124 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 48

من سکوت میکنم…

هرچی بگین راست گفتین، بهونه نمیارم! اینم پارت جدید…

چهار هفته شاید زمان نسبتا کمی بنظر میرسید، اما برای پسر زخم خورده و ضعیف کز کرده ی گوشه تخت، به اندازه ی سالهایی زجر اور طول کشیده بود.نمیدونست چند ساعت گذشته که همچنان بی حرکت خیره به سقف سفید رنگ و کدر اتاقشون بود.اتاق مشترکش با سهون…ملحفه بوی سهون رو میداد..بالشت بوی سهون رو میداد..اتاق بوی سهون رو میداد…عطر تنش رو امیخته به اکسیژنی که به درون ریه هاش میکشید حس میکرد.لحظاتی در کنارش خوابیدن حالا براش رویایی کم سو به نظر میرسید، ولی اونم کسی نبود که اینقدر راحت کم بیاره،به هیچ وجه!اگه به زور دعوا و سر و صداهای چن نبود قطعا همین یه روزم به خونه برنمیگشت.تحمل بوی زننده ی الکل خیلی راحت تر از تحمل خونه ای بود که در و دیواراش سهون رو صدا میزد.هر سمت که سرش رو میچرخوند تصویری از لحظات باهم بودنشون جلوی چشمش رژه میرفت،توی گوشه و کنار این خونه توی کمتر از دو هفته خاطراتی داشتن که یقین داشت کسی حتی توی دو سال هم بدستش نمیاورد…
نمیخواست همین ۲۴ ساعت هم به خونه برگرده،ولی حیف که بدنش دیگه تحمله اون همه سختی و ضعیف رو نداشت.به یه حموم اساسی نیاز داشت، یه دست لباس درست و حسابی و یه غذایه مقوی تا ضعفشو برطرف کنه.توی این مدت به کل از خواب و خوراک افتاده بود،حتی چهرشم دیگه زیبایی و طراوت قبل رو نداشت،چهره ای رنگ پریده با چشمایی گود افتاده.همیشه جلوی سهون سعی میکرد بهترین باشه،ولی ظاهرا این چند وقته به کل از دستش در رفته بود.طی این چهار هفته چندباری به خونه برگشته بود ولی بازم مثل قبل مرتب و سرزنده نبود.هرکاری میکرد دستش به کار نمیرفت که یکم به خودش برسه، فقط میپوشید تا دوباره زودتری برگرده و حتی شده از پشت شیشه سهون رو تماشا کنه…توقع بیشتری هم ازش نمیرفت، در یک کلمه داغون بود ولی اگه جوری دیگه ای هم میبود عجیب بود…
پلک سنگینی زد و افکار مزاحمش رو کنار زد.اهی کشید و دستای لرزونش رو ستون بدنش کرد و به ارومی تو جاش نشست.دستی به چشمای سرخ و ورم کردش کشید و از جاش بلند شد.به سختی لباساش رو عوض کرد.مهم نبود چی میپوشه،فقط میخواست دوباره پیش سهون برگرده…باز هم شلخته بود و گرفته…مثل همین چند وقته گذشته…
شاید کمتر از ۸ ساعت خوابیده بود،اما به محض باز کردن چشماش دیگه نتونست چشم روهم بزاره.انگار کششی عجیب وادارش میکرد که بیخیال بشه و دوباره پیش سهون برگرده.
از خونه بیرون زد.سوزش سرما حتی کوچک ترین تغییری هم توی چهرش به وجود نمیاورد.انگار نسیم گرم بهاری بود، حسش نمیکرد…
قدم های سست اما مصممش اسفالت های یخ زده رو از سر میگذروند و با اراده ای محکم پیش میرفت.بهار بود، اما نمیدونست چرا هوا دوباره به خوی زمستونیش برگشته، شاید اونم هوای گرمای تن سهون رو کرده، مثل خودش که حالا بدجور خواهان اون تن پر حرارت بود.به محض بلند کردن دستش تاکسی کنارش زد رو ترمز.سوار شد و با صدای خش دار و گرفتش ادرس بیمارستان رو داد.دیگه حتی از شدت ضعف صدای خودش هم تعجب نمیکرد…اون شکسته بود و این یه واقعیت تلخ بود.
نفهمید کی رسید،اما به محض دیدن ساختمان رنگ و رو رفته ی بیمارستان ناگهان چیزی درونش فرو ریخت…هیچ حس خوبی نداشت…
پوزخندی به تفکرات مسخرش زد،کی احساس خوبی در این باره داشته که حالا استثنا باشه!
پول های مچاله شدی توی جیبش رو توی دست راننده گذاشت و پیاده شد.
به قدم هاش سرعت بخشید و پله های تنگ و تاریک بیمارستان رو طی کرد.با رسیدن به پشت در اون اتاق کذایی لحظاتی چشماش به سوزش افتاد، اما تا به خودش اومد خشمگین دستش رو به چشماش کشید تا کوچک ترین نشونی از شکسته شدنش به جا نزاره.هیچ دلش نمیخواست سهون فک کنه یه بچه ی لوس و ننره!شایدم بود..سهون لوسش کرده بود، به حدی که اگه مثل الان چند مدت نباشه لوهان به کل فرو بریزه…لوهان بهش تکیه کرده بود و نبودش زنده زنده میسوزوندش.
دستگیره فلزی و سرد اتاق رو توی مشتش گرفت و با فشار کمی به ارومی درو باز کرد.توقع داشت سهون مثل همیشه مشغول کتاب خوندن یا حداقل خواب باشه…اما با مواجه شدن با تخت خالی و مرتب روبه روش طوفانی درونش بپا شد.با ناباوری قدمی به عقب برداشت و هراسون نگاهشو توی جای جای اتاق چرخوند.خالی از هر نشونی از سهون…
دوباره قدمی عقب رفت و نگاه ناباورش رو اینبار به شماره ی درج شده بالای در دوخت.درست بود…
مشتی به قفسه ی سینش زد تا راه نفسش باز شه…پاهای لرزونش رو حرکت داد و با اخرین سرعت به سمت پذیرش دویید…با خودش میگفت حتما جابه جا شده با هرچیز مسخره ی دیگه…اما نمیدونست چرا یک چیزی درونش این جمله رو پس میزنه.انگار که خوی درونش داشت بهش میخندید.
به محض رسیدن به پذیرش بی اراده با صدای بلند رو به پرستار بیچاره گفت:
