24 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter21

من امده ام وای وای…?

بخدا دیشب میخواستم بزارم مامانم وای فای رو از دوشاخه کشید…? تا این حد?

و یه چیز دیگه، با این قسمت میخوام براتون یه تیزر خوشگل اپ کنم که یکی از دوستایه گلم ارمیتا زحمتش رو کشیدن.من از همینجا میگم عشقی دستت درد نکنه نفس?

شما هم اگه دوست داشتید برام بفرستین خیلی خوشحال میشم? ایدی منو که تله دارین دیگه! @nasi_h .همین دیگه یه دنیا عشقین همتون.

ولی نظرا کمه هااا، داستان رو یکم تبلیغ کنید خو تا من جوگیر شم از اون پارت خوب خوبا براتون بزارم…

اینم لینک تیزر?

ا//s6.picofile.com/file/8265829884/Video_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B6%DB%B0%DB%B8%DB%B2%DB%B6%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B5%DB%B3%DB%B3%DB%B0%DB%B3%DB%B5_by_videoshow.mp4.html

راجب تیزر خوشمل دوستمون هم نظربدینااا، خوب دیگه بریم برای ادامه داستان…

از دید لوهان:
بی حوصله سرمو تکیه داده بودم به پشتی صندلی و خیلی خنثا به نقطه نا معلومی خیره شده بودم، اینا چرا شماره مارو صدا نمیزدن؟بابا 45 دیقست که یه جا نشستیم…
بی حوصله نیم نگاهی به سهون انداختم که از وقتی اومدیم تا الان حتی 1 سانت هم تکون نخورده بود و همچنان تا ته تو حلق گوشیش بود.
بی حوصله صداش زدم:
+یوهوووو، اوووه گردنت نشکنه!
حوصلم سر رفته بود و الکی فقط میخواستم یه چیزی بپرونم.
سهون خیلی خشک جواب داد:
-سرت تو کار خودت باشه!به تو چه!!

