سعی کرد از کش اومدن گوشه ی لبش جلوگیری کنه و تنها به تکون دادن سرش اکتفا کرد.
+میشه یکم از خودم برام بگین؟ من کاری، خونه ای، ماشینی چیزی نداشتم؟
_تنها دارایی تو داشتنه کای در کنارته، همین…
سهون با شنیدن جمله ی کوبنده ی جانگ ریو که با لحن تحقیر امیزی ادا شده بود ، فکش قفل شد.نگاه مملو از نفرتش رو به کاسه ی سوپ جلوش دوخت و ناخوناشو توی پوست دستش فرو کرد.
+که اینطور…به نظر میاد شما مرد بزرگی هستین و اعتبار زیادی دارین…
نگاهشو اینبار به کای دوخت و با لحنی که سعی میکرد تمسخر امیز نباشه ادامه داد:
+تعجب میکنم که چطور مردی به بزرگی شما از گی بودن پسرش وهمی نداره…
زیر چشمی نگاهی به جانگ ریو انداخت و با دیدن چهره ی خشمگین سعی کرد جلوی لبخند محوی که داشت نقش تن صورتش میشد رو بگیره.
+عجیب نیست!منکه اینطور که معلومه هیچی ندارم…ولی شما چیزایه زیادی برای از دست دادن باید داشته باشین،ترسی ندارین؟
-تمومش کن سهون!!!!
با کوبیده شدن مشت کای روی میز مقاومت سهون درهم شکست و لبخند پیروز مندانه ای روی لباش نشست.نگاه پر ارامشش رو روانه ی چشمایه طوفانیه کای کرد و نوازش گرانه دستشو روی مشت کای کشید.
+چرا عصبانی میشی عزیزم!منکه حرفی نزدم!فقط چندتا سوال کوچولو بود.
_من بهترین هارو برای تو میخواستم،تو عاشق کای بود و کای هم بهترین گزینه برای تو بود.وقتی میدیدم هم رو دوست دارید، چرا باید مخالفت میکرد!؟
سهون سوزش کف دستشو از شدت فشار ناخون هاش حس میکرد.چقدر حقارت بار بود که اینقدر راحت جلوش دروغ میبافتن.
لبخند از رو لباش پر کشید.چهره ی سردی به خودش گرفت و چشمایه وحشیشو تو چشمایه قهوه ای جانگ ریو قفل کرد.
+پس اگه الان دیگه نخوام ادامه بدم…بازم به خواستم احترام میزارید؟
صدای ول شدن قاشق کای توی فضا پیچید.
-سهون!!!
اما نگاه سهون تنها قفل چشمایه مرد روبه روش بود که مملو از خشم و نفرت بود.بعد از چند ثانیه که در سکوت سپری شد، پیروزمندانه لبخند سردی روانه ی جانگ ریو کرد و پر غرور از پشت میز بلند شد.
+من خیلی خستم پدر، میرم یکم استراحت کنم.شبتون بخیر…
منتظر جواب نشد و درحالی که به سمت اتاقی که براش تدارک دیده بودن میرفت سرخوشانه سوت میزد.
“دیگه زیاد از حد منو احمق فرض کرده بودن،کم کم همتونو از بازی بیرون میکنم، تک تکتونو…”
……