+شماره اتاق اوه سهون چنده؟
پرستار ترسیده تند تند اسمش رو تایپ کرد اما با دیدن جمله ی روی صفحه ی کامپیوتر اخمی از سر تعجب کرد و با لکنت گفت:
_د..دیروز..مرخص شدن..
لوهان چرخیدن بیمارستان رو دور سرش حس میکرد.خون به مغزش نمیرسید و هر لحظه اماده انفجار بود.
+یعنی چی مرخص شده؟کی مرخصش کرده؟
پرستارسری از روی نا اگاهی تکون داد که لوهان نایستاد تا ببینه.قدم های خشمگینش راه اتاق چن رو در پیش گرفته بود و هر لحظه به اون اتاق و از نظرش فرد رو اعصاب درونش نزدیک ترش میکرد.با رسیدن به اتاق بدون در زدن در رو محکم به عقب هل داد و با صدای بلند داد زد:
+سهون کجاست!!؟؟
چن با نگرانی نگاهشو از برادر ترسیده و احمقش گرفت و از رو شونه هاش به پشت سرش خیره شد.لوهان توی درگاه در ایستاده بود و قفسه ی سینه ای که بالا و پایین میشد نشون از خشم بی اندازش میداد.
جونگ رو کنار زد و با نگرانی خودشو به لوهان رسوند و سعی کرد دستشو بگیره.
-خواهش میکنم اروم باش بیا داخل حرف میزنیم.
لوهان به شدت دستش رو پس زد،تو این مدت به حدی عصبی شده بود و فشاره این حجم از ناباوری رو تحمل کرده بود که دیگه مثل قبل صبور و اروم نبود.
دهن باز کرد داد و بیداد کنه که با کشیده شدن ناگهانی دستش دهنش بسته شد.
جونگ با اخم داخل اتاق کشیدش و بعد از نگاهی که به بیرون انداخت داخل اتاق شد و درو محکم پشت سرش بست.
_بس کن لوهان!تحمل اوه سهون با اون رفتارایه ازار دهندش از تو راحت تره!بشین حرف میزنیم، اینکه دیگه داد و بیداد نداره!
+داد و بیداد نداره؟ نداره؟ سهونه منو معلوم نیس با این حالش کی مرخص کرده و الان کجا هست اونوقت میگی داد و بیداد نداره؟
-بهتره اروم باشی! تا نشینی که نمیتونیم حرف بزنیم! لطفا اروم باش…بشین…
لوهان حس میکرد از سرش دود بلند میشه، اما میدونست برای فهمیدن حقیقت باید صبور باشه. به زور نفس سنگینش رو بیرون داد و با نارضایتی ساکت گوشه مبل نشست و نگاه منتظرش رو به چن دوخت.
چن اهی کشید و بعد از چند ثانیه با کلافگی گفت:
-من چند ساعته متوجه قضیه شدم! مثل اینکه وقتی من اتاق عمل بودم و تو خونه و جونگم خواب…!
نگاه بدی به جونگ انداخت که جونگ تندی با لجاجت گفت:
_چته؟ خوب ادم به خواب احتیاج داره تا انرژی بگیره من مگه می…
چن با صدایه بلند حرفش رو برید ادامه داد:
-کای مرخصش کرده،با امضایه یه دکتره دیگه…که من باهاش به طور جدی برخورد کردم ولی دیگه…
سرشو پایین انداخت و با ناراحتی گفت:
-سعی کردم پیداش کنم،بهت نگفتم تا پیداش کنم…ولی هیچ نشونی از کای ندارم..یعنی در اصل پیدا نکردم…هیچی نبود..هیچی!
لوهان با چشمایه گشاد شده که ناباوری درش موج میزد به نقطه ی نا معلومی خیره شد…
+یعنیچی؟… حالا…باید چیکار کنیم…؟
پلکاش میسوخت اما اشکی در کار نبود…این چند وقت به اندازه ای گریه کرده بود که دیگه اشکی براش نمونده بود که بخواد پایین بیاد.انگار علاوه بر دست نیافتنی شدن سهون کم کم داشت خودش رو هم گم میکرد…
_باید منتظر بمونیم تا خودشون پیداشون بشه..چاره ای نداریم…احتمالا تا هفته ی دیگه کای یا خوده سهون سری به شرکت میزنن..شاید اونجا بشه دیدشون…حتما تا اونموقع سهون هم یه چیزایی یادش اومده…نگران نباش، درست میشه…فعلا افرادمون دنبالشن…
لوهان با نا امیدی سرشو پایین انداخت،قلبش درون سینش فشرده میشد و هیچکس متوجهش نبود.صبر کردن برای اونا ساده بود، ولی لوهان حتی چند ثانیه هم بی خبر از سهون دووم نمیاورد. حالا باید تکیه میکرد به یه احتمال پوچ و تو خالی که ممکن بود اتفاق بیوفته یا نه؟
تقصیر هیچکس نبود..نمیتونست کسی رو به خاطرش مقصر کنه..فقط خودش رو سرزنش میکرد..مگه یه خواب کوفتی چقدر ارزش داشت که به خاطرش سهون رو تنها گذاشته بود؟!
پلکاشو بهم فشرد و صورتشو میون دستاش پنهان کرد.تصور سهون کنار اون پست فطرت ذره ذره اتیشش میزد…
یه لحظه انگار نوری درونش درخشید.یه صحنه ی اشنا از جلوی چشمش گذشت.یه سرنخ که ممکن بود کلیدی باشه برای نجاتشون از این مخمصه…
به سرعت سرش رو بلند کرد و هیجان زده لب زد:
+من ازش یه ادرس دارم!!!
……
نگاه کنجکاوش تن درختایه سرسبز عمارت رو میلرزوند.نگاه تیره ای که جای جای اون عمارت شاهنشاهی مینشست و هر لحظه بهش میفهموند که قطعا قبلا اینجا رو دیده…اما به جای اینکه خوشحال باشه که کم و بیش داره یه چیز هایی یادش میاد بیشتر عصبی به نظر میرسید…
با حس گرمیه دستی روی دستش که روی پاش قرار داشت، سرش رو اروم به سمت جونگین که کنارش نشسته بود و با لبخند برندازش میکرد برگردوند.
-به خونه خوش اومدی سهون!
سهون لبخند سردی زد و همونطور که دستشو اروم از زیر دست جونگین بیرون میکشید روشو برگردوند.
نمیدونست چرا حسه بدی داره!احساس خطر شدیدی میکرد.حس میکرد یه چیزی این وسط درست نیست…