با تعجب تکیه مو از صندلی گرفتمو بهش خیره شدم.نه مثل اینکه اینم از این حرفا بلده،کم کم داره اون رویه بچگانشو نشون میده.
اومدم جوابشو بدم که با پخش شدن شمارمون از تو بلندگو از جا پریدم،عین بگم چی گشنم بود اونوقت این اوه سهون یه وری منو اورده یه جایی که ادم رو ادم سواره!خوب باهوش معلوم بود اینقدر دیر نوبتمون میشه،خوبه گفتم خیلی گشنمه! یعنی با این سلیقت نابودمون کردی!”هرجا خوشم بیاد!”
جلویه پیشخوان ایستادم و فیشمونرو دادم دست پیشخدمت روبه روییم. پیشخدمت نیم نگاهی به شماره بالایه برگه انداخت و سینی بزرگی رو هل داد سمتم. تندی سینی رو بلند کردم و با احتیاط به سمت میزمون راه افتادم. چقدر پیتزا بزرگ بود!
با کوبوندن سینی پیتزاها روی میز سهون بالاخره از اون گوشی پیچاره دل کند و پرتش کرد رویه میز.پیتزا و سیب زمینی سرخ کرده خودشو جلو کشید و خیلی خنثا گاز کوچیکی به برش پیتزایه تو دستش زد.عین احمقا بهش خیره شده بودم.چجوری هیچ احساس خاصی به پیتزا نداره!؟
من چقدر بیکارم که نشستم دارم حرکات اینو تجزیه تحلیل میکنم،به من چه اصلا!!!
نگاهمو از سهون گرفتم و پیتزایه خودم رو از تویه سینی برداشتم و با احتیاط جلوم گذاشتم.زبونمو رو لبم کشیدم و سس کچاپ رو روی کل پیتزا خالی کردم.الان دیگه واقعا وسوسه انگیز به نظر میرسید!لامصب بوش کل میزو برداشته بود.با لذت گازی بزرگی از برش پیتزایه تویه دستم زدم، واااایییی طعمشم مثل قیافش عالی بود!!!
بیخیال دنیا برای خودم تا ته پیتزامو خوردم و ته سیب زمینی و نوشابه رو هم در اوردم.لامصب خیلی توپ بود، سهون ازت راضیم…
تکیه دادم به پشتی صندلیم و دستمو رویه شکمم کشیدم،اخییییش خوشمزه بود.این سهون ترشی نخورده یه چیزی میشه ها!
سهون درحالی که نی نوشابش رو تویه دهنش میچرخوند روبه من گفت:
-تمومی؟بریم؟
دستمو رویه میز گذاشتم از جام بلند شدم.
+بریم.
سهون بلافاصله از پشت میز بلند شد و جلوتر از من راه افتاد سمت در خروجی.میون راه چشمم به دختر پشت پیشخوان افتاد که دستشو گذاشته بود زیر چونش و با چشاش داشت سهونو میبلعید! نمیدونی چه یخچالیه وگرنه صد سال نگاشم نمیکردی.مخصوصا با اون شرکتش! حالا خوبه خودم توش کار میکنم!
سرمو با تاسف تکون دادم و از رستوران زدم بیرون.
خیلی از غذا راضی بودم… ولی سهون حساب کرده بود و باید ازش تشکر میکردم.همینجوری که نمیشد…
اومدم حرفی بزنم که سهون قفل ماشین رو باز کرد و سوار ماشین شد.
با چشمایه ریز شده سوار ماشین شدم.کمربندمو بستم و معذب صاف رو صندلی نشستم.سهون خیلی ماهرانه فرمون رو چرخوند و با یه حرکت ماشین رو از پارک در اورد.ماشین با صدای جیغ لاستیک هاش از جا کنده شد.من نمیدونم این چرا همیشه اینقدر تند میره! جریمش نمیکنه پلیس؟ هر دفعه که سوار ماشینش میشم همین جوریه.بمیری با این مدل رانندگیت ماشین زده شدم از دستت! البته انکار نمیکنم دست فرمونش معرکه بود ولی دیگه این حدشو رد کرده.انگار کنار جیمز باند نشستم!!!
سهون در حالی که نگاهش به جاده بود دستشو دراز کرد و ظبط رو روشن کرد،اهنگ ملایم و ارومی تویه فضایه ساکت ماشین پخش شد.
فک کنم موقعیتش نیست من یه تشکر خشک و خالی کنم!
هی میگفتم بیخیال شرایطش نیست از طرفیم میگفتم درست نیست که این منو بی دلیل مهمون کرده و من تشکر نکنم…
خیلی غیر منتظر دستمو دراز کردم و ظبط رو کم کردم. ای تو روحت لوهان، خیلی دیگه زیادی کمش کردم!
سهون نیم نگاهی بهم انداخت، وقتی دید چند ثانیه گذشته و من هیچی نمیگم دستشو دراز کرد تا دوباره ظبط رو زیاد کنه که سریع مچ دستشو گرفتم…
نه، من واقعا نمیتونستم یه جورایی با این سابقه رفتاریش که باهام داشت ازش تشکر کنم، غرورم اجازه نمیداد… سهون نگاهشو از جلوش گرفت و با نگاه خنثایی که رگه های تعجب توش موج میزد بهم نگاه کرد.
مچ دستشو ول کردم و چند بار پلک زدم،سرمو برگردوندم سمت جاده و رک گفتم:
+دوست داری یه چیز گرم بخوریم؟
سهون ایندفعه واقعا تعجب کرد!
-هوم؟!
رومو کردم سمتش و با خجالت گفتم:
+میگم هوا سرده،میخوای بریم یه نوشیدنی گرمبخوریم؟

……

از دید کریس:
-کریس…
+هوم.
کـریـــس!!!

+هــــوم؟

کــــــریــــــــــس!