……
سرشو با احتیاط از لای در بیرون برد و چشمایه باریک شدشو توی راهروی تاریک و خالی از سکنه گردوند.کسی نبود…نه نگهبانی و نه خدمتکاری.پوزخند کمرنگی زد و پاورچین پاورچین از اتاق خارج شد و در اتاق رو روی هم گذاشت.از همونجایی که ایستاده بود سرشو کمی جلو برد و نگاهی به درهای بسته ی مابقی اتاق ها انداخت تا از بسته بودنشون مطمئن شه.ساعت ۴ صبح بود و مسلما همه ی ساکنین عمارت خواب بودن.لب پایینش رو توی دهنش کشید و با احتیاط از پله های سلطنتی عمارت پایین رفت.دیروز به لطف خدمتکارایه دهن لق فهمیده بود اتاق کار شخصی جانگ ریو کجاست، دقیقا زیر راه پله بود.جایی تاریک و خارج از دید.با دیدن در قهوه ای زیر راه پله که در اون تاریکی سیاه رنگ دیده میشد، پوزخندش عمیق تر شد.بعد از نگاهی به دور و برش بیصدا دستگیره در رو پایین داد اما همونطور که انتظار داشت در قفل بود.بیخیال چاقوی جیبی و پیچ گوشتی تو جیبشو بیرون اورد و با استفاده از چند ترفند ساده که نمیدونست چطور اما بلد بود در رو باز کرد.بی سر و صدا وارد اتاق شد و درو پشت سرش بست.چراغ قوه گوشیشو روشن کرد و با کنجکاوی دور اتاق چرخوند.لحظه ای با دیدن کله ی شیر وصل شده روی دیوار روبه روییش درست بالای میز کار جانگ ریو تکون شدیدی خورد و چنان از جا پرید که گوشیش از دستش سر خورد اما به سرعت میون زمین و هوا گرفتش و تعادلش رو حفظ کرد.نفسشو با حرص بیرون داد توی اون تاریکی دنبال گاو صندوقی یا هر چیزی که فکر میکرد ممکنه وصیت نامه درش باشه گشت.با دقت مشغول گشتن اتاق شد…
تقریبا جای جای اتاق رو گشته بود اما جز چندتا پرونده ی پیش پا افتاده چیز بدرد بخوری پیدا نکرده بود.با خودش میگفت شاید اصلا اینجا نباشه و این هر لحظه عصبانی ترش میکرد!نفس پر حرارتش رو محکم بیرون داد و با حرص پاشو بلند کرد و ضربه ی محکمی به مبل جلوی پاش زد که صدای ضربش با صدای تکون خوردن کاشیه لق زیر مبل امیخته شد.بیخیال درد عمیق پاش شد و با تعجب روی زمین زانو زد.خم شد و نور گوشیش رو زیر مبل انداخت که با کاشی لقی درست زیر پایه مبل مواجه شد.جرقه ای درونش زده شد!
بی سر و صدا مبل رو عقب هل داد.ذوق کودکانه ای درونش سر باز کرده بود و امید پر قدرتی برای ادامه ی کارش تشویقش میکرد.با لبخند پهنی کاشی رو که گوشه ی خرد شدش کار رو براش راحت تر کرده بود برداشت.با خوشحالی سرش رو جلو برد و به گودال عمیق پیش روش زل زد.ناگهان چشماش تا اخرین حد ممکن گرد شد،اما اسکنی که توی قرنیه چشمش بازتاب شد اینقدر سریع بود که فرصت عقب کشیدن سرش رو بهش نداد و بلافاصله صدای جیغ اژیری توی گوشیش پیچید.
-فاک!!!
سهون وحشت زده زمزمه کرد و به سرعت کاشی و مبل رو سر جاش برگردوند و با اخرین سرعتی که از خودش سراغ داشت از اتاق زد بیرون.به هیچ وجه فکر اوضاع امنتیه اوتاقو نکرده بود…مطمئنن تو دردسر افتاده بود!
……
صبح با صدای مخل اعصابش “کای” که با لحن دلخوری طلبکارانه صداش میزد از خواب بیدار شد،کای وانمود به ناراحتی میکرد اما در اخر ابراز کرد که درک میکنه و می ایسته تا حافظه سهون برگرده تا دوباره از نوع شروع کنن و بعد از کلی چرت و پرت دیگه از اتاق بیرون رفت.
سهون با کلافگی باز هم جو متشنج میز صبحانه رو تحمل کرد و در رابطه با اتفاق دیشب تکذیب کرد که به خاطر سردرد شدیدش مسکن خورده و تمام طول شب خواب بوده.خوشبختانه کسی پاپیچش نشد…
ندونستن اصل حقیقت خیلی کم طاقتش کرده بود و کم کم داشت کلافش میکرد.سرسختانه سعی در بدست اوردن حافظش داشت و بی صبرانه منتظر فهمیدن گذشتش بود… در این میان فقط یک نفر میتونست کمکش کنه.کسی که ادعا میکرد مالک اصلیه اون دستبنده…
……
تلو تلو خوران وارد اتاقش شد و در اتاق رو پشت سرش بهم کوبید.خودشو پرت کرد رو تخت و اه بلندی از سر خستگی کشید.رغمی براش نمونده بود.کمبود خواب شدید داشت اما پلکاش روی هم نمیرفت.درگیری لجوجانه ای که با خودش داشت از پا درش اورده بود.خودشم از دست خودش خسته شده بود و خوب میدونست با این اوضاع به جایی نمیرسه،هربار که میخواست بلند شه و از اول شروع کنه بدتر از قبل زمین میخورد.انگار که سرنوشت باهاش سر لج افتاده بود…کی فکرشو میکرد اینقدر از رفتن یه پسر ضربه بخوره!! اما برای اون فقط یه پسر نبود،کل زندگیش بود…