چینی به بینیش داد و سرشو محکم تکون داد،اما طولی نکشید که این حرکت یهوییش سبب درد خفیفی شد که توی قفسه ی سینش پیچید.زیرلب ناله ای کرد و با درد پلکاشو بهم فشرد.لعنت به این دردایه بی موقع…

جونگین با نگرانی ظاهری به سرعت عکس العمل نشون داد و تندی پرسید:
-چیزیت شد؟ دردت گرفت؟ حالت خوبه؟
سهون به زور ، اروم سری تکون داد و با صدایه گرفته جواب داد:
+چیزی نیست، فقط تیر کشید..طبیعیه…تازه خوب شده…
دستشو اروم روی ترقوش کشید و اهی کشید…نگاهش ناخداگاه روی دستبند نقره ایه دور دست به اصطلاح دوست پسرش که بازوشو گرفته بود چرخید.اون دستبند رو کم و بیش به خاطر داشت..اما نمیدونست چرا حس میکرد به دستایه جونگین زار میزد، مثل وصله ای ناجور بود..سهون این تضاد نقره ای و پوست برنزه ی کای رو دوست نداشت…
کم کم داشت حس میکرد سرش داره درد میگیره.پلکاشو محکم بهم فشرد و با کلافگی دستی به موهاش کشید.تا میومد فکر کنه سردرد امونش نمیداد.انگار مغزش نمیخواست خاطرات گذشتش رو به یاد بیاره،و این نا اگاهی روز به روز بیشتر از پا درش میاورد…
با توقف ماشین جلوی درب منبر کاری شده عمارت از افکار پریشونش بیرون اومد.نمیدونست چرا از دیدن اون همه شکوه و زیبایی به وجد نمیومد…
به کمک کای اروم از ماشین پیاده شد.با برخورد پاهاش با زمین سنگ فرش عمارت ناخداگاه لبخند کمرنگی زد.
تقریبا یک ماه گذشته بود و امروز بالاخره گچ دست و پاشو باز کرده بود، اما بازم با هر حرکت حس میکرد درد تا مغز استخونش رو در برمیگیره،ولی از حرفایه اون دکتر پر حرف و پاچه خوار فهمید که طبیعیه…
با احتیاط قدم بر میداشت ،توجهی به زیبایی های اطرافش نداشت و بی توجه فقط جلو میرفت.با صدای مهیب باز شدن ناگهانی درب عمارت نگاه دردمندش بی اراده بالا اومد و روی مرد خودش پوش و سالخورده ای خیره موند که با لبخند محو و اغوش باز به سمتش میومد…فقط یک ثانیه برای یخ زدن جریان خون درون بدنش کافی بود…فقط یک ثانیه…
_ببین کی اینجاست..سهون…پسرم…
سهون مبهوت و لرزون رو اروم به اغوش کشید و زیرگوشش زمزمه کرد:
_خوش اومدی عزیزم…
سهون شاید تقریبا هیچ کس و هیچ چیز رو یادش نبود، اما امکان نداشت اون چهره ی با ابهت و پر غرور رو ببینه و عطر تن مرد روبه روش رو استشمام کنه و نشناستش.کم کم اخم کمرنگی روی پیشونیش نشست.سردرد و سر گیجه امونش رو بریده بود.یکباره کوه خاطراتش نقش تن ذهنش شد، لحظه به لحظه یبلاهایی که سرش اورده بود در عرض چند ثانیه از جلوی چشمش گذشت و سهون با مواجه شدن با این حجم پستی و رذلی نفسش برید.جوشش اشک رو تو چشماش حس میکرد،با درد پلکاش رو بهم فشرد.چقدر راحت بازیش داده بودن…
به راحتی سر شدن بدنش و از دست دادن ذره ذره انرژیش رو حس میکرد .طولی نکشید که رد خون زیر بینیش نشون از حال بدش و سیاهی رفتن چشماش نشون از ضعف شدید بدنیش داد…
……
به قدری تند میدوید که به راحتی صدای تپش قلب تندشو حس میکرد.گلوش میسوخت و از شدت نفس نفس های نصفه نیمش قفسه ی سینش به درد اومده بود.فقط یک تماس کوتاه کافی بود تا بدون اهمیت به ماشینی که وسط ترافیک و درست وسط شهر ول کرده بود بشه و با اخرین سرعتی که در توانش بود راه بیوفته.با نمایان شدن تابلوی سبز رنگی که سردر اداره پلیس نصب شده بود با اخرین نفسی که براش مونده بود به قدم هاش سرعت بخشید .با وارد شدن به اون اداره ی شلوغ و پر سر و صدا یه لحظه از دیدن ازدحام جمعیت به اون زیادی جا خورد، اب دهنش رو پر سر و صدا قورت داد و با چشمایه هراسان دور خودش چرخید.دقیقا نمیدونست باید چیکار کنه و نگرانی و نا اگاهی کم کم داشت کلافش میکرد.
به اولین نفری که رسید سد راهش شد و به زور تیکه تیکه پرسید:
+مسئوله…اینجا…کیه؟
مرد با نگرانی نگاهی به چهره ی خیس از عرق و رنگ پریده ی مرد جوان روبه روش انداخت و بی توجه به سوالش پرسید:
_اقا..شما حالتون خوبه؟
چانیول با عصبانیت صداشو بلند کرد:
+میگم مسئوله این قبرستون کی…
_جناب پارک؟
چانیول به سرعت به سمت منبع صدا برگشت، مرد مسن اما جدی پشت سرش سوالی بهش خیره شده بود.
_درست حدس زدم؟
دست مرد ترسیده ی روبه روش رو ول کرد و با قدم های بلند به سمتش رفت.
نفس نفس زنان لب زد:
+تماس…گرفتین…گفتین…
مرد لیوان ابی که از اب سرد کن کنار دستش پر کرده بود رو دست چانیول داد.
_از این طرف لطفا…
و با دست به راهروی باریک و پر شده از درهای رنگارنگ پشت سرش اشاره کرد و جلوتر از چانیول راه افتاد.
چانیول درحالی که اروم اروم لیوان اب رو مینوشید مشکوکانه ،در سکوت به دنبال مرد راه افتاد.مرد بعد از گذر از