با عصبانیت برگشتم سمت چانیول که نیشش تا بنا گوش باز بود و از چشماش شیطنت میبارید.
+ چانیول دیونم کردی از صبح تا حالا!دیگه کم کم حالم داره از اسمم بهم میخوره!!!
چانیول بی توجه به حرفایه من دستشو گذاشت زیر سرش و چشماشو خمار کرد.
-میدونی چیه؟ امروز روباره رفتم پیش اون پرستار خوشکله سوهو، اگه بدونی چقدر خانومه.اصلا انگار حوری بهشته. دلمو برده لامصب…
چانیول بلافاصله بعد زدن حرفاش با سر افتاد رو میز و باعث شد همه وسایل رو میز تکون کوچیکی بخورن.
یه تار ابرومو بالا انداختم و با چشمایه درشت شده بهش چشم دوختم.این امروز حالت عادی نداشت.دقیقا این بار چهارمه امروز اینو برام میگه.حالا خوبه طرف خیلیم چیزه خاصی نداشت…
با شک پرسیدم:
+چانی! مستی؟
چانیول با حرص سرشو از رو میز بلند کرد و چپ چپ نگام کرد.
-نه خیر،خیلیم سرحالم!فقط درک نمیکن تو چرا اینقدر بی احساسی!دفعه قبلم همینجوری برخورد کردی! همش احساساتمو نادیده میگیری!
تکیه دادم به صندلیم و با خستگی گفتم:
+خوب با من دربارش صحبت نکن تا احساساتتو خدشه دار نکنم!…..فقط میتونم یه نصیحت بهت بکنم، دیگه با اون تیشرت خرگوشیت جلوش ظاهر نشو!
چانیول با حرص داد زد:
-یاااا، من اونموقع تو خواب ناز بودم چمدونستم قراره اینجوری بشه.دفعه بعدی که پیش اومد از چند دقیقه قبل خبر بده تا با کت شلوار و مخصوصـــــا کراوات بنفش مخصوصم پاشم بیام تا مورد پسند واقع شم!
چانیول با تموم شدن حرفش روشو کرد اونور و گوشیشو گرفت تو دستش و تا گردن خم شد توش.
با خنده سری تکون دادم و مشغول ادامه کارم شدم،این بشر ادم نمیشد.
هنوز پنج دقیقه هم نگذشته بود که چانیول دوباره شروع کرد.
-کریس…
با عصبانیت خودکار تو دستم رو پرت کردم رو میز.
+چانیول محض رضایه خدا ولم کن دیونم کردی با این…
چانیول سریع دستاشو به حالت تسلیم بالا برد.
-نزن بابا نزن،میخواستم بپرسم سوهو در چه حاله؟چند روزیه ندیدمش..
اخمام از هم باز شد.سوهو،اون پسر کوچولوی اروم الان تقریبا باید بیکار میبود.از 4 روز پیش که مرخص شده بود خیلی کم حرف شده بود.بیشتر وقتا هم که کلا نمیدیمش،انگار غیب میشد.چراغایه خونش اکثر اوقات خاموش بود و کم پیش میومد صدایی از واحدش به گوش برسه.فک کنم زیادی ترسیده بود….
از اون روز به بعد دور تا دور اپارتمان و طبقه ها رو نگهبان گذاشته بودم تا حواسشون به اطراف باشه،اصلا حوصله یه دردسر دیگه رو از طرف لی نداشتم و نمیخواستم دیگه مشکلی پیش بیاد.همون روز هم واحد روبه روییم رو برای سوهو خالی کردم تا دیگه نگران چیزی نباشه و مزاحمتی براش پیش نیاد.
با صدایه غرغرایه چانیول به خودم اومدم.
-حالا اینم برای ما شاخ شده سر ظهری! حالا خوبه حال سوهو رو پرسیدم جواب نمیده وگرنه اگه از دوست دخترم میگفتم که دیگه هیچی.من که میدونم این از سر مغرور بودنش دوست دختر گیرش نمیاد به من حسودی میکنه وگرنه دلیلی نداره عصبانی شه!!
چانیول سرشو تکون داد و متفکر ادامه داد:
-نچ نچ نچ باید براش یه کیس مناسب پیدا کنم،حیفه اینجوری حروم شه تو جوونی.پسر به این جنتلمنی کجا پیدا میشه دیگه!
هیچی بهش نگفتم،فقط با تاسف از همون فاصله بهش خیره شدم.از خیال بافیایه بیش از حدش زده به سرش.معلوم نیس دیگه چه فکرایی درمورد من کرده.حسود؟ من!
سری تکون داد و از جام بلند شدم،کارام تموم شده بود، بقیش برای بعد…
چانیول سرشو بلند کرد و با تعجب بهم خیره شد.
-جایی میری؟
به ساعتش نگاهی انداخت و ادامه داد:

-این وقت ظهر؟
سری تکون داد و به سمت در راه افتادم.
+کارامو تموم کردم،حسابایه شرکتم دستهکردم دیگه بقیش به عهده خودته.فقط پرونده رو میزمو چک کن و خودت درستش کن.فعلا!
چانیول با صدایه بلند گفت:
-حالا کجا میری؟
با صداقت گفتم:
+سوهو رو ببرم بیرون، از وقتی مرخص شده پاشو از خونه بیرون نذاشته.ببرم یکم تو شهر بگردونمش گوشه گیر شده.
چانیول ارنجشو رو میز ستون کرد و کف دستاشو روی گونه هاش گذاشت.
-کریس! منو نمیبری یکم تابم بدی تو شهر؟نمیدونی چقدر فشارایه شرکت خستم کرده!
و پشت سرهم تند تند پلک زد.
چشمامو ریز کرد و نگاهی به سرتا پاش انداختم.
+از هیکلت خجالت بکش چانیول…!!
نیشخندی بهش زدم و درحالی که درو پشت سرم میبستم گفتم:
+شما با دوست دختر خانومت برو…
بلافاصله بعد بسته شدن در صدایه داد چانیول بلند شد:
-ازت متنفرم کریس!
با خنده از شرکت زدم بیرون و راه خونه رو در پیش گرفتم.
سوهو خیلی گوشه گیر و کم حرف شده بود،این نگران کننده بود…
دنده رو عوض کردم و سرعتم رو بیشتر کردم،لی باعث و بانی این مشکلات بود، خوب میدونستم باهاش چیکار کنم…
از اونجایی که شهر کمی کوچیک بود و شرکت هم به خونه نزدیک بعد از چند دقیقه به خونه رسیدم.
نگاهی به ساعتم انداختم.ساعت 11 و نیم بود، خوب پس تا ناهار وقت داشتیم. با صدایه اسانسور که نشون از توقفش میداد نگاهمو از ساعتم گرفتم و وارد اسانسور شدم، دکمه طبقه 10 رو فشار دادم و جلو اینه اسانسور ایستادم.دستی به موهام کشیدم و کت مشکی رنگم رو تو تنم صاف کردم.یقه ی پیرهن زرشکیمو درست کردم و بعد از چک کردن خودم تو ایینه به سمت در اسانسور برگشتم.
از اتاقک سرد و فلزی اسانسور بیرون اومدم و مسیرمو به سمت واحد سوهو کج کردم.
نگاهی به اطراف راهرو بزرگ و نورانی ساختمون انداختم و بعد از مطمئن شدن از حضور نداشتن کامندایه جلف شرکت جهت اتو گرفتن، دستمو رویه زنگ فشار دادم و قدمی به عقب برداشتم.
بعد از مکث نسبتا طولانی در به ارومی باز شدم و قامت کوتاه و ظریف سوهو تو چهارچوب در نمایان شدم.
با اخم متعجبی سوالی به سر وضع شلختش خیره شدم.
سوهو نفس عمیقی کشید و درو کامل باز کرد و با سر اشاره کرد برم داخل.
با اخم کوچیکی وارد خونه شدم و مستقیم رویه مبل تک نفره ی روبه روبه ی پنجره که با پرده هایه کلفت قهوه ای رنگ پوشیده شده بود نشستم.
4 روز ولش کرده بودم گفتم یکم تنها باشه مزاحمش نشم،حالا میام میبینم…دست خودم نبود، بی اراده نگرانش میشدم.