اهی کشید و با کلافگی دستشو تو موهاش فرو کرد.میخواست به زور خودشو مجبور کنه از نو شروع کنه،برای بدست اوردنش باید قوی تر از قبل بر میگشت،پس باید از همین الان شروع میکرد!
غلطی تو جاش زد و گوشیشو از رو عسلی کنار تخت برداشت.گرد روی صفحه سیاهش رو با کشیدنش به پتو پاک کرد و بعد از یک ماه بالاخره روشنش کرد.نمیدونست تو این چند وقت چه به سر شرکت اومده.نه با کسی ارتباط داشت نه خبری ازشون داشت.حوصله ی هیچ چیزو نداشت…
با روشن شدن صفحه گوشیش ناگهان با سیلی از تماس های از دست رفته و پیام های توماری روبه رو شد.اهی از سر ناچاری کشید و بی رغبت پیام اول رو باز کرد، اما با خوندن خط اولش ناخداگاه چشمایه نیمه بازش تا اخرین حد ممکن گرد شد.با ناباوری خط به خطش رو از نظر گذروند و تند تند پیام های بعدیو هم باز کرد .با خوندن هر پیام ذره ذره خشم به وجودش تزریق میشد.اینجا چه خبر بود!!!
……
سرشو تو یقه ی سوییشرت نازکش فرو کرده بود و با ریتم خاصی پاهاشو اروم تکون میداد.چشماشو بسته بود و به سمفونی ملایمی ترکیب از صدای خنده بچه ها و اواز گنجشک ها گوش میداد.ابرهای تیره اسمون رو تاریک تر از همیشه جلوه میداد و باد بی رحمانه از کنارش میگذشت و بهش تنه میزد.
نزدیکایه ظهر بود و لوهان هنوز هم دلیل دیدار یهوییش با چن رو اونم درست وسط یک پارک درک نمیکرد.انگار چن متوجه اوضاع نابسامان اعصابش نبود که گاه و بی گاه مجبورش میکرد از خونه بزنه بیرون…
غرق افکار پریشونش بود که گرمیه انگشتانه استخوانی رو روی شونش حس کرد.نفسش رو با حرص بیرون داد و بدون باز کردن چشماش غرید:
+خیلی دیر کردی! من مسخره ی دست تو نیستم!
-اوه…متاسفم…
ناگهان چیزی درون لوهان فرو ریخت، اون رنگ صدا نمیتونست متعلق به هر کسی باشه…
با ناباوری سر برگردوند و به شخص پشت سرش خیره شد.
-خیلی وقته اینجایی؟ زمان از دستم در رفت…
لوهان لبهایه خشک شدش رو بهم میزد اما صدای از گلوش بیرون نمیومد.همه چیز شبیه رویا بود…
+س…سهون!
سهون کمی خم شد و با اخم متعجبی لوهان رو برنداز کرد.از اخرین دفعه ای که دیده بودش خیلی لاغر تر و رنگ پریده تر به نظر میرسید..
-هی…تو حالت خوبه؟
لوهان به زور خودشو جمع و جور کرد و درحالی که تند تند پلک میزد سعی کرد کلمات رو پشت سر هم بچینه.
+م..من خوبم…فقط..ت ..تو…اینجا….چطور…!
سهون دستاشو تو جیب کاپشنش فرو برد ،کنار لوهان نشست و با بیخیالی به بازی بچه ها چشم دوخت.
-رفتم بیمارستان و به کمک دکتر کشوندمت اینجا…بگذریم،به کمکت نیاز دارم و وقت زیادیم ندارم…لازم بود باهات حرف بزنم…تو منو چقدر میشناسی؟
لوهان همچنان تند تند پلک میزد، مغزش توان هزم موقعیت درش رو نداشت.
+در حدی هست که ..جواب سوالایی که داری رو بده…