چند راهروی خلوت وارد سالن شلوغی شد که به نسبت سالن اولی ازدحام کمتری داشت.چندین مرد پشت میزهای کامپیوتر بزرگی نشسته بودند و مردم سر و صدا کنان درخواست حل هر چه سریعتر مشکلاتشون رو ازشون داشتن.چانیول میان اون بلبشو چشماشو میچرخوند و با تعجب به مردم نگاه میکرد…اما ناگهان با افتادن نگاهش به گوشه ای از سالن لحظه ای مبهوت موند. نگاهش قفل نرده های فلزی کشیده شده از سقف تا زمین کاشی کاری شده بود که قفس کوچیک و تنگ و تاریکی رو میساخت که پشتش مرد خسته و ناخوش احوالی جا خوش کرده بود.
لیوان از دستش افتاد، فکش میلرزید و خشم بود که ذره ذره وجودش رو در بر میگرفت.
نفهمید چجوری از جا کنده شد، صدای مرد رو نشنید،فقط به سرعت جلو رفت و خودش رو به کناره ی نرده های فلزی رسوند که مردی با چشمایی قرمز و نیمه باز، با بیحالی گوشه ای درش کز کرده بود و بوی الکل شدیدی از صد فرسخیش به مشام میرسید.چانیول با ناباوری سر خورد پایین ، دستشو دوره میله ها قفل کرد و زیرلب گفت:
+کریس…
اما کریس انگار متوجهش نبود، چون حتی نیم نگاهی هم بهش ننداخت و همچنان خیره به نقطه ای نا معلوم بود.
چانیول با عصبانیت از جا بلند شد و با حالتی تهاجمی رو به مرد مسن پشت سرش داد زد:
+باهاش چیکارکردین؟!از این قفس کوفتی بیارینش بیرون!همین حالا!!!!
مرد اخم غلیظی کرد و نگاه خریدارانه ای روانه ی چانیول کرد.
_بهتره صداتونو بیارین پایین اقا،من اجازه ی این رو دارم که در صورت برخورد نا مناسب شما رو هم بازدداشت کنم،ما با اعتبار شما اشنایی داریم پس بهتره منصفانه حلش کنیم،از این طرف لطفا…
مرد بی توجه به نگاه اتیشی چانیول از کنارش گذشت و وارد یکی از اتاق های داخل راهروی کناریش شد.
چانیول اه سوزناکی کشید و نگاه محزونی به کریس انداخت.چرا به این حال و روز افتاده بود؟
+میارمت بیرون پسر…
عقب گرد کرد و با همون اخم غلیظ پشت سر مرد وارد اتاق شد.روی نزدیک ترین صندلی به میز چوبی وسط اتاق نشست و نگاه تاریکش رو تو چشمایه مرد سالخورده قفل کرد.
مرد با لبخند رو مخی پشت میز نشست و خونسردانه انگشتاشو توهم قفل کرد.
_خوب جناب پارک…
+رئیس این خراب شده کیه؟ شما به اجازه ی کی رئیس بزرگ و محترم شرکت o s h رو جلوی همه بازداشت میکنید؟ فکر کردین کی هستین؟اصلا به چه دلیلی همچین غلطی کردین؟شما به من گفتین یه مشکل جزئی پیش اومده، و حالا میام میبینم انداختینش پشت اون میله های لعنتی و توی ملیح عام زندانیش کردین؟
مرد همچنان خونسردانه به چانیول درحال فوران خیره بود.
_لطفا احترام خودتونو نگه دارید جناب پارک،ما برای این کارمون دلیل کاملا قانع کننده و محکمی دارید.در ضمن اگر مشکل جزئی نبود، الان به جای اینکه درست کنارمون و قابل دسترسی اسان تر باشن باید توی بازدداشتگاه دنبالش میگشتیم که این اعتبارتون رو بیشتر پایین میاورد.ما خیلی در حقتون لطف کردیم که این مسئله رو جزئی میبینیم وگرنه با فهمیدن موضوع میفهمید که حقشون خیلی بیشتر از اینا بود…
بدون فرصت حرف زدن به چانیول،دسته برگه های جلوشو برداشت و عینکش رو به صورتش زد و متکبرانه شروع به خوندن کرد.
_ایجاد رعب و وحشت در فضایه عمومی،اسیب به محیط زیست و تخریب وسایل عمومی،هل دادن فرزند خردسال درحال بازی،داد زدن سر خانوم باردار، استفاده ی بیش از حد از مشروبات الکلی خارج از محیط منزل…
چانیول با چشمایه گرد شده و ناباور به برگه های تو دست مرد خیره شده بود.
+ایجاد رعب و وحشت؟اسیب به محیط نمیدونم چیچی و تخریب؟
پلک سنگینی زد و با کلافگی لب زد:
+میشه واضح توضیح بدین قضیه چیه؟!
مرد برگه های توی دستش رو روی میز گذاشت و دوباره انگشتاشو تو هم قفل کرد و درحالی که با پوزخند بزرگی چانیول رو برنداز میکرد شروع به صحبت کرد:
_افراد ما جناب وو رو حدود ساعت ۹ صبح درحال پرسه زدن و شلوغ بازی توی پارکی حوالی ساحل پیدا کرد، ایشون موانع اطراف وسایل بازی رو کنده، یکی از سرسره های پلاستیکی کودکان رو شکسته، گلهای زینتی وسط پارک رو پایمال کرد و بچه ای که به خاطره سوراخ شدن توپش توسط ایشون داشته گریه میکرده رو هل داد و سر زن بارداری که سعی داشته به پسر بچه کمک کنه داد زده…ظاهرا ایشون اونقدر مست بودن که تسلطی روی رفتارشون نداشتن…
مرد نگاه پیروز مندانه ای به چهره ی خشک شده ی چانیول انداخت و با غرور گفت:
_میبینید جناب پارک،ما مدرک محکمی برای دستگیری ایشون داریم…حالا به نظر شما،مجازات ایشون چی باشه خوبه؟
چانیول به زور اب دهانش رو قورت داد و چند لحظه چشماشو بست.کارهای کریس به طرز وحشتناکی، وحشتناک بود! چانیول نمیدونست باید چیکار کنه، اما امکانم نداشت که همینجوری اینجا ولش کنه…