سوهو روبه روم رویه مبل نشست و ارنجشو به زانو هاش تکیه داد و انگشتاشو تو هم قفل کرد.با صدایه خفه ای گفت:
-چیزی میخوری برات بیارم؟
اخم کمرنگی کردم و بی توجه به سوالش عصبی گفتم:
+از وقتی مرخص شدی هر وقت که اومدم دم در واحدت از سکوت بیش از حدش حس میکردم واحد خالیه.هر وقتم که میدیدمت به نوعی سریع از جلویه چشمام محو میشدی.میدونی چیه؟این کارات واقعا بچه گونست،داشتم کم کم به این فک میکردم که شاید من مزاحمم.
سوهو سرشو انداخت پایین.
-اینطور نیست…
دیگه داشت عصبیم میکرد.
+پس دلیل این رفتارات چیه؟چرا نمیفهمی من نگرانتم!
سوهو سرشو بلند کرد و به چشمام خیره شد.
بعد از چند ثانیه دوباره سرشو انداخت پایین و لبشو گزید.
-میخواستم یکم تنها باشم،همین.منظور خاصی از کارام نداشتم و معذرت میخوام اگه نگرانت کردم و…ممنون که نگرانم بودی.
بی حرف بهش خیره شدم.هیچی نمیتونم بهش بگم ،انگار جلوش حرف کم میارم…
نفسی عمیقی کشیدم و دستمو تویه موهام فرو بردم.
+پاشو برو اماده شو.
سوهو با تعجب سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد.
-هوم؟
+میگم برو اماده شو بریم بیرون یه دوری بزنیم.خسته نشدی همش یا تو بیمارستان بودی یا خونه؟
سوهو لباشو جمع کرد تو دهنش.
-ترجیح میدم…
از جام بلند شدم و در خروجی رو در پیش گرفتم.
+من کاری به ترجیحت ندارم، پاشو برو اماده شو تا یه ربع دیگه هم پایین باش.تو ماشین منتظرتم.
پشت بند حرفم از خونه خارج شدم و درو پشت سرم بستم.
پشت فرمون نشستم و دستامو دور فرمون حلقه کردم،سرمو به پشتی صندلیم تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم.
حالا که داشتم فکر میکردم،چقدر ما تا حالا موانع ها سختی رو پشت سر گذاشته بودیم و جلو رفته بودیم.دورانی که ما گذروندیم هر کدوم به نوبه خودش واقعا دشواری هایی داشت.از چندسال پیش گرفته تا همین امروز،واقعا سرنوشت نا معلوم بود…
با صدایه در ماشین به خودم اومدم.سوهو خیلی اروم کنارم روی صندلی نشست.بوی عطر خنکش وسوسه انگیز بود.نگاهی به تیپ سادش انداختم که پیرهن سفید ساده و شلوار جین مشکی کاملش میکرد.ناخداگاه اهی کشیدم…باند پیچی سفید رنگ دور دستش بدجور تو ذوق میزد.ولی با اون تضاد باز هم زیبا بود.
سوهو بیصدا کمربندش رو بست و خیلی معذب دستاشو تو هم قفل کرد و تکیه داد به صندلی.