سهون ابرویی بالا انداخت و نگاشو سمت لوهان سوق داد.به نظر خیلی مطمئن میومد، نمیدونست میتونه بهش اعتماد کنه یا نه، ولی تو این موقعیت چاره ی دیگه ای نداشت…
-من یه شرکت دارم،درسته؟
سهون بی مقدمه سوالاتش رو شروع کرد.
+تقریبا میشه گفت سه تا!ولی اینجا اره،یه شعبه اش اینجاست!
-بقیش کجاست؟
+سانتاباربارا و ژاپن که البته اون درحاله ساخته……مثل اینکه کله حافظت پاک شده!
-فقط جواب منو بده!….از شخصی به اسم کریس وو خبر داری؟
لوهان با حرص نفسشرو بیرون داد و زیرلب گفت:
+چرا همه سراغ این قطبی رو از من میگیرن،خوب اینو یادشه!اینقدر که اینا رو یاد…
-گفتم فقط جوابه منو بده…داری یا نداری…؟
لوهان سرشو پایین انداخت و با دلخوری گفت:
+امریکاست،مسئولیت شعبه ی دیگت با اونه،خبر دیگه ای ازش ندارم.
-فردی به اسم پارک چانیول میشناسی؟
لوهان سری به نشونه تایید تکون داد و گفت:
+اونم امریکاست، مدیر اجراییه شعبه دومه شرکتت…
سهون با حس سردرد خفیفی پلکاشو بهم فشرد و شقیقشو ماساژ داد.کم و بیش حاله ی محوی از خاطرات یادش میومد…
گوشی کهنه ای رو از جیب کاپشنش بیرون کشید و سمت لوهان گرفت.
-شماره هاشونو برام بزن…
لوهان اروم دستایه لرزونش رو جلو برد و گوشی رو از سهون گرفت. دور از چشم سهون علاوه بر شماره هایی که سهون خواسته بود شماره ی خودشو هم سیو کرد و گوشی رو بهش برگردوند.
-از کای و پدر خواندم چی میدونی!؟
پوزخندی گوشه ی لب لوهان جا خوش کرد.
+جانگ ریو…کسی که دنبال اموال و داری تو بود، از شرکت گرفته تا ملک و زمین های جورواجور…قاتل پدر و مادرت و…
لوهان با دیدن چشمایه وحشیه سهون پوزخندشو خورد و سعی کرد از اون بحث دور شه.
+چشمش دنبال پولت بود…طبق گفته های خودت از ۱۶ سالگی اذیتت میکرده و دنبال ارثیه و اموالت بوده.مثل اینکه چیز با ارزشی تو اون شرکته که اینطور اونو حریص کرده…کای هم یکی از نوچه هاشه که تا الان ظاهرا موفق شده تورو جذب خودش کنه…نصیحتت میکنم اینقدر زود باور نباش….از روی احساساته خودم نمیگم نگرانه خودتم..پدر خواندت بدجور برای داراییات و مخصوصا شرکتت دندون تیز کرده…
-من اونا رو یادم میاد احمق!نیازی به نصیحت تو ندارم…نمیخواد برای من دل بسوزونی!
چشمایه لوهان ناگهان به بزرگترین حد ممکن رسید.با ناباوری برگشت سمت سهون و با عصبانیت داد زد:
+تو اونا رو یادت میاد!!؟؟
سهون با نارضایتی چشماشو بست و دستاشو رو گوشهاش گذاشت.
-داد نزن! مطمئن باش اگه یادم نمیومد الان اینجا نبودم که دنبال گذشتم بگردم!
لوهان خودشو جلو کشید و با چهره ای که ناراحتی ازش بیداد میکرد یقه ی سهون رو گرفت و سمت خودش کشید.