به محض باز کردن پلکاش چشمایه سرخش تو چشمایه نیمه بازه مرد روبه روش قفل شد.فقط یک راه بود که میتونست بی سر و صدا تمومش کنه….
+چقدر؟
صدایه دورگه از خشم چانیول باعث شد مرد با اون همه غرور و تکبر تکونی تو جاش بخوره و کمی به استرس بیوفته.
_متوجه منظورتون…
+چقدر بدم که قال قضیه رو بکنی؟میخوام ازادش کنی،همین الان! بدون اینکه کسی از این قضیه بوی ببره، نمیخوام هیچکس متوجه بشه امروز صبح توی سطح شهر چه اتفاقی افتاده.کاغذ بازی هاشم دیگه به من ربطی نداره، فقط بگو چقدر؟
مرد نیشخندی زد و بی مقاومت گفت:
_قیمت من کمی بالاست…
+مهم نیست، چقدر؟
……
درحالی که بازوی کریس رو که تلو تلو خوران پشت سرش راه میومد و معلوم بود بیش از حد مسته رو میون انگشتاش میفشرد و سعی میکرد تا از افتادنش وسط خیابون جلوگیری کنه، سعی میکرد به زور به سمت ماشینش که همین چند لحظه پیش رسیده بود هدایتش کنه.
+لعنت بهت! یه روز شر درست نکنی روزت شب نمیشه؟این چه غلطی بود کردی؟معلوم هست چه مرگته؟
کریس با چشمایه نیمه باز پشت سرش کشیده میشد و گه گاهی ناله میکرد.اونقدر غرق دنیای خودش بود که حتی نفهمید کی بردنش و کی ازاد شد…
چانیول با رسیدن به ماشینش اهی از سر ناتوانی کشید و به زور کریس شل و ول رو هل داد تو ماشین و خودش رو به هزار زحمت کنارش جا داد.
+راه بیوفت!
با اشاره چانیول راننده به سمت مقصدی کرد که جز خونه ی چانیول جای دیگه ای نمیتونست باشه راه افتاد.
-منو…ببر خونم…
چانیول درحالی که از شدت حرص نفس نفس میزد نگاه عصبی روانش کرد و با صدایه دورگه غرید:
+هیچی نگو! با این وضعیتی که درست کردی و خرجی که رو دستم گذاشتی من یه تصفیه حساب اساسی باهات دارم!!
کریس میخواست مخالفت کنه اما اونقدر خسته بود که حتی توان مقاومت در برابر افتادنش هم نداشت.فقط میتونست چشماشو روی هم بزاره و با نا امیدی به کسی که همدم تک تک ثانیه هاشبود فکر کنه، کسی که مثل همیشه حتی تصورش هم بهش ارامش میداد.اما با یاداوری غروری که بیش از حد پایمال شده بود تمام عزمش رو جزم کرد و به زور زمزمه کرد:
-پارک!منو همینجا پیاده کن،من واقعن نیاز به تنهایی دارم و تماشای ریخت نحس تو فقط حالمو بهم میزنه،با یاداوری کاری که باهام کردی هنوزم دلم میخواد ذره ذره وجودتو به اتیش بکشم!!
کیف پولشو از جیبش بیرون کشید و با نفرت پرت کرد تو بغلش.
-بیا! برو هر چقدر دلت میخواد بکش ببینم تصفیه حسابت چقدره می ارزه!!!
چانیول با ناراحتی اول نگاهی به کیف پول و بعد به حاله داغون کریس انداخت و زیرلب گفت:
+من قانعت کردم،ولی مثل اینکه تو واقعا نمیخوای بفهمی…
-شاید در حالت عقلانی قانع کننده باشه، ولی یادت نره،هرچیم که بود،تو توی زندگی من دخالت کردی…هر چیم که بینمون بود سوهو بازم جز زندگی من بود و تو حق دخالت تو زندگی منو نداشتی!من اشتباهمو قبول کرده بودم،واقعا میخواستم درستش کنم،با تمام وجودم… ولی تو همون وقت کمیم که داشتم ازم گرفتی… میتونستم درستش کنم، ولی تو نزاشتی!!من گندکاریمو قبول کردم… توهم اشتباهتو قبول کن…شاید الان داری سعی میکنی با کمکت بهم ، به اصطلاح بهم بفهمونی كه كارت خير خواهانه بوده و كدورتي بين ما نيست…شاید از کمکت ممنون باشم، ولي هر كاري میکنم نمیتونم بازم قبول کنم که تو هنوز دوست منی، تنها سود تو برای من فقط وقتیه که خواسته یا نا خواسته تو دردسر میوفتم، که اونم به موقعیش علاوه بر پولت برات جوره ديگه اي جبران میکنم، نمیخوام دینی بهت داشته باشم…
+نداری…برای من تو هنوزم دوستی، من هیچ منتی سرت نمیزارم چون حال و اوضاع تو برام مهمه، نمیخوام اسیب ببینی. باور کن خبری ازش ندارم، وگرنه …بهت میگفتم…