نگاهمو ازش گرفتم.مستقیم به سمت مسیر مورد نظرم حرکت کردم.سوهو با چشمایی که کنجکاوی توش موج میزد به بیرون نگاه میکرد و گه گاهی سرشو تکون میداد.لبخندی به چهره کنجکاوش زدم و سعی کردم حواسمو به جلوم بدم.حق داشت کنجکاو باشه، سانتاباربارا یکی از شهر هایه زیبا و دیدنی ایالت کالیفرنیا بود و ساحلی بودنش هم یکی از امتیازاتش بود که زیبایی شهر رو دوچندان میکرد.مسیرم رو کج کردم و وارد جاده کنار دریا شدم.دریایه ابی زیر نور طلایی خورشید میدرخشید و حاصل امیخته شدنشون هارمونی بی نظیری بود.سوهو با دیدن دریا لبخند کوچیکی زد..
یه لحظه سرش رو برگردوند و با دیدم جاده روبه روش چشماش گرد شد.
با تعجب سرشو برگردوند سمت من و اروم گفت:
-داریم از شهر خارج میشیم…
دنده رو عوض کردم و سرمو به نشونه مثبت تکون دادم.
سوهو اینبار بیشتر متعجب شد.
-و…کجا داریم میریم؟
ابروهامو بالا انداختم و در همون حال گفتم:
+یه جایه خوب!
……
نیم نگاهی به چهره بهت زده سوهو انداختم که همچنان مهبوت تصویر روبه روش بود.
با خنده از ماشین پیاده شدم و ماشین رو دور زدم، در سمتسوهو رو باز کردم و اشاره کردم پیاده شه،ولی سوهو همچنان تو بهت بود.
دستمو جلو صورتش تکون دادم و با خنده گفتم:
+خوبه؟ خوشت اومد؟
سوهو به زور نگاهشو از رستوران رو به روش گرفت و با بهت زیر لب گفت:
-یااا، تو هیچ میدونی اینجا چقدر…
از جلوش کنار رفتم و با جدیت گفتم:
+پیاده میشی یا پیادت کنم؟
سوهو اب دهنشو قورت داد و به زور از ماشین پیاده شد.نگاهش قفل تابلو سر در رستوران بود.
“سوهو هاوس”
خوب حق داشت متعجب شه،اینجا یکی از بهترین رستورانایه جهان و صد البته جز گرون ترین ها بود.
سوهو اب دهنش رو قورت داد و دستی به لباساش کشید.
-من خوبم؟ خوب حداقل میگفتی داریم میایم اینجا تا یه چیز…
با خنده دستمو دور شونش انداختم و به زور وادارش کردم که وارد رستوران شه.
+بیا بریم!!!!
روی صندلی که پیشخدمت از پشت میز برام بیرون کشیده بود نشستم و با چشمام به سوهو اشاره کردم که اونم پشت میز بشینه.سوهو بعد از مکث کوتاهی با دو دلی روبه روم نشست و دستاشو توهم قفل کرد.
نگاهی به فضایه نورانی رستوران انداختم و روبه سوهو گفتم:
+نظرت چیه؟اوردمت رستوران “سوهو”!خوشت اومد؟
سوهو سرشو انداخت پایین و معذب لبش رو گزید.
-نباید اینکارو میکردی،واقعا نیازی نبود اینهمه ولخرجی کنی.خودم تو خونه غذا درست میکردم…بهتر بود پولتو پس انداز میکردی.
با تعجب برگشتم سمتش.