+چرا چیزی نگفتی!؟ نمیدیدی چقدر داغونم؟ چرا وانمود کردی هیچ اتفاقی نیوفتاده؟؟!!حال اطرافیانت حتی یه ذره هم برات مهم نبود!!!؟؟میدونی روزی چند بار تا مرز سکته میرفتم که مبادا حرفاشو باور کنی!!!؟؟
لوهان بی توجه به نگاه مبهوت سهون یقشو تکون میداد و عاجزانه سرش داد میزد.خیلی از دست سهون ناراحت بود و از دیدن بی خیالیاش از درون میسوخت.بعد از چند ثانیه متوجه بی حرکتیش شد. با دیدن نگاه خیره ی سهون رو خودش کمکم صداش خاموش شد و اخماشو باز کرد، اروم یقه ی لباسشو ول کرد و کمی عقب رفت و معذب سرجاش برگشت.
سهون بعد از چند ثانیه به خودش اومد،یقه ی لباسش رو صاف کرد و نگاهش از لوهان گرفت.
-من اونموقع واقعا هیچی یادم نمیومد، وقتی رفتم…پدرخواندم رو که دیدم…یادم اومد…
سهون با نگرفتن جوابی از سمت لوهان نگاه نا مطمئنی بهش انداخت.لوهان در سکوت مشغوله بازی با انگشتاش بود انداخت.دستشو تو موهاش فرو کرد و زیرلب گفت:
-یه سوال ازت میپرسم حقیقتو بهم بگو…
لوهان اروم سرشو بلند کرد و سوالی بهش خیره شد.
نگاهشو تو چشمایه منتظر لوهان قفل کرد و با جدیت پرسید:
-رابطه ی من با تو چیه؟
لوهان نفس حبس شدش رو به زور ازاد کرد.پلک سنگینی زد و نگاهشو به روبه روش داد.
+چیشو برات بگم؟
-همه چیش،از اولش…نقش تو توی زندگی من چیه؟چهرتو میشناسم،مطمئنم که قبلا دیدمت،اما به یاد نمیارمت،برام فقط یه تصویره محوی…تو دقیقا کی هستی؟
لوهان اه عمیقی کشید،پاهاشو بالا اورد و روی صندلی فلزی گذاشت و با غم زانوهاشو بغل کرد.
+اسم من ژیو لوهانه…وقتی که از خونه بابام بیرون انداخته شدم، کریس کمکم کرد و توی شرکت تو مشغول به کار شدم.نزدیکه یک سال و نیمه که منو میشناسی،من اولش فقط برات یه همخونه بودم،کم کم شدم دوست..و در اخر دوست پسرت…مجبورت نمیکنم باورم کنی،تحت فشار نمیذارمت،ایمان دارم که خودت به یاد میاری…اون اولا خیلی اختلاف داشتیم، رو کم کنی و این بچه بازیا…کم کم با هم کنار اومدیم، صمیمی تر شدیم و بهتر همو درک کردیم…من از همون اول ازت خوشم میومد،برام جالب و جذاب بودی، فک کنم من زودتر عاشق شدم، شایدم تو…نمیدونم…ولی خوب، من اول اعتراف کردم…
نفسی گرفت و اشک گوشه ی چشمشو پاک کرد.خنده ی تلخی کرد و ادامه داد:
+اول قبول نکردی،نگرانم بودی…خیلی…میگفتی راحت نمیزارنمون، اذیت میشیم…راستم میگفتی،همون کسی که ادعایه عاشقی برات میکرد و توهم با سادگی باورش کردی خونمونو اتیش زد،خونه ی من و تو…من اون تو تنها بودم ولی خوب…زندم!تو نجاتم دادی…..تقریبا به زور قبول کردی باهم باشیم،نه زوری…منظورم اینه که از نگرانی بود،نمیخواستی مشکلی پیش بیاد،ولی خوب من بالاخره کاره خودمو کردم…تو اخر ماله خودم شدی…
لوهان اشکاشو پاک کرد و با لبخند قشنگی به سهون خیره شد.