کریس به تلخی خندید.قطره اشک گوشه چشمشو با عصبانیت پاک کرد و با نفرت غرید:
-بگو این کوفتیو نگهداره پارک! برای من واینسا حرفایه خیرخواهانه بزن…این حرفا رو من تاثیری نداره، کارتو كردي دیگه ، اینجوری نگی بهتره…من ازت متنفرم،شده روزی صد بار به اصطلاح معرفتتو بهم ثابت كني،یادم نمیره باهام چیکار کردی،اون رفیقت بود،من نبودم؟نمیتونستی جوری دیگه ای حلش کنی؟حتما باید کمکش میکردی بره؟
در كمال ناباوري چانیول لحظه ای از کارش پشیمون شد،برای اولین بار حقو به کریس داد،شاید دیر بود،اما بازم ممکن بود درست بشه…شاید میشد برگردن،شاید راه هايه بهتري هم بود،ولي واقعا چرا اونا دست گذاشتن رو اخرين راه ممكن؟
-برای بار اخر میگم این کوفتیو نگهدار! من ازت متنفرم پاک چانیول! متنفرم…
……
با حس سردرد شدیدی كه به محض هوشياريش دوباره سراغش اومد چشماشو باز کرد.سرش داشت منفجر میشد و سوزش چشماش هم تحمل درد رو براش سخت تر کرده بود.با ناله ی بلندی دستشو روی صورتش کشید و غلطی تو جاش زد.
-سهون؟عزیزم…
سهون با شنیدن رنگ صدایی که عزیزم خطابش کرده بود، چشمایه سوزناکش تا اخرین حد ممکن گرد شد که باعث دو چندان شدن سوزش چشماش شد اما اهمیتی نداد…
کای!
ناگهان وحشت ذره ذره ی وجودشو در بر گرفت،وحشتي كه تمام سلول هاي بدنشو به لرزه در اورد.یه لحظه نفهمید چجوری بلند شد و از تخت پایین پرید.با تمام توان دوويد و با استرس بي اندازه اي به سمت در هجوم برد اما طولی نکشید که بازوهاش حصار مشت محکمی شد که مسبب كشده شدنش به عقب و برگردوندنش شد.
-سهون! حالت خوبه؟چت شده؟
کای با نگرانی تند تند جملات رو ادا میکرد و بازوهای سهون رو تکون میداد.
اما برای سهون انگار یه نمایش قديمي بود.همه چیز مثل فیلم از جلوي چشماش گذشت، اون مرد رو میشناخت، پسر رو به روش رو میشناخت،میشد گفت تقریبا نصف خاطراتش رو به یاد داشت.شايد اين خوشحال كننده بود،اما موضوعي كه شيريني اين خبر خوب رو به تلخي ميكشيد،لوهان بود که جزو اون خاطرات نبود…
کم کم اخم غلیظی روی پیشونیش نقش بست.چشماش از فرط عصبانیت سرخ شد و انگشتایه مشت شدش شروع به لرزیدن کرد.سهون اون پسر رو خوب میشناخت.تنها چیزی که اون لحظه با خودش فکر میکرد این بود که چطور این یک ماه گول ظاهر و خوبي هاي مصنوعي این پسر رو خورده و اون همه مردونگیش کجا رفته بود؟!!
به شدت بازوهاشو از ميون دستايه کای بیرون کشید که حاصلش اخم وحشتناکی بود که روی صورت کای نشست.
-چه مرگت شده باز؟
سهون با تمسخر خندید،دهن باز کرد هرچی از دهنش در میاد بارش کنه..اما ناگهان جرقه ای تو ذهنش زده شد.یه ثانیه،فقط یک ثانیه برای توقفش کافی بود…
+م..من…من…
کای مشکوکانه نگاهی روانش کرد.فاصله ی بینشون رو کم کرد و اینبار با لحن ملایم تری گفت:
-سهون…چیزی شده؟چرا يهو بلند شدي؟تو الان بايد استراحت كني..چيزي اذيتت ميكنه؟اگه حالت خوب نيس لطفا بهم بگو تا سريعتر برگرديم بيمارستان.نميخوام دوباره حالت بد بشه…نميتونم اينطوري ببينمت…
+م..من…من خوبم…فقط…من…
سهون تند تند پلک میزد و عاجزانه دنبال یه بهونه قانع کننده بود.توی بد مخمصه ای گیر کرده بود.
-خواب بد دیدی؟ چرا یهو اینجوری شدی؟
سهون با خوشحالی سرشو تند تند تکون داد و با لکنت گفت:
+ا..اره..داش..داشتم کابوس..میدیدم.
لبخند زوركي زد و اروم چند قدمی از کای فاصله گرفت.چقدر احمق بود که حالا که پاش به این خونه باز شده بود خودش بخواد خودشو بیرون کنه!اين بهترين فرصت ممكن بود..انگار كه كم كم داشتن به اواخر بازي نزديك ميشدن…
کای مشکوکانه نگاه دیگه ای بهش انداخت اما پاپیچ نشد.
-ظاهرت كه خوب به نظر ميرسه،اگه حالت خوبه میخوای اماده شو بریم پایین،پدرت منتظرته…
+پدرم؟!