+مگه تو اشپزی هم بلدی؟
سوهو با خجالت سرشو تکون داد.
دستمو زدم زیر چونم و متفکر گفتم:

-عیبی نداره، فردا میام تو برام غذا درست کن خوبه؟ولخرجی هم نمیکنم.
سوهو با تعجب سرشو بلند کرد، اومد حرفی بزنه که با دیدن ابروهایه بالا رفته من لبشو گاز گرفت و بی حرف سری به نشونه تایید تکون داد.
پیشخدمت منو رو جلومون روی میز گذاشت و بعد از تعظیم کوتاهی دوباره رفت. نگاه سرسری به منو انداختم.بعد از چند ثانیه منو رو اروم از جلو صورتم پایین اوردم.یواشکی از بالاش نگاهی به سوهو انداختم که با اخم کوچیکی مشغول زیر و رو کردن منو بود.
لبخند محوی زدم و منو رو رویه میز گذاشتم.چهرش با اخمم بامزه بود…
نگاهمو از سوهو گرفتم و به شهر زیر پام دوختم که پر بود از مغازه هایه کوچیک و بزرگ.دریا از این فاصله به خوبی مشخص بود و مردم هرکدوم از سمتی به سمت دیگه درحال تردد بودن.زیبایی اینجا قابل تحسین بود، ولی هیچ کدومش در برابر شخصی که روبه روم نشسته بود جذابیتی نداشت.
سرمو برگردوندم سمت سوهو و خیره شدم به صورت بی نقصش، سوهو واقعا منو به خودش جذب میکرد.
سوهو زیر لب غرغر میکرد هی منو رو چپ و راست میکرد،اخر سر هم اعصابش خورد شد و منو رو کوبوند رو میز.
خنده بیصدایی به حرکات بچگانش کردم و دستمو زدم زیر چونم،گلومو صاف کردم و پرسیدم:
+مشکل چیه؟
سوهو با اخمایه توهم رفته بازوهاشو توهم قفل کرد و غرغر کرد:
-اسماشون عجیب غریبه،من نمیفهمم چیه. تو المان هم که بودم همین مشکل رو داشتم برای همین همیشه مامانم برام غذا درست میکرد و میبردم دانشگاه!البته فک نکنی احمقم،ولی خوب حالا، من واقعا این اسمایه عجیب غریب رو درک نمیکنم…الانم لابد هرچی سفارش بدی یه نقطه غذا بیشتر وسط بشقاب نیست که اونم ادمو سیر نمیکنه.اوووف…
با خنده منویه جلویه دستشو برداشتم و جلویه صورتم گرفتم.
+بزار من برات انتخاب کنم،تا هم خوشمزه باشه و هم یه غذایه معمولی باشه.تو که نمیفهمی چی نوشته!
داد سوهو بلند شد:
-یااااا…
خبیثانه گفتم:

+نکنه حرف خودتم قبول نداری؟
سوهو با حرص لبشو گاز گرفت و با چشماش برام خط و نشون کشید.
با خنده سرمو تکون دادم و دستمو برای پیش خدمت کناریم تکون دادم.
” کل مکالمه به اینگلیسی”
پیشخدمت سریع خودشو کنارم رسوند و با تعظیم کوتاهی گفت:
_میتونم کمکتون کنم؟
سرمو تکون دادم و درحالی که منو رو رویه میز به سمتش هل میدادم گفتم:
+دوتا پاستا الفردو با شراب سفید لطفا.
پیشخدمت منو رو از رو میز برداشت و با احترام پرسید:
_ دسر چیزی میل ندارید؟
+دسر امروزتون چیه؟
-بستنی سرخ کرده و کیک مخملی، پخت سراشپزه.
نگاهی به چهره ی مشتاق سوهو انداختم.
+از هردوش یکی،ممنون.
پیشخدمت تعظیم کوتاهی کرد و رفت.
رومو کردم سمت سوهو.
+چیزه دیگه ای نمیخواستی؟
سوهو سرشو به نشونه منفی تکون داد.
+نه،ممنون.
سرمو تکون دادم و به چهره ی کیوت سوهو که مشغول بررسی اطراف بود خیره شدم…

نظرا زیاد باشه هااا?راستی من الان تازه فهمیدم پی دی اف کردن چقدر سخته، قولی بهتون نمیدم که تا کی اپ شه.

Dislike


12
دیدگاه بگذارید

avatar
6 گفتگوها
6 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
7 تعداد نویسندگان دیدگاه
NasiLuluدلارامRahajungi آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
Lulu
مهمان
Lulu

جیییییییییغ مرسییییییی عالیهههه
هونهان خیلی خیلی دوست لوهان خیلی شیرینه ?
خسته نباشی ☺?

دلارام
مهمان
دلارام

مرسیییییییییییییییی یعنی عاشق هونهانشم

Raha
مهمان
Raha

عالی بود :5: کریس و سوهوووو*____* ممنون خیلی قشنگ بود ?❤❤❤❤❤

jungi
مهمان
jungi

سلام وای پوکیدک چقدر لوهان شر گفت خیلی باحال بود دمت جیز دستت طلا ممنون گلم

نگین
مهمان
نگین

مرسی خیلی باحال بود ..چانهو وهونهان خخ