+تو برام هیچی کم نزاشتی…تو یادت نمیاد،ولی من همیشه با یاد اوری لحظه ی دیدن اون عمارت تو دلم پروانه بال بال میزنه.تو برام یه عمارت خریدی!
ابروهای سهون از تعجب بالا پرید.
+تعجب نکن، ما واقعا عاشق هم بودیم…البته اخرشم برگشتیم تویه یه خونه ی جمع و جور و راحت،که بیشتر از دو هفته نشده بود که…
لوهان حرفشو خورد.لبشو محکم به دندون گرفت تا از لرزش چونش جلوگیری کنه.
+ی..یه شب نیومدی خونه…به هر دری زدم، پیدات نکردم.تا اینکه جونگ، مدیر برنامه هات بهم خبر داد که…که…
قطره اشک لجوجی روی گونش چکید و این شروع ریزش سیل اشکاش بود.
+تصادف کردی…
لوهان زیره لب گفت و صورتشو میون زانوهاش پنهون کرد.صدای هق هق های ارومش قلب سهون رو به طور عجیبیمیفشرد.سهون نمیتونست حرفاشو باور نکنه ، یه حس عجیبی درونش میگفت که حقیقت رو میگه.از طرفی دلیلی برای باور نکردن نداشت،اون دستبند کسی دیگه ای رو نداشت که براش ادعایه مالکیت کنه و تکلیف کای هم معلوم بود …
لحظاتی در سکوت گذشت، سهون گیج بود و صدای هق هق های پسر شکننده ی کنارش باعث رنجشش میشد.
-هی…
سهون اخمی از سر ناراحتی کرد و با سردرگمی سعی کرد لوهانو اروم کنه…
-لطفا…گریه نکن…
لوهان سرشو بلند کرد،چشمایه اشکیشو به سهون دوخت و با صدای گرفته گفت:
+واقعن…هیچی..یادت نمیاد؟
سهون تصویرات محوی رو به خاطر میاورد، میدید اما نمیتونست دقیق تشخیص بده.نمیفهمید چین و این کلافه ترش میکرد.
-مم..من…
سهون با نیافتن جواب مناسبی لب پایینش رو تو دهنش کشید و نگاهشو از لوهان گرفت.لوهان با نا امیدی چشماشو بست، دوباره سرشو رو زانوهاش گذاشت اهی از سر ناامیدی کشید…
-باورت میکنم، درحال حاضر چاره ی دیگه ای ندارم…بهم وقت بده…خودم دوباره برمیگردم،دنبالم نگرد…به موقعش دوباره میبینمت…
سهون با اخم کمرنگی شونه ی لوهان رو فشرد و بعد از کشیدن کلاه کاپشنش روی سرش از جا بلند شد.پلک سنگینی زد و نگاهه مرددی به لوهان انداخت.برای گفتن جملش تردید داشت، ولی قلبش اجازه نمیداد بیرحمانه از کنارش رد شه…
-ن..نگرانه من نباش…بیشتر به خودت برس…رنگت پریده و …زیر چشمات خیلی گود افتاده…من حالم خوبه…لطفا بیشتر مراقب خودت باش…
قلب لوهان با شنیدن جملات ارامش بخش سهون کمی گرم شد.سرش رو بلندکرد و با لبخند کمرنگی به مرد روبه روش خیره شد.
+کجا میری؟
سهون بعد از مکث کوتاهی اروم جواب داد:
-یه کاره نیمه تموم دارم که خیلی وقته باید تمومش کنم…زمان میبره، ولی برمیگردم…
نمیتونست انکار کنه،به نظرش پسر روبه روش زیبا ترین چشمها رو داشت…
+کی؟
سهون پشتشو به لوهان کرد و زیرلب گفت:
-ازم نپرس…جواب قاطعانه ای ندارم…ولی هروقت نیاز بود…میدونم چجوری پیدات کنم…
نگاه اخری به لوهان انداخت و بعد از زدن لبخند کمرنگی با قدم های بلند از اونجا دور شد…