چشمایه سهون بار دیگه تا اخرین حد ممکن گرد شد.
کای سری تکون داد و عقب عقب رفت و روی تخت نشست.
-همون مردی که بغلت کرد…چطور پدرت رو به یاد نمیاری؟..اوم…مطمئنی حالت خوبه؟…نگفتي…چت شد یهو چرا بیهوش شدی؟
سهون با شنیدن لفظ پدر ناخداگاه پوزخندی زد، اما زود خودشو جمع و جور کرد تا چیزیو لو نده. دستی به موهاش کشید و با صدایه گرفته جواب داد:
+یهو چشمام سیاهی رفت،نفهمیدم چی شد…چيزه مهمي نيست..
کای سری به نشونه تایید تکون داد و بی حرف به سهون خیره شد که از نظرش توی اون لباسهای گشاد بامزه به نظر میرسید.سرش رو کج کرد و شیطنت بار بهش خیره شد که تنها لبخند سردی از جانب سهون نصیبش شد.اروم بلند شد.قدم زنان جلو رفت و یك دستشو دور کمر سهون حلقه کرد و جلو کشیدش.بوسه ای به پیشونیش زد و با لحن خماری زمزمه کرد:
-تقصیره من شد، نباید میاوردمت بیرون…هر چي فكر ميكنم بهتر بود بیشتر تو بیمارستان میموندی…
سهون کم مونده سره خودش و کای رو باهم بکوبه به گل میز کنار پاش، اما خیلی زود صدایي توی مغزش اکو شد که اگه میخوای به خواستت برسي بهتره که یکم رمانتیک تر رفتار کنی.سهون به زور دستشو دور کمر کای حلقه کرد و سعی کرد تن صداش تا حدودی ملايم باشه.
+اینطور نیست،اگه به خاطر تو نبود…م.من هنوز تو بیمارستان بودم و خوب..من از اونجا متنفرم…میدونی…
کای خنده ی جذابی کرد و با بوسه ی ناگهانی که به گونش برق از سرش پروند.سهون به معناي واقعي خشك شده بود،اين ديگه خيلي فراتر از خط قرمزي بود كه رد شده بود .به راحتی لرزش دستایه مشت شدش و داغی بیش از حد سرش رو حس میکرد.درسته که نسبت به قبل خیلی لاغر تر شده بود و دیگه مثل قبل هیکل چهارشونه و مردونشو نداشت،اما کای به معنای واقعی کلمه داشت کله مردونگیش رو زیر سوال میبرد..
-پایین منتظرتم عزیزم…
کای نیشخندی زد و درحالی که دستشو روی بازوی سهون میکشید از کنارش رد شد و چند لحظه بعد صدایه بسته شدن در توی اتاق مجلل و سلطنتی که سهون درست وسطش ایستاده بود پیچید.
سهون وقتي به خودش اومد كه با عصبانیت غیرقابل وصفي داشت گل ميزي که از کنارش برداشته بود و بالای سرش گرفته بود رو به سمت در پرتاب میکرد، نفس نفس های بیجونش هر لحظه به ميزان عصبانيتش مي افزود و درد تیزی که توی مچ دستش پیچیده بود نگه داشتن گل میز رو براش دشوار کرده بود.برای انجام کارش مصمم بود اما در اخر از سر اجبار گل میز رو پایین گذاشت و داد کوتاهی از سر ناتوانی زد.باید تحمل میکرد، شده به هر قیمتی، این بازی باید تموم میشد…باید!