……

لوهان بار دیگه با صدای زنگ گوشیش از جا پرید،این بار دهم بود که گوشیش زنگ میخورد و لوهان همچنان دلش نمیومد از تخت خوابه نازنینش دل بکنه و بره تو سالن گوشیشو برداره.تحملش دیگه داشت تموم میشد… از عصبانیت داد کوتاهی کشید و شاکیانه پتو رو کنار زد و از جا بلند شد.با قدم های بلند به سمت سالن رفت و با حرص گوشیش رو از روی میز چنگ زد و برای خفه کردنه هر چه سریعتر صدایه رو مخش به سرعت تماس رو برقرار کرد.
+بله؟!!!!!!!!!!!!!!!!
-معلوم هست اونجا چه خبره!!!!؟؟؟؟
لوهان با صدای داد بلند فرد پشت خط خواب از سرش پرید و تکون محکمی خورد. چشماش از فرط تعجب گرد شده .گوشی رو جلوی صورتش گرفت و با دیدن نوشته ی روی صفحه چشماش به گرد ترین حد ممکن رسید.
+صبح بخیر خرس قطبی!!!!
-چرا اینقدر دیر به من خبر دادین!!!من نباید میفهمیدم!!!؟؟؟تو چرا گوشیتو جواب نمیدی؟؟؟؟معلوم هست دارین اونجا چه غلطی میکنین که اینقدر راحت این اتفاق افتاده!!!!

اشاره کریس مستقیما به تصادف سهون بود.
لوهان بی حوصله گوشی رو از گوشش فاصله داد و متقابلن داد زد:
+داد نزن کریس!با گوشی خاموشت از کجا باید میفهمیدی؟ظاهرا شرکتم که نمیری…کسیم که به جز منو تو چیزی از قضیه نمیدونه از کجا میخواستی بفهمی؟میخواستی گوشی کوفتیتو روشن بزاری که اینجوری نشه…معلوم نیس چه غلطی داری میکنی که سوهو ام از دستت کلافست دیگه!!محض اطلاعت اونجا هر ساعتی هست اینجا ساعت ۷ صبحه لطف کن بعدا که خواستی زنگ بزنی رعایت کنی!!!
لوهان وقتی فهمید موضوعی که کریس تازه متوجهش شده دیگه الان مثل قبل اهمیت چندانی نداره، کم و بیش دوباره خواب الود شده بود و کنترلی رو افکار و حرفاش نداشت.به کل یادش رفته بود سوهو ازش چی خواسته بود…
کریس با شنیدن اسم اشنایی لحظه ای خشکش زد.گلوش خشک شده بود و لبهاش بی صدا باز و بسته میشد.یکباره یادش رفت هدفش از زنگ زدنش چی بود…
-سو..سوهو؟
لوهان که دیگه بی خیال درخواست سوهو شده بود، بی خبر از اشوب تو دل کریس بی حوصله جواب داد:
+اتفاقا همین یک هفته پیش زنگ زد.البته گفت نگم ولی دیدم تو پرت تر از این حرفایی…خلاصه که برو زنگ بزن از دلش در بیار حالش زیاد خوب نبود…گفت نگم مثلا نگرانش شی ولی خوب…
-زنگ زده به تو!!!!!!!!!،؟؟؟؟؟
لوهان از شدت داد بلند کریس گوشی رو از گوشش فاصله داد و با تعجب گفت:
+اره خوب…راستی چرا تنها رفته المان؟مگه تو دوست پسرش نیستی؟چرا گذاشتی تنها بره؟
-المان!!!؟؟
کریس دیگه به درجه ی شدیدی از بهت و ناباوری رسیده بود.
لوهان مشکوکانه به کاغذ دیواری های طرح داد روبه روش زل زد و رو به کریس لب زد:
+چه مرگته تو؟نکنه مستی؟
-شمارشو بده!!!!
+یعنی الان تو نداری؟
لوهان با تمسخر پرسید که با دادی که کریس زد همون نیشخند تلخم از گوشه لبش پر کشید.
-سوهو رفته احمق! یه ماهه گمش کردم! از کجا باید داشته باشم؟زود باش…
کریس اونقدر عجله داشت که حتی حوصله داستان چیدن هم نداشت، فقط میخواست هرچه زودتر سوهو رو پیدا کنه!
لوهان کم بدبختی داشت از هم پاشیدن رابطه ی این دونفر هم اضافه شد.ذهن مشوشش حالا برای این دو نفر هم درگیر شده بود.
+ی..یعنی چی؟
-بعدا توضیح میدم…فقط الان شمارشو بهم بده،چیز دیگه ای نگفت؟؟
لوهان مبهوت زمزمه کرد:
+ب..برات میفرستم…گ..گفت توی یه شرکت صادرات واردات لوازم الکترونیک کار میکنه…مدیر بخش مالیه…
-همین الان برام بفرست!!!!!
با صدای بوق های ممتدی که تو گوشش پیچید گوشی رو پایین اورد.سر انگشت های سردش بعد از فشردن دکمه ارسال ناتوان شد و گوشی به سرعت از دستش سر خورد.چشمایه اشکیشو به منظره ی تاریک بیرون دوخت.مثل اینکه فقط اون نبود…سرنوشت بدجور داشت با روح و روان همشون بازی میکرد…
بازم حاله اون بهتر بود…اما لحن پر تمنایه کریس زیاد جالب نبود،به نظر دوران خوبی رو نمیگذروند…
لوهان بنا به خواسته ی سهون به خودش میرسید و نسبت به قبل حال و روز بهتری داشت.هنوز هم خیلی نگران سهون بود اما دیگه خودشو گوشه اتاق زندانی نمیکرد و زانوی غم بغل نمیگرفت.یه هفته بود خبری از سهون نداشت،اما بازم دلش امیدوار بود، به برگشت هر چه زودترش…میدونست برمیگرده،مطمئن بود…