استين لباسش رو توی مشتش گرفت چندين بار محكم روي گونش كشيد،تا جايي كه از فرط زبري پارچه و كشيده شدن شديدش به پوست لطیفش،به سوزش شديدي افتاده بود و از رنگ سفيد به گونه هایی سرخ تغيير رنگ داده بود.
يعني تا كي بايد اين وضعيت خجالت بار رو تحمل ميكرد؟
اه دردناکی کشید و تنها کاری که از دستش بر اومد روانه کردن انگشت وسطش از پشت در به سمت کای بود.
چقدر من از کای لجن خوشم میاد??❤✌

زیاد گذاشتم جبران شه نظر فراموش نشه ها!



9
دیدگاه بگذارید

avatar
5 گفتگوها
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
5 تعداد نویسندگان دیدگاه
Baekla▲ηasι▼ShadChanbeak ???Mellikaww آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Baekla
مهمان
Baekla

خیلی عالی بود و خیلی معذرت میخوام چون یه مدت کم میومدم نتونستم یه قسمتایی رو بخونم و الان دارم تند تند اون قسمتهایی رو که فکر میکنم نخوندمو!!!میخونم و برات نظر میزارم ?❤خیلی ممنون?

Shad
مهمان
Shad

بی انصااااف کم بود خیلییییم کم بود????
ولی یاحال بود
با اینکه میدونم آپ بعدی سال ۹۷ ولی مرسی?

Chanbeak ???
مهمان
Chanbeak ???

اونییییییییی اصلا عشق کی بودی توووو؟؟؟من عاشقتم که ،خیلیی خوب بود. بعد اینهمه درس یه پارت کلا زندگیمو از این رو به اون رو کرد. آقا دلم برا لو میسوزه بچم خیلی مظلوم واقع شده. بیبیم گناه داره??????? چن هم که اصلا خدای خونسردی-_- این سهونم جلوش تیکه تیکه کنن میگه نه صبر کن ،همه چیز درست میشه.یه پا ایوبه برا خودش. ووووواااااایی خدااااااااااااا،کای رو از رو زمین بردار?????? چقدر من از این بشر حالم به هم میخوره. ولی خودمومنیم ها اصلا به سهون نمیاد باتم باشه، خیلی زاقارت میشه،اوه سهون با اون همه ابهت باتمه،بعد کای تاپه????? عررررررررررررررررر???????من به… ادامه »

Mellikaww
مهمان
Mellikaww

مرسی بابته آپ قشنگم ولی پلییییزززز زود زود آپ کن???????????

Mellikaww
مهمان
Mellikaww

الان من دقیقا انتقاد کنم یا تعریف کنم؟؟؟نسیییییی چرا انقدر دیرررر؟؟؟؟ولی خوب شدا زیاد بود..‌.کریسسسس دلم براش می سوزه خیلی گناه داره ولی از یه ور هم حقشه????و..کااااااااایییییی???? با این که در حاله حاضر بدجور رو مخهههه ولی نمی توانم بهش فوش بدم….چرا دقیقا؟؟؟….راسی خیلی خوب شد که نصفه خاطراتش یادش اومد حداقل الان اون بابای عوضیش رو یادشه