منتظر نظرات قشنگتون هستم?



12
دیدگاه بگذارید

avatar
7 گفتگوها
5 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
6 تعداد نویسندگان دیدگاه
Baekla▲ηasι▼mahi01mahi01Chanbeak ??? آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Baekla
مهمان
Baekla

ووووییی خیلی خوب بود اینکه لوهان همه چیزو به کریس لو داد و اینکه سهون اومد پیش لوهان بهترین تیکه های این قسمت بود ??من دلم چانبک میخواد??امیدوارم قسمت بعدو که دارم میخونم اثری از چانبک درونش باشه?
امیدوارم سهون بدجوری حال کای با اون مردرو بگیره?خیلی ممنون بابت این قسمت عالی??❤❤

mahi01
مهمان
mahi01

و ما هنوز منتظریم……………..

mahi01
مهمان
mahi01

وایی…پس منی که تله ندارم چه کنم؟ نمیشه لینک دانلود رو هر چند وقت یه بار آپ کنی؟آن تایمم نبود مهم نیست.آخه خیلی از این فیک خوشم میاد…البته اگه اذیت نمیشی…
قوی ادامه بده…فایتتینگ

mahi01
مهمان
mahi01

سلام.من جدیدا شروع به خوندن فیکت کردم و به نظرم عالی اومد.اما هرچقدر صبریدم آپ نشد.قرار نیست دیگه آپ بشه؟آخه کل آذر ماه آپ نکردی..
به هرحال خسته نباشی.موضوع فیک خیلی جالبه…من بازم میخوام.

mahi01
مهمان

واو..این فیک فوق العاده ست.من عاشقش شدم…???
از این هفته شروع به خوندنش کردم و الان اینجام.عالی بود.عالللللللیییییی.خیلی دوسش داشتم.
میشه بگی تایم آپ هات کیه؟ آخه دیدم خیلی نظم نداره.یه بازه ی مشخص نمیتونی بهمون بگی…؟
آخه من که دق میکنم تا قسمت بعد….
من عاشق هونهان فیکم….خیلی عشقن…کریسهو شو هم میپسندم.چانبکم که بی بخار….
عالی بود ممنون.